تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری
بله ! بله !

همون طور که بیشتر شما پیش بینی کرده بودین من امروز دیگه لیلی غمگین و دلشکسته و پر پر شده نیستم بلکه یه لیلی شاد و مثبت و امیدوار و عاشق و سرشار از لبخند و حس خوشبختی و البتهههههه بسیار سرما خورده هستم !

البته این سرماخورده رو شما پیش بینی نکرده بودین !

* چهارشنبه بعد از نوشتن اون غم نامه همسری زنگ زد بسیار خوشحال و خندان و مهربان ولی هیچی تحویلش نگرفتم ! بعدش رفتم خونه و پس از یک استراحت مبسوط رفتم سر پست خودم یعنی آشپزی!

این تقریبا تنها کاریه که با ذوق و علاقه انجام میدم . و شروع به طبخ یک عدد باقالی پلو با گوشت گل ماهیچه !! کردم و در این بین شونصد بار هم به مامان زنگ زدم و سوالات فنی راجع به گوشت پرسیدم و اخرش دیگه مامان شاکی شد و فریاد براورد! که این همه بهت می گفتم تو خونه کار کن به خاطر همین روزا بود و ...

هیچی هم به همسری زنگ نزدم و هیچی هم نپرسیدم عزیزم امروز غذا چی دوست داری برات درست کنم هیچی هم نپرسیدم عزیزم می خوای بیام دنبالت هیچی هم تو دلم قربون صدقه اش نرفتم هیچی هم امواج مثبت از دور براش نفرستادم !!

تا اینکه عصری همسری زنگ زد بازم همونجوری خوشحال و خندان و مهربان اما من کماکان رسمی و جدی و خشک !!همسری گفت همه چی اوکیه؟ خوبی ؟ گفتم بله ! گفت از کجا معلوم من بیام خونه همه چی اوکی باشه؟ گفتم پس نیا ! همسری گفت نههههه می خوام زود بیام گفتم بیا !من چه کار کنم !!

اومدم تو آشپزخونه یادم افتاد وای چند روز پیش همسری دلش ماکارونی خواسته بود!

با سرعت نور یه ماکارونی الکی پلکی هم درست کردم !!و برای اولین بار ما دو جور غذا داشتیم !!

تازه افطار شده بود که صدای در اومد تعجب کردم که همسری اینقدر زود اومد چون می دونستم این روزا تا نصفه شب تو شرکت کار دارن .

درو باز کردم ! همسری با یه قیافه ی خیلی بامزه و خنده دار پشت در وایساده بود و قیافشو شبیه پسر بچه های بازیگوشی کرده بود  که یه کار بدی کردن و مثلا شرمندن اما در عین حال همراه با یه تقصی خاص !

و با قدم های مورچه ای یواشکی اومد تو و تا پرید تو خونه بغلم کرد و من هی سعی می کردم خودمو بکشم بیرون بعدشم می خواست بوسم کنه اما من همش نمیزاشتم و غرغر می کردم و خلاصه این کشمکش به نفع همسری خان تموم شد ! و بعدش بلافاصله گفت بخدا می خواستم برات اومدنی خونه حتما گل بخرم اما چون با موتور اومدم نشد! گفتم خوب چرا با موتور اومدی؟ گفت اخه دلم تنگ شده بود می خواستم زوووودی برسم خونه!

بعدشم من یواش یواش اخمامو کوچکتر و کوچکتر کردم اما تموم نشده بود هنوز !

به همسری دو جور غذا دادم و از هردوش کلی خوشش اومد و همینطووور باران تشکر و بوسه و محبت بر سرم میریخت!

آخر شب همسری خیلی خسته و خوابالو بود اما من داشتم سریال ترکیه ای نگاه می کردم و همسری هم پیشم نشسته بود و هیچی از زبونشونو نمی فهمید و فقط از تصاویر واسه خودش یه برداشت هایی می کرد.

دیدم همسری از شدت خواب چشماش قرمز و کوچولو شده گفتم خوب  تو برو بخواب من فعلا دارم سریال میبینم. گفت نههههه نمی خوام بدون تو خوابم نمیبره با هم بریم . من ناگهان چون شیری خروشیدم که اااااااا پس چرا دیشب تونستی بدون من بخوابی؟

گفت کی؟ من اومدم بیرون که فیلم ببینم ذهنم آروم بشه بعدشم دیدم بدون تو اصلا خوابم نمیبره اومدم پیش تو دیگه !

گفتم نخیر نمی خوام تو که به من احتیاجی نداری ! همسری هم خودشو لوس می کرد و می گفت نههههه من کی گفتم من به تو احتیاج دارم خیییییلی احتیاج دارم و .......

شب هم بعد کلی صحبت و مهربونی با احساس های خیلی خوبی خوابیدیم!

*پنجشنبه همسری رو تا اتوبان رسوندم و کلی تو همون فاصله  ی کم تو ماشین گفتیم و خندیدیم و مهربونی کردیم و بعدش سریع برگشتم خونه چون قرار بود دوستم ناهار بیاد

کلی تمیزکاری و آشپزی کردم دوستم ۱۲ اومد و چون خیلی زودتر از پیش بینی من رسیده بود کلی از کارا مونده بود !اما دیگه باقی کار ها رو بیخیال شدم و نشستیم با دوستم تعریف!

این دوستم دوست دوران دانشگاهمه که چند هفته پیش هم عروسی خواهرش بود  کلی راجع به عروسی حرف زدیم ظاهرا دامادشون خیلی خیلی آدم خوبیه اما ۳ تا خواهر نسبتا دیوانه داره !

می گفتم حرف هایییی به ما زدن که تو عروسی اصلا گریمون گرفته بود !می گفت  ببین چطور آدمایی بودن که خود داماد گفته بود خواهرای من دیوانن فقط روز عروسی رو شما تحمل کنین بعدش دیگه اصلا نمی خوام هیچ وقت ببینیمشون!

مثلا یه نمونش این بوده که پدر عروس کادوی سر عقد به دخترش ماشین میده !

این ماشین الان حوالش دست این دختره که مثلا یه ماه دیگه ماشین تحویل بگیرن.خواهر داماد سر عقد با صدای خیلی بلند میگه کو ماشین؟ ما که ماشینی ندیدیم !!!!!

بعدش دوستم کلی از دخترخالش تعریف کرد که سه سال پیش ازدواج کرده و ظاهرا در تمام این سه سال زندگی خیلی بدی داشته و به هیچ کسی نگفته! حالا بعد سه سال که پسره دختره رو با همون لباس خونه از خونه میندازه بیرون دختره میره خونه ی خودشون که چند کوچه فاصله داشته !جالبه که بگم دختر بسیار بسیاار زیبا و خوش تیپ و پولداریه!

خانواده  ی دختره تازه فهمیدن که تو این سه سال حتی چند بار دخترشونو زده!!

ظاهرا پسره مشکل روانی داره !

جالبه که دختره هنوزم میگه اگه حال شوهرش خوب بشه می خواد باهاش زندگی کنه اما خانواده  ی دختره ظاهرا می خوان بفرستنش بره خارج یکمی حالش خوب بشه!

و کلی حرف های دیگه زدیم تا اینکه افطار شد .من که می دونستم همسری اون روز یه عالمه کار داره براش غذا درست کردم و بردم شرکت و همسری خیلی خیلی خوشحال شد تا نزدیکای ۱۲ اونروز با همسری شرکت بودیم اما بعدش که رفتیم خونه من دیگه حسابی سرماخورده ی شدید بودم!همسری هم همش لوسم می کرد و خیلی خوش می گذشت!

تا صبح هردومون ۵۰ بار بیدار شدیم

یعنی من چون حالم خوب نبود بیدار میشدم و میدیدم همسری هم بیداره و زل زده به من ! خلاصه کلی مورد مهر و عطوفت واقع شدم تا صبح !

 

*صبح جمعه بود اما همسری باید میرفت شرکت منم به جبران اون همه مهربونی با اینکه زیاد حال نداشتم به همسری گفتم من می رسونمت !البته اولش گفتم ماشینو ور داره بره چون جمعه هم بود و مشکل طرح و اینا نبود اما همسری می گفت نه ماشین پیش تو باشه خیالم راحت تره شاید جایی بخوای بری!

