تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری
سلام

با شما حرف زدن اینقدر لذت بخش بود که بازم می خوام بنویسم

دوست جونی ها من آدرس بعضی ها رو یکمی فراموش کردم لطفا یه مهربونی بکنین و تو کامنت ها آدرساتونم بزارین .

خوووووب

جونم براتون بگه که من امشب مهمون دارم

دوستم با یه آقایی که قراره با هم ازدواج کنن می خوان بیان

من با این دوستم که اسمش فرزانه است خیلی خیلی دوستم و این روزا هم که بیکار بودم مدام ور دل هم بودیم

این دوست من یه شخصیت خیلی خاص داره و اصلا هم تا حالا رابطه ی عاطفی با کسی نداشته  و من کارم شده بود نصیحت این دختر که بابا یه ذره احساسی تر باش عاشق شو ازدواج کن و ...

تا اینکه چند ماه پیش تو یه جمع دوستانه با یه آقایی که ساکن انگلیسه آشنا میشه آقاهه هم یک دل نه هزار دل عاشق زیبایی فرزانه خانم میشه

و با هم یکمی حرف میزنن و پسره برمیگرده انگلیس و تلفنی ادامه میدن و الان پسره دوباره برگشت که بیاد خواستگاری .

و خانواده ها هم رضایت دادن

همه چی یکم سریع شده و از کنترل این دوست من خارج شده هم می ترسه هم میگه چون اون اونجاست من اینجا بیخود کش دادن قضیه فایده نداره

مخلص کلام اینکه ممکنه همین روزا خبر عروسیشو به ما بده !

حالا این وسط بنده به عنوان بزرگ خاندان این دو کفتر عاشق رو امشب دعوت کردم خونمون

از صبح رفتم کلییییییییی خرید کردم

ساعت ۱ ظهر دوستم زنگ زد که وای لیلی ببخشید امیر امشب یه جا کار داره نمیتونیم بیایم

در اون لحظه من در حال پیاده کردن خرید ها از ماشین بودم و وقتی به این همه خرید و حرف های فرزانه فکر می کردم واقعا گریه ام می گرفت و می خواستم کله ی این امیرخان فرزانه رو بکنم.

خصوصا که جوجه گرفته بودم شب تو تراس بپزیم و بخوریم و عشق کنیم!

وقتی خرید ها رو آوردم بالا از اینکه حداقل یه فحشی ناسزایی چیزی به فرزانه نگفته بودم بیشتر عصبانی بودم

آخه ما مصرف میوه و خوراکی و اینجور چیزامون هم خیلی کمه و راستش رو بخواین خسیسیم گرفته بود که من این همه خرج کردم !!!! اما به کی بدم اینارو بخوره

بعد فرزانه دوباره زنگ زد و گفت ما میایم !

یکمی عصبانیتم فروکش کرد.

راستش من خیلی میوه نمی خرم چون همسری زیاد میوه خور نیست خودم هم چون حال خرید کردنشو ندارم نمیرم بخرم . البته یه مشکل دیگه اینه که من شدیدا در حال صرفه جویی هستم و می دونم اگه برم فروشگاه یا میوه فروشی ۵ برابر نیازمون خرید خواهم کرد واسه همین اصلا نمیرم.

راستی بلال هم گرفتم که امشب همسری برام رو باربیکیوی عزیزش درست کنه و بخوریم

تراس ما رو یادتونه؟ یه ترا بزرگ پر از گلدون! این سری  از نمایشگاه گل هم چند تا گلدون خرید و پر ترش کردیم.اونم با چه مکافاتی!

************************

آخه ما روز اول نمایشگاه گل رفتیم گفتن فروش نداریم ۲۶ام بیاین .پا شدیم ۲۶ ام   رفتیم گفتن فروش نداریم ۲۸ام بیاین .  دوباره ۲۸ام پاشدیم رفتیم که به خاطر تنبلی من ساعت ۷ رسیدیم گفتن نمایشگاه تموم شد !!

