تبليغاتX
دنیای لیلی - درد دل نامه
دنیای زیبای لیلی و همسری
سلام

دیگه با صفحه ی وبلاگم رودروایسی دارم همینجوری دارم نگاش میکنم و نمی دونم چی بنویسم یا از کجا بنویسم

یکی دو ماهه همش دلم می خواد بیام بنویسم اما بعد میگم من که  کلی وقته ننوشتم حالا بیام بگم چی؟

یعنی احساس می کنم بعد یک ماه اگه بیام از احساسات درونیم بنویسم که دیگه اصلا کسی نمیفهمه چی دارم  میگم .

اما بیخیال هر چی به ذهنم برسه میگم

سخت مشغولیم

البته نه مشغولیت فیزیکی بیشتر مشغولیت فکری

من که سر کار نمیرم که این خودش کلی داستان داره که چرا نمیرم

همسری هم تقریبا خونه نشین شده

رستوران فسقلی رو راه انداختیم و خودش داره لنگان لنگان پیش میره و زیاد نیازی به حضور همسری نیست

در واقع اگه کسی از دور نگاه کنه  یه زن و شوهر خوشحال بیکار میبینه!

آرزوی من و همسری این بود که گرفتار کار و روزمرگی نشیم و یه سیستمی داشته باشیم که خودش کار کنه و به ما سود بده و ما بریم مسافرت !

حالا نیمه ی اول آرزومون براورده شده و نیمه ی دومش اصلا براورده نشده

یعنی ما زیاد گرفتار کار نیستیم و شبا دیر می خوابیم صبح ها دیر بیدار میشیم خیلی روزا همسری میمونه خونه و با هم میریم بیرون سینما پارک پیاده روی  خیلی روزا هم دوتایی میریم به مغازه و شرکت یه سر کوچولو میزنیم  و میایم خونه خیلی وقت ها هم همسری نزدیکای ظهر میره و عصر زود برمیگرده

 

اما... از سود و پول و خرج کردن و مسافرت هیچ خبری نیست !

بعضی روزا از اوضاع مغازه راضی هستیم و بعضی روزا می خوایم به قول همسری درش رو گل (با کسره روی گ )بگیریم

خیلی روزا خوشحالیم و میگیم ایول ما بالاخره تونستیم آدم های متفاوتی باشیم و از لحظه های زندگیمون لذت ببریم و همه ی عمر گرفتار کار کردن نباشیم

خیلی روزا میگیم وای که چه اشتباهی کردیم کاش ما هم مثل همه خوب و آروم زندگیمون رو می کردیم !

همسری یه روزایی خیلی سرحاله و یه روزایی خیلی تو خودشه و همش در حال فکر کردن و برنامه ریزیه که چه جوری فروش رو ببره بالا

کلا این روزها کلبه ی من و همسری  روزهای آروم همراه با استرس پنهانی رو طی کرده

این روزها من حسابی دارم کتاب می خونم و بی نهایت از کتاب خوندن لذت می برم  به همسری می گفتم دلم می خواد نویسنده بشم نه اینکه حتما کتابی چاپ بکنم بیشتر دلم می خواد نویسنده بشم برای اینکه بنویسم

گاهی احساس می کنم روحم نیاز شدیدی به نوشتن داره !

بعضی روزها دلم می خواد یه مغازه ی گل فروشی داشته باشم اونم نه به عنوان شغلی برای درامد داشتن بیشتر فقط برای اینکه یه خانم شیک آروم و بسیار لطیف و خونسرد و محترم گل فروش باشم ! گل هایی با تزئیین های خیلی زیبا

بعضی روزها می خوام برم مدیر بازرگانی دفتر دستک همسری اینا بشم و تبدیل به یه خانم جدی و با کلاس و مهم بشم که کارهای مهم انجام میده و سرش شلوغه و آدم خفنیه

بعضی روزها دلم می خواد یه خانم معمولی باشم که هیچ شغلی نداره و صبح ها هر وقت دلش بخواد بیدار میشه بعد به خودش می رسه میره پیاده روی  کلاس ورزش کلاس رقص کلاس زبان کلاس ساز با دوستاش میره بیرون خرید می کنه آشپزی می کنه هر وقت بخواد میره مسافرت   و  عاشق شوهرشه و از زندگیش لذت می بره

الان بیشتر  از همه شبیه این خانوم آخریه هستم

با این تفاوت که از زندگیم لذن نمی برم

و از اینکه شخصا شغل و درامدی ندارم ناراحتم

تو یکی از درد دل هام با همسری گفتم:

 من نمی خوام زنی باشم که اینقدر وابسته ی شوهرشه

گفتم من اگه زن با سیاستی باشم الان نباید این حرف ها رو به تو بزنم اما واقعا احساس من اینه . من می خوام برای شاد زندگی کردن وابسته به شوهرم نباشم برای احساس خوب داشتن وابسته به شوهرم نباشم برای اینکه به آرزوهام برسم منتظر تو نباشم من می خوام خودم هم عرضه داشته باشم که تنهایی خودمو شاد کنم برای خودم حس رضایت ایجاد کنم و به آرزوهام برسم نمی خوام همه ی موفقیت های زندگیم رو در موفق بودن تو ببینم می خوام خودم هم موفق باشم

همسری برخلاف انتظار از حرف هام ناراحت نشد  کلی مهربونی کرد و گفت من خیلی خوشحالم که تو چنین زن قوی هستی هیچ وقت نباید فکر کنی زن معمولی هستی چون همین نگاه تو به زندگی یعنی تو یه زن فوق العاده ای ...