نازی...مرسی همسری جونم !

همسری رو رسوندم و تو راه باز یه عالمه حرف زدیم و ۱۱ اینا بود برگشتم خونه تااااااااا افطار از جام تکون نخوردم این اولین جمعه ای بود که من تنها خونه بودم و خییییییلی لذت بردم

همینجوری می خوردم و تلوزیون میدیدم و هیچی  رو جمع نمی کردم تا اینکه عصر دیگه جای راه رفتن تو خونه نبود!

شدیدا به یه استراحت اینجوری احتیاج داشتم!عصر بابایی جونم زنگ زد گفت افطار رستوران (یه رستوران خیلی خفن )دعوتین! گفتم کی دعوت کرده ؟ گفت من! گفتم به چه مناسبتی؟ حتما یه قرارداد تپل بستین! بابا گفت نه همینجوری هوس کردم ! تیپ خفنی زدم و رفتم شرکت پیش همسری و همسری هم به زور کاراشو راست و ریس کرد و رفتیم رستوران و خیلی بهمون خوش گذشت و بعدش باز رفتیم شرکت و تا ۱۲ اینا اونجا بودیم و اومدیم خونه و با اینکه هر دو از خستگی داشتیم می مردیم کلی پسته خوردیم و همسری می گفت احساس می کنم با من نامهربانی؟! بعدش قانع شد نامهربان نیستم گفت حتما استرس داری به خاطر کارای جدیدی که می خوایم بکنیم گفتم نمی دونم شاید

و یه عالمه حرف زدیم و پسته خوردیم و من کلی از کارم غر زدم و همسری می گفت به محض اینکه احساس کردی اعصابتو خورد می کنن بیا بیرون!فراموش نکن که ما می خوایم از زندگیمون لذت ببریم نه اینکه فقط برای دیگران کار بکنیم و حرص بخوریم!

این جمله شدیدا منو متحول کرد!

بعدش هم راجع به سفر احتمالیمون  به آلمان صحبت کردیم.همسری گفت یه دعوتنامه ی خیلی خفن برامون فرستادن که حتما می تونیم ویزا بگیریم اما من می گفتم هم واقعا الان برامون سخته پول این سفر هم اینکه من حوصله ندارم چون تو اون تاریخ می خوام برم ارومیه چون پسردایی عزیزم قراره به دنیا بیاد!

به همسری گفتم تو تنها برو اینجوری هم شانس ویزا گرفتنت زیاده هم پول کمتری خرج می کنیم هم اینکه من به مسافرت خودم می رسم

اما همسری خیلی جدی و قاطع گفت نهههه بدون تو منم نمیرم اصلا بدون تو خوش نمی گذره و من مجددا گفتم اااااااا تو که به من احتیاج نداری تنهایی برو دیگه ...و باز مورد مهر و محبت همسری واقع گشتم و مطمئن شدم اگه من نرم همسری نمیره !

 

*وای چقدر زیاد نوشتم

*دوستای خوشگلم ممنونم از همتون خیلی خوبین خییلی دوستون دارم

*نارجدونه جونی یه تشکر ویژه برای تو !

*فضول جون شدیدا شرمندم که نتونستم جواب مسیج تو بدم و راستش بعدش یادم رفت تروخدا ببخشید ناراحت نشی یه وقت ها

*مهسا خیلییییییی برام جالب بود!چقدر بامزه پیدام کردی. مرسی عزیزم خیلی خوشحالم کردی

*مریم جون خیلی خوشحالم کردی من متاسفانه نمی دونم شما کدوم مریمی اما خیلی برام جالبه کسایی که تصادفی هم میان اینجا باز متوجه میشن اینجا چه خبره ! مرسی ار این همه محبتت

*راستی این جریان چشم زدن چیه ؟! باید اعتراف کنم من چون مامانم اصلا به این چیزا اعتقاد نداشت و مسخره هم می کرد منم اعتقادی ندارم اما شماها اینقدر گفتین میگم لابد یه چیزی هست که شما میگین دیگه ؟!!

*همسری جونم خیلی خوبی خیلی دوست دارم فقط بعضی وقتها بچه ی بدی میشی!! اما من واقعا دوست دارم و از اینکه میبینم اینقدر برای زندگیمون و برای خوشحال کردن من تلاش می کنی واقعا لذت می برم . مرسی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 10:51  توسط لیلی  | 

دیروز صبح زودتر از همیشه با همسری از خونه اومدیم بیرون همسری باید ساعت ۸ سر یه قرار می رسید

همسری رو رسوندم و خودم هم رفتم شرکت تا نزدیکای ۴ شرکت بودم اصلا حالم خوب نبود اما خوشبختانه آخرای ساعت کاری کلی با بروبچ وبلاگی حرفیدم و سرحال اومدم

از ساعت ۴ تا بعد از ۶ تو یه جلسه ی بیهوده بودم و حسابی سردرد داشتم و بی جون بودم و انگلیسی بودن جلسه هم بر سردرد من می افزود .

بعدش هم تا ۷ اینا جلسه ی دو نفره و این بار من باید همش انگلیسی حرف میزدم در حالی که سردرد و ضعف و بی جونیم هر لحظه بیشتر میشد .این نادان ها  هم که اصلا نمی دونستن روزه چیه جلسه ها رو درست سر افطار گذاشته بودن !

اما با اون وضعیت بد جسمانی و زبان الکنم یه چیزایی گفتم که خانومه حال کرد و گفت ویژگی های شخصیتی تو ایجاب می کنه حتما تو گروه های مدیریتیمون باشی !!!

تو ترافیک سنگین قبل افطار با چشم های نیمه باز خودمو رسوندم خونه .دیگه تقریبا افطار بود .مامان افطار مهمون داشت و ما رو هم دعوت کرده بود با همسری صحبت کرده بودم و گفته بود خیلی کار داره و تا بعد افطار باید شرکت باشه داشتم فکر می کردم خودم تنهایی برم و برای همسری کلی غذای خوشمزه بیارم .چون با اینکه روزه است تو شرکت هم درست حسابی چیزی واسه افطار نمی خوره.

زنگ زدم به همسری گفت حالش خیلی بده و سرگیجه داره خیلی ناراحت شدم .گفت کارام تموم شده .گفتم می خوای بیایم دنبالت با هم بریم خونه ی مامان اینا اونجا هم غذا می خوری سر حال میای

گفت آره بیا همین الان بیا بریم .

با وجود اینکه شدیدا احتیاج به استراحت و غذا داشتم برای اینکه همسری رو هر چه زودتر به سفره ی افطار برسونم تا ضعفش خوب بشه زود رفتم دنبال همسری

دم شرکت که رسیدم زنگ زدم که بیا پایین ! گفت بیا بالا من حالا کار دارم !

خیلی عصبانی شدم گفتم مگه من راننده ی تو ام که میگی همین الان بیا حالا میگی کار دارم فعلا بیا بالا !

همسری هم که حسابی گشنگی و ضعف روزه بر اعصابش غلبه کرده بود الکی دادو بیداد کرد سر من که مگه من نباید لباسامو عوض کنم باید بیام وسط کوچه لباس عوض کنم تو اصلا بیا قیافه ی منو ببین  اون وقت بگو با این قیافه بیام بریم مهمونی و ...

در حالیکه خیییییییییلی بغض کرده بودم رفتم  بالا و مطمئنم اگه با خاطر شرایط سخت کاریش تو این ماه نبود از همون جا یه راست میرفتم خونه .

برای اینکه منم واقعا حالم بد بود و توان یک لحظه وایسادن نداشتم

از افطار گذشته بود و من هنوز هیچی نخورده بودم

رفتم بالا همسری هم انگار نه انگار گفت بشین حالا تا من کم کم دوش بگیرم (آخه شرکتشون حموم داره !) لباسامو عوض کنم بعد بریم !

بعدش هم شروع کرد غر زدن که تو می دونی من الان کار دارم چرا الکی منو ناراحت می کنی - اصلا اگه نمی خواستی بیای دنبالم خوب نمیومدی من اصلا نمی خواستم تو بیای دنبالم خودم راحت میام- من گفتم تو بیای که حالمو خوب کنی نه که بد تر اعصاب منو به هم بریزی - اصلا من هیچ احتیاجی به تو ندارم !!!!!!!