دیگه می خواستم موهامو بکنم! آه کلی با ذوق و شوق گلدون انتخاب کرده بودم این برای لب پنجره ی آشپزخونه این برای رو میز این برای روی اپن اینا برای تراس  اینا برای آویزون کردن از سقف و.... کلی رویا پردازی کرده بودم

همسری هم که دید اینا ما رو راه نمیدن در یک حرکت انتحاری رفت از تو پارک از روی چند تا میله پرید رفت تو و من به قدری استرس داشتم که داشتم ناخونامو می جویدم

همسری شیطون عین خیالش نبود می گفت تو هم بپر بیا گفتم غیییییییییییر ممکنه.همسری رفت و یه ربع بعد زنگ زد گفت سالن داخلی نمیشه رفت اما از این بیرونی ها میشه خرید کرد و چون لحظه ی آخره و دارن بار وانت می کنن میشه کلی هم تخفیف گرفت و همش شکل گل ها رو توضیح میداد و می گفت یکی برگاش سبز مربع قدش اینقدره یکی لوزی ... منم اصلا نمیتونستم توصیفات  همسری رو تجسم کنم الکی گفتم خوبه خوبه بخر.

یه ربع بد  دیدم همسری دست خالی برگشت! گفت یادم رفته بود پول ببرم!. دوباره از من پول گرفت و از رو همون میله ها پرید و دوباره من کلی استرس تحمل کردم که دستگ نشیم رفت  بعد زنگ زد و با کلی ذوق و هیجان گفت ماشینو وردار بیا تو که یه درخت گنده خریدم فقط با ماشین میشه تکونش داد!

خلاصه همسری یه گلدون خیلی گنده با یه درخت که توش بود خریده بود برای تراس  با چند تا از اینا که آویزون میشن از سقف با یه کاج و یه اطلسی

*********************

دیروز که از صبح تنهایی خونه بودم کلی خونه تمیز کردم بالخره کشوی قاشق چنگال هارو یه ساماندهی کردم و خیالم راحت شد بعدش آخه شتر با بارش تو این کشوی قاشق چنگال های ما گم میشد! بعدش دستور پخت نخود پلو رو از اینترنت گرفتم.

آخه چند وقت پیش مامان همسری بهم نخود فرنگی داد من با بی تفاوتی گرفتم و گفتم مرسی اما من زیاد استفاده ای ندارم که اما همسری یهو گفت چرا میشه باهاش نخود پلو درست کرد خیلی دوست دارم.من که تا حالا اسم این غذا رو نشنیده بودم عین خنگا مادر شوهرمو نگاه کردم و گفتم نخود پلو ؟!؟!

مادر شوهرم هم که فکر می کرد با چه کدبانوی آشپزی طرفه تند تند یه توضیحایی داد که من اصلا نفهمیدم .آخه داشت دو نوع مختلف تهیهی نخود پلو رو همزمان می گفت منم که آی کیوی آشپزیم قدر همین نخود هاست اصلا گیج شدم که بالاخره باید با این نخود ها چه خاکی به سرمون بکنیم اما برای اینکه مادر شوهری نفهمه که با داشتن عروسی مثل من چه کلاه بزرگی سرش رفته خیلی شیک سرم رو به نشانه ی تایید حرفهاش تکون میدادم و گفتم بله متوجه شدم !

اما از شما چه پنهون که فقط با زیر و رو کردن اینترت فهمیدم نخود پلو چه جوری درست میشه و  دیروز برای اولین بار این غذا رو طبخیدم.

بعدش رفتم حموم کلی خوشگل شدم تازه دو تا لیوان گنده آب طالبی هم فراهم کردم که اگه همسری رسید و من حموم بودم اینو بخوره سرحال بشه .اما هیچ خبری از همسری نبود

بعدش نمیدونم آفتاب ار کدوم طرف دراومده بود که تصمیم گرفتم موهامو سشوار بکشم .این کار رو لیلی بانو سالی یک بار انجام میده فقط سالی دو بار هم میره آرایشگاه سشوار میکشه و بقیه ی سال یا ژولی پپولیه یا این که تا از حموم میاد یه عالمه کرم و ژل خالی می کنه رو سرش و مثلا به خیال خودش موهاش یه جور فشنی فرفری میشه!

دیروز نوبت اون یک بار در سال بود که ودم سشوار بکشم.آخه موهام زیاد و بلنده و سخته تازه این تقسیم بندی کردنش از همه سخت تره و عین دسته های مختلف مو تو هم قاطی میشن و نمیزارن ببینم چه کار می کنم خلاصه خیلی خل میشم تا سشوار کشیدتنم تموم بشه بعد همه ی این کارها یه پیراهن آبی با خال خال های سفید که کلا دو وجبه پوشیدم و احساس کردم به به به این میگن لیلی بانو

آدم باید اینجوری از همسرش استقبال کنه خونه ی تمیز آب طالبی نخود پلوی آماده موی سشوار کشیده پیراهن آبی خال خالی دو وجبی و... اما همسری زنگ زد که عزیزم ببخشید بهت خبر ندادم من یه جلسه داشتم الان تموم شده تازه میخوام حرکت کنم!!!

