<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای لیلی</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/</link>
<description>دنیای زیبای لیلی و همسری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 09:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>همسری در مرخصی</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>شنبه:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در دوران خانومانه به سر می بردم و حسابی دل و کمرم درد می کرد به همسری زنگ زدم گفتم عصری میای اینجا با هم بریم خونه آخه اصلا جون رانندگی کردن ندارم همسری هم گفت باشه اما شاید دیر برسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکمی بعدش زنگ زدم گفتم عزیزم من حالم خوب شد خودم میام همسری هم گفت باشه اما کلی دلم شکست آخه دلم می خواست همسری بیاد دنبالم با هم بریم خونه تنهایی نرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رسیدم خونه حالم کاملا خوب بود اما دلم می خواست شبیه مریض ها باشم واسه همین رفتم خوابیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکمی بعدش همسری هم رسید اما من با اینکه بیدار شده بودم خودم زدم به خواب...همسری هم یه دوش گرفت و وقتی فهمید بیدارم اومد پیشم و با هم بعدش رفتیم تو حال و من هم میوه آوردم دوتایی خوردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکمی بعدش به پیشنهاد همسری رفتیم بیرون یکمی پیاده روی کنیم و شام بخوریم . در حال راه رفتن کلی هم هله هوله خریدیم و خوردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دلم سوپ می خواست اما همسری گفت جیگر بخوریم که حال من هم خوب بشه یکمی هم مغازه نگاه کردیم بعدش هم یه شیر کاکائوی داغ همسری جونم برام خرید و نشستیم تو پارک خوردیم بعدشم پیاده روی کردیم و با وسایل ورزشی پارک ورزش کردیم مثلا!! همسری تنبل که با سرعت لاک پشت پیاده روی می کنه من هر چی میگم یکمی تند بیا که لاغر بشیم همش میگه نه سخته نیم ثانیه هم با وسایل ورزشی بازی می کنه میگه خوب لاغر شدم بریم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم رفتیم خونه ی همسری اینا آخه همسری گیر داده تو یه قسمتی از خونه ی مامانش اینا یه چیزی مثل آکواریوم اما پیچیده تر درست کنه ... کلی ذوق داشت یه شیشه ی پلکسی بزرگ و یه پمپ خریده تا الان . همش میگفت دوست داری پمپی رو که خریدم ببینی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم الکی گفتم آره عزیزم خیلی دوست دارم بریم ببینیم... با کلی هیجان یه قابلمه  ی گنده رو پر آب کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پمپ گذاشت توش و می گفت ببین چه جوری آب فوت می کنه ؟ خیلی بامزه شده بود همسری.  بعدش هم گفت وای ساعت خواب لیلی شده باید بریم خونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری عین مامان هایی که نگران خواب بچه های ۱ سالشونن نگران ساعت خواب منه و منو سر ساعت بزور میبره می خوابونه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبلش همسری باهام دردودل کرد گفت من اگه این روزا به خاطر درست کردنه این آکواریوم  زیاد میرم خونه ی مامانم اینا فکر نکنی که من میرم پش مامانم اینا من می خوام اینو درست بکنم چون واقعا احتیاج دارم که یه کار این شکلی انجام بدم و خلاقیتم رو به کار بگیرم نمی خوام تو فکر کنی همسری از صبح میره خونه ی مامانش گفت لیلی من داشتم افسردگی می گرفتم که کار قبلیمون داشت شکست می خورد الان دارم سعی می کنم خودمو مداوا کنم می خوام یک هفته از زندگی مرخصی بگیرم و فقط برای خودم کار کنم نمی خوان نگران هیچی باشم نمی خوام مجبور به هیچ کاری باشم می خوام فقط کاری رو که دوست دارم بکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادم رفته بود همسری مرخصی گرفته! زنگ زدم گفتم می خوای عصر بیای اینجا بعدش با هم بریم برات شلورا بخریم؟ آخه خودش همش میگفت آی شلوارم خیلی خراب شده شلوار لازم دارم. همسری هم گفت نمیشه یه روز دیگه بریم. منم هیچی نگفتم اما همسری یه جوری صحبت می کرد منم گفتم معلومه اصلا دلت برام  تنگ نشده و خداحافظی کردم. دلم گرفته بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمدا یکمی دیر رفتم خونه هم حوصله نداشتم هم خرید داشتم و موبایلمم از ظهر چون شارژ نداشت خاموش بود.تا رسیدم تلفن خونه زنگ خورد اول دلم نمی خواست جواب بدم اما دلم نیومد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشی رو که جواب دادم فوری همسری گفت کجایی فسقلی؟ چرا جواب نمیدی؟ گفتم همین الان رسیدم گفت قلبم داشت کنده میشد گفتم خوب موبایلم شارژ نداشت... من سرسنگین بودم آخه گفتم همسری یک هفته به خودش مرخصی داده و از صبح میره خونشون آکواریوم درست کنه خوب نمیشه یک ساعت هم وقت بزاره خونه رو جمع و جور کنه دستشویی رو یک هفته است قراره بشوره اما انگار نه انگار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری با حالت مظلومی گفت یعنی الان بیام خونه تو بداخلاقی؟ گفتم نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال و میز و اتاق یکمی نامرتب بود اما وقتی رفتم آشپزخونه دیدم ظرف ها رو گذاشته تو ماشین و سینک و رو کابینت رو تمییز کرده عصبانیتم کمتر شد اما بازم زیاد خوش اخلاق نبودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری که اومد من داشتم تند تند کوکوی سیب زمینی سالاد فصل و ماست و کدو درست می کردم همسری با مهربونی اومد پیشم و همش می گفت کمک می خوای؟ چه کار کنم؟ گفتم نه عزیزم کاری ندارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری هم توضیح میداد که عزیزم ناراحت نشو دیگه من یک هفته مرخصی گرفتم دیگه به خدا اگه از یک هفته بیشتر شد هر کاری خواستی بکن ... گفت من دلم می خواد هر کاری دلم می خواد بکنم ببین دلم خواست ظرف ها رو جمع کنم کردم اما دلم نمی خواد مجبور باشم کاری بکنم...منم دیگه هیچی نگفتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه میز خوشگل چیدم و دوتایی نشستیم با مهربونی خوردیم ... همسری انگار سرماخورده بود و همش خودشو لوس میکرد می گفت خوکی شدم بدنم درد می کنه... منم یکمی بوس بوسیش کردم و جلوی تلوزیون براش پتو بالش انداختم که دراز بکشه خودمم کنارش دراز کشیدم ساعت ۸ بود و من وااااااقعا خوابم میومد و کلییییی کار داشتم به همسری گفتم اگه خوابم برد یه ربع دیگه بیدارم کن ها کلی کار دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری هم داشت با ذوق توضیح میداد که پنکه خریده که بادش توپ های معلق تو آکواریوم رو تکون بده و منم وسط خواب و بیداری جواب میدادم و به همسری گفتم ببین من داره خوابم می بره اگه می خوای تو برو خونتون پنکه رو نصب کن اما برگشتی حتما منو بیدار کن کار دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;( همسری یه جور عجیبی با این کاردستی که قراره درست کنه حال می کنه و انگار واقعا با این کار داره روحیه و انرژی از دست رفته اش رو به دست میاره اممان همسری می گفت همسری از بچگی عشق اختراع کردن داشت فکر کنم به خاطر همین هم الا اینقدر ذهن خلاقه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری گفت کارت چیه اخه گفتم میز شام همون جوری مونده باید جمع کنم ساعت نزاشتم... همسری گفت تو به این میگی کار و فوری میز جمع کرد و برام ساعت گذاشت و گفت حالا تو بخواب. من هم وسط حال تو همون جایی که برای همسری درست کرده بودم خوابیدم! واقعا عجب مریض داری کردم و درست قبل از خواب وصیت کردم که همسری برو حتما از اون آب میوه طبیعی هایی که فلان مغازه درست می کنه بخر و بخور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب که همسری برگشت چند تا بوسم کرد که تست کنه من بیدار میشم یا نه و گفت ساعت تازه ۱۰! اما من به هیچ وجه نمی تونستم بیدار شم و همسری مهربون ازم تشکر هم کرد گفت تو ازم پرستاری کردی حالم خیلی بهتر شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من چون وسط حال خوابیده بودم هی با رفت و آمد همسری بیدار میشدم یه بارم ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم گوشیم دست همسریه به شوخی گفتم با گوشی من چه کار داری گفت بیا برات مسیج اومده گفتم از کی؟ گفت نمی دونم و گوشی رو داد دستم یه شماره نا آشنا بود با یه مسیج عاشقانه که من بعد تو دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم و .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تعجب گفت اینو کی فرستاده همسری گفت نمی دونم برای تو اومده از من می پرسی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم حتما اشتباهه من همیشه تلفن و مسیج اشتباهی دارم و باز خوابم برد آخه مثلا وسط خواب بودم دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو ساعت دیگه باز چشمام باز کردم دیدم همسری بیداره و اخمالو بود خیلی دیگم مهربونی نکرد باهام! دلم شکست اما خوب متوجه هستین که وسط خواب بودم و بازم خوابم برد با خودم فکر کردم نکنه همسری اینو جدی گرفته آخه من نه که خیلی عاشق کشته مرده داشتم یکی دوبار هم مسیج های واقعی این شکلی برام اومده بود و احساس کردم همسری این رو هم جدی گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح بیدار شدم دیدم همسری پیشم نیست و رفته رو تخت خوابیده! خیلی دلم شکست تازه یه پتو زیر من بود یه پتو روم پس طفلک همسری هیچ پتویی هم نداشته ... دلم گرفته بود رفتم پتو کشیدم روش و از خونه اومدم بیرون و  حسابی کلافه بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح همسری زنگ زد اما داشتم با مشتری تلفنی صحبت می کردم نتونستم جواب بدم. چند دقیقه بعد خودم زنگ زدم همسری مهربون نبود اما یه جور بامزه ای بداخلاق بود یعنی بداخلاق جدی نبود... اول گیر داد که چرا جوابم ندادی در صورتیکه اصلا همچین گیری نمیداد تا حالا بعدشم گفت یه خبر مهم دارم گفتم چی با شیطنت گفت حکم اعدامت صادر شده! گفتم چی گفت من نمی دونم باید  اعدام بشی!! گفتم دلت میاد؟! گفت بله!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز ارباب رجوع اومد گفتم عزیزم من الان باید برم چند دقیقه دیگه خودم زنگ می زنم گفت نه دیگه زنگ نزن من کار دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اله اکبر!! من دیگه هیچی راجع به مسیجه نگفتم که یعنی اصلا برام مهم نبوده و واضحه که یه اشتباه بوده می ترسم خودم گیر بدم همسری رو حساس تر کنم آخه برای خودم خنده داره که یه وقت همسری جدی گرفته باشه !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه الان هم باز افسرده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهان یه چیز دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مسافرت سوپریزی ما میافته عید قربان... حالا این مامان همسری هر سال عید قربان قربونی داره و مهمونی میگیره... من بهش زنگ زدم گفتم والا مامان همسری جان قضیه از این قراره و ما احتمالا نیستین حالا هر جور خودتون صلاح میدونین... مامان همسری هم گفت عید قربانو نمیشه جابه جا کرد! (اولین بار بود در زندگیم که جمله ی دو پهلو از مامان همسری می شنیدم) منم گفتم البته من هم بلیط و اینا رو رزرو کردم و دیگه تعطیلی نیست و سرد میشه حسابی اگه دیرتر بریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از خدا که پنهون نیست از شما پنهون نباشه که میشه ما به جاش یه هفته دیر تر تو تعطیلی عید غدیر بریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا به نظرتون می ارزه من همه ی حساب کتاب ها و برنامه ها رو تغییر بدم برای یه هفته بعد؟ حالا مهمونی مامان همسری هم خیلی مهمونی باحالی نیست اما خوب نمی دونم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن ناراضی!