منم که تو تمام این مدت سکوت کرده بودم با شنیدن این جمله پاشدم بیام بیرون اما همسری اینقدر محکم دستمو کشید و جلومو گرفت که هر چی سعی کردم نتونستم برم !

همینجوری نشسته بودم و گریه می کردم حالمم هر لحظه بدتر میشد اما درد شنیدن اون حرف ها اینقدر حالمو بد کرده بود که دیگه ضعف و گشنگی از یادم رفته بود .

نمی دونستم چه کار کنم

هم خیلی ناراحت بودم و واقعا دلم می خواست بزارم برم هم اینکه واقعا جون نداشتم و حوصله ی دردسر نداشتم و نمی خواستم  حال همسری رو از این بد تر بکنم !

بعدش دوباره همسری خوشحال و خندان اومد پیشم و باز انگار نه انگار ! گفت استخاره کردم برای اون رستورانه خییییلی خوب اومده گفته بهتر از این نمیشه !

و در حالی که خیلی خوشحال بود گفت دیگه تموم شد حتما رستوران رو می زنیم و همش از من سوال می کرد اما من حتی دلم نمی خواست نگاش کنم!

چرا نمی فهمید چقدر حالم بده

چرا اشکای منو نمی دید

چرا منو نمی دید

چرا به خاطر خسته بودن به خودش اجازه داد با من هر رفتاری بکنه

مگه منم پابه پای اون تمام دیروزو بیرون خونه نبودم

تازه هرررررچی باشه

چه جوری دلش اومد به من اون حرف ها رو بزنه

گفت من از روزی که عروسی کردیم به اون ماشین دست نزدم حالا اومدی دنبال من میگی مگه من رانندتم ! خوب نیا چرا میای مگه من گفتم بیای

 

آخرش هم همش هم می گفت سو تفاهم شده !

دوباره رفت و چند دقیقه بعد برگشت و بازم انگار نه انگار دستمو گرفت که از شرکت بریم بیرون

تو ماشین باز داد و بیداد!

رسیدیم خونه ی مامان اینا اصلا باهاش حرف نزدم اونجا

اما چون شلوغ پلوغ بود خوشبختانه کسی حواسش به ما نبود

برگشتنی گفتم چرا اینارو به من گفتی

و...دوباره باز بحث و داد و بیداد

اصلا انگار تموم نمیشد

الانم که دارم می نویسم اصلا نمی تونم جلوی گریم رو بگیرم

من ساکت ساکت بودم و فقط داشتم به فریاد های همسری عزیزم گوش می کردم و افسوس می خوردم !

رسیدیم خونه

من که دیگه از فرط سردرد احساس حالت تهوع شدید هم پیدا کرده بودم رفتم تو تخت اما همسری بالششو ورداشت رفت جلوی تلوزیون و نور و صدای تلوزیون نمیذاشت من بخوابم .

داشتم فکر می کردم اگه همونجا بخوباه و نیاد اینجا وااااااقعا دیگه نمی بخشمش برای اینکه این کار از نظر من یکی از زشت ترین کاراییه که زن و شوهر می تونن انجام بدن !دیدم از اومدن همسری خبری نیست و درحالیکه از عصبانیت داشتم می مردم خوابم برد.

نصفه شب نمی دونم چی شد که چشمام باز کردم دیدم همسری نشسته رو تخت بعد پا شد رفت بالشش رو اورد و اومدم کنار من.خیلی دلم شکسته بود و غمگین بود م.رفتم تو بغل همسری چون برای اون همه غصه ای  که همسری تو دلم رخته بود هیچ پناه دیگه ای غیر از بغل خود همسری نداشتم .

از ساعت ۵ صبح بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد

خیلی فکر کردم

آیا اگه به همسری قول نداده بودم که تا ۱۵ مهر که پروژه ی مزخرفش تموم بشه هواشو داشته باشم آیا اون شب رو می تونستم تحمل کنم؟

آیا بعد از شنیدن اون حرف ها بازم کنارش بودم؟

صبح همسری باید ۷ از خونه می رفت بیرون

ظاهرا حالش زیاد خوب نبود

هی دل دل می کردم چی بگم

اصلا چیزی بگم؟

دلم نمیومد با اون حالش یه عالمه پیاده بره

دلم شکسته شده بود و شدیدا بهم بی احترامی شده بود اما چشممو رو همه ی اینا بستم و گفتم می خوای تا اتوبان با هم بریم؟ گفت اگه  می خوای بیا بریم.

این تنها جمله ای بود که بین ما رد و بدل شد.

همسری رو رسوندم و اینقدر زود بود که برگشتم خونه و یک ساعت بعدش خودم رفتم شرکت .

از لحظه ای که رسیدم شرکت همش چشمام خیسه و این مونیتور لعنتی رو نمی تونم واضح ببینم .

متاسفانه همسری اصلا اشتباهاتش رو نمی بینه

متاسفانه هرگر نخواد فهمید که چقدر ناراحتم کرده

متاسفاهنه همسری من وقتی عصابی باشه حرف های منو نه  می شنوه و نه می فهمه

متاسفانه من خیلی همسری رو دوست دارم و باز هم بدون اینکه اون بفهمه با  حرف هاش چه بلایی سر من اورد من تو دلم اونو خواهم بخشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 11:46  توسط لیلی  | 

*شنبه

صبح مثل همیشه اول من بیدار شدم و بعدش با کلی ناز کشیدن و مهربونی موفق شدم همسری رو از تخت جدا کنم

این صبح هایی که با هم میریم من خیییییلی سرحالم

تو راه رادیو گوش میدیم ! می گفت مصرف سرانه ی گل در انگلیس برای هر نفر ۱۵۰ شاخه در سال هستش و در ایران ۱۴ شاخه ! و بعد توضیح داد یعنی هر نفر در ایران به طور متوسط در سال ۱۴ شاخه گل می خره ! و این خیلی کمتر از استانداردهای جهانیه !

بعد من گفتم ولی فکر کنم مصرف سرانه ی من در سال حداقل ۵۰ شاخه باشه !

و ناگهان برگشتم رو به همسری و گفتم سرانه ی مصرف تو در سال حتی یک شاخه هم نیست واقعا برات متاسفم با این استانداردهای پایینی که داری !

(این یعنی این که همسری من گل می خوام !)

و بعدش کلی با همدیگه به سرانه ی پایین همسری خندیدیم !

این همسری ما به طرز عجیبی در خریدن گل مقاومت داره و فقط در روزهای تولدم دسته گل های خفن و فوق العاده برام میگیره !منم میگم به جای اون دسته گل ها هر از گاهی یه شاخه گلو بیشتر ترجیح میدم!

البته چند باری در مواقع همینجوری هم برام گل گرفته ها

اما خوب از اون چند بار میشه چشم پوشی کرد !

البته یه بار که از دست همسری دلخور بودم برام گل گرفته بود و اینبار برای اینکه نتونم انکار کنم و بگم همسرییییی تو برای من گل نمیگیری اونم گل های مصنوعی گرفته بود که موندگار باشه . گل های خیلی ریز رنگی که خیلی دوسشون دارم و بعد ها گذاشتیمش تو دسته گل عروسیم !

صبح تو شرکت حسابی مشغول سازندگی میهن اسلامی بودم که خانم منشیمون گفت آقای همسریتون اومدن دارن میان بالا !! جل الخالق !

تا حالا همسری نیومده بود شرکت !نه نه اشتباه نکنید برام گل نیاورده بود !

اومده بود سوئیچ ماشینو ازم بگیره بره یه جایی اما هرچی خودمو کشتم نیومد تو ! گفت من بیام تو برای تو بده ضایع میشی ! چی بگم والا

اما همون دم در اینقدر امواج مهربونی بینمون رد و بدل شد که کلی انرژی گرفتم

و ۲ ساعت بعد دوباره خانم منشیمون اومد گفت بازم آقای همسریتون اومدن نه نه اشتباه نکنید بازم برام گل نیاورده بود (همسری ما از این کارا نمیکنه که )اومده بود سوئیچ ماشینو پس بده خودش بره شرکت . حتی یکی از مدیرامون که عروسیمون هم دعوت بود همسری رو دم در دید کلی تعارف کرد بیا تو همسری نیومد !! اما من باز هم کلی انرژی گرفتم

عصری من اومدم خونه و بعد یک استراحت مبسووووط و تمیزکاری ساعت ۸ اینا رفتم دنبال همسری .روزه بودم و این دفعه قرار بود  همسری برام تو شرکت سفره ی افطار آماده بکنه خیلی ذوق داشتم وارد شرکت که شدم دیدم هیچ کسی نیست حس هیجان سال های قبل اومد یادم وقتی که می رفتم شرکت و فقط من و همسری بودیم ...اون روز هم مثل همون موقع ها عشقولی شدیم .