اما من چون روز قشنگی پشت سر گذاشته بودم اصلا جیغ و داد نکردم و گفتم باشه عزیزم.

بعدش هم دیدم این قرتی بازی ها به ما نیومده پا شدم شال و کلاه کردم برم پیاده روی و چون ساعت ۸ گذشته بود مثل یه همسر با ادب زنگ زدم از آقامون اجازه گرفتم!! رفتم گیشا آخه این خیابون زنده است و دیر خلوت میشه و امنیتش بیشتره یکمی پیاده روی کردم یکمی مغازه دیدم تا اینکه همسری اومد دنبالم!

نمیدونم همسری از کجا فهمیده بود من چه فعالیت های زیادی تو خونه انجام داده بودم که اینقدر مهربون شده بود.

بعد کلی قربون صدقه رفتن و مهربونی کردن اومدیم خونه.موهای سشوار کشیده شدم زیر روسری به فنا رفته بود آرایشم پاک شده بود به جای لباس خال خالیه مانتو شلوارم هنوز تنم بود اما همسری کلی مهربون و شاد بود.

همش می گفت من خیلی بهت علاقه مندم با لحن یه پسر بچه ی لوس !منم گفتم من که درخت نیستم میگی علاقهمندم باید بگی عاشقتم! می گفت باشه عاشقتم اما خیلی بهت علاقهمندم!

و خلاصه کچلم کرد اما بیخیال این علاقه مندمش نشد !

دیشب هر دومون مثل آدم هایی که احساس می کنن غیر از هم دیگه هیچ چیز قشنگ دیگه ای تو این دنیا ندارن چسبیده بودیم به هم و همش همدیگرو لوس می کردیم.تنها زیبایی زندگی ما هم الان فقط داشتن همدیگه است.

آخر شب طبق رسم سال جدیدمون رفتیم پیاده روی معمولا بعد ۱۲  شب میریم بیرون و بیشتر اوقات میریم پارک شهرآرا پیاده روی حرف می زنیم درددل می کنیم برنامه ریزی می کنیم و برمیگردیم خونه.

شب همسری دوباره یکمی یاد سختی های زندگی افتاده بودم کنارش دراز کشیدم و گفتم می دونی همین الان که سرم رو شونه ی تو و اینجا خوابیدم به قدری احسای خوشبختی و احساس های خوب دارم که فکر نمی کنم هیچ چیز دیگه ای اینقدر بهم آرامش بده. گفت راست میگی؟ گفتم معلوووووووووومه خوب.من الان بهترین احساس دنیا رو دارم.همسری با این حرف خیالش راحت شد چشماشو بست و خوابید.

دیشب شب قشنگی بود خدا ممنونم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 15:35  توسط لیلی  | 

سلام

دیگه با صفحه ی وبلاگم رودروایسی دارم همینجوری دارم نگاش میکنم و نمی دونم چی بنویسم یا از کجا بنویسم

یکی دو ماهه همش دلم می خواد بیام بنویسم اما بعد میگم من که  کلی وقته ننوشتم حالا بیام بگم چی؟

یعنی احساس می کنم بعد یک ماه اگه بیام از احساسات درونیم بنویسم که دیگه اصلا کسی نمیفهمه چی دارم  میگم .

اما بیخیال هر چی به ذهنم برسه میگم

سخت مشغولیم

البته نه مشغولیت فیزیکی بیشتر مشغولیت فکری

من که سر کار نمیرم که این خودش کلی داستان داره که چرا نمیرم

همسری هم تقریبا خونه نشین شده

رستوران فسقلی رو راه انداختیم و خودش داره لنگان لنگان پیش میره و زیاد نیازی به حضور همسری نیست

در واقع اگه کسی از دور نگاه کنه  یه زن و شوهر خوشحال بیکار میبینه!

آرزوی من و همسری این بود که گرفتار کار و روزمرگی نشیم و یه سیستمی داشته باشیم که خودش کار کنه و به ما سود بده و ما بریم مسافرت !

حالا نیمه ی اول آرزومون براورده شده و نیمه ی دومش اصلا براورده نشده

یعنی ما زیاد گرفتار کار نیستیم و شبا دیر می خوابیم صبح ها دیر بیدار میشیم خیلی روزا همسری میمونه خونه و با هم میریم بیرون سینما پارک پیاده روی  خیلی روزا هم دوتایی میریم به مغازه و شرکت یه سر کوچولو میزنیم  و میایم خونه خیلی وقت ها هم همسری نزدیکای ظهر میره و عصر زود برمیگرده

 

اما... از سود و پول و خرج کردن و مسافرت هیچ خبری نیست !

