تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری
سلام سلام آی بچه ها من یام یامم دوست شما

منو یادتون میاد؟

 

چقدر احساس می کنم با اینجا غریبه شدم

دیگه نمی تونم راحت بنویسم

آخرین اتفاقات ماه ها گذشته رو مرور کنم:

امممممم

**********

۲۲ اسفند به مناسبت اولین سالگرد ازدواجمون ۳۰ نفر از بروبچ و دوستان رو به خونه ی فسقلیمون دعوت کردیم و زدیم و رقصیدیم و مهربانی کردیم و ... جای همتون خالی

و اینچنین ازدواج ما یک ساله شد

همسری مهربون سوپرایزم کرد و یه جفت گوشواره یه مارک خفن رو که قبلا تو یه مغازه دیده بودم و خیلی خوشم اومده بود رو برام خریده بود

البته یواشکی بهتون بگم که ۹۹ درصد مطمئن بودم اونو برام خواهد گرفت و خیلی سوپرایز نشدم و فقط خوشحال شدم که همسری براش مهم بوده و یادش مونده

صبحش هم با دوستم رفتیم آرایشگاه که من موهامو کوتاه کنم و سشوار بکشم و پایینش رو دوباره صورتی کنم  و نزدیک ۶ رسیدم خونه . خودم از بیخیالی خودم متعجب شده بود چون تازه یه راست نیومدیم که خونه  بلکه همسری اومد آرایشگاه دنبال و رفتیم با هم بستنی خوردیم و کیک خریدیم و تازه اومدیم خونه و من بدو بذدو همه چی رو آماده کردم

فردای اون روز از صبح با همسری دوتایی فقط داشتیم کف خونه رو که داغون شده بود تمییز می کردیم و دوباره خونه رو از اون وضعیت جنگلی به حالت عادی برگردوندیم

اون روز ۲۳ اسفند و سالگرد اصلی ازدواجمون! مامان بابای خودم و همسری رو برای شام دعوت کردم .چون من خسته شده بودم قرار شد شام از بیرون بگیریم اما مامان همسری گفت این روزا خیلی تو خرج افتادین من خودم شام می پزم میارم حتی میوه و وسایل سالاد رو هم برامون خرید و آورد و من متعجب و شرمگین مونده بودم و نمی دونستم چرا مامان همسری فکر می کنه ما پول نداریم !! همش می خوان یه جوری به ما کمک بکنن در صورتیکه ما اصلا کمک نمی خوایم!

خلاصه شب همه اومدن و دوباره یه جشن کوچیک دور هم گرفتیم و فیلم عروسیمونو گذاشتم با هم دیدیم و همه یاد اون روزا افتاده بودن و همش داشتن توضیح میدادن سال پیش در این روز چه کار می کردن و چه احساسی داشتن و هر دو خانواده اعتقاد داشتن که خیلی شانس آوردن که با هم دیگه آشنا شدن.بعدش مامان همسری یه سکه تمام بهمون داد و مامان منم یه کیک و ۲ شاخه بامبو و یک ربع سکه داد .و آخر شب  یعنی ساعت ۱۱-۱۲ تازه رفتیم مهمونی گودبای پارتی یکی از دوستای همسری .

***********

روز پنجشنبه ۳۰ اسفند دیدم ای بابا داره عید میشه و من انگار نه انگار یه رخت و لباس درست حسابی ندارم که با توجه به اینکه یکی دو ماه قبل یه بلوز خوشگل مهمونی و یه پراهن اسپرت خوشگل مهمونی خریده بودم . رفتیم سراغ مانتو شلوار

مقادیری پول ریختم تو کیفم و تک و تنها رفتم گیشا من فکر می کردم همه خریداشونو تا الان کردن و خلوت شده اما بسیااااار بسیاااااااار شلوغ بود و با بدبختی یه جای پارک پیدا کردم اینقدر شلوغ بود که اصلا نمی تونستم رو ویترین ها تمرکز کنم  دیدم ظهر شده و هیچ نتیجه ای نگرفتم همسری هم زنک زد گفت اصلا مهم نیست هر چی  یه ذره به نظرت خوب بود بخر خودتو اذیت نکن که حتما خیلی چیز خوبی باشه ) آخه می دونست اگه دست خالی برگردم  کلی غر غر می کنم که تقصیر تو بود که قبلا نیومدی سر فرصت بگردیم و ...!)

با این توصیه ی همسری حمله بردم به اولین مغازه و یک مانتو و یک شلوار جین  و ۲ عدد رژ درست حسابی و یه ریمل و ۲ گوشواره خریدم !

بعدش هم چون مانتوم آستین کوتاه بود برای جلوگیری از زندانی شدن در عید رفتم یک جفت آستین هم خریدم بگذریم که همسری کلی به آستین های عزیزم خندید ! راستی مانتومو خیلی دوست دارم ۴خونه ی رنگی رنگی

**************

جمعه سال تحویل بود و من و همسری ناااااااااااااااگهان به خاطر آوردیم که اووووووو خونه تکونی نکردیم که !