همسری افطار نکرده بود تا من برسم.شیر و کیکی که همسری جونی برام اماده کرده بود خوردم و حسااااابی چسبید و به همسری گفتم این خوووووشمزه ترین افطاری بود که تا حالا خوردم ! البته هر بار همسری افطارو اماده کنه من همینو میگم !!من دلم می خواست بریم بیرون شام بخوریم اما همسری گفت من از صبح بیرون بودم خیلی دلم می خواد بریم خونمون دلم خونمونو می خواد .

هم یکمی دلم گرفت هم خوشحال شدم که همسری اینقدر خونمونو دوست داره . اما نزدیکای خونه برای این که منم غصه نخورم همسری گفت بریم جیگر بخوریم که هر دومون روزه بودیم و باید خودمونو تقویت کنیم ! این جیگریه تو شهرآراست و خیلی قدیمیه و یه حیاط خیلی با صفا داره با میز و صندلی هایی که آدمو یاد رستوران های شونصد سال پیش می ندازه با کلی گربه ! خیلی اون جیگری رو دوست دارم .

در حال میل کردن جیگر و لذت بردن از نسیم خنک هوا کلی هم راجع به بیزینس جدیدمون یعنی گرفتن نمایندگی یکی از این رستوران هایی که غذای آماده میدن بیرون صحبت کردیم .

هر جور که حساب می کنیم میبینیم بعد شیش ماه سود دهی خوبی داره هر چند خیلی ها مخالفن و میگن دردسرش زیاده کلی اولش باید ضرر بدی و برای آدمی که پولش زیاده خوبه این کار و ... اما من و همسری از اینکه ریسک کنیم لذت می بریم !و معتقدیم برای پولدار شدن آدم باید فکر های بزرگ داشته باشه  و هر دومون به طرز عجیبی حس می کنیم که موفق خواهیم بود و دلمون می خواد حتما این کارو بکنیم فقط یه مشکل وجود داره و اونم اینکه پول نداریم !!!

چه مشکل ساده ای !!

در حالیکه کماکان و شدیدا مشغول بحث راجع به این موضوع بودیم اومدیم خونه و به تحقیقاتمون ادامه دادیم و بیشتر عزممون رو برای این کار جزم می کردیم تا اینکه همسری زنگ زد به دوستش که پاشو بیا نظرت رو بگو .

اونم نیم ساعته خودشو رسوند و مشغول بررسی شدیم.

به من می گفتن ذهنت با اکثر خانوما فرق داره و خیلی بیزینس وومن هستی !و تازه کلی با پیشنهادات و نظراتی که میدادم حال می کردن .دوست همسری گفت من کمتر خانومی دیدم که بخواد با پول کاری غیر از خرید کردن انجام بده

البته حسابشو رسیدم خودم ! حالا خودش ازدواج بکنه دیگه از این حرف های بد بد به ما خانوم های محترم نمیگه

به محض اینکه دوست همسری رفت از خستگی هر دومون یه راست شیرجه زدیم رو تخت و خوافیدیم

***************

*یکشنبه طی همان مراسم ذکر شده در بند بالا همسری رو بیدار کردیم و اومدیم شرکت

دم در شرکت ما موقع خداحافظی الکی الکی غر زدم و همسری هم  که همه ی فکرش سراغ کارهایی بود که الان باید بره انجام بده به من بی توجهی کرد  و با غم و اندوه و مقدار زیادی اخم ازش خدافظی کردم ضمنا در پایین رو هم محکم کوبیدم به نشانه ی اعتراض

اما همسری وقتی رسید شرکت زنگ زد و گفت که آخه وقتی همه ی ذهنه من درگیر کارهای امروزه تو یه سوالی می پرسی من واقعا نمی تونم اون لحظه درست جوابتو بدم و... منم که تو این مدت کاملا فهمیدم که مغز آقایون یا حداقل مغز همسری من نمی تونه بیشتر از یک کارو در آن واحد پروسس کنه دیگه همسری رو بخشیدم و از حالت اخمالویی خارج شدم !

بعدش یه وبلاگ خیلی عشقولانه خوندم که ماجرای وصال دو نفر بود که سالها تو دو کشور متفاوت زندگی میکردن و آخرش به هم رسیدن .

وای در این مواقع لحظه های تو فرودگاه فوق العادست !

یکی از رویاهای من در نوجوانی و یا شاید همین الان اینه که یه مدتی از عشقم دور باشم بعدش در روز وصال تو فرودگاه بدویییییییم به سمت هم...

اینجا صحنه اسلوموشن میشه بعدش که می رسیم به هم من بپرم بغل همسری و همسری قوی مثل همیشه منو راحت بلند کنه و چند دور تو هوا بچرخونه !!!

خیلی رویای رمانتیکیه نه؟

راستی این دو روز با یکی از دوستای خیلی باحال وبلاگی کلی چتیدم و خیلی بیشتر از قبل تو شرکت بهم خوش می گذشت!

مرسی دوست خوبم

به خاطر خبر خوب دیشب هم خیلی خوشحال شدم

مرسی که خبرم کردی

عصر رسیدم خونه و داشتم آماده ی یه خواب حسابی میشدم که چشمم خورد به همون قورباغه هه که همسری وقتی لوس میشه قیافش عین اون میشه

اینو من نمی گما خود همسری هم میگه! خلاصه اول قورباغه رو بغل کردم بعد گفتم خدایا من اگه یه روز این همسری پیشم نباشه میمیرم و ناگهان یه عاااااالمه عشق در من فوران کرد و گوشی رو ورداشتم و شروع به زدم اس ام اس کردم

لیلی: همسرییییی

همسری: جونم عزیزکم چیزی شده گلم  ( قربون این جواب خوشگلت بشم که تو اون لحظه منو دیوونه تر کرد)

لیلی: عااااااااااشقتم

همسری: عشششششششق منی

لیلی: .....

همسری:.....

(اینا یعنی دیگه بالای ۱۸ ساله!)

دوباره بعد تمیز کاری ساعت ۱۰ اینا رفتم دنبال همسری تو راه هم چون می دونستم هنوز کار همسری تموم نشده رفتم امیر آباد یکمی مغازه ببینم بعد هزار سال  که همسری زنگ زد که ما کارمون تموم شد !  و از اونجا رفتیم خونه ی همسری اینا و شام خوردیم و اومدیم خونمون.

همسری داشت یه فیلم وحشتناک میدید و به من گفت تو نبین برو تو اتاق بخواب منم الان میام ! منم مشغول حساب کتاب شدم ببینم چقدر پول می تونیم جور کنیم و بعد چه مدت اصل سرمایه رو می تونیم برگردونیم و کلا سود واقعی این کاری که می خوایم بکنیم چقدره و دو صفحه پر حساب و کتاب نوشتم!

فیلم وحشتناکه که تموم شد همسری اومد حساب کتابامو دید و کلی تشویقم کرد و بعدش راجع به نتایج این همه حساب کتاب سوال کرد اما من چون خیلی خوابم میومد حال جواب دادن نداشتم و چشمامو بسته بودم و لبخند می زدم !

ناگهان همسری گفت تو بزرگترین گنج زندگی من هستی !چشمامو باز کردم و گفتم واقعا؟ و بعد دوباره چشمامو بستم و با همون لبخند به خواب رفتم !

نصفه شب یه اتفاق خیلی عجیب افتاد!

من داشتم یه خواب بدی میدیدم که اصلا یادم نمونده اما یادمه اخر خواب همسری مثل یه سوپرمن میاد منو  از یه وضعیت بدی نجاتم میده و بغلم می کنه و یه همچین چیزایی

درست همون لحظه همسری به صورت واقعی پرید تو خواب بغلم کرد و بوسیدم عین همونی که تو خواب دیدم !! من با حرکت ناگهانی همسری کامل از خواب پریده بودم اما همسری خوابه خواب بود و صبح هم که بهش گفتم اصلا یادش نمیومد همچین کاری کرده ! 

