شاید یه مدتی کمتر بیام پیشتون
منو یادتون نرهههههههه ها
کامی خونه فارسی نداره و منم چون خیلی باهوشم باید کلی بگردم تا حروف فارسیشو حدس بزنم
خلاصه مصیبته
راستی دو هفته ای هم تو آبان ایران نیتم احتمالا
چند روزی هم میرم ارومیه
ای بابا پس کی استراحت کنم؟!
خلاصه یک ماهی کمرنگ ترم
البته می خوام گاهی با همسری برم شرکت و کلی اینترنت بازی کنم
ایشالا اگه بشه می خوام از اول آذر برم سر کار
خلاصه فعلا موقتا بای بای می کنیم
دوستوووووووووون دارم
راستی الان دارم میرم یکی از دوستای وبلاگیمو که کشف کردم یه کوچه بالاتره ببینم !
اولین دوست وبلاگی که دیدم همسری بود که با هم عروسی کردیم
حالا امروز میشه سومیش که خیلی ناگهانی شد و فهمیدم با یکی از دوستای وبلاگی از نظر کاری همسایه ایم !
دیگه اینکه آهان نی نی داییم چند روز پیش به دنیا اومد و خیلی خوشحالیدم
وای بچه ها من اگه ننویسم میمیرم
فکر کنم فردا هم بنویسم !
من همین الان از پیش آقای رئیس میام
بعد کلی صحبت و بحث و مذاکره و دعوا و غیره بالاخره حرف آخرمو زدم
استعفا دادم و فقط تا آخر این هفته میام !
تصمیم به تغییر گرفتن خیلی تصمیم سخیه و نیروی زیادی می خواد من سختی و ریسکش رو قبول کردم فقط کاش پشیمون نشم !
حتی با افزایش حقوق هم موافقت کرد اما گفتم مشکل من حقوق نیست مشکل من اینه که آرامش کاری رو از من گرفتین نمیزارین کار خودمو بکنم و ...
خدایا کمکم کن که پشیمون نشم
راستش احساس می کنم که دختر شجاعی هستم که سریعا در مقابل اون چیزی که مطابق میلم نبود مقاومت کردم و اجازه ندادم اذیتم کنه
شایدم دختر ضعیفی هستم که مشکلات رو قبول نکردم !
نمی دونم
اما حد اقل تا آخر آبان می خوام بمونم خونه و حسابی از آرامشم لذت ببرم و تست کنم ببینم کار بدون آرامش داشتن بهتره یا ارامش بدون کار کردن !
سلااااام بچه ها
خوبین؟چه می کنید با اول هفته؟
کلی مونده تا جمعه بشه!
راستی من امروز دیگه همه ی شجاعتمو جمع آوری کردم که برم پیش آقای رئیس و بهش بگم دیگه تحمل تو و این شرکتت رو ندارم دارم میرم باااای بای !
همه میگن صبر کن خیالت کاملا از بابت یه کار دیگه راحت بشه بعد ریسک کن اما من اصلا کار دیگه برام مهم نیسشت و فقط می خوام از اینجا بیام بیرون !
لطفا دعاها و امواج مثبتتون رو از من دریغ نفرمائید .
*****************
چهارشنبه:
بدو بدو رفتم سمت خونه چون قرار بود دوستم بیاد .سر راه رفتم میوه خریدم بعد رفتم خونه و سریع یه دستی به سر و روی خونه کشیدم و تو دستشویی و اتاق و حال خوشبو کننده ی عزیزم رو زدم . برای اینکه دوستم در اولین ورودش به خونه ی ما بوهای لطیف و قشنگ استنشاق کنه و همیشه بوهای خوب براش تداعی کننده ی خونه ی لیلی اینا باشه !!
بعدش دوستم زنگ زد گفت سر خیابونه ! با سرعت نور رفتم دنبالش و بعد کلی ماچ و بوسه و خریدن چیپس و بستنی اومدیم خونه !
کلی از خونمون خوشش اومد می گفت چقدر مدرن و فانتزیه خونتون !اینقدر دلم می خواد براتون عکساشو بزارم ! اما عکس های خونمون تو کامپیوتر باباست و باید رایت کنم !
خلاصه با دوستم اومدیم و اول عکس های عروسیمونو دید و تعریف کرد بعدش فیلم عروسی گذاشتم و در همین اثنا اون یکی دوستم که قرار بود بیاد تا با هم بریم یه مهمونی دیگه رسید.
یکمی گفتمان کردیم و بعدش هر 3 آماده شدیم و خوشگل کردیم دوست اولیم که چند ماهه عروسی کرده رفت خونشون و دوست دومم که مجرده با من اومد و با هم رفتیم دنبال همسری و از اونجا رفتیم خونه ی یکی از دوستای مشترکمون مهمونی !
مهمونی آرومی بود و به من و همسری که عادت داریم تو مهمونی ها حسابی بالا پایین بپریم زیاد خوش نگذشت .
تنها نکته ی مهمونی این بود که صابخونه از این ماشین کوچولو برقی ها که بچه ها سوارش میشن داشتن و من سوار اون شدم و یکمی رانندگی کردم باهاش و خیلی خوشم اومد . وقتی داشتم پیاده میشدم گفتم وای همسری خیلی خوشم اومد همسری هم گفت پس عزیزم می خریم ! و همه کلی داد و بیداد کردن که وای چه همسری نمونه ای و از اینجور حرف ها !
دوست دومیم که گفتم مجرده قرار شده بود شب بعد مهمونی بیاد خونه ی ما بخوابه چون اگه می خواست دیر وقت بره خونه مامان باباش کلی غر میزدن !
با دوستم اومدیم خونمون و بعد اندکی حرفیدن و تی وی دیدن خوابیدیم .
پنجشنبه :
صبح ساعت 11 اینا وقت سفارت داشتیم در نتیجه اصلا نشد از روز تعطیلمون درست حسابی لذت ببریم و بخوابیم ساعت 9 بیدار شدیم و دوست بیچاره هم با سر و صدای ما بیدار شد .
به همسری گفتم برو نون و پنیر بخر . می دونستم همسری مثل همیشه میره از سوپر نون می خره گفتم اگه نون تازه برام بخری عاشقت میشم گفت نمی خرم گفتم یعنی نمی خوای عاشقت بشم؟گفت اگه با یه نون می خوای عاشقم بشی اصلا نمی خوام منم خندیدم و از اتاق اومدم بیرون .همسری رفت و با یه بسته پنیر و یه نون بربری تازه برگشت !
صبحونه رو خوردیم و شونصد بار چک کردیم که همه ی مدارکو آماده کردیم یا نه و بعدش راه افتادیم . سر خیابون یادم افتاد واااااای گواهی اشتغال به کارم نیاوردم و بعدش یادم افتاد واااااای پول ویزا ها رو نیاوردم !
دوباره برگشتیم و امیدوار بودم که دیگه چیزی جا نزاشته باشم .
سر راه رفتیم شرکت همسری و کلی مدارک دیگه پرینت گرفتیم و کپی کردیم و با استرسی پنهان حرکت کردیم سمت سفارت راستش برای من اصلا مهم نبود چون می دونستم سفر سختی در پیش داریم و اگر ویزا نمی گرفتیم اصلا ناراحت نمی شدم اما همسری خیلی براش مهم بود و می خواست حتما این ویزا رو بگیره ! من فقط دلم می خواست یه ویزای شین . گن تو پاسم بخوره تا بعد از این خیلی بی درد سر تر ویزا بگیریم اما همسری براش خیلی جدی بود .البته اگه تنهایی اقدام می کرد حتما ویزا می گرفت اما به زوج خیلی سخت ویزا میدن .خلاصه رسیدیم اونجا و استرسمون شدید تر شد !
اون خانومه حسابی اولش سوال پیچمون کرد و اعتماد به نفسمونو ازمون گرفت . یه سری مدارکمون باید کپی می کردیم اومدیم پایین از اینکه همسری اینقدر مضطرب به نظر می رسید عصبی شده بودم و کلی بهش غر زدم و اخرش گفتم فکر می کردم قوی تر از اینا باشی !
متاسفانه خیلی با این حرفم قلب همسری رو به درد آوردم !
برگشتیم بالا و به خانومه توضیح میدادم ما برای فلان کار داریم میریم اصلا خود سفارت باید در جریان باشه .خانومه هم آخرش رفت اون پشت مشت ها با یکی راجع به دعوتناممون حزف زد و وقتی برگشت از این رو به اون رو شده بود .
هم اخلاتقش خیلی بهتر شد هم با احترام برخورد کرد .جالبه که آخرش هم ازمون پول ویزا رو نگرفت .
چون تو دعوت نامه ی ما گفته بود از اینا پول ویزا نگیرین چون برای کمک به ما دارن میان اینجا . (همون جریان کنفرانس و ان جی او و این چیزا )
همه میگن وقتی دعوت نامتون اینقدر قوی بوده که رو حساب حرفشون از شما پول ویزا نگرفتن (آخه خیلی بعیده که پول ویزا نگیرن) پس حتما ویزا هم میدن بعضی ها هم میگن ممکنه به یکیتون فقط بدن !
حالا اصلا معلوم نیست ! جالبه که با بلیطمون 8آبانه و اینا جوابشو 6 آبان میدن !
این یعنی یه بلاتکلیفی شدید !
خلاصه اومدیم بیرون و حسابی شاد و شنگول بودیم خصوصا چون رفتار خانومه یهو کلی تغیر کرد و تحویلمون گرفت خیلی حس خوبی بهمون دست داده بود .
شب هم مثلا 8 نفر مهمون داشتیم اما انگار نه انگار ! رفتیم بازار و بعد مدت ها تصمیمون رو عملی کرده و یه باربیکیوی خوشگل با پایه و سایر مخلفات خریدیم ! که شد 80 تومن البته به نظر من برای باربیکیو زیاد بود اما چون 200 تومن پول ویزا مونده بود تو جیبمون خیلی خوشحال بودیم و می خواستیم همشو خرج کنیم. بعدش همسری گفت من تو رو آوردم تا اینجا که بری رستوران محبوبت غذا بخوری و رفتیم همون مسلم تو بازار کلی شادی کردیم .
بعدش اون بار های سنگینو زدیم زیر بغلمون و اومدیم سمت ماشین و اومدیم خونه چون دیگه اصلا نا نداشتیم بقیه اون 200تومنو خرج کنیم !
رسیدیم خونه و همسری رفت تو تراس تا هوا روشنه باربیکیو رو وصل کرد اما هر لحظه بیشتر به سمت بد اخلاقی می رفت و یهو برگشت گفت تو چرا اون حرف ها رو تو سفارت به من زدی ؟نکنه اون حرف ها حرف های ته دل تو باشه؟ منو خیلی نگران کردی ! گفت تو به جای اینکه تو اون فشار همراه من باشی بد تر فشار من رو چند برابر کردی! من اصلا استرس نداشتم فقط داشتم فکر می کردم چی بهش بگیم ! اما تو میگی : فکر می کردم قوی تر از این حرف ها باشی !
کلی رفتم با همسری حرف زدم گفتم عزیزم بخشید معلومه تو خیلی قوی هستی اگه تو قوی نبودی من اینقدر راحت و با آرامش نبودم در کنار تو . از این حرف ها اما از دل همسری در نیومد ! یه لیست خرید براش نوشته بودم رفت خرید و اومد خوابید ساعت 5 اینا بود !
منم تنهایی و در غم و اندوه رفتم تراس رو کلی جارو کردم و آب پاشی کردم عین خانوم های قدیمی شده بودم یه دستم جارو بود یه دستم شیلنگ آب. وقتی همسری بیدار شد اومد تراسو دید گفتم همسری ببین می دونی چقدر زحمت کشیدم همسری گفت آره می دونم چقدر کار سختیه چون من چندین بار این کارو کردم اما وقتی تو رو صدا کردم اومدی همینجوری یه نگاه انداختی و رفتی !!
اعصابم داشت از این رفتار های همسری خورد میشد!
تا اینکه خانوم پسر دایی همسری اومد برای کمک (این خیلی خوبه اونیکه رو اعصاب بود و می رفت جلو مینشست خانوم پسرخاله ی همسری بود ) همسری هم در سکوت داشت کار خودشو میکرد و اصلا لوسم نمی کرد و منم چون مهمون داشتیم و نمیشد جیغ جیغ کنم داشتم خل میشدم.
همسری می خواست بره بیرون پرسید چیزی لازم داری برات بخرم منم هیچی نگفتم .
کلا اصلا نفهمیدم چی شد که گند زده شد به اعصاب هر دومون !
من ناراحت بودم که چرا همسری از دست من ناراحته همسری هم ناراحت بود چونکه نمی دونم چرا .
من شدیدا عصبی بودم و نمی فهمیدم چرا . خانوم پسردایی هم بیچاره داشت تنهایی تو آشپزخونه همه کار ها رو انجام میداد .
