آیا میدونید من الان کجام؟
من امروز برای اولین بار اومدم کافی نت اونم فقط و فقط به خاطر حرف زدن با شما دوست جونی های گل گلی
پنجشنبه ها کار و کاسبی اینجا کساده همسری رفته به کارهای خودش برسه منم گفتم تا برگردی میرم کافی نت.
اول از همه بگم که ای بابااااا شما چرا این رستوران فسقلی ما رو اینقدر جدی گرفتین!!
البته تقصیر منه که درست توضیح ندادم اینجا که در واقع رستوران نیست بلکه مرکز توزیع غذاست!
یعنی اصلا نمیشه که اینجا اومد و غذا خورد
هر چند هر کی از شما ها بیاد قدمش روتخم چشمام!
اینجا یه مغازه است که هر کس از بیرون بیاد فقط با یه خانم منشی در مقابل در مواجه میشه همون جا تو خیابون وایمیسته و سفارشش رو به اون خانومه میگه بعد اون داخل که توسط مشتری دیده نمیشه یه عده آدم میزنن تو سر و کله ی هم و غذای اون مشتری رو آماده می کنن و میدن به همون خانوم منشیه و اون غذا رو میده دست مشتری و میره
اما یه گروه بزرگی از مشتری ها تلفنی سفارس میدن
مغازه ی ما یه طبقه ی بالا هم داره که اونجا یه خانوم منشی مهربون نشسته و جوابتلفن ها رو میده و من هم سفارشارو تند تند میزنم تو سیستم و پرینت می کنم برای بچه های طبقه ی پایین.وقتی پرینت من میره پاییین باز یه عده می دوند این ور اون ور و سفلرش مشتری رو اماده می کننو و یه آقایی که مسئول پیک های اونجاست هماهنگ می کنه که چه کسی اون سفارش رو ببره و تحویل بده
خوب دوستان این داستان کار مغازه ی ماست
شاید شنیدنش ساده باشه اما باید بگم فووووووووووووووووووووووووووووووووق العاده کار سخت و پر دردسر و پر هیجانیه !
یک عالمه باید ناز مشتری رو بکشین یه عالمه غر غر مشتری هارو بشنوین یه عالمه سریع باشین و یه عالمه دقت کنین و یه عااااالمه پول خرج کنین و وقتی هزااااااااار تا سفارش رو میزتون جمع شده و لی نه غذایی آماده است نه پیکی هست که اونا رو ببره خونسردی خودتونو حفظ کنین!
اما خیلی محیط کاری خوبی شده اونجا غیر از من و همسری ۳ تا خانوم و ۶-۷ تا آقا اونجا کار می کنن.
همه با هم خیلی دوستیم همسری رو هم خیلی دوست دارن چون همسری به نظر من باحال ترین رئیس دنیاست .هم خیلی با کارگر ها دوسته و بهشون احترام میزاره هم کاری کرده که خیلی به حرفش گوش می کنن و یه تیم کاری خوب شدیم. کلی میگیم و می خندیم اما موقع کار همه واقعا کارشونو عالی انجام میدن .پسرهایی که پیک هستن یه عده پسر جوان خیلی بامزه ان اما همشون درستکارن! منم که با منشی ها کلی دوستم و یه عالمه حرف میزنیم و درددل می کنیم و عین یه خانواده شدیم.هر کی بیاد تو نمیفهمه کی رئیسه کی کارمند و فقط یه عده آدم مسئول میبینه که دارن با علاقه و جدیت کار می کنن!
و ما به خاطر این موضوع همیشه خدارو شکر می کنیم .
از همه بد تر اونجا منم .
گاهی که سفارش زیاد میشه و یا غذای مشتری ها دیر میرسه با این آقای مسئول پیک ها دعوامون میشه هی غر غر می کنم سرش یه بارم با یکی از پسرهای پیکی که یه کار مهم رو یادش رفته بود انجام بده دعوا کردم ! اما بعدش میرم عذرخواهی می کنم اونام فهمیدم من یکمی قاطی دارم و وقتی کارها به هم میریزه عصبی میشم واسه همین دیگه از دستم ناراحت نمیشن وقتی اوضاع بهم میریزه پیکی ها میگن وای دورو بر خانم .. نریم که الان میزنتمون!
اما همسری تو هر وضعیتی کاملا آرامشش رو حفظ می کنه و اگه مشکلی پیش بیتاد اونجا همه ی پرسنل رو جمع می کنه و میگه رو یه کاغذ نظرتون رو راجع به این مشکل بنویسین و راه حل هاتون رو بگین !
با این کارش باعث شده همه اونجا رو مغازه ی خودشون بدونن و برای بهتر شدن اوضاع حسابی تلاش کنن .
خلاصه تجربه ی بامزه ایه
اصلا خودمون هم نفهمیدیم چجوری سر از اینجا دراوردیم
البته همسری هر روز به شرکت خودشونم سر میزنه و داره سعی می کنه که جوری سیستم رو هدایت کنه که به حضور اون وابسته نشه .
*******************
از قضیه جاری دار شدن من فعلا خبری نیست یعنی این برادر شوهر نادان من اصلا به هیچ کس نمیگه چه خبره و می خواد چکار کنه فقط میگه من تصمیم گرفتم با ... ازدواج کنم!