امروز خییییییلی کار دارم

و باید یه جایی برم که اصلا دوست ندارم برم

ایشالا که روز خوبی برای هممون در پیش باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 10:13  توسط لیلی  | 

  امروووووووووز یعنی ۲۳ شهریور من و همسری نیم ساله شدیم!

یعنی دقیقا شیش ماهه که من و همسری عروسی کردیم .

لیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی

*چهارشنبه از شرکت رفتم خونه و چون تو فکرم بود شام بریم بیرون دیگه کاری تو خونه نداشتم و حسابی در ارامش همراه با موزیک های زیبا به کارهای شخصیم پرداختم !قرار شد سر افطار برم شرکت دنبال همسری . با هم رفتیم اتوبان گردی !آخه نمی دونستیم کجا می خوایم بریم !همسری هم چون تو شرکت افطار کرده بود دیگه برای شام عجله ای نداشتیم .همسری شدیدا ذهنش درگیر بود و از لحظه ای که سوار ماشین شد هی داشت فکر می کرد! واسه خودش برنامه ریزی می کرد بعد کلی خوشحال می شد بعد یهو ناراحت می شد بعد غر می زد بعد عصبانی میشد بعد دوباره خوشحال میشد...

رسما داشت رو اعصاب بنده پیاده روی می کرد !

آخه همسری الان به شدت دنبال اینکه کارهای مهمی انجام بده

بهش گفتم شبیه پرنده ای شدی که می خواد پرواز کنه بره بالا اما تو قفسه!!

الهی بمیرم!

آخه خیلی همسریم بی تاب و بی قرار شده این روزا .

 روز میگه برای سفر کاری که یه موقعیت خوبیه اگه بهمون ویزا دادن بریم با هم آلمان که البته هزینش زیاده اما چون ما دیگه شانس با هم ویزا گرفتن نداریم نباید از دستش بدیم - یه روز میگه آلمان نریم پولامونو جمع کنیم نمایندگی رستوران بگیریم - یه روز میگه هر طور شده باید مهاجرت کنیم بریم استرا*لیا  - یه روز میگه تو هیچ کشوری نمیشه مثل ایران پول دراورد بمونیم ایران و بیزینس کنیم !!!!

خلاصه که لیلی بانو دیگه خل شده !

من هم  در نقش یه همسر حامی در مورد هر کاری که با ذوق و شوق میگه خیلی خوبه حتما انجامش بدیم و فرداش همون نظرش رو رد می کنه فقط میگم خوبه عزیزم من باهاتم !

اون شب هم که مثلا شب آخر هفته ی ما بود و می خواستیم بریم گردش عاشقانه فقط همسری جون داشت راجع به مزایای مهاجرت و معایب ایران حرف می زد خصوصا که همون روز فهمیده بود اجاره ی شرکتشون کلی افزایش یافته و از چند ماه دیگه کلی بیشتر باید اجاره بده و همش می گفت اینجا هر چقدر ما پول دراریم بازم رو به پایین میریم و...

منم اولش مثل دخترای خوب گوش می کردم اما اخرش دیگه شاکی شدم گفتم بسه اعصابمو خورد کردی!

همسری هم در این مواقع قیافشو عین بچه های مظلوم می کنه و میگه به خدا من ادم بدی نیستم  کار بدی نکردم !

رفتیم رستوران غروب که من خیلی دوسش دارم و خاطره های خوب زیادی دارم . و احساس کردم وااااای خیلی وقته من و همسری دو تایی خیابون گردی نکردیم

پیاده روی نکردیم! چون ما تا قبل عروسیمون روزی یکی دو ساعت با هم پیاده روی داشتیم !

البته بعد گرما ایشالا ادامه میدیم !

خلاصه همسری اینقدر موج منفی فرستاد که تو رستوران خودش حالش بد بود .

بعدش رفتیم پارک ملت اما همسری اینقدر بیتاب بود که زودتر بریم خونه که کلا تفریحمون کمی تا قسمتی کوفتمون شد و اومدیم خونه !!چون هم همسری غر میزد هم من به همسری غر می زدم !

اما درآخرین لحظه قرار شد بریم خونه همسری اینا چون لپ تاپ همسری شرکت بود و تو خونه کامپیوتری نداشتیم . رفتیم اونجا که ببینیم شرایط استرالیا چه جوریه!اما این همسریه لوس من اینقدر خوشگل لوس میشه که تو خونشون هم همه داشتن نازشو می کشیدن و من خوشم نیومد !!!

وقتی برگشتیم خونه گفتم فقط برای من می تونی لوس بشی نه برای مامانت اینا !!!

همسری هم می گفت اخه اونا می دونن وقتی من قاط می زنم چه جوری میشم واسه همین می خواستن کمک کنن مثلا !

 خلاصه اون شب بعد کلی حرف و بحث و بررسی راجع به زندگیمون گذشت .

*********

*پنجشنبه صبح همسریمو تا سر خیابون رسوندم که پیاده نره تشنه اش بشه

وای که چقدر لیلی بانوی خوب و مهربونی هستم

بعدش که اومدم خونه پررررر از انرژی و شادی بودم

واسه همین برای اولین بار تنبلی نکردم و حسابی خونمونو خوشگل کردم

آخه تا امروز جارو و طی نکشیده بودم و همسری این کارا رو می کرد

اما اون روز خودم دست به کار شدم !

بعدش دیدم حالا که خونمون اینقدر خوشگل شده و تازه منم برای عصر وقت گرفتم که موهامو سشوار بکشم پس حداقل بگم مامان بابای خودم و همسری افطار بیان که هم دور هم باشیم هم فیلم های آفریقا رو نشونشون بدیم

همسری هم قول داد ساعت ۷ خونه باشه !اما من تصمیم گرفته بودم این دفعه همه ی کار ها رو خودم بکنم و همسری که هم روزه هستش و هم کلا اعصاب نداره نمی خواستم دست به سیاه و سفید بزنه !

مامان شوهری وقتی فهمید که میگم افطار بیاین اینجا همش می گفت نه تو یک روز تعطیلی  استراحت کن نمی خواد ما رو دعوت کنی . منم یهو نمی دونم چی شد گفتم استراحت من همینه که شما بیاین پیش ما دور هم باشیم !!

عجب لیلی بانوی خود شیرین لوسی بودم و خودم خبر نداشتم !

بعدش هم مادر شوهری زنگ زد که من بیکارم بیام کمکت؟ تو دلم گفتم وای چقدر قضیه رو جدی گرفتن و گفتم بابا من هیییییچ کاری نمی خوام بکنم! فقط می خوام استانبولی یا به قول همسریم پولو قرمز با خوراک قارچ و مرغ درست کنم همین !قرار شد مامان شوهری هم برامون آش بپزه و پدر شوهری هم برامون نون بخره.

منم به خیال خودم همه ی کارهارو کردم و موهامم که حسابی خوشگل شده بود یه دامن رو زانوی سبز فسفری با یه تی شرت گل گلی هم پوشیدم!!!!

چه لیلیییییی شده بودم واقعا !

اول مامان و بابام و خواهری اومدن و تا مامان در قابلمه رو برداشت گفت وااااای این که نپخته بوده  گذاشتی دم بکشه حتما آبش کم بوده !

منو میگین اییینقدر غصه خوردم!

همسری هم همون موقع اومد و همش می گفت غیر ممکنه غذای تو بد بشه اصلا پولو قرمز های تو مخصوصه هر کاریش هم بکنی خیلی خوشمزه میشه !

منم گول خوردم و ناراحتیمو فراموش کردم

تا اینکه همه اومدن وقتی اومدم غذا رو بکشم تو دیس دیدم واقعا بعضیهاش نپخته است . اخه دو مدل برنجو با هم ترکیب کرده بودم که یه مدلش رو تازه دیشبش گرفته بودیم و فهمیدم گند زدم و یه بانوی خونه دار می دونه که نباید برنج جدیدو  اولین بار برای مهمون بپزه!!!