</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>سلااااام صبح بخیر 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای چقدر خوابم میاد...خدایی یه روز تعطیلی برای یک بانوی شوهردار کارمند خیلییییییییییییییییییییی کمه...من همش شنبه ها که بیدار میشم باورم نمیشه تعطیلی تموم شد و باید برم سرکار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم همش دارم خمیازه می کشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه تا ظهر شرکت بودم و بعدش رفتم خونه ی مامانم اینا آخه شب خونه ی یکی از دوستای همسری دعوت بودیم لباس های منم که اکثرا لختپتی! گفتم برم یه بلوز از خواهرم بگیرم چون خیلی اوضاع پوشاکیش خوبه...وقتی رسیدم همه سر میز ناهار بودن و منم نشستم و گقتم هاله می خوام ازت لباس بگیرم امشب بپوشم (خواهرم دبیرستانیه) اون هم داد و بیداد که به من چه من به تو لباس نمیدم و ... مامانم هم ازش دفاع کرد من هم جای شما خالی اییییییییییینقدر دلم شکست که چه معنی داره الکی سر آدم داد می زنن این چه رفتاریه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنگ زدم به همسری البته به این قصد که بپرسم کارت کی تموم میشه بیام دنبالت اما چون دلم شکسته بود بغض کردم و برای همسری تعریف کردم...طفلک همسری هم وسط کارش بود اومد بیرون و کلی باهام صحبت کرد و دلداریم داد ... گفتم من قهر کردم می خوام الان بیام بیرون همسری هم گفت نه قهر نکن بگو برای چی سر من داد میزنین من با شما احساس صمیمیت کردم که اومدم ازتون لباس بگیرم واگرنه مگه لباس خریدن سخته و ... به منم گفت تو هر چیزی لازم داری برو بخر نمی خواد با این اخلاق هاله بیای چیزی ازش بگیری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من حرف های همسری گوش نکردم و رفتم لباسامو پوشیدم که برم و بابا یهو پرسید کجا میری منم باز زدم زیر گریه که این چه رفتاریه خواهر و مادر ادم دارن درسته؟ دوتایی سر لباس جیغ میزنن... بابام هم که نهایت مهربونیه لباسامو دراورد و بغلم کرد و یکم دلداریم داد و خوابیدم. وقتی بیدار شدم رفتم دنبال همسری که با هم بریم خونه و بعدش بریم مهمونی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها نزدیک اومدن خاله پریه و شدییییییییییییدا قاطیم... خلاصه رسیدم دم شرکت همسری اینا و چون همسری دیر اومد پایین یه عاااااااااالمه غر زدم اما همسری همش نازم می کرد و با مهربونی و لطافت باهام صحبت می کرد تا اینکه  من وحشی یکمی آروم شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رسیدیم خونه من دوش گرفتم و سریع آماده شدم اما این دوستای همسری همش زنگ میزدن که زووووووووووووووووووووود باشین. باز من عصبی شدم و باز همسری منو آروم کرد و رفتیم رسیدیم مهمونی و اونجا کلی خوش گذشت و کلی با دوستای همسری گفتیم و خندیدیم بیشترش هم راجع به زن گرفتن این دوست های عذب همسری بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب قبل ساعت ۲ رسیدیم خونمون و من باز یکمی عصبی بودم اما مهربون بودم و خیلی دلم برای همسری تنگ شده بود و تا ۴ اینا بیدار بودیم و شب خیییییلی خوبی داشتیم و خاطره  ی قشنگی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچند خیلی قشنگ خوابیدیم اما صبح حدودهای ۱۱ با صدای زنگ تلفن بیدار شدیم که مامان همسری بود و گفت برای مادرخانوم پسرعمه ی همسری که یه هفته پیش فوت کرده بود امروز مراسم گرفتن تا قبل ۱۲ فلان جا باشین!! این بنده خدا که فوت کرد من سرکار بودم و همسری و مامان و باباش برای مراسم خاک سپاری شرکت کردن و گفته بودن دیگه مراسمی نداریم و هزینه ی مراسم برای امور خیریه صرف میشه ما هم گفتیم دست شما درد نکنه...حالا یهووووووووووووووووووو جمعه صبح زنگ میزنن به آدم که امروز عمه ی همسری خودش ۱۱تا۱۲ مراسم گرفته منم قااااااااط زدم شدید همینطور که داشتم آماده میشدم داد میزدم و غر میزدم که مگه ما آدم نیستیم یعنی چی یه ربع به ۱۱ زنگ می زنن که مراسم ۱۱تا۱۲! من می خواستم بعد یک هفته یه جمعه با شوهرم صبحونه بخورم چرا اینقدر بی برنامه چرا احترامی واسه مردم قائل نیستن خلاصه با غر غر فراوان رفتیم و رسیدیم و وقتی اومدیم بیرون رفتیم همسری جایی کار داشت سمت آریا شهر و اینا قبلش هم داشتیم راجع به اوضاع خراب مملکت صحبت می کریدم که درست ماشین بغلی ما یهو نفهمیدم چی شد که دو نفر اومدن و راننده رو پیاده کردن و دعوا  و کتک کاری بعد می دونین چی شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من در یک اقدام ناگهانی که تاااااااا به حال دیده نشده بوده سرمو از پنجره آوردم بیرون و با تماااااااام توانم فریاد زدم گمشین کنار کثافت ها... بعد یه لحظه آروم شد و و همسری با تعجب و مهربونی نگام کرد و هیچی نگفت و من دوباره با همون توان و فریاد شدید داد زدم که این خراب شده ایه که تو منو بزور توش نگه داشتی ... اینقدر بلند جیغ زدم که پهلو هام تا چند دقیقه داشت شدید تیر می کشید و صدام تا شب گرفته بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری هم که دید من اصلا حالم خوب نیست هیچی نگفت و آروم رانندگی کرد و رفت یه گوشه پارک کرد و یکمی پیاده شد و وقتی دوباره سوار ماشین شد خیلی آروم راجع به مسائل دیگه باهام حرف زد که مثلا ذهن منو منحرف کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم آروم شدم و یکمی تو خیابون ها چرخیدیم و یکمی حرف زدیم و من دوباره برگشتم سر موضع خودم که من می خوام از اینجا برم نمی خوام با این مردم زندگی کنم نمی خوام تو این کثافت  باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دوباره هم خودم اعصابم خورد شد و هم بالاخره همسری رو عصبی کردم. رسیدیم در خونه همسری اینا برای ناهار. پشت در بودیم  من گفتم من ناهارمو خوردم میرم ها... همسری هم گفت همین الان برو !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و همون لحظه مامان همسری درو باز کرد...من دیگه نتونستم چیزی بگم و رفتم تو اما حس کردم مامان همسری شنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیاد حوصله نداشتم و حرف نمی زدم و همسری مثلا سعی می کرد از دلم دربیاره به مامانش اینا گفت ما تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم اونا هم هیچی نگفتن... من طبق حرفم بعد ناهار پا شدم برم همسری هم داشت با کامپیوتر ماشین بازی میکرد گفتم تو بازی کن حالت خوب بشه من میرم خونه بخوابم آخه همسری هروقت عصبی میشه بازی می کنه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم خونه  با غصه خوابیدم و وقتی بیدار شدم همسری هم اومد مثل همیشه وقتی ازش دلخورم اینقدر شیطنت و بازیگوشی می کنه که من بخندم. من با غصه درزا کشیده بودم که همسری شیرجه زد رو تخت اول که کف دستش گذاشته بود رو دماغم و می چرخوند و من دیوانه شده بودم و هی می گفتم نکن و همسری هم می گفت  دارم دماغت ورزش میدم و خیلی جدی به کارش ادامه میداد و من همش داشتم جیغ میزدم و همسری هم می گفت نکن ورزش برای دماغ لازمه! بعدش هم اینقدر باهام کشتی گرفت و سر و تهم کرد و به قول خودش تنبیهم کرد کتک خوردم تا  ادم شدم و اخلاقم یکمی درست شد البته وسط تنبیه شدن هم کلی راجع به اینکه آیا باید رفت یا نه و چه جوری باید رفت صحبت کردیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکمی فیلم دیدیم و بعدش گفتیم بریم تیراژه برای همسری شلوار بخریم اما من باز بی حوصله شده بودم و اعصاب همسری رو خورد کردم و نرفتیم و آخر شب رفتیم پیاده روی و دوباره حرف زدیم  و کلی حرف های قشنگ زد همسری اما آخرش که یه ماشین پلیس اومدم و کنار ما به یه پسری که سگ آورده بود با بداخلاقی و بی احترامی گیر داد دوباره داغ دل م تازه شد و دوباره غر زدم  دوباره من قهر کردم و دوباره هر دو با بداخلاقی برگشتیم خونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر عمه  ی همسری هم می خواسته بره خارج و شوهرش گفته نمیام و اینقدر بحث کردن که زندگیشون به هم خورد و جدا شدن و خانومه تنهایی رفت استرالیا.. همسری هم همش می گفت تو هم می خوای اینقدر با من بحث کنی که زندگیمونو خراب کن؟ همش می گفت چرا اینقدر از زندگیت ناراضی هستی ؟ چرا رابطمونو خراب می کنی؟ می گفت می خوای مثل دختر عمه ی من بشه زندگیمون؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه عالمه گریه کردم و همسری منو ورداشت گذاشت رو مبل و کلی حرف زد باهام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی حرف جدی زدیم همسری گفت تو اول از همه باید بفهمی که من نه باندازه ی تو حتی بیشتر از تو از وضع مملکت ناراضیم اما نمی خوام مثل آدم های بی فکر و بی برنامه یهو بزنیم بریم که چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید برنامه داشته باشیم باید بدونیم چه کار می خوایم بکنیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت اگر بخوایم بریم باید بریم درس بخونیم غیر از اون هیچ فایده ای نداره و هزاران نفر دوست و فامیل برام مثال زد که اونا هم که رفتن دارن زندگیشونو می کنن ما هم داریم اینجا زندگی می کنیم احساس خوشبختی و شاد بودن به کشور ربطی نداره به ذهنت ربط داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری انتظار داره اگه بره خارج خیلی موفق یا پولدار باشه  و همش میگه خوبه مثل فلانی بریم تو فروشگاه کار کنیم یا مثل فلانی تو رستوران کار کنیم میگم برای من اصلا اینا مهم نیست مهم اینه که آرامش و امنیت داشته باشم و استرس نداشته باشم همسری می گفت همچین زندگی هرگز منو ارضا نمی کنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت بزار مامانت اینا برن همه  ی جوانب بسنجن اگه گفتن بیاین اون وقت به پشتوانه ی اونا میریم اما اینجوری الکی نمیشه رفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم گفت من میدونم این همه نارضایتی تو از زندگی به خاطر کشور نیست به خاطر کار منه که موفق نشدم گفت تو نمی خوای قبول کنی که شکست من تو رو اینطور داغون کرده و الکی گیر دادی که بریم از ایران در صورتیکه تو می خوای از این شکست فرار کنی نه از ایران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت من خراب کردم خودمم درستش می کنم مطمئن باش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت تو بهترین کارو کردی تو واقعا دختر قوی هستی گفت تو اینقدر کارت عوض کردی تا تونستی دقیقا اون چیزی رو که همیشه دلت می خواست پیدا کنی و حقوق خوبی داری میگیری که استیبلیتی و امنیت زندگیمون رو تهیه کرده و حالا نوبت منه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفت تو که تو ایران عالی عمل کردی تو چرا می خوای فرار کنی من باید الان شکست هامو جبران کنم و مطمئن باش که می تونم گفت من الان یکمی اعتماد به نفسمو از دست دادم و می ترس هیچ کاری شروع کنم اما دوباره زندگیمونو به اون آرامش سال قبل برمیگردونم مطمئن باش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم اما اینو واقعا قبول دارم که احساس خوشبختی آرامش و شادی به کشور زیاد ربطی نداره و به درون آدمه...