رفتم تو اتاق خواب و همسری اومد گفت آخه چرا اینجوری می کنه چته تو ؟منم هیچی نمی گفتم همسری گفت بیا برو حموم حالت خوب بشه گفتم نمیییییییریم بعدش قر و قاطی شد و ناگهان همسری درو بست و از خونه رفت بیرون و صدای حرکت تند و شدید ماشین تو همه ی خونه پیچید !
خودم نمی فهمیدم چرا اینجوری شد ! طفلک خانوم پسردایی هم که مطمئنا فهمیده بود چه خبره اصلا به روی خودش نمیاورد و تنهایی تو آشپزخونه سوپ و سالاد و برنج رو درست کرد !
البته کمی هم از دست اون عصبانی بودم چون نمیزاشت هیچی رو اونجوری که خودم دلم می خواد درست کنم و اینقدر دخالت کرد که منم دیگه اومدم بیرون و آشپزخونه رو گذاشتم در اختیار اون و رفتم حموم ! اومدم بیرون که دیدم مامان و بابا و خواهر کوچولو اومدن و خانوم پسردایی داشت ازشون پذیرایی می کرد.رفتم تو اتاق و همش سعی می کردم یه لباس خوشگل تقریبا با حجاب پیدا کنم که هم خودم راضی باشم هم مامان همسری هم همه !
در نتیجه یه تایت مشکی تقریبا بلند پوشیدم با یه تی شرت سفید و از روش یه پیرهن تقریبا اسپرت مشکی با گلهای سفید که تقریبا رو زانو بود ! به نظر خودم بد نشده بود! آخه مثلا اون روز سالگرد نامزدیمون بود . و اون باربیکیو هم که خودمون به این مناسبت برای خودمون کادو خریده بودیم .
مامان اینا همش می پرسیدن پس همسریت کو؟ و من واقعا نمی دونستم همسری کجا گذاشته رفته و عصبانی تر شده بودم اما زیادم برام مهم نبود .موبایلش رو هم نبرده بود .
یکمی که گذشت همسری همزمان با مامان و باباش اومدن . همسری هم اومد گفت من اگه می موندم چون خودم عصبی بودم هیچ کمکی نمی تونستم به تو بکنم و تو رو هم عصبی می کردم رفتم بیرون که دعوامون نشه و من اعصابم آروم بشه . الان هم خیلی خوشحالم و می خوام برم کباب درست کنم !
دو تا حصیر انداختیم تو تراس و شروع کردیم به چیدن سفره برادر همسری و پپسردائیش هم رسیدن . همه خوشحال به نظر می رسیدن و از تراسمون تعریف می کردن .من و همسری هم دیگه عصبانی نبودیم .همسری کباب ها رو درست کرد و خوردیم و عکس انداختیم .هیشکی مناسب مهمونی رو حدس نزده بود !! و گفتن بعدن برامون کادو میارن !
همه کمک کردن و سفره رو جمع کردیم و همسری مثل همیشه مسئولیت ماشین ظرفشویی رو برعهده گرفت و دو تا مامانا آشپزخونه رو سر و سامون میدادن و من مثل گیج ها اون وسط فقط دو.ر خودم می چرخیدم ببعدشم دوباره رفتیم تو تراس و انار و هندونه و چای خوردیم .احساس می کردم به همه داره خوش می گذره برای منم همون جا یه کلاس فشرده ی آموزش استفاده از زود پز برگزار کردن و کلی سر اون خندیدیم .
شب مهمونا رفتن و پسردایی و خانومش موندن خونه ی ما و من که وسایل خواب اندازه ی یه نفر دارم به زور یه چیزاییی برای جفتشون جور کردم اما یکیشون رو تشک خوابید یکی رو پتو و در یک ارتفاع نبودن با هم !
خوب من چه کار کنم کمدمون جای رختخواب گذاشتن نداره !
همسری هم منو که خیلی خوابم میومد برد خوابوند و خودش برگشت پیش مهمونا .
جمعه :
صبح کلی با همسری در سکوت کتک کاری کردیم تا شاید حرصمون فروکش کنه . و کلی هم خندیدیم و باز هم من کلی فیتیله پیچ شدم اما تسلیم نشدم .آخرش همسری رو باز فرستادم پایین که نون بخره و به بهانه ی شلوغی صف بربری باز نون سوپری خرید .صبحونه رو آماده کردیم و 4 تایی خوردیم و یکمی براشون فیلم و عکس آفریقا گذاشتیم
میارم به خدا براتون بزارین رایت کنم
(خودم دیگه روم نمیشه اینو تکرار کنم )
ظهر آماده شدیم بریم خونه ی مامان شوهری به صرف آبگوشت.نمی دونم چرا من باز اعصاب نداشتم.شاید چون احساس می کردم توجه همسری به من کم شده !
ناهار دسته جمعی خیلی چسبید .بعد ناهار تا رفتم تو آشپزخونه کمک همسری منو کشید برد تو اتاق مامانش اینا و درو بست و هر چی گفتم بزار برم کمک کنم خیلی زشته ضایع است گوش نکرد .
هی من پامیشدم بیام بیرون هی همسری پرتابم می کرد رو تخت و و بعد اندکی دعوا و اندکی کتک کاری و اندکی گفتگو ی تمدن ها خوابیدم . و تقریبا 3 ساعت بعد بیدار شدیم !چنان با خجالت در اتاق باز کردم و اومدم بیرون و روم نمیشد سرمو بلند کنم .هم اتاقشونو اشغال کرده بود هم تو شستشو هیچ کمکی نکرده بود هم سه ساعت واسه خودمون خوابیده بودیم .
همه بیدار شده بودن و منتظر ما نشسته بودن .که میوه و اینجور چیزا بخوریم.
که باز ناگهان اوضاع به هم ریخت. من داشتم با همسری برای بیرون رفتن برنامه ریزی می کردم که همسری گفت می خوام برم از خانواده ی خانوم عموم عکس هایی رو که عموم از آمریکا فرستاده بگیرم سر راه !
من هم از این آقای عمو زیاد خوشم نمیاد هم از خانومش هم از خانواده ی خانومش و هم هزار تا دلیل دیگه که الا به دلیل ضیغ؟!! وقت نمیشه گفت !
که باز غر غر شد و من در اقدامی بی سابقه ماشینو ورداشتم رفتم خونه !
آهان نرفتم خونه رفتم یکمی چرخیدم که اعصابم آروم بشه بعد رفتم خونه دیدم همسری که کلید نداشته نشسته جلوی در .رفتم بالا همسری هم اومد گفت می دونی من چقدر نگرانت شدم کجا بودی .بعد گفت آماده شو بریم پایین الان خونه اصلا حال نمیده .منم یهو بغضم ترکید و گفتم چرا دیگه خونمونو دوست نداری چرا منو دوست نداری ؟ که ناگهان صحنه بسیار رمانتیک شد و همسری کلی مهربون شد .و من اغفال شدم و آماده شدم و با همسری رفتم پایین . و رفتیم عکس های مسخرشونو گرفتیم ! به همسری گفتم دیگه نباید برای جمعه ها واسه خودت برنامه بزاری همسری هم می گفت برنامه چیه تلفنی به عموم گفتم میرم میگیرم روزهای دیگه که وقت ندارم .همسری همش سعی می کرد مهربون باشه اما من حوصله نداشتم.بعدش قرار شد با پسردایی اینا و خانواده ی همسری شام بریم درکه . منم کلی بغض کرده بودم یه جمعه می تونیم با هم باشیم اون وقت همش دورمون شلوغه هر چند خیلی خوش گذشت و اما نمی دونم مشکل اصلی من چی بود .
خلاصه تا شب خیلی جمعه ی بدی بود اما شب اونجا اینقدر همسری خوب و مهربون بود و تو درکه هم اصلا دستمو ول نمیکرد و همش کنارم بود که کم کم حس خلا عاطفیم خوب شد و شاد و مهربون برگشتیم خونه . کلی با همسری حرف زدیم و مهربونی کردیم و دوباره نصفه شب همسری نمیزاشت بخوابم و همش دم گوشم حرف های خوشگل خوشگل می گفت که من باز هیچیشو یادم نیست چز اینکه این دفعه حرف هاش طولانی تر از همیشه بود و چند بار تکرار شد این قضیه .
راستی همسری تو خواب محکم با دستش کوبید به دماغم! ظاهرا از حریم خودم تجاوز کرده بودم و همسری هم محکم دستشو باز می کنه و یه تصادف شدید رخ میده و هر دو بیدار شدیم و دوباره همسری مهربونم کلی حرف های خوشگل گفت و خوابیدیم . و من اخرش نفهمیدم این دو سه روز ما چمون شده بود کلا ؟!
بچه ها من می خواستم خاطرات نامزدی بنویسم به مناسبت اولین سالگردش اما دیگه خیلی طولانی شد شاید دوشنبه بنویسم هر چند هیچی یادم نمیاد !
امروز یه پست هول هولکی داریم
چون کلی کار دارم اما هیچ کاری نکردم
رسما شدم یه کارمند به درد نخور خصوصا حالا که میدونم دیگه می خوام برم
هنوز روم نمیشه برم به مدیرمون بگم می خوام برم آخه دو سه هفته پیش که گفتم کلی حرف زد و گفتم باشه نمیرم حالا دوباره برم بگم میرم
نمیگه تو چقد کوته فکری هر روز یه حرفی میزنی
خلاصه گیر کردم
حالا ولش کن
************
دوشنبه بیدار شدیم و با همسری رفتیم محل کار احتمالی آینده !!
همسری نیومد تو گفت یکی میبینه میگه با ... اومده (حرف زشتی زد نمیشه بگم یه چیزی تو مایه های آقا بالاسر ![]()
خلاصه من بعد از جلو کشیدن مقنعه رفتم تو
راستییییی
من معدل لیسانسم ۱۶ بود این آقاهه که دوست بابا بود و مصاحبه می کرد گفت پس زیادم تو دانشگاه درس نمی خوندی !!!!!!!
بی تربیت !
منم با اعتماد به نفس گفتم ولی من جزو دانشجوهای خوب دانشکدمون بودم !
اونم دیگه چیزی نگفت
بعدش هی فرستادنم این ور اون ور و همسری بنده خدا نزدیک به ۲ ساعت تو کوچه قدم میزد و حسابی کلافه شده بود
راستی اینم بگم که بابای من خودش تقریبا ۱۰ سال پیش اینجا کار می کرد و من و مامان عصر ها میرفتیم اونجا دنبال بابا اون موقع ما تازه از ارومیه اومده بودیم تهران و هر روز عصر می رفتیم دنبال بابا و بعدش کلی می رفتیم گردش سینما رستوران مر کز خرید ها و خیلی بهمون خوش می گذشت و خیلی خاطره ی خوبی از اونجا دارم
اون موقع ها من میرفتم تو ساختمون دنبال بابام و کلی با همه ی همکارهای بابا آشنا شده بودم و اونا هم همه منو میشناختن و تا از در میرفتم تو خبرش به بابا میرسید که بدو برو دخترت اومده دنبالت
حالا که بابا بهشون زنگ زده بود و گفته بود دخترم می خواد بیاد اونجا همشون می گفتن همون دختر کوچولوت که میومد اینجا و کلی تعجب می کردن که اینقدر بزرگ شدم !
کارم که تموم شدبا همسری رفتیم یه ناهار مبسووووط خوردیم و رفتیم شرکت همسری اینا و منم دیگه نرفتم شرکت.
پیش همسری که بودم دوستم زنگ زد و کلی دردودل کرد و منم کلی راهنماییش کردم ![]()
بعدش همسری به من گفت تو برو خونه استراحت کن منم هی لوس میشدم که همسری نمی خوام تنها برم خوب تو هم بیا با هم بریم
همسری هم می گفت من از صبح شرکت نبودم الان کلی کار دارم
منم اومدم پایین که سوار ماشین بشم برم اما یهو دیدم همسری هم اومد و گفت منم باهات میام دلم نیومد تنها بمونی
دوتایی رفتیم خونه و به خواب بعد از ظهر فرو رفتیم.متاسفانه خیلی زیاد خوابیدم و کاملا منگ بودم تا شب.بیدار که شدم دیدم هوا کاملا تاریکه و همسری هم کنارم نیست اما یه نامه با این مضمون روبه روم بود: کوچولو قشنگه من رفتم پنچرگیری!
تا از تخت جدا بشم همسری هم رسید خیلی پکر بودم.همسری گفت شام درست نکن چون اگه درست بکنی می خوریم اما اگه نباشه نمی خوریم پس بهتره شامی نباشه که منم نخورم .منم به جاش یه ظرف خیلی گنده سالاد درست کردم و با همسری خوردیم.
راستی من هر وقت که غر میزدم که وای همسری دارم تپل میشم همسری فوری می گفت نه عزیزم تو ..... (نمیشه بگم
)
اما چند وقت پیش که گفتم وای همسری دارم تپل میشم همسری گفت اره منم احساس کردم دل خوشگلت یکمی اومده جلو !!!!!