این از درس هایی زندگی بود که من دیشب آموختم !

خلاصه همسری اومد تو آشپزخونه و من کلمو فرو کردم تو بغلش و زدم زیر گره !

لیلی لوس می شود !

دوباره همسری کلی دلداریم داد و دوتایی با یه دیس پولو قرمز نصفه نیمه پخته شده رفتیم سر میز . و همه شروع کردن تعریف الکی .همسری هم کلی از آشپزی من تعریف کرد و مامانم تعجب کرده بود و می گفت من که فکر نمی کردم لیلی به این زودیا بتونه غذا درست کنه  چون تا روز قبل عروسیش دست به گاز نزده بود

مامان همسری هم  گفت آره همسری خیلی غذاهای لیلی رو دوست داره تعریف می کرد یه روز صبح که همسری داشته می رفته سر کار تو کوچه دیدتش (آخه ما همسایه ایم ) مامان همسری بهش گفته اگه ناهار نداری برات غذا بزارم  می گفت یهو دیدم همسری وسط کوچه با ذوق در کیفشو باز کرد  و ظرف غذاشو اورد بیرون و گفت نه بیبین لیلی برام پولو قرمز درست کرده .

مامان همسری گفت اینقدر خوشم اومد دیدم اینجوری ذوق داره برای غذاهای خانومش !!

خداروشکر همسری من عاشق آسون ترین غذای دنیاست

و اتتتتتفاقا این اولین غذاییه که من برای همسری پختم

شایدم به خاطر همین این همه این غذا رو دوست داریم!

خلاصه پنجشنبه هم به مهمونی بازی و دیدین فیلم های آفریقایی و صحبت راجع به اینکه مهاجرت خوبه یا نه گذشت.

**********

* جمعه !ما تا قبل ماه رمضون جمعه ها می دوییدیم می رفتیم خونه مامان شوهری آبگوشت بخوریم اما از وقتی ماه رمضون شده و می مونیم خونمون فهمیدیم که تو خونه بودن جمعه ها چقققققققدر حال میده !

ساعت ۱۱ همسری  باید می رفت یه جایی یکی دو ساعت کار داشت . اما از لحظه ای که بیدار شدیم (به جبران لوس شدن های همسری در روزهای گذشته ) اینقدر خودمو لوس کردم که نرو و اینقدر مسخره بازی دراوردیم که همسری ساعت ۱۲ رفت .

یه  عروسک قورباغه ای داریم  که قیافش خیلی شبیه همسریه و همسری خودش چون دیده بود قورباغه هه شبیهشه برام خریده بودش ! بعد اون قورباغه رو  می چسبوند به صورتم می گفت اینو نگاه کن و می دویید سمت در که فرار کنه بره  و اما بازم نمی تونست از دستم فرار کنه .خلاصه اینقدر بازیگوشی کردیم که خودم خسته شدم و ۱۲ گفتم برو دیگه بسه!

تازه داشتم تنهایی واسه خودم حال می کردم که همسری برگشت! و چندین عدد فیلم با هم دیگه دیدیم و آماده شدیم که افطار بریم مهمونی !کلی هم قبلش راجع به اون مهمونی حرف زدیم

و همسری قول داد تو مهمونی هم همون همسری باشه که همیشه هست و تا وارد جمع فامیل های  ما میشه تبدیل به یه آقای جدی و خشن نشه .

به همسری می گفتم اونجا یهو تبدیل به ادم های خشن نشی همسری هم با لحن شیطون معصومانه ای می گفت چه کار کنم خوب اخه من خیلی خشنم

و من بلننننند بلند می خندیدم آخه این همسری من خیلی فکر کنم دلش می خواد خشن باشه اما تنها چیزی که نداره خشونته!! اما خودش تا یه چیزی بشه میگه خشن میشما !!! منم همیشه میگم باشه عزیزم خشن شو !!

خلاصه همسری رو به زور از تلوزیون عزیزش جدا کردم و رفتیم افطاری و چندین خانواده بودیم و گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم . تا رسیدیم خونه همسری گفت خوب بودم؟ گفتم عالی بودی عزیزم .

عااااااااااشقتم !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 13:47  توسط لیلی  | 

سلام سلام آی بچه ها

من یام یامم دوست شما

**********

از وقتی ماه رمضون شده و همسری روزه میگیره زندگی و مسئولیت های خانه داری من بسیار سخت تر و پیچیده تر شده !!

اولا که روزایی که روزه هستم که زندگی کلا تعطیله اون هیچی

اما روزایی که روزه نیستم چون تو شرکت چیزی نمی خورم باید وقتی میرسم خونه تازه غذا گرم بکنم و بخورم که کلی وقتمو میگیره ( شما ببینین که وقت در خانه ی ما چقدر گرانبهاست که یه غذا خوردن وقت منو میگیره ! خودم به جمله ای که نوشتم کلی خندیدم و مسخرش کردم  اما واقعا وقتمو میگیره !)

بعد خوردن غذا دلم خواب می خواد و سنگین میشم

حالا از اون طرف ما همیشه شاممون ۹-۱۰ آماده میشد و همسری هم بعد ۸ میومد خونه اما الان تا قبل ۸ که افطار بشه باید غذا اماده باشه و همسری هم معمولا افطار خونه است

تازه قبلا اصلا مهم نبود که ما غذا نداشته باشیم و همسری اصلا رو این چیزا حساس نیست و کلا من همیشه نسبت به غذا خیلی ریلکس بودم یعنی اگه بود که چه بهتر اما اگرم نبود مهم نبود و یا می رفتیم بیرون یا خونه ی مامان اینای همسری  اما الان چون همسری روزه است من هر جووووووور شده سعی می کنم براش غذا های خوشمزه درست کنم که وقتی سر افطار با ذوق میاد خونه همه چی اماده باشه

ضمنا من فهمیدم با توجه به اینکه در این ماه مبارک وقتم کمتر شده و خودم هم که شدیدا اسلوموشن هستم پس عصر ها که می رسم خونه تا اومدن همسری  هر روز فقط یه کار میشه انجام داد! به این ترتیب که یه روز آشپزی یه روز جمع و جور یه روز رسیدگی به امور شخصی و خانومانه یه روز خرید و ...

اه ! چی دارم میگم اصلا

یعنی کلا می خوام بگم بابام جان من کمبود وقت داشتم الان هم کمبود وقت ترررررر دارم!

******************

دوشنبه بعد شرکت برای اولین بار لیلی کدبانو رفت مرغ بخره!

تو عمرم نه مرغ خریده بودم نه مرغ پاک کرده بودم و نه شاهد این کارها بودم

یعنی اصلا تعطییییییل! رفتم مرغ بسته بندی شده ی تمیز بخرم که تموم شده بود و بعدش به جان خودم اگه لوس بازی نباشه باید بگم برای اولین بار تو زندگیم رفتم تو مرغ فروشی

چنان با تعجب و دقت و کمی حس چندش به اطراف نگاه می کردم که خودم هم فهمیده بودم الان وضعیت صورتم باید خیلی خنده دار باشه

آقاهه اومد گفت چی می خواین؟من در حالیکه بازم با چشمای گرد داشتم همه جا رو ورانداز می کردم گفتم یک کیلو سین ه ولی (در این قسمت همراه با حرکات شدید دست - برای این که بتونه احساسات واقعیم رو نشون بده )  گفتم پاک شده اش رو دارین؟ یعنی می دونین می خوام تمییز باشه آقاهه هم گفت بله خانم براتون تمییز می کنیم خورد می کنیم .

بعد یه مرغ درسته رو گرفت جلوی صورتم گفت این خوبه .من که دو متر پریدم عقب وقتی مرغ رو گرفت جلوی صورتم و آقاهه کلی متعجب بود! بعدش با حالتی که معلوم بود ترسیدم و اعصابم خورده گفتم آقا این که مرغهههه گفت خوب خانم مرغه دیگه اندازش خوبه براتون خورد کنم  من دوباره با چشم های گرد شده زل زدم به مرغه و در حالی که لبام در اثر نوعی حس چندشی کج و کوله شده بود گفتم نمی دونم یک کیلو باشه دیگه !

