سلام به بهتریییییییین دوست های دنیا
اگه بدووووووونین چقدر دلم براتون تنگ شده
من شدیدا حالم خوبه و در معنای واقعی باید بگم ملالی نیست جز دوری شما
چند تا شرگت خصوصی خیلی خفن رزومه ام رو خواستن اما بعید می دونم قبولم بکنن
راستی فردا صبح ایشالا میرم ارومیه
مرسی ار دوستای مهربونی که به یادم بودین
اینقققققققققققققدر دلم برای وبلاگاتون تنگ شدههههههههههههههههههه
راستی روشن آزی بهم گفت نینیت دختره خیلییییی ذوق کردم
باید قول بدی وقتی به دنیا اومد بزاری بیایم ببینمش
مجی دو قسمت اول عروسیتو خوندم قبلا و به دل پاکی که داری کلی غبطه خوردم
حیف که دوران آشناییمون کوتاه بود اما تو همین دوران کوتاه هم کلی به خودت و نوشته های قشنگت علاقه مند شدم
آراده جونم دلم برای شیطونی هات تنگ شده
لیلا فکر کنم منو فزاموش کردی اما من خیلی دوست دارم همیشه احساس می کردم سبک نوشتنمون به هم نزدیکه
نگین مثل همیشه باید ازت تشکر کنم و بگم خیلی مهربونی
آییییییییییی رهااااا کی بیام برام مانتو بدوزی.راستی کی بریم کلاس رقص
فری تو اصلا معوم هست اصلا کجایی؟!!!!!!!!۱
راستی عسلی چطوری؟ یکی از دوستام که از دوبی اومده بود ۱۰۰۰تا عکس از شهر انداخته بود همش دنبال تو می گشتم تو عکس ها
مریسام جونم دلم برای تو هم خیلی تنگ شده
آتیییییی از تو هم اصلا خبر ندارم معاومه حسابی داری برای فوق می خونی آفرین به ارادت
ریتاااااااااا تو خوبی؟ بازم هی میرین باغ؟
بانوی سرزمین های شمالی تو رو هم خیلی دوست دارم
راستیییییییی تی تی وب نزده؟
سپیده چه خبر از نیویورک حوش می گذره؟
راستیییییییییییی جوجه تو چطوری دوسیت خوبم راستی مادر شوهرت رفت؟
و همه ی دوستای خوبم فقط می تونم بگم ممنونم که هستین
متاسفانه دیگه باید برم
راستی رتبه ی من در نمی دونم چی چی شده ۲ !!!!!!!!!!
و توضیح داده که یعنی فقط دو نفر بهم رای دادن !
عجب رتبه ی ضایعب واقعا
راستی دقیقا ۱۰ روز دیگه تولد همسری جونیه چی کار کنم
تا ۴-۵ روز دیگه که ار ارومیه یرگردم وقت داریم فکر کنین و نظران هود را اراوه دهید به بهترین نظر یک عدد جابزه داده می شود
منو فراموش نکنین تروخدا
من یام یامم دوست شما و دونه دونه ی رابطه هایی که اینحا دارم برام خیلی با ارزشن
بایییییییییییی بای
سلام
این پست به صورت کاملا اسپشیال برای دوستای خوب وبلاگی نوشته می شود!
دوست های خوب و مهربونم مرسی که میاید پیشم
من خیلی خیلی دلم براتون تنگولیده شده اما نمی تونم درست حسابی بهتون سر برنم
اما قوووووووول می دم به زودی جبران کنم
باور کنید به باد همه ی همه تون هستم و حالا که وبلاگ بازی برام سخت شده تازه ارزش واقعی حضور شما مهربون ها رو می دونم
راستی خیلی وقت ها هم آفلاین می خونمتون
مواظب خودتون باشین
******************
مرسی از دلداری هاتون راجع به وبزا
راستش ما که دعوتنامه مون خیلی درست حسابی بود و همه مطمئن بودن اما حالا یا به خاطر زوج بودنمون ندادن یا چی نمی دونیم قراره ما از این جا و اون شرکت ار اونجا پیگیری کنیم ببینبم جربان چی بوده البیه میگن چون روابط خارجی ایران خیلی اوضاعش خرابه ویزا خیلی سخت میدن
به همسری گفتم یه بار تو تنها برو یه بار من تنها برم که این ننگ ریجکتی ار پاسمون پاک بشه اما همسری گفت نه ما نباید در مقابل قوانین اونا تسلیم بشیم ما چون می خوایم با هم بربم باید با هم بریم ما باید از قوانین انسانی پیروی کنیم نه ار قوانین آلمان و نباید به خاطر قوانبن اونا ار هم جدا بشیم!