مادر شوهری هم بنده خدا دنبال پول جور کردنه که اگه بشه یه خونه ی فسقلی هم برای اون بخرن
آخه برای ما خریدن اگه نتونن برای اون هم بخرن که ما خیلی احساس بدی پیدا می کنیم
هر چند به همسری گفتن مطلقا فکرشو نکن که ما بهتون بگیم شما پاشین حالا نوبته برادرته بلکه اون خونه ی شماست و ما خودمون برای برادرت هم یه فکری می کنیم !
ولی همسری خیلی احساس مسئولیت می کنه و میگه باید هر کاری از دستمون بر میاد انجام بدیم ! منم گفتم اونم حق داره بخواد بیاد این خونه اما مادر همسری میگه اصلا به شما ربطی نداره!
حالا از اون ور برادر همسری میگه من اصلا دوست ندارم خونه ی کوچیک بخرم پولشو بدین برم یه خونه ی بزرگ رهن کنم اما همسری میگه برادرش احمقه و عقلش نمیرسه !
کلا همه چی خیلی پیچیده شده اما احتمالا مادر همسری یه ملکی داره که اونو می فروشه و باهاش خونه می خره و خیال همه راحت میشه اما برادر همسری هنوز میگه پولشو بدین برم رهن کنم!
********************
امروز برای اولین بار در زندگیم (البته غیر از لباس عروسیم!) رفتم پارچه دادم خیاط بدوزه
یه پیرهن صورتی که پارچش تقریبا توریه . دکلته جلوش هلالیه پشتش یه هفت نسبتا بزرگ و تا بالای زانو با دامن پفیییییی!
خیلی ذوق دارم زود تر آماده بشه.
******************
احتمال داره مامانم برامون یه جشن سالگرد ازدواج بگیره و یه ۴۰ نفر مهمون دعوت کنیم البته من مجبورش کردم که این کارو برام بکنه !
برای اونم کلی ذوق دارم و کلی برنامه ریزی های خفن دارم که بعدن میگم.
**********************
کلی هر روز بیشتر دارم عاشق همسری میشم
همسری همش تو فکره و داره حساب کتاب می کنه
همش بهم میگه من باید تو رو پولدار بکنم!
میگم بابا جان مگه من از تو پول خواستم آخه! میگه نه تو حقته که خیلی پولدار باشی !
همسری می گفت من از کوچولوگیم هر وقت به همسر فکر می کردم فقط برام به معنی همراهی بود اما هیچ وفت باور نمیکردم یه همسر اینقدر همراه آدم باشه.
همسری میگه تو دقیقا همه ی آرزوهای من رو در زندگی براورده کردی !
اینجا چون تو طرحه و ماشین نمیاریم شب ها پیاده میریم کلی از راه رو یعنی از میدون ولیعصر تا میدون توحید رو همیشه پیاده میریم این پیاده روی ها کلی کیفیت زندگیمون رو ارتقا داده .خستگیمون و مشغله های کاریمون رو اروم آروم دور میریزیم و تو راه حرف میزنیم و یخ می کنیم و معمولا ساندویچ های آشغالی هم تو راه می خوریم !
و همش به این فکر می کنیم که واااااااای ما چه آدم های عجیبی هستیم که چنین ریسکی کردیم!
و بعدش راجع به روزهایی حرف میزنیم که قراره پولدار بشیم.
قرار شده (یعنی من قرار گذاشتم) پولدار که شدیم اول از همه همسری کلی جواهرات برام بخره بعدشم بریم چین مالزی هند هلند و یونان بعدش همسری یه ماشین گل برای من و یه پرادو برای خودش بخره!!!
همسری هم با کلی مهربونی بهم گفته دوباره یه عروووسی برام میگیره اما دقیقا همون عروسی که تو رویاهامه تا دیگه به خاطر عروسیمون غر نزنم! و ضمنا قول داده اوایل تابستون بریم ترکیه و کلی تو ساحل استرالحت کنیم تا خستگی این همه کار و این همه استرس برطرف بشه
خلاصه جای شما خالی که واقعا وصف العیش همون نصف العیشه
کلی میگیم و میخندیم و به روزهای پولداری فکر می کنیم اما وقتی یادمون میاد که دو قدم با ورشکستگی فاصله داریم باز هم کلی به خودمون می خندیم
آخه واقعا تو این یک ماه که اینجا رو راه انداختیم یک قرون سود نکردیم و فقط داریم هزینه می کنیم !
و جالب اینکه یک قرون هم برای خدمون تو این مدت خرج نکردیم و کامنلا فقیرانه زندگی کردیم و همش منتظریم ببینیم اگه اوضاع مغازه خوب میشه اون موقع خرج کنیم.
**************
ای روشن آزی می گفت شمارمو گرفتی پس چرا زنگ نمیزنییییییییییییییی
غزل عزیزم منو ببخش اما من به صورت ناخوداگاه تا مسیجت رو خوندم و ذوق کردم یهو طبق عادت زدم دیلیت شد !
آخه حجم خیلی کمی داره گوشیم
و این کاره احمقانه باعث شد دیگه شمارتو نداشته باشم تا جواب بدم
**************
خوب دوست جونی ها من دیگه برم پیش همسری احتمالا کارش تا الان تموم شده
فقط خیلی تند تند تایپ کردم اگه بازم طبق معمول صد تا غلط غلوط داشتم منو ببخشید
بعدشم که من خیلیییییییییییی دلم برتون تنگ شده و مطمئن باشن دورادور به یاد همتون هستم
باز هم دعا کنید ما ورشکست نشیم
باااااااااااااااای بای