خلاصه آقاهه که فهمید  مخ بنده در این زمیننه از هفت دولت آزاده دیگه سوالی نکرد و دادش به همکارش تا خوردش کنه

منم رفتم با لای سر اون آقاهه و در حالیکه لبام همون جوری کج و کوله بود با لحنی التماسی گفتم آقا تروخدا خوب تمییزش کنین من اصلا بلد نیستم خودم پاک کنم و یک عدد ۵۰۰تومانی هم مثلا انعام دادم به آقاهه!واقعا من چه خانوم پولداری هستما !!

خلاصه من و مرغ عزیزم اومدیم خونه و من باز تو خونه طی یک عملیات انتحاری رفتم سراغ مرغه  چون احساس کردم همه این چیزایی که بهش چسبیده اضافیه و تقریبا نصف مرغه  رو ریختم دور ! و شدیدا به اقتصاد خانواده آسیب رسوندم

بعدشم همش تو دلم به این همسری حرف های بد بد عاشقانه می گفتم با این مضامین که ایییییییی همسری  دیگه من عمرن دست به مرغ نمی زنم اصلا چرا همه ی کارهای آشپزخونه با منه این کا رو هم من انجام بدم! ایییییی همسری تو الان کجایی چرا هنوز نیومدی من با اینا چه کار کنم اییییییی همسری به خدا بعد ۱۵ مهر همه ی کارای مربوط به گوشت و مرغه با تووووووووه!

**************

لازم به ذکر می باشد همسری جون بنده هر ساله تقریبا از ۱۵ شهریور تا ۱۵ مهر تو این وضعیته : دسترسی به مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد !

یعنی هر سال این تاریخ همسری یه پروژه خیلی سنگین که  خیلی احتیاج به فکر زیاد داره که حتی گاهی شب ها هم می مونه شرکت الانم که ااز شانس بد دقیقا با ماه رمضون همزمان شده و دیگه بد تر

 همسری همیشه از کلی وقت قبل تر  منو اماده می کنه که لیلی بانو من اون موقع خیلی گرفتارم خیلی خسته میشم شاید عصبی  باشم لطفا تو ناراحت نشو و گیر ندییییییی به من

اخه سالهای قبل همیشه این موقع چون همسری کمتر وقت داشت به من مهربونی کنه منم عصبی میشدم اما امسال دیگه به خودم قول دادم که همسری عزیزمو درک کنم!

هر چند خداروشکر گوش شیطون کر امسال هنوز  خبری از  بدخلقی و نامهربانی نیست!

خلاصه اینجا گفتم که شما هم در جریان باشید من اگه یه روز اومدم گفتم آآآآآآآآآآآه دوستای عزیزم این همسری من اصلا به من مهربونی نمی کنه و اصلا منو دوست نداره و من می خوام قهر کنم برم خونه بابام! اون وقت شما بیاین یاداوری کنین که نه لیلییییییییی اینا همش تا ۱۵ مهره الان همسری گرفتاره اعصابش خورده باور کن بعد ۱۵ مهر همسری دوباره مهربون و خوش اخلاق میشه !تو باید این روزا همراهش باشی نه اینکه این شرایط رو براش سخت تر بکنی !

 

سال پیش همسری یه جمله ای در همین روزها به من گفت که خیلی یادم مونده.

وقتی تو این یک ماه به خاطر گرفتاری شدید همسری زیاد برای رابطمون وقت نمیذاشت و فوری همه چی ریخت به هم بعدش همسری گفت احساس می کنم فقط من دارم برای رابطمون وقت میزارم انرژی میزارم و تو هیچ کاری برای رابطمون نمی کنی یعنی اگه یه روز من نتونم رو رابطمون کار کنم همه چی باید اینقدر زود به هم بریزه یعنی همه چی یک طرفه است ؟؟

 

و این جملات سخت من رو متحل کرد !

 

*******************

دیروز هم که این آقای رئیس اعصاااااااب منو خورد کرد منم اومدم تو اتاقم و اشکام همینجوری پشت سر هم جاری شدن ! و همینطوری دفتر و کتاب بود که کوبیده میشد روی میز! تا شاید کمی از عصبانیتم تخلیه بشه!

زنگ زدم به همسری که درددل کنم آروم بشم دیدم واااااای همسری از منم داغون تره ! همسری اینا هر چند ماه یک بار یه مقدار مشخص و ثابتی جنس وارد ایران می کنن و همیشه یه گمرک مشخصی پراخت می کنن اما این دفعه بدون هیچ دلیلی گمرک مبلغی بیش از سه برابر هر دفعه خواسته!

همسری خیییییییییلی ناراحت و عصبانی بود و گفت لیلی جونم بدان و اگاه باش که همسریت ورشکسته شد !!

ولی من واقعا حرص مال دنیا رو نمی خورم و مطمئنم همسری عزیزم با اون هوش بازرگانی فوق العادش این هزینه ی زیاد رو با یه کار سودمند دیگه جبران می کنه !

*****************

بچه ها خیلی حرف زدم

به خدا این بگم دیگه میرم

آخه می خوام همهههههه چی ثبت بشه !

دیروز  در منزل شدیدا مشغول امور کاملا خانومانه بودم که دیدم در می زنن  یک ساعتی تا افطار مونده بود با تعجب گفتم کیه دیدم اخ جووووووووووووون صدای همسریه

اما من چنان در اون لحظه وضعیت خنده داری بودم که کلی با همسری خندیدیم و شاد شدیم

از شانس من همیشه که من آماده و مرتبم همسری زود نمیادا یه دیروز که من اون شکلی بودم همسری غافلگیرم کرد! تازه حسابی هم گشنه و تشنه و خسته بود

بعدش چون من روزه نبودم و سرحال تر بودم رفتم از بیرون غذا بگیرم هنگام خروج از خانه همسری با لحنی جدی گفت باااااااید حتما قبل بیرون رفتن از خونه یه کاری انجام بدی

هم کمی متعجب شدم هم کمی عصبانی و گفتم چی و فهمیدم کاری که باید انجام بدم اینه ...

نازی بعدشم همسری یه جوری گفت زود برگرد پیشم که کلی در دلم قندهای فراوانی آب شد.

اما اگه فکر کردین این مکالمات رمانتیک ادامه پیدا کرد باید بگم خیییییر بعد از برگشتنم که دیگه حسابی گشنگی و خستگگی بر همسری قالب شده بود با یه همسری خسته و عصبانی و غیر رمانتیک مواجه شدم که البته بعد افطار دوباره اوکی شد!

آخر شب هم شونصد برابر حرف هایی که اینجا نوشتم برای همسری تعریف کردم. از فری و اینکه هر کی یه شوهر براش پیدا کرده از مامان کفشدوزک که شدیدا منتظر نی نی بود و اخرین پستش کلی گریه دار بود و حالا بعد ۲ ماه خبر نینی دار شدنش رو خوندم اما بازم گریه دار بود اینقدر که با احساس نوشته بود

از آزاده که ساعت کاریش خیلی زیاده و خیلی خسته میشه از آتی که تو یه شهر دیگست از ریتا که از نوادگان قاجار و  از عسل که می خوان ماشین های خفن بخرن و.........وسطش می گفتم همسری خیلی حرف زدم؟ همسری هم می گفت نه خیییییلی خوبه عین قصه میگی و می گفت چقددددددددر عزیزم خوشگل تعریف می کنه می گفت هر شب فکر و خیال نمیزاره بخوابم اما الان خیلی فکرم آرومه و کیف می کنم

راستی داستان به دنیا اومدن نینی شیلا رو هم کلی با آب و تاب تعریف کردم اخرش همسری با لبخند عاشقانه ای گفت عزیزم یعنی واقعا یادت نبود که اینو برام تعریف کرده بودی؟

وایییی خیلی ضایع شدم و کلی نصفه شب بلند بلند خندیدیم

بعدش در حالی که کلی از حرفام مونده بود همسری خوابش برد

و صبح هم دوباره با هم اومدیم و من کلی  تو ماشین با اهنگ های بیخود رادیو پیا*م نانای کردم و شاد گشتم ! بعدش هم یه خدافظی دلگیرانه ی عاشقانه و نخود نخود هر کی رود به کار خود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 11:51  توسط لیلی  | 

واااااااای کمک

از صبح صدهزار تا کار ریخته شده سرم و با یه دستم گوشی تلفن گرفتم و به شونصد نفر زنگ می زنم با یه دستم هم تو کامنتدونی آزاده با شونصد نفر می چتیدم ببینم میشه بالاخره این فری رو آب کنیم یا نه !

