تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری
سلاااااااااااام

- دلم خیلی برای نوشتن و خوندن تو وبلاگستان تنگولیده

- پروسه کاریابی کم  کم داره نتایجش معلوم میشه و ایشالا تا اواسط دی ۱۰۰ درصد میشه

- یه جایی رفتم محاسبه که شعبه ی یه شرکت خارجی بود و ۳ تا آقای غیر ایرانی باهام مصاحبه کردن خیلی خیلی مصاحبه ی سختی بود اما خفن بود! اونم با این وضعیت انگلیسی حرف زدن من ! خانوم های اونجا هم همه مو براشینگ کرده و بسیار خفن بودن و من با مانتو مقنعه ی ساده ام  بیشتر شبیه کسی بودم که برای استخدام در شغل کلفتی مراجعه کرده باشم! ۲ درصد احتمال داره ار مصاحبه ی اونجا  قبول بشم

- یه جای دیگه هم هست که مسیرش برام عالیه مدیرشم فکر کنم عاشقم شد اما یه اداره ی فسیل شده و ساکته اما اگه حقوقی رو که گفتم بهم بدن میرم

- اگه هیچ کدومه اینا نشه یعنی خیلی بی عرضه ام و میرم یکی از دو کاری که بابام جور کرده .

- اون روز که گفتم قضیه رستوران اوکی شد دروغ بود ! چون با اون صاحب مغازه هم به نتیجه نرسیدیم و قراردادو کنسل کردیم و کلی ضرر هم دادیم.اما امروز دیگه واقعل اوکی شد یه  جای خیلی بهتر و صاحبش هم مثل اون اینقدر وحشی نیست!

- همونطور که گفته بودم برای همسری تولد سوپرایزی گرفتم و تو خونه فسقلیمون ۲۳ نفر جوان دعوت کردم  . صبحش با دوستم رفتم حدود ۱۰ سانت از پایین موهامو که کاملا تا زیر شونه ام هست به رنگ صورتی چرک دراوردم خیلی رنگش عالی شد هم صورتی کم رنگ میدیدی هم دودی هم استخونی هم کرم!

- عصر اومدم خونه و چیزی تا اومدن مهمونا تمونده بود و کلییییییییییی کار داشتم گریه ام گرفته بود

-از نزدیکای ۸ مهمونا اومدن و من با پیش بند و کاملا بدون آرایش و با موهای خیس  داشتم می دویدم!الکی پلکی خودمو آماده کردم اما میگن خیلی خوب شدم

-شب همسری اومد کلی سوپرایز شد هم با مهمونی هم موهای من . کلی رقصیدیم

- اونشب در طول مهمونی همسری هزاران بار منوبوسید بغلم میکرد و تو هوا می چرخوند و اون مهمونی به یه مهمونی خیلییییییی خاطره انگیز تبدیل شد

- کلی تو این دو هفته مهمونی رفتیم کلی با مادر شوهرم صمیمی تر شدم کلی همش خودمو خوشگل می کردم

- یه مهمونی خونه یکی از فامیل های همسری برای اولین بار رفتیم خدود ۳۰ مهمون همه ی خانوما با روسری و یا چادر  بودن همسری گفت تو که محجبه نیستی پس اگه اینجا با روسری بشینی مجبوری تا آخر عمرت تو این مهمونی ها با روسری بشینی پس از همین الان خودت باش! خیلی سخت بود اما این کارو کردم  مادر شوهرم خیلی مومنه اما کاری به کار من نداره از اون خجالت می کشیدم .خیلی مهمونی سختی بود اکثر خانوما با چادر سفید و من با موهای پریشونی که پایینش صورتیه نشسته بودم !وای خیییییلی سخت بودم

- کلا خوشحالم همه چی خوبه خیلی سرم گرمه دوستامو زیاد میبینم خدایا مرسییییییی

یا شوهرم خیلی خوبیم  با مادر شوهرم خیلی خوبیم خیلی دوسم داره با  مادرم رابطه ام این روزا بهتره و همه چی خوبه هرچند پولامون حسابی ته کشیده اما بازم خوش می گذره

- یه روز با دوستم رفتیم فال گیر کلی خندیدیم به من همش می گفت خیلی پولدار خواهم شد !  می گفت همش با همسریت چسبیدین یه هم و جدا نیستین اصلا!گفت تا ۳ سال دیگه بچه دار میشین اونم پسر! و همسری باز هم مخالفتشو اعلام کرد !

- دبروز دوباره تصادف کردم دیگه واقعا شرمنده شدم

- شب قبل با آخرین قطرات پولی که برامون باقی مونده بود رفتیم رستوران ایتالیایی خفن .واقعااحساس با کلاسی بهم دست داده بود!