چنان دچار افسردگی شدم که همسری فوری اومد و دوباره همون سه نقطه ها رو برام تکرار کرد و خیالم راحت شد
اما واقعا نمی خوام تپل بشم
دلم می خواد برم ایروبیک اما همیشه یه مشکلی هست که جور نمیشه
**********
سه شنبه ماشین نداشتم و با آژانش اومدم شرکت اونم با یه راننده با سطح هوشی در حد جلبک !!
بهش گفتم می خوام برم آپادانا از حکیم شرق برین و از مص.لی برین پایین
گفت نه خااااانم خیلی دوره چرا از اونجا من یه راه بهتر بلدم گفتم من همه ی راه ها رو امتحان کردم این از همه بهتره خلاصه گیر داد که نه
منم نشستم ببینم از کجا می خواد بره یهو دیدم خااااااااااااااااک بر سرم!این داره میره سمت کرج و اکباتانو اینا !
نگو فکر کرده باید بره اون یکی آپادانا
خلاصه گفتم آقااااااااااااااا من می خوام برم سمت سهروردی
خلاصه که با نیم ساعت تاخیر رسیدم و کلی حرص خوردم
بعد شرکت رفتم آرایشگاه و تند تند خونه رو مرتب کردم و همسری اومد و آماده شدیم رفتیم خونه ی مامانم اینا بعد اونجا هم رفتیم خونه ی مامان اینای همسری چون پسردائیش و خانومش از همدان اومده بودن.
امروز هم یه روز خیلی شلوغ داشتم
باید کلی فرم و مدارک برای سفا.رت آل.مان آماده کنم کلی کارای بیمه رو انجام بدم سریع خرید بکنم برسم خونه و خونه رو زود مرتب کنم چون دوستم ساعت ۴-۵ میاد خونمون بعدشم شب دوباره خوشگل کنم آماده بشم با همسری بریم خونه ی یکی از دوستاش مهمونی و تااااااااااااازه برای فردا آماده بشم!
فردا می خوام خانوادهامون رو دعوت کنم به صرف کباب در تراس مثلثی بزرگ و سربسزمون!
حالا فردا صبح وقت سفارت هم داریم.
باید خونه رو تمییز بکنم خودمو خوشگل کنم جوجه بخرم منقل بخرم ذغال بخرم میوه بخرم تراس رو حسابی آب و جارو بکنم
حالا به چه مناسبتی؟
به مناسبت اینکه ۲۶مهر امسال اولین سالگرد مهمونی نامزدیمونه من و همسریه !لیلیلیلیلیلیلیلی
آی بچه ها
اگه گفتین من کیم؟
من یام یامم دوست شما ![]()
خوب حالا اگه گفتین من کجام؟
من شرکتم؟
نهههههه
من خونه ام؟
نهههههه
من کارو پیچوندم؟
بلههههههه
من شرکت همسری اینا هستم؟
بلههههههه!
و اما اصل ماجرا
از اونجا که گفتم لیلی بانو اگه شاکی بشه هیشکی جلودارش نیست
و باز هم از اونجا که لیلی بانو یه پدر با سابقه ی مدیریتی خیلی قوی و روابط عمومی خیلی خوب داره که تا بهش گفت کارشو دوست نداره کلی فرصت های شغلی خوب براش جور کرد
امروز رو مرخصی گرفتم و رفتم مصاحبه کاری در یک سازمان بسیار خفن!
از این شرکت های نیمه دولتی نیمه خصوصی که بیشتر دولتیه
اینقدر خوب بود
یه ساختمون بزززززرگ شیک پر از آدم
برای من که تو یه اتاق از یه خونه ی کوچولو تنهایی کار می کردم این اداره ی بزرگ و شلوغ خیلی دوست داشتنی بود
شدیدا سفارش شده وارد اونجا شدم
و احتمالا تو بخش خرید های خارجیشون مشغول بشم اما یک ماهی فعلن زمان می بره
اما موضوع اینکه اول که رفتم ساختمن بازرگانیشون دم در اقای نگهبان گفت خان مقنعتونو بکشین جلو موهاتون معلومه !!!!![]()
تو عمرم همچین جمله ای نشنیده بودم
بعدش رفتم ساختمون اداریشون تو یه خیابون دیگه کلی هم با حجاب رفتم تو اما تا رفتم تو آقای نگهبان اونجا هم گفت خانم قبل داخل شدن مقنعتونو بکشین جلو !!![]()
خدا به داد برسه !
اینجا یه خوبیش اینه که نزدیک محل کار همسریه
یه بدیش اینه که تو طرحه و با ماشین اومدن خیلی مشکله !
به خوبیش ایه که حقوقم احتمالا خیلی بهتر خواهد بود
یه بدیش اینه که ساعت کاریم یکم بیشتره و مرخصی گرفتن هم مثل اینجا اینقدر راحت نیست
یه خوبیش اینه که کارم تو بخشه خریده و یه کار کاملا مشخص و تعریف شده خواهم داشت
یه خوبی دیگش هم اینه که کلی همکار خواهم داشت
حالا بابام یه جای دیگه رو هم هماهنگ کرده که شاید تو این هفته اونجا هم برم
حالا یه بدی همه ی این داستان ها اینه که من که قراردادم تا اخر ساله نکنه مدیرمون اذیت کنه و نزاره بیام بیرون !؟ آیا قانونا وضعیت همچین موضوعی چطوریه؟
خوب بحث کاری بسه
****************
شنبه صبح دوستم که خیلی دوسش دارم زنگ زد گفت امروز برنامه ای نداری بیام خونه تون؟ من خیلی شیک گفتم وای الهه جونم من هفته ی قبل نمایشگاه بودم خونمون خیلی ریخت و پاش شده میشه یه روز دیگه بیای ! اونم قرار شد چهارشنبه بیاد !عصری بسیار مختصر جمع و جور کردم و دوش گرفتم و یک عدد عدس پلوی خوشمزه همراه با کشمش و گوشت چرخ کرده برای اولین بار طبخ کردم و رفتم خونه ی مامانم اینا چون مامی از کیش اومده بود و کلی برام سوغاتی آورده بود !از غذام هم براشون بردم و بابام کلی تعریف کرد .بعدش رفتم دنبال همسری و با هم رفتیم یه پارکی که ماامان بابای همسری اونجا بودن و شام خریده بودن ما هم رفتیم پیششون و کلی از هوای لطیف و نم نم بارون لذت بردیم و اومدیم خونه و خوابیدیم!
یکشنبه اومدم خونه و همه ی وقتم به صحبت تلفنی با دوستان عزیز گذشت! بعدش رفتم دنبال همسری و بعدش باز رفتیم خونه ی مامانم اینا که بابا کمک کنه یه رزومه ی خفن بنویسم! همسری هم می گفت عدس پلوی عزیزشو برادرش اشتباهی خورده
آخه برادر همسری هم تو شرکت همسری ایناست ظاهرا مامانش برای اون هم عدس پلو گذاشته بوده و ظرف غذاهاشونم شبیه هم بوده ! خلاصه همسری می گفت نصفه غذامو خورده بود که بقیه اش رو نجات دادم و گفتم اینو همسر من درست کرده تو نباااااید بخوری !
حالا قسمت جالب ترش اینه که شب مامان همسری زنگ زد و بهش گفت برادرت میگه امروز اشتباهی غذای تو رو خورده و می گفت که برادرش گفته غذای لیلی خیلی خوشمزه تر بوده ! منم کلی ذوق کردم .
شب دوست همسری اومد خونمون و کلی هله هوله خوردیم و حرف زدیم و یک اینا رفت و ما هم با خوشحالی خوابیدیم چون من امروزو مرخصی داشتم ! به به !
راستی
مرسی مجی جوووونم خیلی خوشحالم کردی خیلی ذوق مرگ شدم .
ممنون از محبتت
خوب بچه ها من الان دیگه کم کم میرم خونه بخوابم و عصری هم به امید خدا خونمون رو یکککککمی ترتمییز کنم !
بای بای
خوبین
من اومدم
واقعا این نمایشگاه خسته ام کرد
امروز اول هفته است ولی من یه لیلی خسته و داغون و کلافه و بی انرژی و دل گرفته هستم !
دیگه ۹۹ درصد مطمئن شدم که می خوام استعفا بدم
همسری هم یه متن برام آماده کرده که برم پیش رئیسم و اون حرف ها رو بگم !
احساس می کنم کاملا آرامش و شادیمو دارن ازم میگیرن
مگه ۲۰۰ تومن پولیه که من به خاطرش اینقدر اذیت بشم
امروز اصلا حوصله ندارم
من خیلی ها رو دیدم که از کارشون ناراضین و غر می زنن اما ادمه هم میدن
شاید کار اونا درسته
اما من نمی تونم
من اگه کاری رو دوست نداشته باشم اصلا انجامش نمیدم
یعنی نمی تونم
شاید خیلی احساساتی تصمیم میگیرم اما اگه دلم چیزی رو نخواد دیگه هیچ جوری باهاش کنار نمیام
می خوام یکی دو ماهی استراحت کنم بعد برم سر یه کار دیگه
پیش بینیم اینه که اصلا پیدا کردن کار برام سخت نخواهد بود حالا ببینم تو عمل چی میشه
آبان رو می خوام به مسافرت و استراحت بگذرونم آذر رو هم کلاسایی رو که دوست دارم شروع کنم اول از همه ورزش و زبان
وقتی رو دور افتاد برنامه هام از اول زمستون برم سر کار
ترجیحا یه کار پارت تایم
من اینجا تمام وظایفم در حد مدیر بازرگانیه اما حقوقم اندازه ی مستخدم بازرگانی هم نیست!
روز اول اگه با حقوق کمش اینجا رو انتخاب کردم واسه این بود که تحت فشار نباشم و راحت باشم اما حالا هم حقوقم کمه هم کلی فشار کاری دارم
صدای رئیسمونم که از دور میشنوم عصبی میشم چه برسه که خودشو ببینم!
ای چند روز خیلی غمگین بودم حالا شایدم همه ی علت کار نباشه نمی دونم
اما همسری رو خیلی ماراحت کردم
برای اینکه همش می گفتم خدایا من از زندگی راضی نیستم همسری هم غصه می خورد که چرا اینجوری میگی من دلم می شکنه
دیشب خیلی خیلی زیاد با همسری حرف زدیم
همسری هم واقعا یه روانشناس فوق العادست
کلی از احساس های بدم و نیاز هام و آرزوهام و نگرانی هام براش حرف زدم اونم خیلی خوب گوش می کرد و می فهمید که چی میگم خیلی هم قشنگ جوابمو میداد
همسری من جسارت کارها و تغییراتو بزرگو به من میده
اگه به خاطر وجدان کاریم نبود از همین امروز نمیومدم!
دیشب بعد دردودل با همسری خوابیدم اما همسری رفت فیلم ببینه
دوباره نصفه شب بیدارم کرد و یه عالمه حرف های خوشگل گفت دیشب با همیشه فرق داشت انگار بیشتر از همیشه عاشق بود
************
دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه نمایشگاه بودم
سه شنبه همسری اومد غرفه مون و کلی با رئیسمو که تو غرفه بود حرف زدن
همسری میگفت با ظرافت خیلی خاصی یه حرف هایی بهش گفتم !!
چهارشنبه فقط برای اینکه از تو پارکینگ نمایشگاه بیام بیرون یک ساعت و نیم تو ترافیک بودم تازه از در پارکینگ اومدم بیرون!
کلی با ملت تو پارکینگ دوست شدیم
کلی با ماشین های بغل دستیم حرف زدیم
تازه کلی هم آفر های گوناگون تو نمایشگاه دریافت کردم یکیشون که دیگه خیلی عصبی کرد انگشترمو کردم تو چشمش گفتم واقعا اینو نمیبینی!!!
بعد از ظهر ها به بهانه ی سر زدن به سالن های دیگه از غرفه میومدم بیرون یه بستنی می خریدم و میرفتم لابه لای درختا می شستم و می خوردم و کلی استراحت می کردم
یه روزم نزدیک به نیم ساعت خوابیدم! فقط چون خیلی اون پشت مشت ها خلوت بودم ترسیدم یکی یه بلایی سرم بیاره واگرنه کلی زیر آفتاب خوابیدم کیف داشت.
این روزها نا یه دونه بشقاب تو خونه جابه جا کردم نه یه نیمرو درست کردم! چون وقتی می رسیدم خونه از خستگی فقط می خوابیدم
دیروز با همسری رفتیم سینما فیلم سه . زن
قشنگ بود .
دلم برای وبی جونم و شما ها خیلی تنگ شده بود
راستی برای یه لیسانش بازرگانی از دانشگاه . تهران با یکی دو سال سابقه یه کار خوب سراغ ندارین؟
خوب مجددا برگشتم !
جهت خوندن روزهای چهارشنبه و سه شنبه و دوشنبه به پست پایینی مراجعه شود. با تشکر !