گفتم پس باید یچه دار بشیم که اون بمونه ایران و ما دوتایی بریم که باز همسری گفت نه ما اصلا بچه دار هم بشیم می خوایم با بچمون بریم ما تابع قوانین خانوادگی هستیم نه قوانین بیخود آل ما نی ها !
و من چشمام گرد مونده بود که عجب همسری متعهد به خانه و خانواده ای داریم !
این آل م ا نی های بی تربیت به ما ویزا ندادن
اصلا خیلی هم دلشون بخواد
من که زیاد ناراحت نیستم چون از اولشم خیلی مایل به این سفر نبودم اما همسری خیلی غصه خورد
میگه حالا دیگه هیچ جا بهمون ویزا نخواهند داد چون مهر ریجکت خورده تو پاسمون
الان هم اومدیم شرکت همسری اینا عزاداری کنیم
راستی
دیشب چه بارون نازی بارید
من و همسری ساعت ۱۲ شب از خونه زفتیم بیرون یکمی تو خیابونا چرخیدیم بعدش یه رستوران باز پیدا کردیم و رفتیم برای بار دوم در اون روز شام خوردیم و بعدش رفتیم پارک پیاده روی هیشکی هیشکی هم تو خیابون نبود بعدش پریدیم رو این وسیله ورزشی ها ورزش کردیم و قوی شدیم اما بیشتر عکس انداختیم جای ورزش کردن
اما بعد این همه رمانتیک بازی و عشقولانگی جای شما خالی امروز صبح قبل رفتن به سفارت به مدت چند دقیقه فقط سر همدیگه فریاد زدیم !!
همش هم تقصیر این همسری بود
بهش گفتم چرا همیشه قبض های ساختمونو ما باید بدیم چرا اجازه میدی ازت سو استفاده بشه اون وقت همسری کلی دعوام کرد من باهاش قهر کردم و کلا اوضاع به هم ریخت اما زود دوست شدیم
اصلا همه ی اینا رو بیخیال موندم با این ضایع گی ویزا نگرفتن چه کنم
تا امروز از رفتن به آلمان واقعا فراری بودم اما حالا که بهم ویزا ندادن می خوام از هر راهییییی که شده برم یکی ار این کشورهای شینگن و یه زبون درازی بهشون بکنم و برگردم
آخه چه معنی داره به آدم ویزا نمیدن چرا فکر می کنن هر کی بره اونجا دیگه بر نمیگرده
تازه بلیط های ارومیه رو هم کنسل کردم چون حال مادر بزرگم تو ارومیه بد شد و اومده تهران بره دکتر و بیمارستان و من موندم با این همه سرخوردگی چه کنم
همسری رو چطوری خوشحال کنم
خیلی این سفر براش مهم بود
هر چی گفتم همسری جان به زن و شوهر وبزا نمیدم بیا تو تنهایی اقدام کن گوش نکرد
اما بچه ها یواشکی بهتون بگم که من واقعا خوشحال شدم ویزا ندادن
به چند دلیل
اول اینکه باید کلی پول خرج می کردیم که حالا موند تو جیبمون و باهاش میشه صد تا سفر دیگه رفت
دوم اینکه من اصلا لباس زمستونی نداشتم
سوم اینکه باید دو روزه کلی کار می کردم و چمدون می بستم و کلی استرس تحمل می کردم
چهارم اینکه حالا به راحتی میرم کلاس ایروبیک و زبان ثبت نام می کنم
پنجم اینکه یکی دو هفته دیگه به آروم می رسم و میرم ارومیه البته اگه مادر بزرگ جونم حالش خوب شده باشه
ششم اینکه میام هر روز براتون سخن وری می کنم و شما دلتون برام تنگ نمیشه