از صبح دوتایی مشغول خونه تکونی شدیم تا ظهر .قرار بود ناهار بریم خونه ی مامانم اینا و چون ساعت ۲ رو گذشته بود و ما هنوز نرفته بودیم من  کلی سر همسری داد و بیداد کردم دم عیدی  و بعدش خیلی شرمگین شدم چون طفلکی همسری به خاطر کمک به من وقت نکرده بود آماده بشه و تا آخرین لحظه داشت زحمت می کشید . من کلی سعی کردم بعدن از دلش دربیارم

یه ربع مونده به تحویل رسیدیم خونه ی مامان اینا و مامان همش می گفت زووووووووووود ناهارتونو بخورین می خوام ظرفارو بشورم که لحظه ی تحویل ظرف کثیف تو خونه نباشه و ما اینقدر تند خوردیم که همه ی تیغ های ماهی فرو رفت در اقصی نقاط بدنمون!

لحظه ی تحویل بابام مشغول تنظیم کردن دوربین بود و ما مشغول داد زدن و می گغتیم بابااااااا ولش کننننننننننننن بیاااااااااا سر میییییییییز !

بعدشم مامانم به من و همسری به هر کدوم یک عدد سکه ی تمام کادو داد و کلی پولدار شدیم و بعد اینکه همچون جو گیر ها هر کدوم شونصد تا عکس انداختیم  همگی با هم آماده شدیم و رفتیم خونه ی مامان و بابای همسری عید دیدنی آخه خیلییییی بزرگتر از مامان و بابای منن.

اونجا هم عید دیدنی کردیم و مامان همسری به هرکدوممون ۱۰۰ تومن عیدی داد و باز پولدار تر شدیم .مامان و بابای من برگشتن و ما تا آخر شب موندیم اونجا

***************

در روز ۱ فروردین من و همسری به همراه مامان و بابام و خواهر فسقلی رفتیم کردان باغ خاله ی بابام

خالهی بابام یه خانم خیلی پولدار و باکلاسه که هنرپیشه هم هست و من نمیگم که کیه.اونجا کلی از آدم هی با کلاس تجمع کرده بودن و من نمی دونم چرا هر وقت میرم اونجا کمی اعتماد به نفسمو از دست میدم) آخه اینکه بهتون میگم با کلاس یعنی خیییییییییلی های کلس) اما این سری چون با همسری بودم و همسری آدمیه که خیلی مناعت طبع داره و خیلی راحته و کلی اونجا مجلس گرم کن شده بود و همه دورش نشسته بودن و به حرفاش گوش میدادن و کلی تحویلش می گرفتن منم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو بازیافتم .

بعد کلی بگو و بخند من و همسری اومدیم که برگردیم تهران چون شام خونهی همسری اینا دعوت بودیم که ناگهان وسط راه... در اتوبان کرج ... در حالیکه شدیدا بایرون و طوفان بود... ماشین ما یه جیغ کشید و پکید !

بلی ما بدبخت شده بودیم خصوصا اینکه گوشیه هر دومون شارژ نداشت و خاموش بود! و من یاد نصایح  بابام افتادم که همسشه میگفت چخ معنی داره گوشی با خودتون میبرین اما هیچ وقت شارژ نداره شاید یکی کار واجب داشته باشه ...

دیگه براتون نمیگم که چقدر زیر بایرون خیس شدیم و چقدر یخ زدیم تا لینکه یه ماشین پلیس اومد سوارمون کرد و نجاتمون داد و من اولین بارم بود سوار ماشین پلیس شدم و غهمیدم خیلی هم وحسشتناک نیست

تازه از این ماشین پلیس سبز ترسناکا بود اما آقاهه به زور ببهمون نون داد بخوریم می گفت اینو بخورین گرم بشین .اما اینقدر احمق بود همش به همسری می گفت چرا ماشینو ول کردی میزاشتی خانومت بمونه اونجا خودت میرفتی امداد خودرو خبر می کردی و همسری گفت آقااااا ماشین به جهنم خانومو  شب وسط اتوبان تنها برای چی بزارمش

و جالبه اون که مثلا پلیس بود غقلش نمیرسید این کار خطرناکه و همش می گفت اما اشتباه کردی ها خانومتو میزاشتی بمونه بالا سر ماشین!

خلاصه رفتیم امداد خودرو و جرثقیل گرفتیم و اومدیم و ماشین و بردیم و ...

فرداش رفتیم شمال و شمال هم دو بار جزمی تصادف کردیم

حالا همسری گیر داده اون روز فامیلات تو کردان ما رو چشم زدن !!

وای من باید برم صاحاب این کامپیوتره اومد آخه الان شرکت همسری اینام

دو تا موضوع رو وقت نشد اما بعدنن تعریف می کنم

یکی حال و احوال رستوران فسقلی

یکی هم ماجرای کاریابی من

آخه یک ماهه دیگه رستوران نمیرم چون دیگه کارا راه افتاده خدارو شکر و نیازی به من نیست

از همههههههههههههه ی شما که هنوز به یادمین یک عالمه ممنونم و از دور می بوسمتون

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 17:7  توسط لیلی  |