- منتظر من باشیییییین حتما یه روز برمیگردم ام از خونه اصلا راحت نمی نویسم و خیلی یخ می نویسم اما از سر کار نوشتن یه حال دیکه داره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 13:39  توسط لیلی  | 

سلاااااااااام بچه ها

خوبیییییییین

مرسی از لطفتون ...کلی ذوق مرگ شدم

این خونه رو روزی که همسری نشونم داد یه خونه ی ۱۳-۱۴  ساله ی ۵۲ متری و شدیدا درب و داغون بود درست قبل عروسی حدود ۳ ماه وقت و کلی هزینه خرجش کردیم تا قابل استفاده شد و تصمیم گرفتیم بعد این هر خونه ای بخوایم بریم اول خودمون کامل بازسازیش بکنیم چون خیلی خیلی کیفش بیشتره.

 

خووووووب و اما این روزهای من و همسری چگونه می گذرد

- قضیه ی اون رستورانه حسابی گرفتارمون کرده... اول کلییییییییی روش فکر کردیم و بنده کلیییی حساب کتاب کردم بعدش تصمیممونو گرفتیم که علی رغم خیلی از مخالفت ها عملیش بکنیم و دل و زدیم به دریا و رفتیم دنبال مغازه ! یک ماه همسری گشت تا بتونه دقیقا تو اون منطقه ای که می خوایم مغازه برای اجاره پیدا بکنه  و تقریبا دو سه روز پیش تازه مغازه اوکی شد و استرس خیلی زیادی تحمل کردیم تو این مدت.همه ی مغازه هایی که جای خوبی بود برای فروش بود و اجاره نمیدادن یا اگه اجاره میدادن لحظه ی آخر دبه می کردن و همسری داشت روانی میشد

البته این که میگم رستوران فکر نکنین ها که چیز خفنیه این نمایندگیه یکی از این غذای آماده هاست که بیشتر به شرکت ها خدمات میده

این کار ایشالا قراره پر سود باشه اما همه ی وقت همسری رو میگیره و ما دیگه نمی تونیم راحت مسافرت و این ور اون ور بریمآخه تا الان خیلی راحت بودیم صبح ها تا ۱۰ دوتایی می خوابیدیم  بعد همسری یه سری به شرکت میزد بعدش هم  هر کاری دلمون می خواست می کردیم اما از این به بعد حداقل تا ۶ ماه دیگه این طور نخواهد بود

کلا از روزی که من سر کار نرفتم خانواده ی کوچک ما رسما در تعطیلات بود

- حالا اینا رو بیخیال ...جونم براتون بگه روزها همین طور می گذشت تا اینکه روزی رسید که قرار بود خاله پری بیاد اما نیومد ۱ روز گذشت نیومد ۲ روز گذشت نیومد ۳ روز گذشت نیومد و لیلی بانو دیگه داشت کلافه مشید به همسری گفت ای همسری بدان و آگاه باش که ممکن است به زودی خداوند هدیه ای برای تو ارسال کند !

همسری هم که از روز اول به لیلی بانو گفته بود تا ۷-۸ سال دیگه که کل دنیا رو ۲تایی بگردیم حرفی هم از هدیه ی الهی نخواهیم زد گفت امکان نداره  حتما اشنباه می کنی

لیلی دیگه سخنی به میان نیاورد اما روز چهارم هم گذشت و لیلی بانو پس از این که مامانش کلی داد و بیداد سرش کرد که مگه نگفتم حواستو جمع کن و... و دوستش هم اسمی برای این هدیه انتخاب کرد دیگه واقعا ترسید و برای اولین بار رفت یدونه بی بی چ * ک خرید

بگذریم که عین منگول ها زل زده بود به این شی عجیب و نمی دونست باید چه کار کنه و صد بار زیر رو روش کرد تا حالیش بشه اوضاع از چه قراره اما اون لحظه که منتظر بودم ناگهان چنان ترسی بر من مستولی ! شد که زدم زیر گریه هوار هواااااار  طوریکه چشمم دیگه نمیدید چند تا خط داره و فقط دعا می کردم و به  کسایی فکر میکردم که در این لحظه دقیقا دعاشون برعکس منه !!

خلااااااصه دیگه از جزئیات صرف نظر کرده و میگم نخیر کسی خاله نشد !

اما روز پنجم شیشم و هفتم هم گذشت و لیلی بانو دیگه روانی شد  دوستش اومد پیشش و بعد کلی مسخره بازی قرار شد برن دکتر . دیدیم مطی خیلییییی خیلی شلوغه رفتم پیش منشی گفتم من کار زیادی ندارم فقط می خوام آمپول فلان برام تزریق بشه منشی هم بلننننننند گفت نه چون شما دختری اگه جنین ...  فوری در حالیکه دستپاچه شده بودم  حرفشو قطع کردم گفتم من ازدواااااااااااااااااااااج کردم

گفت وای اصلا بهت نمیاد خلاصه پیش اون همه ملت بی آبرو شدیم این دوستمم فقط داشت می خندید

دکتر هم وقتی هزار ساعت داستان براش تعریف کردم پرسید ازدواج کردی؟!!!!! دیگه دود از کله ام بلند شده بود

آخرشم گفت نتیجه ی اون تست مطمئن نبوده آزمایش بده اگه منفی بود فلان کارو می کنیم اگرم مثبت بود که میای تحت نظر !