اما واقعا اینجا هم دارن مردم اذیت می کنن دلم نمیخواد احساس کنم که ای لیلی لیاقتت همینه که بزنن تو سرت ... می خوام با رفتنم به همه نشون بدم که لیاقت من این زندگی نیست که اینا برامون درست کردن این زندگی بی امید و بی رنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به همسری می گفتم برای من هیچ ارزشی نداره اگه جای خوبی کار کنم یا حقوقم خوب باشه ولی اعصابم از هزاران چیز دوروبرم خورد بشه و احساس امنیت و آرامش نداشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خصوصا این فیلم های اخیر ۱۳/۸ که دیدم دوباره این حس بد در من بیشتر زنده شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم سعی می کنم اینقدر منفی نباشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگیمو بکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چیزهای قشنگی که دارم لذت ببرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم سعی می کنم تو خیلی موارد کر و کور باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نمی دونم تا کی می تونم خودمو گول بزنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طفلکی همسری هم همش ناراحته و میگه آخه چرا تو یهو اینقدر ناراضی شدی تو که شاد بودی چرا شدی یه زن ناراضی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راجع به سفر هم احتمالا همون ترکیه رو بریم... می دونم با هوای سرد و شاید بارونی مواجه بشیم اما می خوام این کارو بکنیم به خاطر همین هم هتل ۵ ستاره گرفتم که تو خود هتل هم خوش بگذره با هم دیگه تو سالن ورزشش ورزش کنیم با هم دیگه بریم استخر بریم ماساژ همین کارهای ساده ای که اینجا نمی تونیم با هم دیگه انجام بدیم... هر وقت هم هوا خوب بود بریم کنار ساحل قدم بزنیم و هیجان کشف جاهای جدید و رستوران های جدید تجربه کنیم یکمی هم رستوران گردی و پاساژ گردی بکنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر روز اتاقمونو تمیز کنن و من چند روز از فکر جمع کردم اتاق خواب راحت باشم اگه زیاد خرید نکنیم و ایشالا هزینه های پیش بینی نشده پیش نیاد با زیر یک و نیم این مسافرت تموم می کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته جشن تولد همسری یک هفته قبل از تاریخ حرکتمون خواهد بود و تو این یک هفته همسری هم می تونه اگه نظر دیگه ای داره ارائه بده! تا برنامه رو چنج کنیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نمی خوام یه زن منفی ناراضی غرغرو بی امید غیر جذاب باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; * برای کسایی که راجع به وبلاگ هدی که خبر فوتش داره از اکثر وبلاگ ها شنیده میشه پرسیده بودن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ شوق زندگی اسم وبلاگش بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی!!؟!</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;انا لله...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;خبر احتمالی فوت یکی از دخترهای خوب وبلاگی با همسرش تو یه تصادف همه رو غمگین کرده...خصوصا در حالی که فقط چند ماه تا به دنیا اومدن بچه اش باقی بود... و هیچ کس درست نمی دونه چی شده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;خیلی وحشتناکه من خودم خیلی زیاد باهاش دوست نبودم اما دورادور می شناختمش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;عجب دنیاییه این دنیای مجازی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;یه وبلاگ مدت ها آپ نمیشه...دوستاش همه کم کم نگران میشن که پس چرا آپ نمی کنه...یکی بهش مسیج میده که کجایی...از طرف خواهرش جواب میاد که دو ماهه که تو یه تصادف فوت کردن... و دیگر هیچ... کسایی که تو این مدت کلی بهش نزدیک بودن و خصوصی ترین لحظه های زندگیشونو با هم شریک شده بودن الان از دوستشون هیچ خبری ندارن جز یه اس ام اس... کسانی که این همه با هم دل هاشون نزدیک بود الان نمیدونن دوستشون کجاست حتی اگه این خبر درست شده دوستاش حتی نفهمیدن حتی تو مراسمش نبودن حتی... و در یک لحظه همه ی ارتباطشون قطع شده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;خیلی وحشتناکه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;خیلی غصه خورم خیلی دیشب فکر می کردم اگه برای من همچین اتفاقی بیافته چی؟ چند وقت طول می کشه تا بهترین دوستام خبر دار بشن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;ای زندگی...چقدر غیر قابل پیش بینی هستی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;اگه آزاده شمارشو نداشت که بهش زنگ بزنه ممکنه بود هرگز نفهمن چه اتفاقی افتاده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;دعا می کنم که این خبرها دروغ باشه هر چند بوی تلخ واقعیت ازشون شنیده میشه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;***********************&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز خونه بودم و وقتی بارون شدید شروع شد تصمیم گرفتم برم سوپر خرید! می دونستم خرید مهم نیست و به خاطر بایرون دلم می خواد برم بیرون. هیشکی تو خیابونمون نبود برگ ها در اثر طوفان تند تند میافتادن پایین و من بی نهایت داشتم لذت می بردم ....فقط ۱۰ دقیقه پایین بودم اما خییییییییییییییلی فوق العاده بود و کلی از طوفان و رگبار لذت بردم  خییییییییییییییس خیس شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***********************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابت کادوی همسری هنوز دو دلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف میگم آذر دوبی بهتر از ترکیه است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف می گم با تور بریم بهتره؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف میگم اصلا همسری خوشش میاد؟ نکنه بگو تو چیزی که خودت دوست داشتی گرفتی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف میگم نکنه خرجمون خیلی زیاد بشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف هم میگم نخیر همه چی عالیه و حتما این کارو می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز اولین حقوق محل کار جدیدم گرفتم اما اولش داشتم بیهوش میشدم ...خیلی کمتر از رقمی بود که قراردادم بود.... بعد کلی دوندگی فهمیدم دختری که مسئول حقوق دستمزد بوده اینقدر نادان بوده فقط حقوق ثابتمو حساب کرده و بقیه ی چیز ها کشک... حالا قراره دووووووباره محاسبه بشه دووووباره چک بدن و خدا می دونه چقدر طول بکشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا حالا نداد اولین حقوقم اینجوری زخمی شد حالم گرفته شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس می کنم حسابی تپا شدم اما بازم همش دارم می خورم و خییییییلی عصبیم از این موضوع&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*************************** دیگم هیچی حوصله ندارم ... اعصاب هم ندارم .... دلم هم گرفته.... دیگه ام صبح ها با آهنگ های مزخرف رادیو پیام تو ماشین غر نمیدم.... دیگه ام با ذوق نمیرم کلاس ایروبیک دیگه ام حوصله خوشگل سازی خودمو ندارم دیگه ام دلم هیچی نمی خواد .... دیگه ام حال آشپزی ندارم... همین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 07:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استانبول؟!؟!؟!</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>نمی دونم چرا باز دست و دلم به نوشتن نمی رفت این چند زور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته ی پیش خوب و آروم گذشت اما همون نگرانی ها و کلافگی های همسری رو هم داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر هفته ی خوبی داشتیم...شب با دوستای همسری شام رفتیم یه جای جدید و خوش گذشت بقیه داشتن غر می زدن اما اصرار همسری بود که نه اگه بریم بازم یه جای تکراری بعدش هم کارهای تکراری می کنیم و همه چی باز تکراری میشه به خاطر همین در حالی که ساعت ۱۱ شب رو هم گذشته بود به دنبال یه جای جدید جستجو کنان رفتیم و رسیدیم و جای خوبی بود و کلی گفتیم و خندیدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش هم با همون بچه های رفتیم باشگاه انقلاب و پیاده روی کردیم و مردها رفتن استخر البته منم خیلی دلم می خواست برم وسایلم رو هم برده بودم اما اون یکی خانومی که ا هم بودیم و خانومه یکی از دوست های همسری بود گفت من نمی خوام برم استخر منم به خاطر اون نرفتم عوضش دو ساعت تمام غیبت کردیم. یعنی اون غیبت می کرد و من تاییدش می کردم. آخه قبلش که با پسرها بودیم همش داشتم غیبت می کردن و ما گفتیم اه اه چه پسرهای خاله زنکی گفتن تازه از شما جدا بشیم بریم تو استخر غیبت شماهارو هم می کینم . ما هم از لجمون کلی غیبت کردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناهار هم رفتیم کباب خوردیم و بعدش پیاده روی کردیم و کلا خوش گذشت وقتی هم رسیدیم خونه کلی لال لالا کردیم و شب بیدار شدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا اصلا جون داستان تعریف کردن ندارم واگرنه اینقدر داستان داشتم براتون تعریف کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقیقتش اصلا قصدم از این پست مشاوره با شما دوستان عزیزتر از جانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ هفته دیگه تولد همسری خان ماست. خوب؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا من چند تا ایده برای کادوی تولدش داشتم و کلا هم از تهیه ی کادو های روتین اصلا خوشم نمیاد . فکرم اینا بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-تور ۲شب و ۳ روز به مقصد دوبی برای همسری و همسرشون! (بیشتر از همه برای یه رفرش اساسی که خیلی نیاز داریم و این فشارها و خستگی ها و استرس ها رو یادمون بره)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- اگه پولم به تور دوبی نرسید... دوربین عکاسی (چون غیر از دوربین موبایل همسری که معمولا هم شارژ نداره  دوربینی نداریم که از لحظه های خیلی بامزه و خاطره انگیز زندگی مون عکی بگیریم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- اگه بازم پولم نرسید یه سفر یه شبه به هتل دیزین یا گاجره چون اونجا هم خوب خستگی رو در میبره و تو برف ها کلی غل می خوریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای دوبی که دیدم هتل ۴ ستاره برای ۲ شب بدون هیچی خرید و هیچی پول غذا و هیچی پول تاکسی حداقل ۸۰۰ تومن میشه. نمی دونم چرا به کمتر از ۴ ستاره هم دلم راضی نمی شد. راستش من حاضرم تو همه چی صرفه جویی بکنم اما هتل خوب بریم چون اصل سفر هتلشه و استخرش و صبحونه هاش و لابیش و تختش. و گرون می شد کلا دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب همسری منو گذاشت خونه ی مامانم اینا و خودش رفت کارهاشو انجام بده و بیاد. منم همه ی این ایده ها رو براشون تعریف کردم. اول که کلی اذیت کرده که خوش به حال همسری چه خبره کادوی تولد به این گرونی خدا شانس بده مامان باباشو تا سر خیابون نمی بره برای همسریش می خواد تور دوبی بگیره و... بعد اینا مامانم گفت دوبی چیه بیاین برین استانبوال اینقدر زیباست و خوبه اخه مامانم خودش دو بار استانبول رفته و خیلی خوشش اومده. گفتم الان سرده مامان هم گفت خوب تابستون برین مثلا کوش آداشس چون هیچ ربطی به استانبول نداره و الان برین استانبول  چون هم خلوته هم قیمت ها ارزونه. گفتم همه ی تورهای ترکیه یک هفته است آخه مامان گفت نه بیا اینم تور ۴ روزه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصهههههه بعد کلی این ور اون ور کردن بالاخره به پیشنهاد بابا که یه دورانی سالی چندین سفر کاری خارجی می رفت از یه سایت مخصوص که عضوش بود و پیشنهاد های عالی داره یه هتل ۵ ستاره برای ۳ شب رزرو کردم که کلی هم تخفیف داره و کلی هم از تورهای ایران ارزون تر میشه. البته خیلی دو دل بودم که آدم یکمی پول بیشتر بده اما خیالش راحت باشه ولی بابا قانعم کرد که هیچ دلیلی نداره با تور خیالت راحت باشه. حالا این ۳ شب ۵ ستاره با بلیط هواپیماش میشه  ۷۰۰ اینا! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه بدجوری آتیش زدم به مالم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم کار درستی کردم از ایران تور نگرفتم یا نه آخه ما دقیقا برای آفریقا هم تور از ایران نگرفتیم و کلی تو کنیا هیجان های بامزه داشتیم و هر روز یه هتل می رفتیم و کلی بیشتر بهمون خوش گذشت و محدود به تور نبودیم. اما تو آفریقا ۱۴ روز وقت داشتیم اما اینجا همش ۴ روزه یعنی تا ما پرس و جوکنیم ببینیم چی به چیه که ۴ روز تموم میشه که!