خیلی دلتون برام تنگ شد تو این یکی دو ساعت نه؟
می دونم می دونم .![]()
اول از همه بگم که هزینه های خونه ی ما هم به طور متوسط رو 300-350 هستش که بخش اعظمش شامل خرید های سوپر مارکت و خرید های میوه فروشی میشه بقیه اش رو دیگه نمی دونم چیه اما واقعا خودم هم نمی دونم ماه پیش چه جوری اینقدر کم شد! شاید چون همسری همش شرکت بود و بیرون و رستوران و خرید نمی رفتیم . چون ما خرج خوردنی های بیرون از خونمونم زیاده !البته این عدد ها شامل هیچ گونه قسط و این چیزا نمیشه و فقط هزینه ی زندگیمونه ! حالا میرم تو دفترمو نگاه کنم ببینم ماه قبل چه تغییری نسبت به ماه های دیگه داشته !
دوم از همه هم بگم که من خیلی خوشحال میشم شما رو تو نمایشگاه ببینم اما آقای رئیسمون گفته من می خوام کسایی که به غرفه ی ما توجه می کنن به خاطر خود محصول ما باشه نه جذابیت های دیگه !!! البته اینو سال پیش گفته منم سال ژیش با جواد ترین و قراضه ترین ریخت ممکن می رفتم نمایشگاه امسال هم باید همین کارو بکنم اون وقت شما نیاین بگین این لیلی چقدر زشت و بد ترکیب بود!!!!!
*پنجشنبه:
صبح بیدار شدیم و بعد هزار سال یه صبحونه ی درست و حسابی تپل مپل خوردیم ! البته هر چی به این همسری گفتم برو نون بخر خامه بخر پنیر بخر نرفت! همسری من از این لحاظ واقعا تنبله و تا حالا من یه نون تازه نخوردم از وقتی اومدم خونه ی بخت در صورتیکه خونه ی خودمون حتما حتما حتما روزای تعطیل بابام میرفت نون تازه می خرید! وای اگه همسری الان اینجا بود کلی حرص می خورد و من کلی می خندیدم .اصلا دوست نداره بگم بابام فلان کارو می کرد تو نمی کنی منم گاهی اگه بخوام اذیتش کنم میگم!
البته خودشم می فهمه قصدم شوخی واذیت و آزاره !![]()
همسری بازم باید میرفت شرکت و من تههههنایی موندم خونه و از شما چه پنهون حااااااالشو بردم!
کلا من اگه خونه باشم هیچ جوری بهم بد نمی گذره. از صبح فقط لم دادم و خوردم و پاشیدم .عصری هم که تا همسری بیاد جهت حفظ آبرو یکمی جمع و جور کرد م.همسری که اومد خیلی مهربون بود و خیلی حرف های خوشگل بهم گفت و مهربونی کردیم و بعدش رفتیم خونه ی مامانم اینا که شام بخوریم چون من 24 ساعت بود هیچی نخورده بودم چون هیچی نداشتیم که بخوریم چون هیچی نپخته بودم که چیزی برای خوردن داشته باشم .یه شام حسابی خوردم و خوابیدم! ساعت 11 شب قرار بود با دوستای همسری بریم سینما . همسری با مامان و بابام فیلم دید و نزدیکای 11 منو بیدار کرد منم گیج گیج آماده شدم و رفتیم سینما ! تیپ زیبای من شامل یه مانتوی بلللللللند سفید اینقدر بلند که دیگه شلوار لازم نداشت یه روسری خیلی صورتی با یه گردنبند درااااز صورتی با کیف صورتی و کفش سفید و گوشواره ی قلنبه ی سفید بود! عجب لیلی جلفی شده بودم!
رفتیم فیلم دع.وت به نظرم فیلم بدی نبود اما بقیه ی دوستای همسری که شامل 3 آقای مجرد و 1 آقای متاهل بودن گفتن خیلی بیش از این ها از این کارگردان انتظار داشتن! ساعت 12 و نیم شب از سینما اومدیم بیرون و رفتیم پارک شهرارا و همسری کلی راجع به بیزینس جدیدش صحبت کرد و به زور به دوستاش می گفت شما هم باید به من کمک کنین!![]()
این جمع همشون آقایون 30 ساله ای هستن که از اول دبیرستان با هم دوستن! 5 نفرن ! خیلی برام جالبه که این همه دوست موندن!دیگه هوا خیلی سرد شد منم گفتم می تونیم بریم خونه ی ما اما به شرطی که اول یه ربع پایین وایسین تا من جمع و جور کنم بد بیاین بالا اما خودشون شعورشون رسید و گفتن خونه ی شما زیاد اومدیم این دفعه میریم خونه ی اون یکی دوست متاهلمون
قرار شد من و همسری بریم خونه تا من لباس های راحت تری بپوشم و بعدش بریم پیش بقیه.خونه که رسیدیم همسری گفت لیلی اون روز رفتی بنزین زدی کارت رو به من دادی ؟ گفتم آره دادم اما همسری گشت نبود منم هر چی گشتم نبود!![]()
همسری خیلی عصبی شده بود اما من خیلی آروم بودم و می گفتم حتما پیدا میشه حالا ول کن شبتو خراب نکن بیا بریم پیش بچه ها! کلا من در مواقع بحرانی به شکل عجیبی خونسرد میشم اما این همسری که همیشه آدم خونسردیه در مواقع بحرانی حسابی قاطی می کنه
دیگه خودتون می تونین تصور کنین چقدر این همسری خان غر زد و اعصاب منو متشنج کرد خصوصا که من همیشه می گفتم چرا ماشین همیشه دست منه اما کارت بیمه و سوختو این چیزاش دست تو همسری هم می گفت آخه تو گم می کنی ! منم لج کردم تازه 3 روز بود که کارتارو گذاشته بودم تو کیف خودم که این گندو زدم!خلاصه همسری اینقدر عصبی بود که که دیییییییییگه گریم دراورد بعدشم با اون حال رفتیم خونه ی دوستش
همسری هم می گفت وای تازه سهمیه جدید داده بودن حالا تا عید بنزین نداریم باید آزاد بخریم و... وقتی رسیدیم پیش دوستاش دیگه همسری از بس غر زده بود آروم شده بود اما من هر کاری می کردم قرمزی چشمام از بین نمی رفت خیلی حالم بد بود واسه همین رفتم تو یه اتاق دیگه و خوابیدم ساعت 6 صبح همسری اومد با هزار و یک مهربونی بیدارم کرد که بریم خونمون من اصلا باهاش حرف نزدم اومدیم پایین سوار ماشین بشیم که دیدم کارت زیر صندلیه! بهش دادم و کلی خوشحال شد اما من اصلا باهاش دوست نبودم.همسری یه عالمه ابراز پشیمانی کرد و گفت من همش دیشب می خواستم باهات ارتباط برقرار کنم از دلت در بیارم اما تو اصلا نگام نمی کردی بعدشم رفتی خوابیدی هی می خواستم یه چیزی بگم اما می ترسیدم پیش دوستام ضایم کنی
منم همش می گفتم خیلی خوب حالا ولم کن می خوام بخوابم همسری هم می گفت نمیشه باید مطمئن بشم منو بخشیدی
منم می گفتم بخشیدم حالا بزار بخوابم اما همسری ول کن نبود می گفت عذاب وجدان دارم نمی تونم بخوابم احساس می کنم خیلی ناراحتت کردم
بعدشم همش توضیح میداد که من نسبت به گم کردن خیلی حساسم دیوونه میشم دست خودم نیست
دیگه کلی حرف های خوشگل گفت و من واقعا از ته ته دلم بخشیدمش چشمامونو بسته بودیم که همسری دوباره گفت لیلی
من تازه فهمیدم که ناراحتی تو چققققدر منو عذاب میده
گفت امروز که به شکل واقعی از دستم ناراحت بودی و کاملا هم حق داشتی من داشتم دیوونه میشدم گفت البته کاری ندارم که بعضی وققت ها بیخودی ناراحت میشی ها اما امروز که ناراحتیت واقعی بود واقعا من فهمیدم که اصلا تحملشو ندارم نمی خوام تو رو ناراحت ببینم و .... خلاصه ساعت 7 صبح روز جمعه به صورت بسیار عشقولانه ای به خواب رفتیم!
******************************
جمعه: ساعت 10 اینا بیدار شدم و در سکوت کلی پاورچین پاورچین خونه رو جمع کردم و بعدش دوش گرفتم و بعدش کلی خوشگل کردم و بعدش همسری بیدار شد و بعدش رفتیم خونه مادر شوهری برای صرف آبگوشت که حسااابی دلم برای این آبگوشت های روزای جمعه تنگ شده بود.
بعدش همسری و مامانش اینا می خواستن برن مغازه ای رو که پیش خرید کردن ببینن اوضاش چطوره منم چون خوابم میومد رفتم خونه و خوابیدم یکی دو ساعت بعد همسری اومد و من تازه بیدار شده بودم .جزو قشنگ ترین غروب های جمعه بود خیلی خوش گذشت خیلی مهربون بودیم .اصلا من فهمیدم از وقتی عروسی کردم دیگه اون دلگرفتگی های شدید جمعه ها رو ندارم.بعدش دوست همسری زنگ زد گفت برن استخر اما همسری گفت نه چون به من قول داده بود بریم شهروند
هزار سال بود شهروند نرفته بودم
همسری با این چرخ های گنده دنبالم میومد و من با خوشحالی هر چی دم دستم بود پرت می کردم تو چرخ و همسری گاهی با لبخند گاهی با تعجب گاهی با نگاهی عاقل اندر سفیه نگام می کرد اما من خوشحال بودم چون شهروند همیشه منو شاد می کنه!
بعد اینکه کلیییی پول دادیم من تازه فهمیدم که ای وااااااای چقدر خرید کردیم!
بعدش همسری گفت شام بریم بیرون اما من دیگه واقعا از این همه پول خرج کردن ناراحت بودم ولی همسری گفت ما که دیگه افتادیم رو دور خرج کردن بریم یه شام مبسوطی هم بخوریم
رفتیم رستوران و کلی راجع به مشکلات زندگی پسردایی همسری و خانومش همونا که تو همدان زندگی می کنن صحبت کردیم و کلی حرف زدیم
چقدر حرف زدنو دوست دارم!![]()
بعدشم رفتیم خونه و وقتی من داشتم خرید ها رو جابه جا می کردم همسری کلی انار دون کرد و خوردیم و خوابیدیم.
********************************
شنبه: بعد شرکت در یک اقدام ناگهانی و البته هماهنگ شده با همسری رفتم برای اول آبان 2 تا بلیط هواپیما خریدیم برای ارومیه شهر دوست داشتنی عزیزم!
هم برای اینکه تا اون موقع نی نی داییم به دنیا میاد و بعد دقیقا 15 سال یه نی نی داره وارد خانواده ما میشه و من خیلی ذوق دارم هم برای اینکه دلم برای شهر خوشگلم تنگ شده . میگم خوب شد که ما گفتیم این ماه صرفه جویی کنیم واگرنه دیگه چقدر می خواستیم خرج بتراشیم! مامانم میگه همینه!ادم تا بگه این ماه پول کم خرج کنم خرجش سه برابر میشه اما اگه راحت باشه نصفه همیشه خرج میشه!
به همسری گفتم یه سرشو با قطار یا ماشین بریم اما همسری گفتم نه بابا مفته چرا این همه راهو با ماشین بریم! من تو دلم گفتم وای چه همسر لارجی دارم حالا وقتی برگشتیم و گشنه موندیم اون وقت همسری متوجه میشه 140 تومن مفت نیست! البته در مواقعی که هزینه هامون زیادی میاد بالا دیگه حقوق منم به کمک میاد واسه همین زیاد عذاب وجدان ندارم!
به همسری گفتم می خوای تو نیا من تنها برم هم اینجوری هزینمون کمتره هم اینکه تو دلت برام تنگ میشه کلی ![]()
اما هنوز جملم تموم نشده بود که یه کتک حسابی خوردم !!برای شام همبرگر درست کردم و بشقابش رو باکلی کاهو و خیار شور و زیتون و سیب زمینی سرخ کرده تزئین کردم خیلی باحال شد همسری هم ذوق کرد حسابی.همزمان برای ناهار فردا هم زرشک پلو درست کردم همسری خان اومد کمک کنه گفتم به مرع یه ذره نما و فلفل بزن و یه ذره ی همسری خان شد یه قاسق پرررررر
و ما یه زرشک پلوی تند و شور خوردیم امروز ! همسری میگه تو چون خیلی فسقلی هستی معیار های اندازه گیریت با من فرق داره به نظر من یه قاشق یعنی یه ذره !