 مامانم که تهران نبود و رفته بود مسافرت مجردی و فقط از پشت تلفن استرسمو ده برابر می کرد به همسری هم چیزی نمی گفتم چون شدیدا مضطرب اون کار جدیدش بود

منم صبح تک و تنها رفتم آزمایش دادم تا حالا تنهایی از این کارا نکرده بودم یه خانوم لوسی هم اومده بود بعد اینگه خون داد الکی دستشو عین چلاق ها نگه داشته بود شوهرشم هی نازش می کرد و آستینشو درست می کرد . منم که حساااااااس دیگه لحظه ای که داشت ازم خون می گرفت کاملا چشمام خیس بود هم شدیدا احساس تنهایی می کردم هم می ترسیدم

وقتی اومدم بیرون یه ماشین کاملا چسبیده بود به ماشین من منم با این دست چلاق و اون فرمون سفت اینقدر عقب جلو کردم که دستم مرد !

بعدش باید میرفتم پیش همسری یه سری مدارک بهش بدم و طاقت نیاوردم و همه چی رو براش تعریف کردم اونم کلی مهربونی کرد و گفت بیخود رفتی خودتو اذیت کردی و آزمایش دادی من کلی تحقیق کردم  !منو باش فکر کردم همسری اصلا یادش رفته گفت تو نت تحقیق کردم و فهمیدم علتش استرسه !

بعدش جهت شادی روحم رفتم خیابون نیلوفر و کلیییییی شکلات آبنبات چوبی چوب شور آدامس تخم مرغ شانسی و ... برای خودم خریدم بعدشم تنهایی رفتم آواچی بعدشم کلی چرخیدم و خرید های دیگه کردم و وقتی فقط ۵۰۰ تومن موند تو کیفم برگشتم خونه !

عصری هم رفتم جوابو گرفتم  هر چی به برگه آزمایش نگاه می کردم هیچی نفهمیدم به منشی گفتم ببخشید من فقط می خواستم مططئن بشم حا م ل ه نیستم اما چیزی از این متوجه نشدم یه نگاه به برگه انداخت و با لبخندی شیطانی گفت نه نیستی فکر کنم اونم فکر کرد دخترم ! وقتی داشتم درو می بستم کاملا شنیدم که همکار  فضولش از یه اتاق دیگه اومد پرسید حا م ل ه بود یا نه؟

دوستای خوچگلم منم خیییییییییییلی زیاد دلم براتون تنگ شده

راستی نیکو من تو رو یادم نرفته هاااااااااا

منو ببخشین زیاد نمی تونم بیام پیشتون

راستی این پنجشنبه یه پا ر تی کوچیک داریم !می خوام به مناسبت تولد ۳۰ سالگی همسری یه مهمونی جوانانه بگیرم 

هفته ی پیش که تولد اصلیش بود فقط مامان بابا ها بودن . من هم با دوستم رفتم فردوسی و برای همسری کیف اداری چرم خریدم خیلی همسری خوشش اومد

حالا برای ۵ شنیبه این هفته می خوام ۱۰ سانت پایین موهامو طلایی کنم آخه لباسم طلائیه .دوست داشتم موهامو صورتی کنم اما لباسشو نداشتم. چون تا حالا موهامو هیچ کاری نکردم خیلی ذوق دارم فقط کاش ضایع نشه

راستی هفته پیش با اجازتون زدم دو تا در ماشینو سرویس کردم تقصیر من نبود تقصیر همسری و جدول ها بود

چون با همسری دعوا کردیم  منم ار خونه اومدم یبرون یکمی رانندگی کنم  اعصابم آروم بشه جدول ها زیادی  تو خیابون بود منم خوردم بهشون اما باعث شد با همسری دوست شدیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 16:18  توسط لیلی  | 

 

سال پیش این روزا خونه ای رو که قرار یود توش زندگیمونو شروع کنیم داشتیم بازسازی می اش کردیم و حالا اینم عکس خونه ی کوچولوی دوست داشتنیمون که واقعا همسری خیلی برای مرتب کردنش زحمت کشید تا من خوشم بیاد آخه روز اول که اومدسم خونمونو ببینیم یه خونه ی خییییییلی خیلی داغون و

قدیمی بود.

توضیح عکس ها رو خودشونه

میز تی وی و در اکشویی اتاق خواب

 

 

جایگاه اختصاصی من و همسری رو یه روی تی وی

تراس

 

 

روشویی! برای طراحی اینم کلی بدبختی داشتیم

میز غذا خوری که طرحش کار همسریه و من عاشق طرحش شدم

مبل ( البته الان 90 درجه چرخوندیمشون و خونه باز تر شده)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 12:44  توسط لیلی  |