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه بیخیال پس انداز شدم و گفتم جهنم بریم عشق و حال . البته همش رو از پول های تو حساب خودم میدم اما بالاخره پول زندگیمونه دیگه  تو این شرایط پس اندازهامون خیلی مهمه اما واقعا و بی نهایت دلم سفر می خواد و  مطمئنم همسری هم دلش سفر می خواد اما دلش نمیاد خودش پول بده اینجوری اگه زورکی یکی یه بلیط بده دستش دیگه اونم کلی حال می کنه. تازه می خوام هر طور شده ذهنش رو از این فشار شدیدی که داره بهش وارد می کنه خالی کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اول اینکه نظر شما چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم اینکه خواااااااهشا منو راهنمایی کنین اگه اطلاعاتی ار استانبول دارین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*******&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یکی دو روز همسری خیلی شیطون و بامزه شده خیلی خوش می گذره . تو این همه فکرهای جالب و حرکات بامزه رو از کجا میاری آخه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خرید کجا خوبه؟ برای غذا خوردن کجا خوبه؟ برای گردش کجا خوبه؟ و ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 08:03:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتن یا نرفتن؟ مسئله این است</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>صبببببح بخیر 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا تهران است و صدای بنده را از یک شرکت نیمه ورشکسته می شنوید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان با همکارا یک صبحونه ی تپل خوردیم و کلی سیاست های شرکت رو تحلیل و بررسی کردیم و همه می گفتن با این اوضاع شرکت این ماه منتظر حقوق نباشین!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;بله !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*******************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارشنبه رفتم برای نی نی خانم منشی رستوران فسقلی لباس خریدم و کلی دلم نی نی خواست. منشی رستوران که سفارش های تلفنی رو میگیره یه خانم خیلی خیلی خوب و درست کار و جدی و منظم و کوشا است. این خانم بنده خدا اصلاااااا وضعشون خوب نیست شوهرش کارگره و حقوقش خییییییییلی کمه تازه همون حقوق کم رو هم چند ماه یه بار بهشون میدن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این خانم دیپلمه است و تقریبا ۱۱.۵ تا ۱۵.۵ میاد رستوران و تقریبا۱۳۰تومن میگیره .یعنی خودش گفته بود ۱۰۰ تومن بهم بدین میام.(طفلکی) .اون موقع ها که من هم می رفتم اونجا خیلی باهاش دوست شدم. یه خانم خیلی خاصیه. با اینکه تقریبا وضعشون خیلی بده اینقدر مرتب  لباس می پوشید اینقدر مودبه اینقدر عزت نفس داره و اینقدر خدا رو شکر می کنه و از زندگیش لذت می بره و شوهرش رو دوست داره و خوب زندگی می کنه که واقعا من شیفته ی شخصیتش شده بودم.با ماهی ۲۵۰ تومن حقوق شوهرش گفت ۱۰ ملیون تومن جور کردم (با وام و اینا دیگه)که یه خونه پیدا کنیم رهن کامل باشه دیگه اجاره ندیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا کمکی از طرف خانواده هاشون قبول نمی کنه هر چند اونا هم خیلی وضع خوبی ندارن که.  اینقدر هم منظمه و کارش خوبه که اگه مغازه عمرش طولانی می شد همسری می گفت این خانوم بزاریم مدیر اونجا و یه حقوق درست حسابی بهش بدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند هفته ای که از شروع به کارش گذشته بود بهم گفت من دو ماهه باردارم اما نتونستم به همسری شما بگم آخه راستش اصلا نمی خواستم این کارو از دست بدم. همسری هم گفت اشکال نداره اصلا نگران نباشه تازه دو ماه زمان بارداریش رفت مرخصی و من و خود همسری و یه خانم دیگه که اونم منشی بود به جاش می رفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;متاسفانه اصلا وضع مغازه خوب نبود واگرنه ما دلمون می خواست خیلی بهش کمک کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری همیشه میگه اگه از این مغازه چیزی برای ما نموند اما به ۱۰ نفر آدمی که زیاد وضع مالی خوبی نداشتن کمک کردیم که کار داشته باشن و حقوق بگیرن. همه ی کارگرهای اونجا کلی همسری رو دوست دارن آخه همسری تو این یک سال فقط به فکر این بود که حقوق اونا رو زیاد کنه حقوقشون رو راس تاریخ بده بهشون بی احترامی نشه کارشون سخت نباشه. همیشه می گفت ما که چیزی از اینجا گیرمون نمیاد حداقل حق و حقوق این کارگرها رو رعایت کنیم که تو اون دنیا مجبور نشیم جواب بدی هامون رو به کارمند هامون بدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم تنها نگرانیش برای بستن مغازه اینه که این ۱۰ نفر زندگیشون رو رو همین چندرغازی که از ما میگیرن برنامه ریزی کردن من چه جوری بهشون بگم تعطیل می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...از کجا به کجا رسیدم! داشتم می گفتم رفتم برای نی نی اون خانوم منشیه که دختره دو دست لباس گرفتم البته همسری هم یه ربع سکه بهش داده بود  (همزمان اون یکی منشیمون هم عروسی کرد و به اونم یه ربع سکه دادیم  همسری می گفت کاش بدونن ما همین ها رو هم از خرج خونمون داریم می زنیم و میدیم به اونا واگرنه اگه فکر کنن ما داریم ماهی کلی سود از اینجا می بریم و اونقت به اونا ربع سکه میدیم خیلی ناراحت میشن!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(چقدر همسری مهربونه چقدر دلش پاکه من اصلا مثل اون نیستم اون وقت آدم به این خوبی رو خدا ایییییییینقدر سنگ جلو پاش انداخته که فقط خودش می دونه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همش تو دلم می گفتم خدا نی نی منم دختر باشه ببین همه  ی لباسا دخترونست همه خوشگلن و همش به نی نی دختر فکر می کردم. نمی دونین چه کیفی داره تو لباس فروشی ای نی نی ها چرخ زدن و پیراهن های کوچولو کوچولو خریدن من عاشق این کارم همش منتظرم دوروبرم یکی نی نی دار بشه من برم براش پیراهن بخرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه که روز تعطیلمونه گفتن بخش فروش اضافه کاری بیاد و معمولا همه ۸-۹ میان و ۱-۲ میرن  . منم ساعت ۱۲ داشتم کم کم جمع می کردم که گفتن آقای رئیس گفت جلسه داریم! ای بابا! خلاصه این روز مثلا تعطیل تا ۴ موندیم شرکت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برگشتنی هم دو تا از همکارامو رسوندم که یکیشون یه پسری بود که خونشون ۲ دقیقه با خونه  ی ما فاصله داره. گفت یک روز در میون ماشین بیاریم منم گفتم باشه اما همسر خان غیرتی گفت نه! اما اینقدر با شوخی و کتک کاری جواب داد که من نفهمیدم بالاخره شوخی کرد یا راست گفت. آخه من می گفتم واااااااااااااااااا همسری راست میگی؟ تو چقدر فکرت بسته است؟ و همسری همینطور مشت و لگد الکی میزد و می گفت ای دختره پررو خیلی روت زیاد شده ها! و من همش می خندیدم و منم میزدمش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا من و همسری اوج محبت و علاقمون رو با کتک کاری نشون میدیم همسری هم همش میگه بیا باهم بجنگیم تو یکمی قوی بشی بتونی از خودت دفاع کنی! من که عین خنگا فقط دست و پامو تند تند تکون میدم و همسری فقط می خنده میگه باید با فکر و هدف دستاتو تکون بدی اما من این چیزا حالیم نمیشه و الکی فقط بالا پایین می پرم اخه اگه یه دقیقه از حرکت وایسم همسری فیتیله پیچم می کنی و گیر میده که تسلیم شدی؟ منم میگم نه! و این داستان ادامه می یابد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای بابا من چرا اینقدر حرفام پخش و پلا میشه امروز .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه پنجشنبه سرحال اومدم خونه و همسری نبود . بعد از اینکه دوش گرفتم هوس کردم یه لباس مجلسی با کفش پاشنه بلند پوشیدم و عین مهمونی رفتن آماده شدم و همسری که اومد گیر داده بود آخه چراااااااا اینا رو پوشیدی؟ راستشو بگو از صبح کجا بودی ؟ کجا قراره بری؟ و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه همسری می گفت با پسر مردم که می خوای بیای خونه ... الکی میگی جلسه دارم تلفن جواب نمیدی و به جای ۱۲ساعت ۵ هم که میای ... این جوری هم که تیپ می زنی اصلا همه چی مشکوکه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آخرش گفتم ای بابا اصلا لیاقتت همینه که من لباس های پاره پوره فقط تو خونه بپوشم و اینا رو فقط مهمونی بپوشم و بعدش باز کلی خندیدیم و کتک کاری  و بعدش نون بربری با پنیر خوردیم و من نااااااااگهان افسردگی گرفتم! نمی دونم چرا اما دیگه نه جون داشتم نه حوصله و یکمی به همسری غر زدم که ما باید از ایران بریم و خوابم برد! شب همسری بیدارم کرد بریم بیرون گفتم وای اصلا حوصله ندارم خوابم میاد و دوباره خوابیدم  دوباره آخر شب بیدارم کرد گفت بیا از بیرون همبرگر خریدم بیا بخور یکمی خوردیم و من گفتم همسری باید هر چه زودتر اقدام کنیم و هر لحظه ای که تو داری تردید می کنی فردا بابتش افسوس می خوری و همسری هم گفت اینقدر فشار نیار بزار ببینم چه کار می کنیم و باز خوابیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;******************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه صبح زود بیدار شدم و تا ۱۱ که همسری بیدار بشه خونه رو بی صدا تمییز کردم و نون تازه خریدم  و همسر خان مثل همیش عین پادشاها بیدار شد و مستقیم نشست سر میز صبحونه بعدش هم رفت سراغ لپتاپش امااااااااااا روشن شد؟ نه! چرا؟ چون باز لیلی بانو علی رغم تذکر های مکرر همسری خان موقع گردگیری تکونش داده بود و سیم های این بدبخت هم که اصلا دیگه عمرشون تموم شده قطع شدن. طفلکی همسری ساعت ها باهاش درگیر بود تا درست بشه اما هیچی منو دعوا نکرد فقط گفت عزیزم دیگه میز لپتاپ منو گردگیری نکن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش من باااااااااااز خوابیدم. گفتم زندگیمون شیفتی شده من بیدارم تو خوابی . تو بیداری من خوابم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه یه عالمه خوابیدم جمعه تا اینکه عصر دیگه همسری زورکی بیدارم کرد گفت مگه معتاد شدی پاشو و رفتیم بیرون تیراژه گردی کردیم و شب هم رفتیم خونه  ی مامانم اینا و براشون فالوده بستنی خریدیم به پیشنهاد همسری. آخه فرداش بابام امتحان آیلس داشت. همسری گفت بابات اینو بخره تقویت میشه.اونجا هم خوش گذشت اما زود پاشدیم که بابایی جونم به موقع بخوابه. خدایی من همیشه به بابام افتخار می کنم. مطمئنم که زیر۵.۵-۶ نمی گیره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه تا ۵ شرکت بودم و بعدش رفتم ایروبیک بعدش خرید کردم و نزدیک های ۷ رسیدم خونه و تندی برای خودم نون و پنیر و خیار و گوجه با نمک و آبلیمو آماده کردم و برای همسری هم خوراک قارچ و مرغ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام از این به بعد شام هام رو رژیمی بخورم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری رسید و دوتایی کلی خوردیم و بعدش جلوی تی وی دراز کشیدیم و همسری مهربونم کلی بهم توجه کرد و من خوابم برد یعنی ۹ خواب بودم! طفلک همسری نمی دونم تا ۱ اینا که بخوابه تنهایی چه کار کرد اما امروز صبح فهمیدم که تنهایی کلی انار دون کرده خورده به من نداده تازه سوار ماشین هم که شدم فهمیدم ماشین جا به جا شده حالا باید ببینم همسری تنهایی شب کجا رفته آیا؟ معمولا شب های دیر  با دوستش میرن پارک پیاده روی و گفتمان های سیاسی و بازرگانی می کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*******************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها وقتی نیست که تو خونه  ی ما صحبت رفتن از ایران نباشه . این همسری که از دیوار صاف بالا میره و عاشق ریسک و هیجانه نمی دونم چرا سر این موضوع اینقدر سختشه . همش می گه تو تصویر اشتباهی از خارج برای خودت درست کردی کی گفته اونایی که رفتن اونجا خیلی خوشحالن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگه این فامیلایی که میان اینجا و اینقدر از خارجشون تعریف و به به چه چه می کنن به خاطر اینه که می خوان برای من و تو کلاس بزارن و عقده های تحقیر و بی توجهی که اونجا براشون ایجاد شده با پز دادن به ما تخلیه کنن! میگه اونجا صبح تا شب فقط باید کار کنی و اخرش هم چون خارجی هستی هر کاری که بکنی احترامی که برای خودشون قائلن برای تو قائل نیستن. میگه اونجا پول الکی به کسی نمیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینا نظرات همسریه اما من خیلی موافق نیستم نمی دونم شما چی میگین؟ (راستی یه وقت به کسی برنخوره ها من فقط شنیده ها و گفته هام رو میگم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم مگه نمیگی تو ایران نباید بچه دار بشیم ؟ میگه دقیقاااا! میگم خوب من چند سال دیگه نی نی می خوام ایران باشیم که نباید نی نی داشته باشیم! میگه تو چقدر به نی نی فکر می کنی خوب بچه دار نمیشیم! منم گفتم برو بابا خودت چند سال دیگه اینقدر دلت می خواد. اونم همسری که ایییییییینقدر نی نی ها رو دوست داره و باهاشون ارتباط برقرار می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری میگه باید اینجا پول دربیاریم سالی یکی دو تا سفر خارجی خوب بریم. میگه خارج برای تفریح خوبه نه زندگی و کار و پول دراوردن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من مخالفم میگم ما اینجا دیگه اصلا نه امنیت اجتماعی نه رفاه اجتماعی و احترام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگم من اون تحقیر رو به این تحقیری که الان تو ایران داریم ترجیح میدم. دوست صمیمی برادر همسری رو تو همین درگیری ها الکی گرفتن یعنی الکییییییییی الکی همه خیلی خیلی براش نگرانیم و بهش میگم اگه تو رو هم گرفته بودن من باید چه کار می کردم؟ خیلی ترسیدم وقتی به چشم خودم دیدم چطور بی گناه ترین ادم ها رو گرفتن دیگه به هیچی اطمینان ندارم. میگم اگه این مملکت وضعش درست بود اینطوری تمام کارهای شما به گل نمی نشست. اینجا داریم صبح تا شب زحمت می کشیم و آخرش به خاطر تصمیمات اشتباه بالاسری ها تمام زحماتمون به هدر میره. این قضیه ی یا*رانه ها هم که معلومه فقط می خوان قشر متوسط رو هم با تورم های وحشتاک فقیر کنن تا دیگه کسی نای حرف زدن و اعتراض نداشته باشه و فقط خودشون پول دستشون باشه و بقیه مردم فقط دست گدایی بگیرن جلوشون تا دیگه نتونن حرف بزنن. میگم اینجا هیچ امیدی نیست من امید می خوام  ن اعصاب آروم می خوام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اووووووووووووف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;****************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای دوست آ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم تو بی نظیری. چطوری تونستی منو پیدا کنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کلی برای نوشته هات افتخار کردم به خودم و ذوق کردم. مرسی عزیزم. یعنی واقعا من کلی چیز به تو یاد دادم؟ یعنی من چی می تونم به کسی یاد بدم؟ خواننده  ی خاموش عزیزم بازم برام کامنت بزار خوشحال میشم. مرسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 06:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهر ماه من</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مرسی که هنوزم هستین... دیروز که وبلاگ آپ کردم اصلا انتظار نداشتم دوستام دوباره با حرف ها و راهنمایی های قشنگشون مثل سال پیش بیان پیشم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرسی که هستین...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این متن زیر رو دو سه هفته پیش واسه دل خودم نوشته بودم که الان میزارم اینجا که ثبت بشه اما طولانیه ها!!! کی بود می گفت بیا بازم از اون پست طولانی هات بنویس؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;**********************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شهریور سختی گذروندم تردید های شدید برای اینکه کارم عوض بکنم یا نه ؟اینکه کجا برم ؟و در عین حال شدیدا نیاز به تقویت زبانم داشتم و وقتم کم بود و کلا در ازای اون همه وقت و انرژی که  داشتم تو محل کارم میزاشتم حقوق کمی می گرفتم و این واقعا اذیتم می کرد. و سخت تر از همه این بود که وسط اون همه گرفتاری باید هر روز کلی وقت میزاشتم و یا  مرخصی  می گرفتم که برم برای مصاحبه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدارو شکر که در آخرین لحظات تکلیف کارم معلوم شد .حالا که فکر می کنم میبینم واقعا شانس بزرگی آوردم چون تا اخر شهریور که در دوران آزمایشی بودم برای تغییر کار وقت داشتم و تقریبا 4-5 روز مونده تا اخر شهریور از اینجای جدید  زنگ زدن که بیا. فکر می کنم که تغییر خوبی بود و کار خوبی پیدا کردم البته اگه به موقع حقوق بدن که ظاهرا تو این قضیه مشکل دارن. البته اگه اخراجم نکنن آخه خیلی سخت گیرن این مدیر های اجنبی . اما خوب جا افتادن تو کار جدید و اینکه به رئیست بفهمونی که کار رو بلدی یکم زمان می بره و انرژی میگیره و من همش نگرانم که رئیسم نفهمه که من چقدر کارمند خوبیم و اخراجم کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; الان شرایط زندگیم آروم تر شده. حداقل فعلا خیال کار عوض کردن ندارم و همین یکمی ذهنم اروم کرده این ترم کلاس زبان هم ثبت نام نکردم البته جور نشد که ثبت نام نکردم اما مطمئنم که خودم تلاش زیادی برای جور کردنش نکردم. آخه واقعا خسته بودم دلم تو خونه بودن می خواست دلم آشپزی کردن می خواست دلم کنار همسری  بودن می خواست دلم به خودم رسیدن  می خواست و دلم بیشتر از همه چیز ذهنی می خواست که مدام درگیر برنامه ریزی کارها نباشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این دو هفته اول مهر از نظر کاری خوب بود یعنی حداکثر تا 5 شرکتم و بعدش میرم خونه و آشپزی&lt;BR&gt;می کنم و خونه رو مرتب می کنم یعنی این روزها هم غذا داشتیم هم خونه مرتب و جارو کشیده شده و گردگیری شده بود. اما همسری برعکس من شب ها دیر میاد خونه و زیاد این روزها عاشقانه نبود. یعنی اصلا زیاد همدیگرو نمی دیدیم بعدشم که اینقدر همسری نگران و خسته و عصبیه این روزها که همون مدت کمی هم که پیش هم بودیم خیلی وقت ها بحث می شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اتفاقات اقتصادی خیلی بدی برامون افتاده... یکی از پروژه های کاری همسری اینا به دلیل رکود در بازار فعلا کاملا متوقف شده... رستوران فسقلی رسما اعصاب و روانمون رو ریخت به هم و احتمالا به زودی تعطیلش می کنیم البته با ضرری نزدیک به 10 ملیون! که برای ما که هنوز نهال زندگیمون درخت نشده این فشار سنگینه هر چند خداروشکر اصلا عین خیالمون نیومد و همه چی مثل قبله... اون یکی پروژه ی همسری اینا هم تقریبا داره رقیب های خیلی سختی پیدا می کنه! این که از این وضعیت نا امید کننده  یمملکت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه با وجود همه ی این خبرهای بدی که روزبه روز داریم بیشتر متوجه شون میشیم نمیشه زیاد عشقولانه بود. البته من خوبم اما همسری طفلکی رسما امید شو از دست داده همش هم میگه من نمی خوام چند ماه هیچ کاری بکنم فقط می خوام فکر بکنم دیگه هیچ بیزینسی نمی خوام انجام بدم. میگه تا عید نباید هیچ کار جدیدی بکنیم و قراره با پول هایی که برامون مونده زندگی کنیم. نمی دونم چرا این روزها  وقتی با همسری بیشتر از چند جمله که حرف می زنیم یکی این وسط بهش برمی خوره و ناراحت میشه. همسری خیلی حساس شده یعنی تقریبا اصلا نمیشه باهاش حرف زد. البته من خیلی دارم سعی می کنم که درکش کنم اما نمی فهمم چرا  تا فکرش از جای دیگه درگیر میشه  اینقدر روش تاثیر میزاره و بداخلاقی می کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این یکی دو ماه کاملا در یک مرحله جدیدی از زندگی بودیم شاید یه جور گذار...گذار از بی پولی به پولداری! گذار از خوب به بد !گذار از  عشق به دوری ! گذار از یه زندگی ساده عاشقانه به یه زندگی سخت واقعی جدی!یا شاید گذار به خوبی ها و قشنگی ها و آرامش! و همه ی غصه ی من اینه که تو این گذار یه وقت از همسریم دور بشم. دقیقا انگار رسیدیم به گردنه ی جاده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با همه ی وجود دلم آرامش می خواد...دلم مسافرت می خواد...دلم فکر راحت می خواد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو این هفته باز یکمی بهتر بود سه شنبه 14/7/88 بعد مدت های خیلی زیاد با همسری قرار گذاشتیم بریم سینما من از شرکت پیاده رفتم پردیس سینمایی و بلیط گرفتم و کلی تو هوای قشنگ و پیاده رو های خلوت پارک ملت پیاده روی کردم و لذت بردم و از غرفه های اونجا خرت و پرت خریدم یکمی بعد همسری هم رسید تو پیاده روی اون دست خیابون ولیعصر بود... دوباره با هم دیگه از تو پارک برگشتیم و همسری از پیشنهاد کاری جدیدی که یکمی ریسک و گرفتاری داره و پولش بد نیست برام تعریف کرد و تحلیلش کردیم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و من همش سعی می کردم بهش بفهمونم که مشکلاتی که تو کار پیش اومده اصلا تقصیر همسری نیست و فکر های اون کاملا درست بوده بلکه وضعیت خراب اقتصادی مملکت همه چی رو به هم ریخته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعدش رسیدیم به بوفه ی پشت سینما که میز و صندلی هاشو کنار چمن ها چیده بود و خیلی بامزه بود با اینکه فرصت کمی تا شروع فیلم مونده بود نشستیم اونجا و ساندویچ خوردیم و من از ماجرای امروز که یه مشتری عصبانی اومده بود و داد و بیداد شد و زنگ زدن به پلیس و اینجور چیزها تعریف کردم و خلاصه اینقدر حرف داشتم که حرف هام نصفه موند و با 5 دقیقه تاخیر رفتیم تو سالن. برگشتنی که تو هوای دلچسب شب پاییزی اسفندیاری رو پیاده اومدیم و سوار ماشین شدیم .شب خوبی بود کنار همسرم قدم می زدم و حرف می زدیم و کمی روحیمون بهتر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الان  که20 مهره همه چی خوب و قشنگه ...پریشب یکمی بعد از من همسری هم رسید خونه ...منو یک دستی بغل کرد و کلی چرخوند کلی ذوق کردم گفتم وای چقدر قوی  شدی و همسری گفت من همیشه قوی ام. وقتی فرود اومدم رو زمین  همسری گفت یه بیزینس جدید پیدا کردم بالاخره ! گفتم چی؟ و توضیح داد و قرار شد بررسیش کنیم به نظر بد نمیاد ... اما ما بعد از تجربیاتی که داشتیم دیگه حاضر نیستیم همین پولی هم که دستمون مونده به این راحتی ها به باد بدیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر کردیم دیدیم بیزینس تر تمیزیه! کلی هر دو خوشحال بودیم. به همسری گفتم مرسی که دوباره امید رو آوردی تو خونمون و از این رخوت خارج شدیم. این ایده چه بشه چه نشه مهم نیست مهم اینهکه تو یه ایده  ی خوب پیدا کردی و روح امید و وارد زندگیمون کردی همسری هم گفت روح امید این خونه تویی...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب آماده شدیم رفتیم بنزین زدیم و بعدش رفتیم کنار پارک شهر ارا همه چی  خوردیم بلااااال سوپپپپپ آب پرتقال گروووون سالااااااد و .... به آرش گفتم ما از لحظه ای که ایده ای برای پولدار شدن پیدا می کنیم شروع می کنیم به خرج کردن ! و آرش هم همش می گفت اشکال نداره باید خرج کنیم دیگه. بعد مدت ها کلی کنار هم بودیم و احساس خوبی داشتیم تازه برگشتنی هم همسری فیلم گذاشت ببینیم که چون بی مزه بود من وسطش خوابم برد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیروز. بعد کار رفتم اپیل!  