بعدش همسری نشست به فیلم دیدن و من کنرش دراز کشیده بودم و فقط غر غر می کردم که همسری فیلمو نبین منو ببین! ببین چه خوشگلم ! اینقدر از این چرندیات گفتم که همسری رو دیوانه کردم! اما کلی خندیدیم .همسری هم پتو رو کشیده بود رو کلم که نتونم از زیرش بیام بیرون ! منم کم کم زورم برای دعوا تموم شد و به قول همسری کثل یه پیشی خوابم برد
اما همسری مهربون وقتی خواب بودم کلی جمع و جور کرده بود خونه و آشپزخونه رو .
*خوب دوستای خوشگلم و دنیای زیبای لیلی عزیزم من تا شنبه دیگه نمی تونم بیام پیشت خیلی دلم برات تنگ میشه لیلی جونم خیییییییییلی دوست دارم تو همون لیلی واقعی منی و من عاشق همین لیلی هستم
سعی می کنم هر اتفاقی تو این روزا میوفته تو ذهنم ثبت کنم و بعدن بیام برات تعریف کنم تا اگه بعدن به عقب برگشتی نبینی چند روز از زندگی قشنگت اینجا نیست و همش غصه بخوری که کاش تنبلی نکرده بودی و نوشته بودی !
دوستون دارم
حس میگیییییییییریم
از هرگونه مقدمه چینی فاکتور گرفته و تا حسمان نپریده سریعا به اصل داستان می پردازیم
اما خدائیش هنوزم اعصابم آروم نشده ! و دارم حرص می خورم !
*دوشنبه:
همون طور که گفته بودم بعد شرکت رفتم دنبال دوستم صدف بعدش با هم رفتیم خونه ی دوستمون که میشه خواهر عروس! یکمی نشستیم و بعدش با هم رفتیم خونه ی عروس خانوم که کادوی عروسیشو بدیم.
همون طور که پیش بینی کرده بودم خوش گذشت حسابی و کلی عکس های قدیمی دوران دانشگاه رو دیدیم و به قیافه های ضایمون خندیدیم !
آمااااااا یه نکته ای هم وجود داره !اونم اینکه این صدف بازم رو اعصاب من اسب سواری کرد. ![]()
داشتیم فیلم و عکس این عروس خانوم جدید رو میدیدیم اون وقت این صدف همش می گفت واااااای تالارتون خیلی خوب بود من تا حالا هر تالاری رفتم اصلا خوشم نیومده و اصلا عروسی تو تالار تا حالا بهم خوش نگذشته فقط عروسی تو خوب بود تالار های دیگه همشون ال هستن بل هستن ! حالا آخرین عروسی قبل عروسی این خانوم عروسی بنده بود که تو تالار بود !
تازه 2 برابر هم بیشتر بابت تالار پول داده بودیم و اصلا هم بد و مزخرف نبود! بعدش هم که شروع کرد واااااای لباس تو تک بود من تا حالا از هیچ لباسی اینقدر خوشم نیومده وای تو قشنگترین عروسی شده بودی که تا حالا دیدم و... من نمیگم خیلی عروس خوشگلی بودم اصلا خیلی هم بیریخت بودم اما اخه درسته آدم پیش یکی که چند ماه پیش عروسیش بوده اینقدر مقایسه کنه و بگه همه ی عروسی های دیگه مزخرف بودن فقط عروسی تو خوب بوده !
خلاصه یکمی دلم گرفت. این دوست من کلا یه جوریه!همسری هم اصلا ازش خوشش نمیاد خصوصا که تنهاااااا دعوای من و همسری در دوران قبل از عروسی مون سر حرف های همین صدف بود . همسری بهش میگه مروارید سیا ه !
آخه اون موقع ها قبل عروسیمون صدف همش می گفت واااااای الان همههههههه حداقل فلان قدر برای عروسی خرج می کنن اون وقت همسری تو می خواد فقط اینقدر خرج کنه الان همههههههه فلان جور عروسی میگیرن اون وقت همسری تو می خواد اینجوری جشن بگیره .یک نمونش : این صحبت مال یکی دو سال پیشه: الان دیگه کسی کمتر از 5 ملیون سرویس برای عروسیش نمیخره اون وقت تو میگی 2 تومن گذاشتین برای سرویس !!!!!! مگه چند بار می خوای عروسی کنی! فلان فامیل ما که ایراد فلان و فلان وفلان رو داشت سرویس 7 ملیونی برداشت اون وقت تووووو می خوای 2 تومن سرویس بخری!!
ضایع ترین کارش هم این بود که یه بار جلوی کلی از آدم های غریبه برگشت گفت لیلییییی هممسری اینا هنوووووز نیومدن خواستگاری!؟من در حالیکه سعی می کردم با لبخند جواب بدم گفتم نه برنامه مون برای آخر تابستونه .گفت ولی به نظر من باید تا الان حتما میومدن فلانی می خواد دو سال دیگه عروسی کنه الان چند ماهه مراسم خواستگاری رو شروع کردن !
و من باز در حالیکه سعی می کردم خونسردیمو حفظ کنم گفتم ما نمی خوایم زیاد گرفتار رسم و رسومات و برو بیای بزرگترا بشیم چون همه ی دردسرا از همین چیزا شروع میشه .ما قراره فقط یه جلسه آشنایی با خانوادهامون داشته باشیم و بعدش هم عروسی!
و اون باز گفت ولی به نظر من حتما یه دلیلی وجود داره که تا الان نیومدن خواستگاری !!!![]()
بگذریم اگه بخوام حرف های روانی کنندشو تعریف کنم کلی میشه ... ولی من هنوزم باهاش دوستم فقط گاهی که خیلی اذیتم می کنه میگم خدایا وقتی خودش می خواد عروسی کنه یک نفر مثل خودش پیدا بشه و این جوری عصبیش کنه تا بفهمه چقدر منو تو اون شرایط سخت آزارم میداد !
بعد مهمونی چون قرار بود همسری تا دیر وقت شرکت باشه رفتم پیش مادر شوهری و سی دی رو که دوستم برامون رایت کرده بود گذاشتم با هم ببینیم توش پر عکس های دوران دانشگاه و مهمونی هامون و این جور چیزا بود !
یه عکسی مال تقریبا 4 سال پیش بود اما همسری هم کنارم بود تو عکس! فکر کنم مادر شوهری نمی دونست قدمت دوستی ما اینقدر زیاده !
بعدشم که یه سری عکسا که مال مهمونی اینا بود خودم عمدا گذاشتم که مادر شوهری ببینه که من به خاطر احترام به عقاید اونا پیش اونا پوشیده تر می پوشیم و اگرنه جاهای دیگه یه جور دیگم!
کلا با صداقت همه ی عکسامونو نشون دادم تا بفهمه ظاهر و باطن عروسش چه شکلیه کلا ! اونم با لبخند همه ی عکس ها رو نگاه کرد و تشکر کرد.آخر شب از مادر شوهری غذا گرفتم بردم شرکت برای همسری و یک اینا اومدیم خونه
****************************
*سه شنبه:
ماشین فقط دو قطره بنزین داشت همسری هم اصلا دیشب جون نداشت بره بنزین بزنه واسه همین گفتم ولش کن صبح دوتایی با آژانش میریم اما همسری خوابالو صبح میگه بیدار میشد !کلی نازشو کشیدم تا بیدار شد برای اینکه انرژی بگیره و شاد بشه گفتم همسسسری جونم چشماتو باز کن ببین چه روز قشنگیه به این فکر کن که از فردا ناهااااااار می خوری! همسری هم فوری چشاشو باز کرد ولبخند زد! نقشه ام گرفت!
شکموی من ![]()
موقع برگشت از شرکت چون ماشین نداشتم تا یه جایی گفتم پیاده بیام هوا هم اینقدر این روزا خوبه که همش دلم می خواد پیاده روی کنم اماااااا اینقدر مدت ها پیاده تو خیابون نبودم هیچی مغازه پغازه ندیده بودم اون روز عین ندید بدید ها هر مغازه ای میدیدیم با کلههههه میرفتم توش!
خیلی دلم برای مغازه تنگ شده بود !حاصل این مغازه نوردی یه عدد پیراهن گل گلی بامزه برای خودم و یک عدد پیراهن کتان سرمه ای با راه های رنگی خیلی اسپرت و خارجی برای همسری شد . بعدش هم رتم داروخونه و کلی لوازم بهداشتی خریدم بعدش یه سوپر مارکت بزرگ دیدم و رفتم کلی خرت و پرت خریدم بعدشم یه عالمه میوه خریدم و نتیجه این شد که لیلی بانو الکی الکی بالغ بر صد تومان خرج کرد اونم درست تو روزهایی که شدیدا نیاز به صرفه جویی داریم .چون که می خوایم پولامونو جمع کنیم و یه بیزینس جدید راه بندازیم!
اومدم خونه و بدووووو بدو ماکارونی درست کردم و رفتم بنزین زدم و رفتم پیش همسری.همسری خوشبختانه اون روز کارش به موقع تموم شد و همون 7-8 اومدیم خونه.همسری هم ماکارونیش نخورد و اومد خونه خورد چون دلش برای تو خونه غذا خوردن تنگ شده بود .بعدشم مامان شوهری زنگ زد به همسری گفت عمه ات اینا اینجان شما هم بیاین اگه می خواین اما همسری گفت نه یک روز به موقع اومدم خونه می خوام تو خونه ی خودمون باشیم.خیلی خوشحال بودیم که چند روز تعطیله و کیف می کنیم .بعدش دیگه همش مهربونی کردیم و فیلم دیدیم و سالاد خوردیم و همسری بازم کلی از ماکارونیم تعریف کرد .
آخر شب دو تا کیسه ای که تو یکیش پیرهن من و تو یکیش پیرهن همسری بود گرفتم جلوی صورت همسری و گفتم سووووووپریز! همسری کلی ذوق کرد و گفت برای خودت خرید کردی افریییییین خیلی خوشحال شدم! اصلا حتی به ذهنشم نمیرسید ممکنه یکیش برای خودش باشه!
رفتم تو اتاق و پیراهن گل گلی نارنجی صورتی قرمزمو که یه پاپیون سفیدم روش می خورد پوشیدم به نظرم خیلی بامزه میشدم باهاش .قدش تا زیر زانو بود و بگی نگی یه ذره هم آستین داشت و میشد خونه ی مامان شوهری اینا هم بپوشم.وقتی از اتاق اومد بیرون همسری خیییییلی ذوف کرد و گفت واقعا باسلیقه ای! بعدش گفت حالا اون یکی رو بپوش!
وقتی فهمید اون یکی مال خودشه خلی بیشتر ذوق کرد و سریع پوشیدش و شدیم یه خانم و آقای خوشگل و خوش تیپ!
اما بعدش دچار عذاب وجدان شدم گفتم همسری ولی یه عالمه پول خرج کردم بیخودی! همسری مهربونم هم فوری گفت این پولا که پولی نیست خیلی کار خوبی کردی خرید کردی!
آخه همه ی حساب کتاب های خونه ی ما دست منه منم شدیدا همه ی هزینه ها رو یاد داشت می کنم و آخر ماه گزارش هزینه ها و سود ها و پس اندازهامون به همسری میگم .همسری هم همیشه میگه من با داشتن خانومی مثل تو حتما یه روز یه سرمایه گذار بزرگ میشم! ماه قبل خیلی عالی بود یعنی هزینمون فقط 220 تومن شد و همسری کلی تشویقم کرد اما این ماه حتما میره رو 400
فعلن به قول همسری در دوره ی ریاضت اقتصادی به سر میبریم چون باید کلی پول جمع کنیم تا دو سه ماه دیگه!
*****************
چهارشنبه:
اینقدر عادت کرده بودیم صبح ها زود بیدار شیم صبح هر کاری کردیم مثل قدیما تا 12-1 بخوابیم نشد!
همسری میگفت شرم باد بر من ! تا حالا سابقه نداشته من روز تعطیل ساعت 8 بیدار بشم !
و خیلی ناراحت بود از این موضوع !
عوضش کلی بازیگوشی کردیم و خونمونو جمع کردیم و همسری هم فیلم تماشا کرد و ...ناهار رفتیم خونه ی مامان شوهری براشون یه دسته گل خریدم . بعدش اومدیم خونمون و همسری یکمی خوابید و من خودمو برای مهمونی شب خوشگل کردم!
شب مامانم همه ی فامیلامونو به اضافه ی مامان و بابای همسری دعوت کرده بود حدود 20 نفر مهمون داشت!
عصری هر دومون لباسای خوشگل جدیدمونو پوشیدیم و یه دسته گل هم برای مامانم اینا خریدیم و به سفارش مامان یه جعبه هم شیرینی خریدیم و رفتیم مهمونی.البته سعی کردیم مثلا زود بریم که کمک کنیم!به قول همسری می گفت زود برسیم دم چک خواهیم بود و مامانت همه ی استرس مهمونیشو سر ما خالی می کنه ! می گفت من تو خونه ی خودمون هر وقت مهمون داشتیم فرار می کردم که دم چک نباشم! می گفت چون مامانم یکی دو ساعت قبل اومدن مهمونا دیگه حسابی شاکی میشد و همش می گفت من که دختر ندارم برام سالاد خورد کنه و وقتی ما می گفتیم بزار ما سالاد درست کنیم می گفت نههههههه شما بلد نیستین برین بیرون !