بعضی روزا از اوضاع مغازه راضی هستیم و بعضی روزا می خوایم به قول همسری درش رو گل (با کسره روی گ )بگیریم

خیلی روزا خوشحالیم و میگیم ایول ما بالاخره تونستیم آدم های متفاوتی باشیم و از لحظه های زندگیمون لذت ببریم و همه ی عمر گرفتار کار کردن نباشیم

خیلی روزا میگیم وای که چه اشتباهی کردیم کاش ما هم مثل همه خوب و آروم زندگیمون رو می کردیم !

همسری یه روزایی خیلی سرحاله و یه روزایی خیلی تو خودشه و همش در حال فکر کردن و برنامه ریزیه که چه جوری فروش رو ببره بالا

کلا این روزها کلبه ی من و همسری  روزهای آروم همراه با استرس پنهانی رو طی کرده

این روزها من حسابی دارم کتاب می خونم و بی نهایت از کتاب خوندن لذت می برم  به همسری می گفتم دلم می خواد نویسنده بشم نه اینکه حتما کتابی چاپ بکنم بیشتر دلم می خواد نویسنده بشم برای اینکه بنویسم

گاهی احساس می کنم روحم نیاز شدیدی به نوشتن داره !

بعضی روزها دلم می خواد یه مغازه ی گل فروشی داشته باشم اونم نه به عنوان شغلی برای درامد داشتن بیشتر فقط برای اینکه یه خانم شیک آروم و بسیار لطیف و خونسرد و محترم گل فروش باشم ! گل هایی با تزئیین های خیلی زیبا

بعضی روزها می خوام برم مدیر بازرگانی دفتر دستک همسری اینا بشم و تبدیل به یه خانم جدی و با کلاس و مهم بشم که کارهای مهم انجام میده و سرش شلوغه و آدم خفنیه

بعضی روزها دلم می خواد یه خانم معمولی باشم که هیچ شغلی نداره و صبح ها هر وقت دلش بخواد بیدار میشه بعد به خودش می رسه میره پیاده روی  کلاس ورزش کلاس رقص کلاس زبان کلاس ساز با دوستاش میره بیرون خرید می کنه آشپزی می کنه هر وقت بخواد میره مسافرت   و  عاشق شوهرشه و از زندگیش لذت می بره

الان بیشتر  از همه شبیه این خانوم آخریه هستم

با این تفاوت که از زندگیم لذن نمی برم

و از اینکه شخصا شغل و درامدی ندارم ناراحتم

تو یکی از درد دل هام با همسری گفتم:

 من نمی خوام زنی باشم که اینقدر وابسته ی شوهرشه

گفتم من اگه زن با سیاستی باشم الان نباید این حرف ها رو به تو بزنم اما واقعا احساس من اینه . من می خوام برای شاد زندگی کردن وابسته به شوهرم نباشم برای احساس خوب داشتن وابسته به شوهرم نباشم برای اینکه به آرزوهام برسم منتظر تو نباشم من می خوام خودم هم عرضه داشته باشم که تنهایی خودمو شاد کنم برای خودم حس رضایت ایجاد کنم و به آرزوهام برسم نمی خوام همه ی موفقیت های زندگیم رو در موفق بودن تو ببینم می خوام خودم هم موفق باشم

همسری برخلاف انتظار از حرف هام ناراحت نشد  کلی مهربونی کرد و گفت من خیلی خوشحالم که تو چنین زن قوی هستی هیچ وقت نباید فکر کنی زن معمولی هستی چون همین نگاه تو به زندگی یعنی تو یه زن فوق العاده ای ...

گفتم من هنوز نمی دونم که دوست دارم کار بکنم یا دوست ندارم کار بکنم

نمی دونم می خوام کار بکنم تا درامد داشته باشم یا کار بکنم که از خودم رضایت داشته باشم

یا کار بکنم فقط برای اینکه دیگران نگن با این مدرکش عرضه ی یه کار خوب پیدا کردن نداشته !

گفتم از هدر رفتن زندگیم می ترسم از اینکه یه زن معمولی باشم می ترسم از اینکه به خاطر دیگران طوری زندگی کنم که خودم دوست ندارم می ترسم از اینکه بعدها برای بچه هام یه مامان پوچ معمولی باشم می ترسم

با این جمله همسری کلی قربون صدقه ام رفت و گفت قربون مامان بودنت بشم ! اولین بار بود که من وهمسری لیلی فسقلی رو به عنوان یه مامان تصور می کردیم !