و با سبکبالی اومدم خونه. وقتی دیدم همسری مهربون صبح اون همه ظرف کثیفو گذاشته تو ماشین کلی خوشحال تر شدم و با ذوق و انرژی منم تو ساندویج میکر ساندویج با گوشت چرخ کرده درست کردم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب رفتیم با هم فیلم وحشتناک دیدیم. من هی بهش گیر داده بودم اینو بزار از اسمش معلومه رمانتیکه اما کلی وحشتناک بود و همسری می گفت خودت اصرار کردی! ذرت هم درست کردیم و خوردیم و مهربونی کردیم...آخر شب  که ۱۲ شده بود همسری گفت خوب دیگه وقت خوابت رسیده فردا نمی تونی بیدار بشی ها و من که شیطونیم گل کرده بود و نمی خوابیدم به زور همسری عینی نی نی ها قنداقم کرد که بخوابم اما من همش بازیگوشی می کردم. همسری مهربونم موقع خواب گفت دیدی من  آدم خوبیم فقط اون روزها  درگیر فشار کار بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم معلومه که تو خیلی خوبی اما خوب بعضی وقت ها هم خوب نیستی دیگه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگه یه کوچولو وضعمون خوب بشه من خییییییلی دیگه احساس خوشبختی کامل می کنم. فعلا آرزوم فقط یک مسافرت یه هفته ای کنار ساحله!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*****************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو این هفته ی اخر یکمی کنترل اوضاع رو به دست آوردیم و داریم بی قراری های یکی دو ماه گذشته رو رفع می کنیم. دیشب وقتی اون خاطره ی بد رو نوشتم بیشتر فهمیدم! آدم وقتی می نویسه مثل کسیه که از بیرون داره به زندگیش نگاه می کنه بی تعصب و بی طرف همه ی خوب و بدش رو میبینه  اما وقتی خودش توی همون زندگیه خیلی چیزها رو نمی فهمه و نمی بینه... من هم دیروز وقتی از بیرون به زندگیم نگاه کردم خیلی چیزهای زیادی فهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب قرار بود بریم خونه ی مامانم اینا ... همسری خسته و سرما خورده و خوابالود رسید خونه ... منم گفتم اصلا عجله نکن استراحت کن هر وقت خواستی بریم . اول یه نسکافه  ی داغ درست کردم و همسری خورد و گرم شد بعدش یه ربع دراز کشیدیم و هیچی حرف نزدیم آخه وقتی همسری می رسه خونه باید یکمی بهش فرصت بدم تا مشغله های کاریش رو تو ذهنش حل کنه و بعد بیاد سراغ من... یه ربع بعد رفتم سرم گذاشتم تو بغلش و همسری خودش شروع کرد فکرهایی که تو ذهنشه رو تعریف کرد گفت اون ایده  یبیزینسی قبلی رو خیلی بالا پایین کرد و به درد نمی خوره و یه ایده ی جدید معرفی کرد . من عاشق این ذهن فعال و خلاق همسریم...گفتم مگه نمی خواستی یه مدت استراحت کنی و هیچ کاری نکنی... گفت آخه من باید پول در بیارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم همسری من خیلی دوست دارم ... من تو همین روزها که شاید به نظر تو سخت ترین روزهای زندگیمون باشه بازم برای رسیدن به خونه لحظه شماره می کنم  بازم وقتی صدای پات تو راه پله می شنوم که داری میای بالا قلبم تاپ تاپ می کنه بازم وقتی باهم بیرون قرار داریم هیجان دارم ... من تو همین روزهای سخت هم عاااااشق زندگیمونم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسری با ذوق گفت راست میگی اینا رو؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی این روزها به رفتن از این مملکت فکر می کنم...من آدمیم که یه روز پدر و مادرم داشتن به زور می فرستادنم خارج گفتم نه من ایرانو ترجیح میدم اما الان دلم نمی خواد اینجا باشم ... از این جا متنفرم از همه چیزش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه جا بوی دروغ و خون و کثیفی و خطر میاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما همسری میگه من تو یه کشور دیگه چه جوری پول دربیارم زیاد دوست نداره بریم یعنی می ترسه اما از اون طرف هم سنگاشو با من وا کنده که هرگز تو این کشور بچه دار نخواهیم شد میگه نمی خوام این همه سختی و فشار و استرس رو بچم هم تحمل کنه میگه این کار خودخواهی محضه!... خیلی داریم به رفتن فکر می کنیم من آماده  ی همه  سختی هاش هستم اما همسری میگه از کجا معلوم با رفتن همین یه ذره آرامش خودمون رو هم از دست ندیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در اوج بحران اقتصادی در ماه گذشته برای لجبازی با حس بی پولی رفتم برای خودم گردنبند خریدم! نمی دونم چرا عصبی بودم و دلم می خواست پول خرج کنم و یه هو یه قلب ریز و ظریف و ناز با سنگهای خیلی کوچولوی برلیان دیدم و خریدمش!! اما شب روم نمی شد به همسری بگم و از فرط عذاب وجدان گریه ام گرفت! گفتم همسری من اینو خریدم اما خیلی ناراحتم ببخشید... همسری گفت چرا از عصر نگفتی به من؟ گفتم می ترسیدم دعوام کنی گفت من کی با تو به خاطر خریدن چیزی دعوا کردم ؟! گفت خیلی خوشگل و ظریفه و گفت خیلی کار خوبی کردی اینو خریدی و الان هر روز گردنمه. آخه من هیچ گردنبندی نداشتم که بشه همیشه و همه حال گردنم باشه و همشو.ن مال مهمونی بود اما اینو می خوام همیشه بندازم به یاد اینکه در اوج سختی و ورشکستگی اعصابم به هم ریخت و رفتم اینو خریدم و همسری کلی به خاطر این کار تشویقم کرد و من از عذاب وجدان گریه ام گرفت و همسری بغلم کرد و بوسم کرد و ... این گردنبند همیشه برای من یادآور خیییییییییلی چیز ها خواهد بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در این لحظه ما خیلی خوشحالم و خیلی امیدوارم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این همسری به قول خودش تا منو تبدیل به یه بانوی خیلی پولدار نکنه بیخیال نمیشه! همسری میگه می خوام بریم همه جای دنیا رو بگردیم مثل سفر آفریقا که واقعا هنوزم طعم خوبش زیر زبونمونه و کلی یاد اون سفر می کنیم و لذت می بریم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من و همسری امیدمون خیلی خیلی زیاده و اصلا از خواسته هامون کوتاه نمیایم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هیچ وجه هم هیچی نمی تونه قشنگی و آرامش و حس عاشانه ی مواج در کلبه ی کوچیک ما رو از بین ببره&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منو ببخش</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خیلی وقته ننوشتم و از این موضوع خیلی ناراحتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبلا امکان نوشتن نداشتم اما الان هر روز صفحه ی وبلاگم جلوم بازه و باز نمی نویسم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آدم وقتی کلی نمی نویسه احساس می کنه باید برای دوباره نوشتن یه دلیلی داشته باشه مثلا اگه یه روز خیلی قشنگ و عاشقانه داشته باشم و دلم می خواد بنویسم با خودم میگم که چی؟ حالا بعد این همه وقت بیای آپ کنی که بگی من خیلی خوشبختم و خیلی خوشحالم!! یا اگه یه اتفاق بد مثل قهری چیزی با همسری داشته باشم بازم تا می خوام بنویسم با خوم میگم که چی؟ حالا بعد این همه مدت می خوام با یه خبر بد و یه پست غمگین شروع کنی اینجوری انگار همه  یاین مدت که ننوشتی هم همه چی بد گذشته!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما الان واقعا دلم می خواد بنویسم برام مهم نیست که بعد این همه مدت چجوری شروع کنم فقط برام مهم اینه که بنویسم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی خوام اینجا رو از دست برم این حس های قشنگ رو این رابطه های عمیق رو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;**********************&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه بار که می خواستم بنویسم اما خودسانسوری کردم مربوط به یه شب خیلی خیلی سرد و تلخ و وحشتناک بود... اما الان دلم می خواد بنویسم تا یادم نره و ازش درس بگیرم...شبی که من برای اووووولین بار اشک های همسریمو دیدم...صحنه ای که دیگه هییییییچ وقت نمی خوام ببینم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون شب قرار بود یه شب خیلی قشنگ باشه...عروسی نزدیکترین دوستم بودم...شبی که کلی برای رسیدنش دعا می کردم و منتظرش بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من از عصر رفتم که سر عقد هم باشم و قرار بود همسری که اون روزها خیلی سرش شلوغ بود کاراش رو تموم کنه و 8-9 بیاد. خیلی از بچه های دانشگاه هم تو اون عروسی بودن ... همسری که تازه وارد مراسم شده بود هنوز زیاد گرم نشده بود و به خاطر فشارهای کاریش هم یکمی خسته بود و من همش داشتم بهش فشار می اوردم که سرحال بشه و مثل همیشه با کلی مهربونی و توجه باهام برقصه...شاید زیاد برام مهم نبود که همسری همین الان رسیده و یکمی خسته است و هیچ کس رو نمی شناسه اون لحظه فقط این مهم بود که بچه های دانشگاه که بعد یک سال میدیمشون ببینن که من چه شوهر خوبی دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسری می گفت تو چند لحظه به من گیر نده من آروم آروم خوب میشم و انصافا هم یکمی که گذشت خودش اومد پیشم و منو تشویق به رقص کرد و کلی رقصیدیم. اما من بازم داشتم گیر میدادم که چرا اینقدر جدی شدی و قیافه گرفتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلا آرامش نداشتم زیاد و همش عصبی بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اون انتظاری که از همسری داشتم این نبود. انگار همش می خواستم بهتر باشه مثل مهمونی های خودمون که خیلی شاد و شلوغه و همش دور و برمه می رقصیم می خندیم بغلم می کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا اینکه وقت رقص تانگوی عروس و داماد شد...این چیزی که الان میگم یکی از احساسات خیلی پنهان گوشه ی قلبمه که فقط همسری می دونه و اون اینه که من و همسری تو عروسیمون رقص تانگو نداشتیم چون همسری گفت خوشم نمیاد یعنی می گفت باید ادم حسابی بلد باشه که قشنگ برسه اینجوری الکیش رو دوست ندارم! یعنی خلاصه گفت من دوست ندارم و من هم اون موقع اصلا برام مهم نبود  آخه تو رقص غیر تانگوش هم تو بغل همسریم و این برام مهم نبود آخه همسری یه جور بی نظیری همیشه کنارم می رقصه . اما بعد ها همش همسری رو سرزنش می کردم که تو نزاشتی من تو عروسیم تانگو برقصم ... و خیلی سر اسن موضوع حساس شده بودم انگار یکی از زیبایی های زندگیم از بین رفته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سر رقص اونا من دوباره یاد عصبانیتم از همسری افتادم سر این موضوع ...من هیچی نگفتم اما همسری خیلی بد اخلاق شد یهو اینقدر که دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم پاشیم بریم و ساعت 12 نشده بود که جزو اولین نفرها بودیم که عروسی رو ترک کردیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من اصلا نمی فهمیدم همسری چرا اینقدر بداخلاقه. فوق العاده عصبانی بود و خیلی خیلی وحشتناک رانندگی می کرد طوری که گریه من دراومد و می گفتم تروخدا اینجوری رانندگی نکن... من رو گذاشت در خونه و کت و کرتواتش رو پرت کرد تو ماشین و خودش پیاده رفت بیرون.من اینقدررررر عصبانی بودم که همسری شب عروسی بهترین دوستمو برام یه خاطره  ی خیلی بد کرد که اصلا اهمیتی نمیدادم که همسری چرا عصبانیه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیست دقیقه بعد همسری برگشت تو خونه... من خوابیده بودم و رفته بودم زیر پتو همسری اومد تو اتاق و با یه حالت بغض گفت کمک ...من حالم خوب نیست  و همش تکرار می کرد من حالم خوب نیست من حالم خوب نیست... اول اهمیت ندادم اما بعد ترسیدم و سرم از زیر پتو اوردم بیرون . تکیه داده بود به دیوار مثل آدم اهنی و هیچ حرکتی نمی کرد  بلند شدم گفتم همسری چته؟ می گفت نمی تونم تکون بخورم حالم خوب نیست نمی دونم چی شده... خیلی ترسیده بودم گفتم بیا دراز بکش آروم بشی می گفت نمی تونم ...نمی تونم...