همسری می گفت با این تیپی که ما زدیم و این گل و شیرینی که دستمونه هر کی ما رو ببینه فکر می کنه اومدیم برای بچمون خواستگاری !![]()
مامان طبق معمول حساااااابی زحمت کشیده بود اما به محض ورود مهمونا برق رفت ! همسری رفت شمع خرید و 20 تا شمع روشن کردیم خیلی رویایی شد اما مامانم گریه اش گرفته بود.بعد از شام برق ها اومد.
برگشتنی یکمی غرغر کردم که چرا زیاد کمک نکردی همسری هم اخرش دیگه عصبانی شد گفت من که همش جلوی در آشپزخونه وایساده بودم دیگه چه کار می کردم مگه تو خودت چقدر کمک کردی؟! و یکمی گرد و خاکی شد اوضاع و من در رفتم و خوابیدم همسری هم فیلم دید و شب اومد پیشم و طبق معمول بیدارم کرد و یه حرف هایی گفت!
آخه من یه اخلاقی که دارم نصفه شب اگه همسری بیدارم کنه کاملا بیدار میشم و کلی حرف میزنم اما صبح هییییییییچی یادم نمیاد جز یه چیزای محویی!صبح که بیدار شدیم به همسری گفتم باهات قهرم شب منو تنها گذاشتی همسری گفت بازم یادت رفت اومدم پیشت بوس بوسیت کردم گفتم چرا بداخلاقی می کنی تو هم معذرت خواهی کردی منم بخشیدمت!!!!
گفتم نخیر یادم نیست البته بخش های مهربونیش یادم اومد اما معذرت خواهیم یادم نیومد اما همسری میگه نصفه شبا خیلی دختر بهتری هستی واسه همین نصفه شبا باهات حرف میزنم تو هم نصفه شب ازم معذرت خواهی کردی !
*این مال این سه روز بود تا یکی دو ساعت دیگه مال سه روز بعدش رو هم می نویسم آخه از فردا باید برم غرفه ی شرکت تو نمایشگاه ص.ن.ع.ت واسه همین تا شنبه نیستم .به خاطر همین این پستو بخونین چند روز دیگه که دلتون تنگ شد پست بعدش رو بخونین!!!
*تی تی اگه بفهمم وب زدی و آدرسشو به من ندادی خیییییییلی غصه می خورمااااا
*راستی از شماها کسی قرار نیست بیاد نمایشگاه ص.ن.ع.ت؟
من الان دارم دونه دونه موهای کلمو می کنم
کمکککککککککککک
یه عالمه نوشتم اما این سیستم بی شعور بی شخصیت یهو ریست شد
وای من اعصاب ندارم الان میزنم یکی رو می کشم
دلم نمی خواد حتی یک روز از وبلاگم جا بیافته
حالا باید دوباره کلی حس بگیرم بیام بنویسم
اومدم یکمی با شما همدردی کنم
شاید ۲ تا پست بزارم
منتظر یه پست طولانی باشید
البته اگه تا اون موقع از بس حرص می خورم سکته نکنم!
اول بگم که من در این لحظه خیلی خوشحالم و بعدش تعریف می کنم چرا افسردم!! چون قراره بعد شرکت بدو بدو برم دم شرکت دوستم اونم وردارم بعد با هم بریم خونه ی یه دوست دیگمون بعد با هم بریم خونه ی خواهر اون دوستمون که تازه عروسی کرده و کاداوشو بدیم و کلی بگیم و کلی بخندیم و کلی دلقک بازی دراریم و هووووووووورا
*شنبه :
صبح مشغول کار و بار بودم که موبیلم زنگ خورد (راستی من معمولا به موبایل میگم موبیل !نمی دونم چرا ! به نظرم اینجوری باحال تره !هر چی باشه از تلفن همراه بهتره
) خلاصه دیدم یه شماره ی موبایل غریبه است جواب دادم دیدم صدای یه خانم مهربونیه میگه بازم منو نشناختی؟ با خنده گفتم نه ! مطمئن بودم یکی از برو بچ وبلاگیه ! تو همین افکار بودم که گفت من مامان همسری هستم !!
گفتم ای وای ببخشید شمایین!
آخه دو سه روز پیشم که زنگ زد باز نشناختمش! خیلی خجالت کشیدم الان میگه عجب عروس خنگی داریم ما !
آخه نمی دونم چرا اسمش نمیافته!
خلاصه گفتش یه درخواستی ازت دارم!!!! خیلی تعجب کردم گفتم خواهش می کنم بفرماییین گفت یه پسر یه خانواده ی فقیری که تحت سرپرستی همین مامان همسریه داره عروسی می کنه کلی براش پول جور کردیم و اینا اما حالا دیگه واسه لباس عروس اصلا پولی نمونده .می خواستم بدون رودرواسی و اینا بگی که آیا اجازه میدی از لباس عروس تو استفاده بکنن من یه لحظه منگ شده بودم گفت البته فقط یه پیشنهاده چون لباس عروس خاصه و می دونم که شاید دلت نخواد راحت بگو و ...
منم اولش خیلی سختم بود جواب بدم اما بعدش گفتم ای لیلی نادان حالا چه اشکال داره تو هم یه بار خیرت به یکی برسه !اما بازم دودل بودم گفت از نظر من که اشکالی نداره خوشحال میشم البته اگه بهم یرش گردونن اما باید از همسری هم بپرسم (این بهانه بود ها) بعدشم گفتم اول بیاد بپوشه ببینه اصلا اندازش میشه
بعدش بدو بدو زنگ زدم به همسری عین این بچه شکایتو ها و گفتم همسریییییی همسرییییی مامانت می خواد لباس عروسمو بده به فلانی !
داخل پرانتز بگم که:
(راستش این مامان همسری ۲۰ سال پیش با این خانواده آشنا شده که ظاهرا یه زن مریض بوده با یه شوهر معتاد و دو تا بچه .
مامان همسری همیشه ازشون حمایت کرد و براشون کمک جمع می کرد و از این جور کارها ! اما همسری هم همیشه می گفت مامان بیخود اینقدر به اینا کمک می کنی اینا دیگه عادت کردن و هر هفته میان دم خونه ما یه پولی میگرن میرن در صورتی که الان دیگه وضعشون اینقدر بد نیست!
منم یکمی از مامان همسری ناراحت بودم که چرا این همه بچهه ی گشنه و بی پناه تو خیابونارو ول کرده و همش داره به اینا میرسه.
دختر و پسر این خانواده ظاهرا هر دو خیلی خوشگل
طوری که دخترش چند وقت پیش با یه پس از طبقه ی متوسط به بالا ازدواج کرد و پسر خیلی خوبی بود و خونه و ماشین داشت و به این هم گفته بود من اصلا جهاز نمی خوام خودم همه چی رو می خرم
این از دخترش
پسرش هم یه پیکان داره (یعنی می خوام بگم خیلی هم فقیر نیست) و اونم یه دختر دیوانه ای که از یه خانواده ی پولدار یزدیه عاشقش شده!
خانواده ی دختره هم کلی این پسر رو تحویل گرفتن و بابای دختره یه خونه بهشون داده .کلا اصلا خیلی خوش شانسن! بعدش مامان همسری می گفت خانواده ی دختره می دونن اینا وضعشون خوب نیست اما نمی دوننن دیگه در این حد هستن که مثلا هیچی ندارن! ظاهرا یه دو تمنی جور می کنه مامان همسری و میده به پسره برای خرج عروسی .پسره هم باهاش فرش و تلوزیون و پول پیش تالار رو پرداخت می کنه.
حالا من نمی دونم به چه دلیلی اصلا دلم نمی خواد بهشون کمک کنم!چون به نظرم اینا زیاد هم فقیر نیستن و بیشتر دارن از مامان همسری سو استفاده می کنن)
همسری گفت من همین الان زنگ می زنم به مامان و میگم لیلی دوست نداره لباسشو بده من سریع گفتم نهههههه اینجوری که ضایع است حالا بزار ببینیم اصلا اندازش میشه
خلاصه این گذشت.
عصری رفتم خونه و خوابیدم و بیدار شدم و اینا اما اصلا حوصله نداشتم.به همسری گفته بودم براش پلو قرمز درست می کنم اما حوصله ی اون رو هم نداشتم.هم عذاب وجدان داشتم که الان افطار میشه و همسری جونم هیچی نداره بخوره هم اینکه اصلا حال کار کردن نداشتم و دچار نوع خاصی از افسرگی شده بودم . آهان سرم به کتاب خوندن گرم شده بود .
خلاصه افطار شد و همسری زنگ زد و گفت چرا نیومدی پیشم گفتم آخه غذا نداریم! گفت باشه میریم بیرون تو چیزی درست نکن.منم رفتم دنبال همسری و رفتیم ترنج که همسری خیلی دوست داره. اما من همش بی حال بودم و احساس می کردم دچار کمبود محبت شدم ! البته خودم می دونستم که اینا علائم نزدیک شدنه خاله پریه!همسری همش می پرسید چی شده اما من فقط می گفتم حال ندارم.
بعدش همسری گفت لباست رو هم نمی خواد بدی به مامانم گفتم من یه ۲۰۰ تومن نذر داشتم خوبه الان به درد اینا می خوره !
منم قاطی کردم ! گفتم نذرتو می خوا ی بدی به اینا؟ همسری هم می گفت من از تو تعجب می کنم تو که خودت می دونی لباس عروس چقدر برای یه دختر مهمه ! گفتم من با اونش کار ندارم من می گم این همه آدم بدبخت و محتاج وجود داره تو و مامانت چرا فقط اینا رو میبینین که تازه ۱۰ نفرم دارن بهشون کمک می کنن! خلاصه یکمی غر غر کردم و همه ی عصبانیتم از چیزای دیگه رو سر این موضوع خالی کردم همسری هم گفت اصلا من این پولو می دم به تو هر کاری خواستی بکن منم گفتم نذر من که نیست به من چه !
همسری هم می گفت من با این پسره تقریبا همسن و سال بودیم و همیشه بچه که بودم با خودم می گفتم گناه این چیه که باباش معتاده و شرایط زندگیش اینقدر بده و همیشه دلم می خواست یه کاری براش بکنم حالا این بهترین فرصته!
می خواستم بگم همسری جان تو که ادم فقیری نبودی نه فرش خریدی نه تلوزیون ولی این آدم راحت رفته اونا رو خریده حالا تو داری واسه اون دل می سوزونی . اما خودمو کنترل کردم و نگفتم چون می دونستم همسری خیلی ناراحت میشه!
خلاصه این از این!
وقتی رسیدیم خونه بازم اصلا حوصله نداشتم و رفتم سراغ کتابم همسری هم می گفت وای خدا رحم کنه باز تو داری کتاب می خونی حالا هر مرد بدی تو اون کتاب باشه کتکشو من می خورم! منم داد زدم که اینقدر به کتاب خوندن من گیر نده مگه من احمقم !همسری هم فرار کرد رفت تو حال.
من کلا قاطی کرده بودم یه دقیقه مهربون میشدم یه دقیقه روانی میشدم.
به همسری گفتم من امروز از خونه داری و شوهر داری مرخصی گرفتم می خوام تنها باشم.همسری ناراحت شد و گفت یعنی نمی خوای من تو اتاق باشم؟ گفتم نه !
همسری یکمی بهم مهربونی کرد و رفت بیرون
بعدش دیدم رفته تو آشپزخونه ظرف های تو ماشین رو جابه جا کرد و یه عالمه ظرف کثیف رو که جمع شده بود چید تو ماشین و یه چیزایی هم برای خودش پیدا کرد که بخوره.تا رفتم بیرون تشکر کنم گفت مگه تو مرخصی نیستی نباید هیچ کاری بکنی بدو برو .
منم اومدم و با خیال راحت در تنهایی به کتابم ادامه دادم.همسری هم بیرون فیلم میدید هرازگاهی به هم سر میزدیم و مهربونی می کردیم و برمی گشتیم آخرش هم اینقدر قاطی کرده بودم که ساعت یک شب رفتم حموم و یک ساعت اون تو بودم و بعدش خوابیدیم .قبل خواب اخلاقم بهتر شده بود و باز کلی حرف زدم به همسری گفتم کی بیشتر هیجان عشق رو احساس کردی ؟ گفت اون موقع ها که چت می کردیم! من همش حرف میزدم و سئوال می کردم اما طفلک همسری به زور چشماشو باز نگه داشته بود و جواب میداد .همسری عادت داره موقع خواب حتما یه بالش بغل کنه! منم کلی غر غر کردم و کلی خندیدیم سر این موضوع گفتم یعنی این بالشو بیشتر از من دوست داری؟همسری می گفت نه هر دوتون با هم تو بغلم جا مشین منم کلی جیغ ویغ کردم و کلی همسری رو تنبیه کردم ! و گفتم اگه یه بار دیگه به جای من این بالشو بغل کنه ....حسابشو می رسم!