خوب همسری صدام می کنه برم ناهار
بچه ها چراااااااااا به ما ویزا ندادن
چرا مهر ریجکت زدن
نکنه دیگه هیچ جا رامون ندن بگن ابنا یه بار ریجکت شدن
آه همشون بی تربیتن
سلام
چطورین خوبین
ببینم شماها دلتون برای من تنگولید نشده؟
من الان دارم از این سایت بهنویس استفاده میکنم خیلی سایت باحالی یه واقعا و من هر کلمه که انگلیسی تایپ میکنم میرم پایین صفحه میبینم فارسی شده کلی ذوق مرگ میشم
خوب چه خبر ها
من شدیدا در حال تنبلی کردن هستم
دوشنبه آخرین روز کاریم بود و بعدش یکی از دوستای وبلاگی و نینیش رو دیدم این ملاقات بعده نوستالژی حاصل از استعفا دادن واقعا شیرین بود مرسی دوستم و ببخشید اگه خیلی حرف زدم ! اما واقعا دلم برای خودت و یکمی بیشتر برای نینی نازنینت تنگ شده .
بعدش رفتم بلیطهای سفرمونو تحویل گرفتم و الکی الکی ۱۳ تومن هم جریمه شدم واسه جای پارک .بعدش رفتم شرکت همسری و کلی داستان مذاکراتمون رو با آقای رییس براش تعریف کردم و گفتم لحظهٔ آخر بهم گفت بازم اگه پشیمون شودین هر لحظه برگردین ما خیلی خوشحال میشیم و این کلی خوشحالم کرد . بعدش رفتیم با همسری به مناسبت این استعفا شام خوردیم
سشنبه اولین روزی بود که خونه بودم و فقط جلوی تی وی خوابیده بودم بقیه روز اصلا یادم نمیاد
چهار شنبه صبح رفتم بانک و خرید و برای نینی داییم یه لباس خیلی ناز خریدم
و برای شام یه غذای جدید از مجله هنر اشپزیی پختم و خیلی لذت بردم و تا شب دییر با همسری خوراکی خوردیم و فیلم دیدیم و مهربونی کردیم
پنج شنبه برای اولین بار برای ناهار کرفس پختم و همسری اومد و خوردیم و خوابیدیم و کلی موقع خواب حرف زادیم و خندیدیم و وقتی بیدار شدیم با بقیهٔ دوستای همسری رفتیم کرج مهمونی و تنها خانوم بین اون جامعه ۸ نفر من بودم اما کلی خوش گذشت بهم .و خیلی خوشحال بودم که همسری من اصلا قبول نداره که بعده ازدواج جایی بدون خانومش بره.شب همه همون جا موندیم و فردا ظهرش اومدیم تهران و ناهار رفتیم خونه مامان شوهری و خواستیم بعدش بریم جمعه یازار اما دیگه دیر شد و اومدیم خونه داشت دلم حسابی می گرفت اما همسری خویم با مهریونی هاش کلی حالمو خوب کرد و شام هم چند تا ار دوستامون اومدن و تو تراس کباب درست کردیم حوردیم و دو تا فیلم عاطفی دیدیم و خوابیدیم
وای اینجا نوشتن اصلا مزه نداره
ذوق نویسندگیم از بین رفت
علی الحساب ایتو داشته باشین و منو یادتون نره تا سر فرصت یه پست به درد بخور بزارم
رااااااااستی فردا جواب ویزا رو میدن خیلی استرس داریم
بدترین حالی اینه که به من بدن به همسری ندن چون همسری میگه باید بری اما من غیر اینح ممکنه تنهایی برم
اینقدر از احساسات جدیدم خرف دارم براتون اما اینجا خیلی سخته نوشتن
زودی برمیگردم