انگار تمام بدنش لمس شده بود حتی دهنش هم نمی تونست ببنده و هر لحظه داشت بد تر می شد خیلی وحشتناک بود نه می تونست بشینه نه حرف بزنه  به شدت داشتم گریه می کردم و می گفتم تروخدا اینطوری نکن من میمیرم ها نکن . بغلش کرده بودم و گریه می کردم و همسری هم در حالی که داشت به زور می گفت کمک حالم بده یهو زد زیر گریه و اشک هاش تند تند و دونه دونه از چشماش غل می خورد پایین . خیلی صحنه  ی بدی بود . با هر دونه اشک همسری تیکه های قلب من کنده میشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(آخه همسری اصلا گریه نمی کنه خودش میگه فقط سر مراسم فوت عمه اش اشکش دراومده. از وقتی من می شناسمش یعنی بیش از 2-3 سال تا حالا اشکش رو ندیده بودم فقط یه بار قبل ازدواجمون که رفته بودیم پیش روانشناس و من از غصه هام از همسری داشتم می گفتم زدم زیر گریه و همسری هم چشم هاش  پر شد. یه بار هم تو خونه داشتیم کشتی می گرفتیم که دست من محکم خورد به دیوار و انگشت کوچیکه تقریبا شکست و خیلی درد داشت اون لحظه هم همسری که دید دردم گرفته چشم هاش پر شد اما فقط اون شب اشکاش اومد بیرون.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از گریه ی همسری آروم آروم تعادل خودش رو به دست آورد و نشست رو مبل . و دهنش که تقریبا کج شده بود و نمی تونست آب بخوره صاف شد و آب خورد و آروم آروم خوب شد. بغلش کرده بودم و می گفتم آخه مگه من چی گفتم که اینقدر عصبانی شدی من که هیچ حرفی نزدم تو خودت عصبانی شدی. همسری گفت موقع رقص اونا تو چنان نگاه حسرت باری کردی بهشون  که نمی دونی من چه حالی شدم. وسطش یهو با یه صدای یکمی بلند گفت آخه تو مگه نمی فهمی که ناراحیت چقدر برای من مهمه؟ خیلی به دلم نشست این حرفش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت تو منو بابت جشن عروسیمون تحقیر می کنی مگه من چه کاری می تونستم بکنم و نکردم؟ آخرش هم گفت اصلا برو با شوهر فرزانه عروسی کن من نمی تونم مثل اون باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گفت آخه چرا گیر میدی بخند و ...  .من وقتی دفعه ی اولمه اومدم اونجا خوب می خوام یکمی جدی باشم اما برای تو که قیافه نگرفتم برای اونا قیافه گرفتم. می گفت همون طور که خانم ها ناز و عشوه دارن باید داشته باشن مردها هم باید جدی باشن اما من که با تو خوب بودم برای دیگران قیافه گرفته بودم. شیطون حالا اون وسط میگه خصوا مردی مثل من که جوون و خوش تیپه باید یکنی خشن و جدی باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکمی حرف زدیم و هر دو اروم شدیم و خوابیدیم. اما من هیچ وقت اون شبو فراموش نمی کنم. خدایا من نمی خوام دیگه هیچ وقت همسری خوبم رو تا این حد  عصبانی بکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; همسری منو ببخش. منو ببخش اگه به عشق و احساسات قشنگت بی احترامی کردم منو ببخش که غرور مردونه ات رو اذیت کردم منو ببخش که اینقدر بهت فشار اورم منو ببخش که عروسی قشنگمون رو که هر دو عاشقش بودیم و کلی بهمون خوش گذشت اون روز ولی بعد ها همش با عروسی های دیگه مقایسه اش کردم و گفتم تو اینو نکردی اونو نکردی منو ببخش که قول و قرارهامون رو یادم رفت منو ببخش که این روزهای قشنگ زندگیمون رو فراموش کردم و برگشتم به دو سال قبل منو ببخش که یادم رفت چقدر برات مهمم که ناراحتیم این همه ناراحتت می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسری من خیلی دوست دارم خیلی زیاد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 07:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهر ماه لیلی بانو</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>سلام دوست جونی هااااااا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو یادتونه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی وقت ندارم فقط تند تند اخبار جدید رو بدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از سه ماه کارم عوض کردم و الان دومین روز کاریم در محل جدیده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا یه جای تقریبا معروفه اما وقتی میای توش می فهمیکه اصلا به اون با کلاسی که از بیرون به نظر می رسه نیست اما دیگه چه کار کنم ! قول حقوق خوب دادن و حالا منتظرم ببینم واقعا چقدر خواهند داد! اینجا ب عکس جای قبلی اینترنت دارم اما مونیتورم صاف تو چشمه رئیسمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضمنا آقای رئیس هم خارجیه و امیدوارم یکمی زبانم راه بیافته اینجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا زیاد همسری رو نمیبینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا شب دیر تو شرکته آخه همیشه این وقت سال یه پروژه ی سنگین دارن. من تا عصر سر کار خودمم و یا از اینجا مستقیم میرم شرکت همسری کمک اون تا ۱۲ یا میرم خونه غذا درست می کنم میبیرم شب برای همسری یعنی رسما دو شیفته  دارم کار می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست خیلی صمیمیم این پنجشنبه عروسیشه و بعد از ایران میره و من نمی دونم چطور باید با نبودنش کنار بیام! خصوصا که کشوره میره که عمرا من و همسری رو به این راحتی ها راه نمیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خیلی دلم یه مسافرت خارجی کنار ساحل می خواد اما جای قبلی ۳ ماه نتونستم برم مرخصا چون تاززه اومده بودم و حالا باز چون تازه اومدم اینجا نمی تونم فعلن جایی برم خصوصا که این رئیس خارجی ها رو نمیشه به این راحتی پیچوند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و همسری هم چون هر دو درگیریم و همسری فشار کاری سنگینی روشه زیاد با هم ارتباطی نداریم و زیاد اوضاع عشقولانه نیست . همسری میگه تحمل کن این پروژه تا ۱۰ روز دیگه تموم میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم بالاخره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای اینقدر تو این هوا دلم پیاده روی می خواد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم پیک نیک رفتن هم می خواد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا دوروبرم همش مرده  برعکس شرکت قبلی که کلی دختر مهربون بود و کلی می گفتیم و می خندیدیم اینجا هیشکی نیست براش حرف بزنم! دلم حرف زدن دخترونه می خواد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عوضش اینجا ارباب رجوع دارم. من عاشق ارباب رجوعم طوری که بهم گفتم لازم نیست اینقدرم زیاد تحویلشون بگیری که پررو بشن اما دست خودم نیست که !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه من کوله بارم رو جمع کنم برم خونه چون تنها روزیه که می تونم به موقع برم خونه آخه ایشالا از هفته ی دیگه روزهای زوج از اینجا میرم کلاس زبان روزهای فرد ایروبیک!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یه نکته ی جالب از خونه ی ما تا اینجا با ماشین یک ربع طول میکشه البته ۷ صبح! اما جای پارک پیدا  کردن و وارد شرکت شدن  ۲۰ دقیقه طول می کشه و من سی و پنج دقیقه ای می رسم به جای یه ربع!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی می دونستیم که من وبلاگ همتونو می خونم؟ به خدا می خونم اما اکثر مواقع نمی تونم کامنت بزارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم براتون تنگ شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بای بای&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 14:08:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای من هم کلی سردرد دارم هم کلی عجله دارم هم کلی حرف دارم هم کلیییی دلم براتون تنگ شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم که تقریبا از صفحه ی روزگار دارم محم میشم اما به خدا اینقدر به یادتونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بیچاره دارم یه جایی میرم سر کار که جای خیلی زرگ و مثلا درست و حسابییه اما احمق هخا به من اینترنت نمیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته شاید بعدن درست بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که از صبح تا شب سرکارم اونجا هم اینترنت ندارم شب هم میام خونه فوقش یکمی با همسری مهربونی می کنیم و زود می خوابم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این است زندگی لیلی بانو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی که قرار بود از فرداش برم سر کار با همسری یه سفر یه روزه شمال آخه احساس می کردم از روزی که برم سر کار زندانی میشم و دیگه نمی تونم هیچ کاری بکنم. اون سفر ناگهانی یه روزه که پیشنهاد همسری بود خیلی حال داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه روز بعدش تولدم بود. شب تولدم خسته و کوفته رسیدم خونه و خوابیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری هم بیدارم نکرد اصلا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه با صدای در بیدار شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا از دوستای صمیمیم بودن که هر سال حتما تولدهای همدیگه میریم و کادو می بریم یکمی سوپرایز شدم اما چون گیج خواب بودم اصلا نمی فهمیدم چه خبره و فکر کردم مثل هر سال امسال هم اومدن خونمون اما نمی فهمیدم چرا یه شب زودتر اومدن و نمی فهمیدم چرا برخلاف همیشه اینقدر تیپ زدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکمی بعد دوباره زنگ زدن و ۴ تا از دو ستهای همسری پشت در بودن منم یه لباس خواب داغون و یه قیافهی پف کرده ی خوابالو و موهای جنگلی داشتم. که اومدن تو و تازه فهمیدم وااااااای قضیه چیه! همسری مهمونی گرفته برام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واااااقعا تا حالا کسی اینجوری سوپرایزم نکرده بود که هیچی بو نبرم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونا حسابی خوشگل کرده بودن من هم رفتم تندی خودمو مرتب کردم بعدش همینطور در خونه به صدا دراود تا اینکه یه ۱۵ نفری شدیم! مامان همسریزحمت مه چی رو کشیده بود و ظرف میوه و شام و و ... آماده کرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سوپرایز بزرگ دیدگه هم سر کادو دادن بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری همش می گفت من نتونستم چیزی برات بخرم من هم یکمی باور کردم آخه اوضاع احوال اقتصادی این روزا چندان تعریفی نداره خصوصا تو این انقلاب سبز که حسابی کار و کاسبی تعطیله و کسی اعصاب نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری موقع کیک اول یه پاکت نامه داد دستم گفت پول میدم که خودت با سلیقه ی خودت یه چیزی بخری ... یکمی خرد تو ذوقم آخه یه نظر من بی مزه ترین کادو پوله. اما وقتی بازش کردم دیدم یه فاکتور توشه و وقتی خوندم دیدم فاکتور جواهریه کلی جیغ و داد کرد و همسری رو محکم در آغوش فشردم . تازه اون موقع همسری اصل کادومو که رویای دیرینه ی من بود بهن داد . یه رینگ ساده ی باریک که یه تک نگین تپلی روشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب فوق العاده ای بود واقعا سوپرایز شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ۱ تیر دارم میرم سر کار جای معتبر و با کلاسیه اما حقوقش کمه ساعت کاریش هم خیلی زیاده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من کار خوب می خوااااااااااااااااام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کاری که حقوقش حداقل قابل پس انداز کردن باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان شرکت همسری هستم باید زودی برم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستون دارممممممممممممممممممممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 15:12:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه ها و یه شب زیبا</title>