گفتم من هنوز نمی دونم که دوست دارم کار بکنم یا دوست ندارم کار بکنم

نمی دونم می خوام کار بکنم تا درامد داشته باشم یا کار بکنم که از خودم رضایت داشته باشم

یا کار بکنم فقط برای اینکه دیگران نگن با این مدرکش عرضه ی یه کار خوب پیدا کردن نداشته !

گفتم از هدر رفتن زندگیم می ترسم از اینکه یه زن معمولی باشم می ترسم از اینکه به خاطر دیگران طوری زندگی کنم که خودم دوست ندارم می ترسم از اینکه بعدها برای بچه هام یه مامان پوچ معمولی باشم می ترسم

با این جمله همسری کلی قربون صدقه ام رفت و گفت قربون مامان بودنت بشم ! اولین بار بود که من وهمسری لیلی فسقلی رو به عنوان یه مامان تصور می کردیم !

و در آخر از اینکه داره ۲۴ سالم میشه و هنوز نمی دونم که اصلا چی می خوام و چی نمی خوام از خودم بدم میاد .

از اینکه می خوام برم دنبال کار اما به زبانم مطمئن نیستم از خودم بدم میاد

از اینکه اصلا سعی نمی کنم برم کلاس زبان از خودم بدم میاد

از اینکه دارم تپل میشم از خودم بدم میاد از اینکه همش کلاس ورزش رفتن رو به تاخیر میندازم از خودم بدم میاد

 

من و همسری مطمئن بودیم که امسال تابستون یه سفر ترکیه ی اساسی بریم اما انگار نمی تونیم

پارسال تابستون که رفتیم آفریقا به نظرم ترکیه رفتن یه سفر خیلی راحت و بی هزینه بود

برای اینکه من همیشه هزینه ی یه سفر خوب و لارج ترکیه رو ته حسابم داشتم

اما امسال واقعا رفتن به این سفر برای ما راحت نیست

موضوع اینهکه من نمی دونم چرا اصلا از دست همسری دلخور نیستم که  الان اینجوریه بلکه به شدت از دست خودم عصبانیم که عرضه فراهم کردن ۲ملیون پول رو نداشتم و این رو به خاطر تنبلی کردن و سر کار نرفتنم می دونم

همسری چند وقت پیش گفت من به تو قول داده بودم بریم ترکیه  اما اصلا فکر نمیکردم این مغازه ی لعنتی اینقدر خرج بزاره رو دستمون من گفتم وااااااااااااااای چی میگی تو که در حال سعی کردنی کلی مغازه رو راه انداختی من با ول کردن کار حساب کتابامونو به هم ریختم

البته همسری چند روز پیش که تو بام تهران داشتیم پیاده روی می کردیم گفت برای اول تیر که تولدته بلیط تور ترکیه بگیر بریم اما من هر چی حساب می کنم میبینم همسری  فقط به خاطر من میگه و اگرنه با استرس رفتن اصلا نه لذت داره نه ارزش. آدم باید با خیال راحت بره

و حالا هم چون همسری احساس می کنه من فقط می خوام برم سر کار تا نواقصی رو که اون نمی تونه پر کنه من پر کنم اصلا دلش نمی خواد برم سر کار

البته با این اوضاع اقتصادی کار پیدا کردن هم دیگه به این راحتی نیست جاهای تپل که با پارتی رفتم میگن فعلن همه ی پروژه ها خوابیده به محض فعال شدن شما در اولین اولویت ما هستین

جاهای در پیت هم که از طریق آگهی میرم یا کارشون خیلی زیاده یا حقوقش اینقدر پایینه که همسری میگه ارزش اینکه بری اونجا و عصر ها خسته بیای خونه رو نداره

همسری میگه تو خیلی تحت تاثیر کار هستی و من نمی خوام تو بداخلاق و عصبی بشی  می خوام حالا که من اینقدر درگیرم حداقل فکر تو آروم و راحت باشه

مغازه هم دو سه ماهی نرفتم آخه اینقدر حرص می خوردم و استرس داشتم که همسری اخراجم کرد!

خلاصه اینجوریاست !

و الان من یه دختر گیج و مردد و شوکه شده هستم

آخه اصلا فکر نمیکردیم اینجوری بشه

هزینه های این رستوران فسقلی خیلی زیاده و اصلا نمیزاره چیزی  واسه ما بمونه

تازه شرکت فسقلی همسری اینا هم یه سری سفارش وارد کرده بودن که دیشب فهمیدیم گمرک اینجا ترخیص نکرده و کلی گیر داده خلاصه نیم قدم با ورشکستگی کامل فاصله داشتیم  دیگه هر دو داشتیم خل میشدیم اما تا امروز کاری از دستمون بر نمیومد به خاطر همین همسری گفت بریم سینما  یکم از این حال بیایم بیرون

رفتیم سینما بعدش کلی پیاده روی کردیم  بعدش هم رفتیم پارک لاله و همسری برای اولین بار رضایت داد بشینه رو چمن ها وای فوق العاده بود

کلی آرامش پیدا کردیم و کلی حرف زدیم.

امروز همسری رفت کلی پول خرج کرد و جنس ها رو ترخیص کرد و فعلن فاصلمون با ورشکستگی یکمی بیشتر شده.

وای چقدر ناله کردم...آخیش سبک شدم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:17  توسط لیلی  |