آهان کلیم از کارم غر زدم و گفتم نمی خوام دیگه کار کنم گفتم دلم می خواد نصفه شبا بدون غصه ی اینکه صبح باید پاشم برم سر کار کلی با تو حرف بزنم و ....
**یکشنبه :
صبح حسابی تو شرکت قاطی بودم کلا مدتیه اصلا از کارم راضی نیستم.به همسری مسیج دادم که من اینجا رو دوست ندارم خسته شدم همسری هم گفت اگه واقعا احساست اینه پس ول کن بیا بیرون
ساعت ۱۲ اینا همسری اومد سوئیچ ماشینو بهم بده چون صبح جایی رفته بود. رفتم پایین و کلی دورو ور شرکت قدم زدیم و من گفتم دیگه نمی خوام اینجا کار کنم همسری می گفت هر جا بری همینه هیچ کس کارشو محیط کارشو و همکاراشو دوست نداره!!؟
اما من گفتم نه همه جا هم اینجوری نیست
خلاصه با کلی بغض خداحافظی کردم و برگشتم شرکت.رفتم پیش مدیرمون و گفتم می خوام برم!
وای اینقدر نازمو کشید! بهش گفتم من از دست شما عصبانیم من کارمو دوست ندارم من با عصبانیت میام شرکت من رضایت شغلی ندارم و....
اونم همش سعی می کرد راضیم کنه
می گفت شما از نیروهای خوب ما هستین مسلمه که ما نمی خوایم شما رو از دست بدیم
گفتم شما اومدین میگین ۳۰ روز مرخصی سال ۸۷ همش تموم شده و من الان احساس می کنم اینجا زندانی شدم در صورتیکه من می خوام با همسرم برم مسافرت !!
اینا رو می گفتم و اون همش می خندید
کلی حرف زد
آخرشم گفتم باید بیشتر فکر کنم!!
بعدشم رفتم خونه مامانم اینا همسری هم اومد اونجا
دور هم نشستیم و از بیزینس های آیندمون حرف زدیم
اما من باز از همسری دلخور بودم
اومدیم خونه هم دیگه دوسش نداشتم گفتم چرا بیرون از خونه رفتارت اینقدر با من سرده مثل غریبه هایی . تقریبا قهر بودم و رفتم خوابیدم همسری اومد پیشم و کلی حرف زدیم .گفت من بلد نیستم خونه ی شما نمی تونم راحت باشم سختمه ولی دارم سعی می کنم منم گفتم الکی میگی هیچ سعیی نمی کنی
گفتم نیازهای عاطفی من بی پاسخ مونده! گفتم هر زنی نیاز داره شوهرش پیش دیگران اونو بالا ببره اما تو منو میاری پایین !گفتم دلم می خواد باهام مثل یه موجود با ارزش رفتار کنی اما من برای تو اصلا با ارزش نیستم...
همسری هم همش می گفت این حرفا چیه می زنی معلومه که تو با ارزش ترین چیز زندگی منی و.......
از اینجور حرف ها دیگه
بعدش خوابیدم
نصفه شب همسری بیدارم کرد و کلی باهام حرف زد اما من چیزی یادم نیست تقریبا اینو یادمه که گفت من نمی دونم معیار های تو برای سنجش دوست داشتن من چیه اما من می دونم که خیلییییی زیاد دوست دارم
آیا همسرای شما هم رفتارشون پیش خانواده های دیگه با شما یه جور دیگه میشه؟
آیا همه ی شما تو محیط کارتون ناراضی هستین؟
سلااااااااااااااااااام
چطووووورین![]()
وای چقدر احساس می کنم دور بودم از دنیای وبلاگی این چند روز
آخه داستان اینجوریه که من معمولا برنامم اینه که روز های زوج آپ می کنم بنا بر دلایلی چند که یکیش اینه که روزهای زوج اتاقم خلوت تره حالا بر همین اساس شنبه آپ کردم بعدش دوشنبه تعطیل بود و گفتم خوب سه شنبه آپ کنم که زیاد از برنامم دور نشم ! (عجب من آدم با برنامه ای هستم !
) سه شنبه هر چی خواهش تمنا التماس ناسزا و.... به این بلاگفا گفتیم باز نشد
چهارشنبه یکسره داشتم کار می کردم و علی رغم استعداد شدیدم در پیچانیدن کار ها اون روز موفق نشدم و همش کار کردم !![]()
پنجشنبه و جمعه هم که خونه بودم
در نتیجه
لیلی بانووووو با با پستی طویییییییییل امروز در خدمت شما دوستان گل گلاب می باشد
فقط از الان میگم بعدن نگین نگفتیییییی ها
پستی طوییییییییل !
خوب یا اله
شروع می کنیم ![]()
***************
*شنبه
رسیدم خونه و بعد از یک استراحت دل انگیز همچون عروسی آویزون جهت صرف افطاری رفتم خونه مادر شوهری اینا! چون خیلی وقت بود که ندیده بودمشون و می دونستم دلشون برای عروس عزیزشون تنگ شده !
دوم اینکه شام نداشتیم و حوصله شام پختن نداشتن سوم اینکه می دونستم همسری تا نصفه شب اینا می مونه شرکت و من تنها خواهم بود چهارم اینکه می خواستم برای همسری عزیزم هم شام ببرم
خلاصه رفتم و بسیار مورد تحویل واقع شدم
مثلا اومدم خیر سرم تیپ بزنم یه تی شرت تنگ قرمزه قرمز با شلوار جین پوشیدم و رفتم اما با دیدن لباس های مشکی مامان شوهری یادم افتاد وای شب قدره!
به مادر شوهری گفتم من اصلا حواسم نبود شب قدره عجب قرمز ضایعی پوشیدم
مادر شوهری هم گفت دل ادم مهمه نه که رنگش !
و کلا یکمی ضایع شدم!
تا ۱۱ اینا با مادر شوهری گفتگو کردیم و بعدش یه قابلمه زدم زیر بغلم و شرکت پیش همسری .تاااااازه همسری وقتی سالاد و غذای مامانشو خورد گفت ولی واقعا کیفیت سالاد های تو یه چیز دیگه است !![]()
تا یک اینا شرکت بودیم و بعدش با هم دیگه رفتیم خونه و خوافیدیم
**یکشنبه
صبح ساعت زنگولید و من که شب هم دیر خوابیده بودم به سختی چشمامو باز کردم و همسری رو بیدار کردم اما همسری طفلکی اینقدر خسته بود که گفت من یکمی دیر تر میرم تو برو که به خاطر من دیرت نشه و همسری قول داد که با آژانسی چیزی بره که خسته و تشنه نشه .
حرکت کردم و دیدم به به چقدر خیابون خلوته ! و کلی با خودم بررسی کردم که چه جالب من امروز ۱۰ ذقیقه زودتر از روزهای دیگه بیرون اومدم اما خیلی خلوت تره پس همیشه این ساعت بیام بیرون و ...![]()
رسیدم شرکت و زنگ درو زدم زییینگ ...زیییینگ .....ای بابا چرا هیشکی نرسیده هنوز
و در دلم گفتم خوبه بالاخره غیر از من کس دیگه ای هم پیدا شد تو شرکت که با تاخیر بیاد
بیش از نیم ساعت وایسادم دم در شر کت و حتی یک لحظه هم به ذهنم نرسید که ای لیلی خود نادانت دیروز شونصد بار از تی وی و رادیو شنیدی که ساعت ها تغیر کرده ! جالبه که حتی با دیدن اون همه خلوتی خیابون و تعطیلی شرکت بازم اصلا یادم نیومد!!
نیم ساعتی یا بیشتر گذشته بود که همسری زنگ زد تا گوشی رو جواب دادم گفت: خنگالو کوچولوی قشنگم !!!! خنگااااالو کوووووووچلوی قششششششنگم ! گفتم بله؟! گفت چرا یک ساعت زود رفتی !![]()
و لیلی نابغه تازهههه دوزاریش افتاد !
اما به جان خودم اییییییینقدر حرص خوردم اینقدررررر حرص خوردم که دیوانه شدم جالبه که همیشه با یه ربع تاخیر میرسم اون روز راااااااس ساعت رسیده بودم به خیال خودم و دقیقا یک ساعت علاف شدم! و خیابون متر کردم !
ظهر رسیدم خونه و چون می خواستم برای همسری جونم خورشت بادمجون برای اولین بار طبخ کنم دیگه نخوابیدم و یکسره به کدبانوگری پرداختم .روزه نبودم اما تا ساعت ۵ هیچی هیچی نخورده بودم گشنم شد و یکمی از آش هزار سال پیش که تو یخچال بود خوردم .
بعدش یهو ترسیدم ! که ای وای این کشک داشت مال ۵-۶ روز پیش بود منم که الان خونه تنهام اگه بمیرم هیشکی نمی فهمه و ناگهان درد شدیدی در معدم حس کردم و احساس کردم حالت تهوع دارم
دوییدم تا نمردم گوشی رو ورداشتم و زنگ زدم به همسری و گفتم همسرییییییی می دونی چی شد
من آش هزار سال پیشو خوردم و الان احساس می کنم حالم خوب نیست و ناگهان زدم زیر گریه !![]()
طفلکی همسری رو کلی ترسوندم و حسابی هول شد و باور کرده بود که من مسموم شدم
گفت تو سریع برو ماست بخور منم الان یکمی پرس و جو می کنم که چی بخوری بهت زنگ میزنم بعد میام خونه تو فقط بدو برو ماست بخور
منم که خودمم الکی الکی باور کرده بودم چیزیم شده دویدم یه کاسه بزرگ ماست اوردم گذاشتم جلوم بعد مامان شوهری زنگ زد که ای دااااااد چی شده بیام ببرمت دکتر!و گفت همسری بهش زنگ زده و خیلی ترسیده بوده و گفته مامان بدو لیلی رو ببر دکتر !
یهو دیدم انگار قضیه خیلی جدی شده
گفتم نه بابا چیزی نیست خوبم اگه حالم بد شد بهتون زنگ می زنم . بعدش همسری زنگ زد و گفت تو ماستت یه عالمه نمک بریز و آب و لیمو و .. بخور
بعد دوباره مامان شوهری زنگ زد و ...
خلاصه دیدم الکی الکی چه بساطی درست کردم!
مامانم زنگ زد و داستانو با کلی آب و تاب براش تعریف کردم
و مامان گفت: نترس چیزیت نمیشه !خدافظ !![]()
همسری هر نیم ساعت زنگ میزد ! اما من واقعا دیگه مطمئن شده بودم که هیچیم نیست و مشغول طبخ خورش بادمجون عزیزم شده بودم.
خورش بادمجون که در واقع یه خورشت کاملا مایع بود آماده شد اما نیییییدونم چرا کدو ها و بادمجوناش غیب شدن یعنی حل شدن و اصلا دیده نمیشدن!!!![]()
اما خودم خیلی از مزش خوشم اومده بود.
یه ظرف تپل هم سالاد درست کردم و رفتم شرکت.
و دو تا از دوستای مامان همسری اومده بودن شرکت و با همسری کار داشتن
و منو برای اولین بار دیدن !و من منتظر بودم ببینم راجع به این دیدار چه گزارشاتی به مامان همسری خواهند داد
بعدن مامان همسری برای همسری تعریف کرده بود که کلییییی از لیلی تعریف کردن و گفتن چقدر خانوم و مودب و خواستنی بوده و ...![]()
خلاصه باز تا شب اونجا بودم و آخر شب اومدیم خونه
*** دوشنبه
دوشنبه تعطیل بود اما همسری ما که این روزا تعطیل و غیر تعطیل سرش نمیشه! با هم رفتیم و همسری رو رسوندم شرکت و بعد یه خدافظی عاشقانه خودم رفتم خونه ی مامانم اینا
خیلی خوش گذشت
کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و خوابیدیمو خوردیمو
کلی به انیفورم گشاد و ضایع خواهر کوچولوم خندیدم و حسابی یاد مانتو های مدرسه خودم افتادم
و کلی از دوستام و این ور اون ور برای مامان تعریف کردم
کلی هم از همسری و مامان شوهری اینا براشون تعریف کردم
در نهایت موقع افطار چون مامان غذا نداشت رفتم دنبال همسری و با هم رفتیم خونه ی مامان شوهری اینا و شام خوردیم و شب رفتیم خونمون
****سه شنبه
صبح با همسری با هم اومدیم مسیری که کشف کرده بودم و طرح زوج و فرد رو میپیچوندیم لو رفته بود ! و مجبور شدیم پارک کنیم و یه ده دقیقه ای پیاده بریم تا دم شرکت من اما چون هوا یکمی خوب شد خیلی چسبید .