<link>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با شما حرف زدن اینقدر لذت بخش بود که بازم می خوام بنویسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست جونی ها من آدرس بعضی ها رو یکمی فراموش کردم لطفا یه مهربونی بکنین و تو کامنت ها آدرساتونم بزارین .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوووووب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جونم براتون بگه که من امشب مهمون دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستم با یه آقایی که قراره با هم ازدواج کنن می خوان بیان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با این دوستم که اسمش فرزانه است خیلی خیلی دوستم و این روزا هم که بیکار بودم مدام ور دل هم بودیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دوست من یه شخصیت خیلی خاص داره و اصلا هم تا حالا رابطه ی عاطفی با کسی نداشته  و من کارم شده بود نصیحت این دختر که بابا یه ذره احساسی تر باش عاشق شو ازدواج کن و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اینکه چند ماه پیش تو یه جمع دوستانه با یه آقایی که ساکن انگلیسه آشنا میشه آقاهه هم یک دل نه هزار دل عاشق زیبایی فرزانه خانم میشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و با هم یکمی حرف میزنن و پسره برمیگرده انگلیس و تلفنی ادامه میدن و الان پسره دوباره برگشت که بیاد خواستگاری .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خانواده ها هم رضایت دادن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چی یکم سریع شده و از کنترل این دوست من خارج شده هم می ترسه هم میگه چون اون اونجاست من اینجا بیخود کش دادن قضیه فایده نداره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخلص کلام اینکه ممکنه همین روزا خبر عروسیشو به ما بده !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این وسط بنده به عنوان بزرگ خاندان این دو کفتر عاشق رو امشب دعوت کردم خونمون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح رفتم کلییییییییی خرید کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱ ظهر دوستم زنگ زد که وای لیلی ببخشید امیر امشب یه جا کار داره نمیتونیم بیایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اون لحظه من در حال پیاده کردن خرید ها از ماشین بودم و وقتی به این همه خرید و حرف های فرزانه فکر می کردم واقعا گریه ام می گرفت و می خواستم کله ی این امیرخان فرزانه رو بکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خصوصا که جوجه گرفته بودم شب تو تراس بپزیم و بخوریم و عشق کنیم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خرید ها رو آوردم بالا از اینکه حداقل یه فحشی ناسزایی چیزی به فرزانه نگفته بودم بیشتر عصبانی بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه ما مصرف میوه و خوراکی و اینجور چیزامون هم خیلی کمه و راستش رو بخواین خسیسیم گرفته بود که من این همه خرج کردم !!!! اما به کی بدم اینارو بخوره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد فرزانه دوباره زنگ زد و گفت ما میایم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکمی عصبانیتم فروکش کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش من خیلی میوه نمی خرم چون همسری زیاد میوه خور نیست خودم هم چون حال خرید کردنشو ندارم نمیرم بخرم . البته یه مشکل دیگه اینه که من شدیدا در حال صرفه جویی هستم و می دونم اگه برم فروشگاه یا میوه فروشی ۵ برابر نیازمون خرید خواهم کرد واسه همین اصلا نمیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی بلال هم گرفتم که امشب همسری برام رو باربیکیوی عزیزش درست کنه و بخوریم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تراس ما رو یادتونه؟ یه ترا بزرگ پر از گلدون! این سری  از نمایشگاه گل هم چند تا گلدون خرید و پر ترش کردیم.اونم با چه مکافاتی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه ما روز اول نمایشگاه گل رفتیم گفتن فروش نداریم ۲۶ام بیاین .پا شدیم ۲۶ ام   رفتیم گفتن فروش نداریم ۲۸ام بیاین .  دوباره ۲۸ام پاشدیم رفتیم که به خاطر تنبلی من ساعت ۷ رسیدیم گفتن نمایشگاه تموم شد !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه می خواستم موهامو بکنم! آه کلی با ذوق و شوق گلدون انتخاب کرده بودم این برای لب پنجره ی آشپزخونه این برای رو میز این برای روی اپن اینا برای تراس  اینا برای آویزون کردن از سقف و.... کلی رویا پردازی کرده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری هم که دید اینا ما رو راه نمیدن در یک حرکت انتحاری رفت از تو پارک از روی چند تا میله پرید رفت تو و من به قدری استرس داشتم که داشتم ناخونامو می جویدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسری شیطون عین خیالش نبود می گفت تو هم بپر بیا گفتم غیییییییییییر ممکنه.همسری رفت و یه ربع بعد زنگ زد گفت سالن داخلی نمیشه رفت اما از این بیرونی ها میشه خرید کرد و چون لحظه ی آخره و دارن بار وانت می کنن میشه کلی هم تخفیف گرفت و همش شکل گل ها رو توضیح میداد و می گفت یکی برگاش سبز مربع قدش اینقدره یکی لوزی ... منم اصلا نمیتونستم توصیفات  همسری رو تجسم کنم الکی گفتم خوبه خوبه بخر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه ربع بد  دیدم همسری دست خالی برگشت! گفت یادم رفته بود پول ببرم!. دوباره از من پول گرفت و از رو همون میله ها پرید و دوباره من کلی استرس تحمل کردم که دستگ نشیم رفت  بعد زنگ زد و با کلی ذوق و هیجان گفت ماشینو وردار بیا تو که یه درخت گنده خریدم فقط با ماشین میشه تکونش داد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه همسری یه گلدون خیلی گنده با یه درخت که توش بود خریده بود برای تراس  با چند تا از اینا که آویزون میشن از سقف با یه کاج و یه اطلسی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*********************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز که از صبح تنهایی خونه بودم کلی خونه تمیز کردم بالخره کشوی قاشق چنگال هارو یه ساماندهی کردم و خیالم راحت شد بعدش آخه شتر با بارش تو این کشوی قاشق چنگال های ما گم میشد! بعدش دستور پخت نخود پلو رو از اینترنت گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه چند وقت پیش مامان همسری بهم نخود فرنگی داد من با بی تفاوتی گرفتم و گفتم مرسی اما من زیاد استفاده ای ندارم که اما همسری یهو گفت چرا میشه باهاش نخود پلو درست کرد خیلی دوست دارم.من که تا حالا اسم این غذا رو نشنیده بودم عین خنگا مادر شوهرمو نگاه کردم و گفتم نخود پلو ؟!؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر شوهرم هم که فکر می کرد با چه کدبانوی آشپزی طرفه تند تند یه توضیحایی داد که من اصلا نفهمیدم .آخه داشت دو نوع مختلف تهیهی نخود پلو رو همزمان می گفت منم که آی کیوی آشپزیم قدر همین نخود هاست اصلا گیج شدم که بالاخره باید با این نخود ها چه خاکی به سرمون بکنیم اما برای اینکه مادر شوهری نفهمه که با داشتن عروسی مثل من چه کلاه بزرگی سرش رفته خیلی شیک سرم رو به نشانه ی تایید حرفهاش تکون میدادم و گفتم بله متوجه شدم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از شما چه پنهون که فقط با زیر و رو کردن اینترت فهمیدم نخود پلو چه جوری درست میشه و  دیروز برای اولین بار این غذا رو طبخیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش رفتم حموم کلی خوشگل شدم تازه دو تا لیوان گنده آب طالبی هم فراهم کردم که اگه همسری رسید و من حموم بودم اینو بخوره سرحال بشه .اما هیچ خبری از همسری نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش نمیدونم آفتاب ار کدوم طرف دراومده بود که تصمیم گرفتم موهامو سشوار بکشم .این کار رو لیلی بانو سالی یک بار انجام میده فقط سالی دو بار هم میره آرایشگاه سشوار میکشه و بقیه ی سال یا ژولی پپولیه یا این که تا از حموم میاد یه عالمه کرم و ژل خالی می کنه رو سرش و مثلا به خیال خودش موهاش یه جور فشنی فرفری میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز نوبت اون یک بار در سال بود که ودم سشوار بکشم.آخه موهام زیاد و بلنده و سخته تازه این تقسیم بندی کردنش از همه سخت تره و عین دسته های مختلف مو تو هم قاطی میشن و نمیزارن ببینم چه کار می کنم خلاصه خیلی خل میشم تا سشوار کشیدتنم تموم بشه بعد همه ی این کارها یه پیراهن آبی با خال خال های سفید که کلا دو وجبه پوشیدم و احساس کردم به به به این میگن لیلی بانو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم باید اینجوری از همسرش استقبال کنه خونه ی تمیز آب طالبی نخود پلوی آماده موی سشوار کشیده پیراهن آبی خال خالی دو وجبی و... اما همسری زنگ زد که عزیزم ببخشید بهت خبر ندادم من یه جلسه داشتم الان تموم شده تازه میخوام حرکت کنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من چون روز قشنگی پشت سر گذاشته بودم اصلا جیغ و داد نکردم و گفتم باشه عزیزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش هم دیدم این قرتی بازی ها به ما نیومده پا شدم شال و کلاه کردم برم پیاده روی و چون ساعت ۸ گذشته بود مثل یه همسر با ادب زنگ زدم از آقامون اجازه گرفتم!! رفتم گیشا آخه این خیابون زنده است و دیر خلوت میشه و امنیتش بیشتره یکمی پیاده روی کردم یکمی مغازه دیدم تا اینکه همسری اومد دنبالم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم همسری از کجا فهمیده بود من چه فعالیت های زیادی تو خونه انجام داده بودم که اینقدر مهربون شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد کلی قربون صدقه رفتن و مهربونی کردن اومدیم خونه.موهای سشوار کشیده شدم زیر روسری به فنا رفته بود آرایشم پاک شده بود به جای لباس خال خالیه مانتو شلوارم هنوز تنم بود اما همسری کلی مهربون و شاد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همش می گفت من خیلی بهت علاقه مندم با لحن یه پسر بچه ی لوس !منم گفتم من که درخت نیستم میگی علاقهمندم باید بگی عاشقتم! می گفت باشه عاشقتم اما خیلی بهت علاقهمندم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خلاصه کچلم کرد اما بیخیال این علاقه مندمش نشد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب هر دومون مثل آدم هایی که احساس می کنن غیر از هم دیگه هیچ چیز قشنگ دیگه ای تو این دنیا ندارن چسبیده بودیم به هم و همش همدیگرو لوس می کردیم.تنها زیبایی زندگی ما هم الان فقط داشتن همدیگه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر شب طبق رسم سال جدیدمون رفتیم پیاده روی معمولا بعد ۱۲  شب میریم بیرون و بیشتر اوقات میریم پارک شهرآرا پیاده روی حرف می زنیم درددل می کنیم برنامه ریزی می کنیم و برمیگردیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب همسری دوباره یکمی یاد سختی های زندگی افتاده بودم کنارش دراز کشیدم و گفتم می دونی همین الان که سرم رو شونه ی تو و اینجا خوابیدم به قدری احسای خوشبختی و احساس های خوب دارم که فکر نمی کنم هیچ چیز دیگه ای اینقدر بهم آرامش بده. گفت راست میگی؟ گفتم معلوووووووووومه خوب.من الان بهترین احساس دنیا رو دارم.همسری با این حرف خیالش راحت شد چشماشو بست و خوابید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب شب قشنگی بود خدا ممنونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 12:04:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayeleylie&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>donyayeleylie</dc:creator>
<guid>http://donyayeleylie.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