و در آخر از اینکه داره ۲۴ سالم میشه و هنوز نمی دونم که اصلا چی می خوام و چی نمی خوام از خودم بدم میاد .

از اینکه می خوام برم دنبال کار اما به زبانم مطمئن نیستم از خودم بدم میاد

از اینکه اصلا سعی نمی کنم برم کلاس زبان از خودم بدم میاد

از اینکه دارم تپل میشم از خودم بدم میاد از اینکه همش کلاس ورزش رفتن رو به تاخیر میندازم از خودم بدم میاد

 

من و همسری مطمئن بودیم که امسال تابستون یه سفر ترکیه ی اساسی بریم اما انگار نمی تونیم

پارسال تابستون که رفتیم آفریقا به نظرم ترکیه رفتن یه سفر خیلی راحت و بی هزینه بود

برای اینکه من همیشه هزینه ی یه سفر خوب و لارج ترکیه رو ته حسابم داشتم

اما امسال واقعا رفتن به این سفر برای ما راحت نیست

موضوع اینهکه من نمی دونم چرا اصلا از دست همسری دلخور نیستم که  الان اینجوریه بلکه به شدت از دست خودم عصبانیم که عرضه فراهم کردن ۲ملیون پول رو نداشتم و این رو به خاطر تنبلی کردن و سر کار نرفتنم می دونم

همسری چند وقت پیش گفت من به تو قول داده بودم بریم ترکیه  اما اصلا فکر نمیکردم این مغازه ی لعنتی اینقدر خرج بزاره رو دستمون من گفتم وااااااااااااااای چی میگی تو که در حال سعی کردنی کلی مغازه رو راه انداختی من با ول کردن کار حساب کتابامونو به هم ریختم

البته همسری چند روز پیش که تو بام تهران داشتیم پیاده روی می کردیم گفت برای اول تیر که تولدته بلیط تور ترکیه بگیر بریم اما من هر چی حساب می کنم میبینم همسری  فقط به خاطر من میگه و اگرنه با استرس رفتن اصلا نه لذت داره نه ارزش. آدم باید با خیال راحت بره

و حالا هم چون همسری احساس می کنه من فقط می خوام برم سر کار تا نواقصی رو که اون نمی تونه پر کنه من پر کنم اصلا دلش نمی خواد برم سر کار

البته با این اوضاع اقتصادی کار پیدا کردن هم دیگه به این راحتی نیست جاهای تپل که با پارتی رفتم میگن فعلن همه ی پروژه ها خوابیده به محض فعال شدن شما در اولین اولویت ما هستین

جاهای در پیت هم که از طریق آگهی میرم یا کارشون خیلی زیاده یا حقوقش اینقدر پایینه که همسری میگه ارزش اینکه بری اونجا و عصر ها خسته بیای خونه رو نداره

همسری میگه تو خیلی تحت تاثیر کار هستی و من نمی خوام تو بداخلاق و عصبی بشی  می خوام حالا که من اینقدر درگیرم حداقل فکر تو آروم و راحت باشه

مغازه هم دو سه ماهی نرفتم آخه اینقدر حرص می خوردم و استرس داشتم که همسری اخراجم کرد!

خلاصه اینجوریاست !

و الان من یه دختر گیج و مردد و شوکه شده هستم

آخه اصلا فکر نمیکردیم اینجوری بشه

هزینه های این رستوران فسقلی خیلی زیاده و اصلا نمیزاره چیزی  واسه ما بمونه

تازه شرکت فسقلی همسری اینا هم یه سری سفارش وارد کرده بودن که دیشب فهمیدیم گمرک اینجا ترخیص نکرده و کلی گیر داده خلاصه نیم قدم با ورشکستگی کامل فاصله داشتیم  دیگه هر دو داشتیم خل میشدیم اما تا امروز کاری از دستمون بر نمیومد به خاطر همین همسری گفت بریم سینما  یکم از این حال بیایم بیرون

رفتیم سینما بعدش کلی پیاده روی کردیم  بعدش هم رفتیم پارک لاله و همسری برای اولین بار رضایت داد بشینه رو چمن ها وای فوق العاده بود

کلی آرامش پیدا کردیم و کلی حرف زدیم.

امروز همسری رفت کلی پول خرج کرد و جنس ها رو ترخیص کرد و فعلن فاصلمون با ورشکستگی یکمی بیشتر شده.

وای چقدر ناله کردم...آخیش سبک شدم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:17  توسط لیلی  |