قرار گذاشتیم که چون اون روز همسری سرش خلو ت تره افطار بریم یه رستوران سنتی که من خیلی دوسش دارم.ساعت ۱۱ اینا بود و من تو بانک بودم که مامان همسری زنگ زد گفت شام بیاین خونه ی ما. دیگه نتونستم بگم می خوایم بریم رستوران گفتم باشه میایم .و با خودم گفتم خوب اول میریم رستوران از اون آش خوشمزه هاش می خوریم و بعد میریم اونجا شام می خوریم
یک دقیقه بعد مامان خودم زنگ زد و گفت شام بیاین !! برای اینکه ناراحت نشه گفتم همسری تا دیر وقت امروز شرکته به جاش فردا میایم !
عصر خیلی سردرد داشتم و خوابیدم و ۶ بیدار شدم
دیگه نمیشد بریم اون رستورانه چون درست سر افطار همه ی میزاش پر میشه
منم اصلا حوصله نداشتم
به همسری گفتم امروز رستوران نمیام حالمم خوب نیست همسری گفت دنبال منم نیا خودم میام.سر افطار همسری رسید و خیلی مهربون بود .منم زودی اماده شدم و رفتیم خونه مادر شوهری اینا و ماکارونی خوردیم
شب اومدیم خونه با اینکه خیلی خسته و خوابالو بودیم اما اینقدر این روزا کمتر پیش همیم چسبیده بودیم به هم و خوشحال بدیم که ناگهان ساعت ۱۲ یه مسیج برام اومد.رئیسمون بود و گفته بود فردا یک ساعت دیر تر بیام.
اینقدر ذوق کردیم که از تخت اومدیم بیرون و سالاد درست کردم و غذا گرم کردم و نشستیم کلی خوردیم و مهربونی کردیم.
شب داشتیم به صحبت های عشقولانه ی قبل از خواب می پرداختیم نمی دونم همسری چی گفت که من تو جوابش گفتم : چون من خیلی خوب و ناز و قشنگم!همسری گفت نه لیلی تو خیییییلی بیشتر از اون چیزی که خودت فکر می کنی خوب و ناز و قشنگی گفتم یعنی چقدر بیشتر
گفت حداقل دو برابر بیشتر
گفتم یعنی هر وقت نگام می کنی کیییییف می کنی
گفت آره واقعا
گفتم چرا
تا اومد بگه خودم گفتم
چون خیلی دختر خوبیم
چون خیلی مهربونم
من می گفتم و همسری هم حسابی تایید می کرد!
کلا مخم یکمی تاب برداشته بود اونشب
گفتم
چون خوشگلم
چون لباسای خوشگل می پوشم
چون عاقلم
چون غذاهای خوشمزه می پزم
چون غرغرو نیستم ( همسری گفت آره واقعا تو قبلا هزار ساعت غر می زدی اما الان چه جوری شده که دیگه غر نمی زنی !)
چون فکرای بیزینسی دارم
چون همراهتم
چون مهربونم
چون بامزه ام و همسری فوری اضافه کرد خوش تعریف و خوش ادا هم هستی چون!
تا ساکت میشدم همسری می گفت بازم بگو بازم بگو خیلی خوشم میاد
و من کلیییییییییی از مزایای داشته و نداشته ی خودم تعریف می کردم و همسری با ذوق تایید می کرد
راستی یکی از دوستای وبلاگیمم که خیلی وقت بود دوسش داشتم و باهاش دوست بودم زنگ زد به موبایلم و کلی ذوق کردم
***** چهارشنبه
طبق برنامه قبلی عصری با همسری یه جا قرار گذاشتیم رفتم دنبالش و با هم رفتیم خونه ی مامانم اینا.همسری حسابی خسته بود اون روز چون کارهای فکری سنگینی انجام داده بود
منم کلی تو خونمون هواشو داشتم و اول براش لباس راحت آوردم بعد به زور خوابوندمش تو اتاق خودمم یکمی پیشش بودم بعد اومد بیرون و باز من کلی پیشش بودم و شب هم اومدیم خونه و در حالی که مهربونی هر دومون قلنبه شده بود!
همسری بهم گفت چقدر امروز تو خونتون خوب بودی چقدر مهربون بودی و کلی ازم تشکر کرد.فردای اون روز تعطیل بودم و حسابی خوشحال بودم. همسری هم که خستگیش در رفته بود حسابی سر حال بود و خیلی بهمون خوش گذشت.هردومون خیلی خوشحال و مهربون بودیم .
****** پنجشنبه
صبح همسری رو تا اتوبان رسوندم
به همسری گفتم عزیزم چی برات درست کنم امروز گفت هیچی درست نکن استراحت کن
گفتم نه دلم می خواد یه چیزی بپزم امروز برات بیارم گفت امممم پس ماکارونی!
گفتم وا! دیشب خونتون ماکارونی خوردی که! گفت نه آخه ماکارونی های تو رو می خوام !! ناااازی کلی ذوق کردم گفتم باشه عزیزم ماکارونی مخصوص لیلی همراه سالاد مخصوص لیلی همراه سس مخصوص لیلی برات میارم
برگشتم خونه و ساعت ها لم دادم جلوی تلوزیون و خوردم و پاشیدم .ظهر دیگه خودم شرمنده شدم و پاشدم جمع و جور کردم و کلی کشو های خرت و پرتامو مرتب کردم و کیف کردم !
بعدش ماکارونی محبوب همسری رو پختم و خوشگل کردم و رفتم شرکت.
همسری مهربونم در حال خوردن غذا همش تعریف می کردم
می گفت تو اصلا یه جور با سلیقه و متفاوتی غذا درست می کنی
می گفت این گوشت ها رو خیلی خوب با با هویج و قارچ ترکیب کردی! (من نمی دونم همسری از این چیزا چه جوری سر در میاره!) مثلا خانم امیر پیتزاشو یادته؟ همه چیش از هم جدا بود معلوم بود اصلا نفهمیده غذا یعنی چی !!!!!
یا تو ماکارونی یکمی از این ماکارونی شکل دار ها ریخته بودم
اونا رو نشون داد و گفت ببین اینا یعنی اینکه تو غذا رو می فهمی !!!!!
خلاصه یه قاشق می خورد و یه قاشق به به و چه چه می کرد منم که کییییییف می کردم!
بعدش با هم رفتیم گیشا
خیلی دلم برای مغازه های تو گیشا تنگ شده بود اما خیلی خلوت و تاریک بود.یه بلوزی دیدم خیلی خوشم اومد همسری گفت بخر اونم خیلی خوشش اومده بود اما نمی دونم چرا اون روز اصلا اعصاب پول خرج کردن نداشتم!
به جاش یه قارچ سوخاری خوردیم و یه کیلو تخمه خریدیم و رفتیم پارک گفتگو
آهان دو تا بالش هم خریدیم!
دوستان همیشه در صحنه ی همسری که شامل یکی از دوستاش با خانومش و ۳ تا از دوستان مجردش بودن تو پارک به ما ملحق شدن و وقتی تا اخرین دونه ی تخمه ها رو خوردن و بیکار شدن گفتن بریم خونه لیلی اینا چای بخوریم!
منم یه همسری اشاره کردم که اگه دوست داری بگو بیان من آمادم
رفتیم خونه ی ما و از شانس خوبم کلی چیز میز تو خونه داشتم
ذرت آب پز- هندونه - شیرینی - یه سبد خوشگل میوه - چایی
و کلی دوستای همسری متعجب شدن و همش تشکر میکردن
ساعت ۱ اینا در حالی که داشتیم همه با هم فیلم میدیدیم من رو مبل خوابم برد !!!
همسری اومد پتو کشید روم و بیدار شدم آروم بلندم کرد و بردم تو اتاق خواب.
اما مهمونای پر رو تا ۴ نشستن
همسری می گفت هی بهشون می گفتم پاشین برین من خوابم میاد هی نمی رفتن! می گفت برای اون ۳ تا مجردا کلی از مزایای همسرداشتن تعریف کردم.ظاهرا اونا گفتن با زن و بچه نمیشه دیگه ریسک کرد همسری هم گفته به خانوماتون بستگی داره اگه یه خانوم همراه و پایه داشته باشین چندین برابر مجردیتون می تونین کارهای بزرگ انجام بدین
و همه ی موفقیت یه مرد به همسرش مربوطه و از اینجور حرف ها
********جمعه
صبح بیدار شدم و با یه خونه ی ویران شده مواجه شدم
همسری کلی عذر خواهی کرد که نمی تونه کمک کنه و باید بره شرکت
منم یکمی غر غر کردم که چرا دیشب جمع نکردی تا من صبح با همچین صحنه ای مواجه نشم همسری هم اینقدر مهربون و معصوم بود که دیگه غر نزدم گفتم اشکال نداره برو خودم جمع می کنم همسری هم می گفت از هفته ی دیگه که کاراش کم میشه جبران می کنه اما بیشتر از دست دوستاش و اون خانوم دوستش ناراحت شدم که حتی فنجونا و پیش دستی هاشونم جمع نکردن! و به همسری گفتم دیگه نمی خوام دعوتشون کنی.
همسری رفت شرکت و قرار شد ظهر اینا بیاد که بریم کوه !
آخه من و همسری هر سال ماه رمضون میریم کوه و تو رستوران های بالای درکه با آش و املت و کوبیده افطار می کنیم.
امسال هم هر جوری بود باید این کارو می کردیم
بعد عروسیمون کوه نرفتیم اصلا.
همسری اومد و ۴ اینا حرکت کردیم تو راه خیلی خوشحال و مهربون بودیم و به معنای واقعی کلمه سرشار از حس خوشحالی و خوشبختی بودیم
یک ساعتی به افطار مونده بود که رسیدیم به رستورانی که هر سال میریم. و برای من تداعی کننده ی استرسه چون هر سال نگران بودم که زود برگردیم که مامان دعوام نکنه! اما امسال دیگه هیچ استرسی در کار نبود
پریدیم رو تخت ها و کلی از هم عکس انداختیم
همسری هم گیر داده بود
تعریف کن
حرف بزن
بعد من شروع کردم به حرف زدن و گفتم و گفتم و گفتم تا اینکه ناگهان با دو سه جمله همهههه چی کنفیکون شد![]()
اصلا دلم نمی خواد تو جزئیاتش برم چون واقعا اعصاب خورد کن بود
فقط بگم که در عرض یک دقیقه حال ما از خوشحال و خوشبخت کاملا به سمت عصبی و نا امید و بدبخت برگشت!
من به املت و کوبیده لب نزدم و فقط اشک ریختم
تمام راه برگشت سعی می کردم دستمو از تو دست همسری بیارم بیرون و گریه می کردم که ولم کن و همسری که شدیدا عصبی بود دستمو محکم فشار میداد تا اینکه من بالاخره تونستم دستمو در بیارم و بدو بدو تو کوه های تادیک درکه می دوییدم و همسری پشت سرم می دوید
هیشکی هم تو کوه نبود
همسری با صدای آروم داد میزد و من فقط گریه می کردم و اصلا حرف نمی زدم
همسری همش می گفت آخه چرا این حرف ها رو می زنی که منو دیوونه کنی
چرا منو عصبی می کنی که منم خل بازی در بیارم
داشتیم می رسیدیم پایین های کوه من دیگه آروم شده بودم اما همسری حالش اصلا خوب نبود
واقعا ترسیده بودم هی باهاش حرف میزدم که آروم بشه
می گفتم عزیزم من منظورم اون نبود منظورم این بود
همسری با یه لبخند خیلی مهربونی نگام کرد و گفت فسقلیییی آخه اگه منظورت این بود پس چرا اینجوری گفتی چرا می خوای منو دیوونه کنی
چرا منو با اون کسرای عوضی که من اصلا آدمم حسابش نمی کنم مقایسه می کنی و....
همسری هم دیگه آروم شده بود
و من با اینکه خیلی ناراحتم کرده بود اما وقتی نگاش می کردم دلم می خواست هزاااار تا بوسش کنم
نمی دونم چرا !
چون من هیچی نخورده بودم پایین کوه دوباره رفتیم رستوران و من کباب خوردم و حسابی مهربون بودیم.و راجع به اون سوئ تفاهم حرف زدیم.
جریان راجع به عروسیمون بود
همسری هم وسط کوه داد میزد (البته با صدای آروم) که تو این شییییییش ماه زندگی قشنگمون برات هیچی نیست؟
کلا فاجعه بود اون ساعت !
برگشتنی رفتیم خونه مامان شوهری اینا
کانال پی ام سی داشت جدایی های معروفو نشون میداد و ما همگی نگاه می کردیم اما اینقدر حرف های ضایع می گفت که من کلی خجالت می کشیدم!
شب رفتیم خونه و کلی همسری خان رو لوس کردم و آخه همسری عصبی که میشه پاش می پره بالا! دیشبم اینجوری شده بود خیلی غصه خوردم .همسری هم مهربون بود.رفته بودیم بخوابیم که یهو هوس سالاد کردیم.دو تایی اومدیم ساعت ۱ نصفه شب یه ظرف گنده سالاد درست کردیم و دو تایی خوردیم و خوابیدیم