دیگه الان دور سرم داره ده تا ستاره می چرخه !

 

* ماه رمضون امسال باز هم منو همش یاد ماه رمضون پارسال میندازه اما این بار به یک دلیل متفاوت تر!

پارسال اول شهریور خانواده ی همسری اومدن خونه ی ما و برای اولین بار من خانوادشو دیدم  یکی دو هفته بعد هم ما رفتیم خونشون ! اما تقریبا اصلا حرفی راجع به من و همسری گفته نشد چون معتقد بودن ما همه ی حرفامونو زدیم ! و فقط از سیاست و اجتماع و غیره حرف زدن !!

فقط اخر جلسه ی دوم قرار شد یه نامزدی ساده تو خونه ی ما گرفته بشه البته بدون عقد. بعدش همه چرخیدن رو به من و گفتن دوست داری مهمونی نامزدی کی باشه؟ منم که خجالتی نمی دونستم چی بگم به همسری  که کنارم نشسته بود نگاه کردم و گفتم ایشالا اولین پنجشنبه بعد ماه رمضون ! که میشد ۲۶ مهر ۸۶ ! لیلیلیلیلیلیلیلیلییل! مبارکه مبارکه !

تمام اون ماه رمضون همسری گرفتار یه پروژه سنگین بود و من معمولا بعد شرکت میرفتم شرکت همسری اونجا با هم افطار می کردیم و بعدش می رفتیم کریمخان حلقه میدیدیم !

جالبه که اصلا قرار نبود برای همسری حلقه بگیریم اما همسری چون همیشه می گفت یه رینگ سفید ساده ی غیر براق می خواد همون اول تا دید خرید ! اما من هنوز حلقه نداشتم ! کلی گشتیم رفتیم بازار !و بالاخره من حلقه عزیزمو انتخاب کردم

بگم که من خیلی برام مهم بود که حلقه ی ازدواجم یک دونه باشه که همیشه دستم باشه معتقد بودم حلقه باید یه دونه باشه اگه ۲ تا باشه یعنی یکی برای نامزدی یکی هم سر عقد و عروسی دیگه مزه نداره واسه همین یه حلقه ی تقریبا ساده انتخاب کردم که همیشه ی همیشه دستم باشه .حلقه رو که گرفتیم اومدیم برای افطار یه شام حسابی کوبیدیم و یه جشن دو نفره گرفتیم همسری خیلی بیشتر از من برای حلقه ام ذوق داشت و همش می گفت واااااای ببین برلیاناش چه برقی می زنه از دووووووور هم معلومه !

پارسال برای من هر روز از ماه رمضون که می گذشت  یه روز به روز نامزدیم نزدیک تر میشد و هیجانم بیشتر .

بچه ها یه چیزی بگم

درست از روزی که همسری با خانوادش اومدن خواستگاری تا روز عروسیمون که تقریبا ۶-۷ ماه طول کشید رابطه ی من و همسری از قشنگی و عشقولانگیش کاسته شده بود!

زیاد خاطره ی خوبی از اون روزا ندارم نمی دونم شاید برای شماها بهترین روزای زندگیتون باشه اما برای من اینطوری نبود طوری که رفتیم پیش مشاور .مشاور به من می گفت همسری پسر فوق العاده ای یه اما تو انتظاراتت زیاده !گفت همسری تو خیلی مهربونه خیلی دوستت داره اما ترسیده که شاید نتونه خوشحالت کنه !

اون همه جلسات مشاوره ی پر هزینه!! برای ما خیلی موثر بود

خصوصا برای من که واقع بین تر باشم

اینم بگم که بیشتر مشکلات ما سر پول و خرید بود ! مامان من از خونه بهم فشار میاورد و من چون می دونستم همسری الان نمی تونه در حد انتظار اونا هزینه بکنه عصبی میشدم و منم به همسری فشار میاوردم و کلا اعصاب همه به هم ریخته بود !

و همسری هم چون احساس می کرد نمی تونه خواسته های منو براورده کنه خیلی غمگین و عصبی بود و همش بهم می گفت لیلی من از تو می ترسم تو لیلی که من می شناختم نیستی  لیلی من این شکلی نبود فکرش اینقدر سطحی نبود دنبال طلا نبود دنبال زندگی بود

کلا روزای گندی بود

هنوزم یادم میافته اشک تو چشمام جمع میشه

یه دوره من و همسری اصلا نمی تونستیم همدیگرو درک کنیم

به نظرم اون جلسات خیلی کمک کرد

همسری فهمید من ازش پول نمی خوام  بلکه ذوق و شوق برای خرید رو می خوام منم فهمیدم همسری غصه اش به خاطر اینه که احساس می کنه شاید نتونه منو به آرزوهام برسونه ولی خیلی خیلی دوسم داره و چقدر دلش می خواد هر چی من دوست دارم برام بخره اما خوب نمی تونه !

اما جالبه که درست از فردای عروسیمون همه چی تموم شد و ما همون  لیلی و همسری خوشبخت و خوشحال و عاشق شدیم

دیگه اصلا دلم نمی خواد به اون روزا برگردم

******************

بقیه ی آفریقا :

بعد کنفرانس برگشتیم پایتخت

و شب بعد با یه تور که شامل من و همسری دو تا برادر یونانی یه زوج ایرلندی و یه دختر فنلاندی بود حرکت کردیم به سمت جنگل!

با ماشین هایی شبیه ون های خودمون اما خیلی محکم و مقاوم

سقف این ون ها قابلیت اینو داشت که باز بشه و ما از اونجا حیوونارو ببینیم چون به هیچ وجه اجازه ی پیاده شدن نداشتیم!

بعد ۵-۶ ساعت رانندگی رسیدیم به کمپ. از تصورمون بهتر بود  یه محوطه ی بزرگ که توش کلی چادر زده بودن و چادرها هم مجهز به سرویس بهداشتی بودن !

جالبه که ما تا رفتیم تو چادرمون یه موجود عجیب غریب که قیافش بین مارمولک و قورباغه بود دیدیم و کاملا درک کردیم که در قلب آفریقا به سر می بریم ! وسایلامونو گذاشتیم تو چادر و با همون ون حرکت کردیم سمت جنگل البته قیافش اصلا شبیه جنگلی نیست که تو ذهن ماست در واقع بیشه بود یعنی زیاد درخت نداشت

سقف ون رو باز کردن و حرکت کردیم جالبه که اولین حیوونی که از کنارش رد شدیم شیر بود ! بعدش زرافه دیدیم بعدش یه خانواده فیل راهنمامون می گفت فیل ها همیشه خانوادگی هستن یعنی پدر مادر فرزند! بعدش کلی اهو و غزال بعدش گور خر

من عاشق گورخر ها شدم خیلی تمییز و زیبا و معصوم بودن!

بعدش بوفالو و گوزن افریقایی دیدیم دیگه هوا کم کم داشت تاریک میشد که برگشتیم به کمپ و همونجا شام خوردیم بعدش بومی های اونجا برامون با لباس محلی رقص محلی اجرا کردن و یه صداهای وحشتناکی از خودشون درمیاوردن ! اونجا هم که فضا کلا یکمی ترسناک بود صداهای اونا هم بیشتر اعصاب منو خورد می کرد . بعدش رفتیم تو چادر و من امورات بهداشتی مثل عوض کردن ملافه ها و غیره رو انجام دادم و پشه بندهای مخصوص رو بستیم و با همسری آهنگ گوش کردیم

کلی هم در و پیکر چادر رو بستیم که شب جک و جوونور نیاد تو ! یه عالمه هم سگ بیرون کمپ داشت نگهبانی میداد کلا حس عجیبی بود همسری که خیلی خوشحال بود و کیف می کرد اما من کلافه بودم راستی خیلی هم سرد بود و موقع خواب باید شونصد تا لباس از رو هم می پوشیدیم!

 

صبحش من و همسری عزیزم خواب موندیم و آقا ایرلندیه اومد بیدارمون کرد گفت داریم میریم جنگل زود باشین و ما بدو بدو آماده شدیم و پریدیم تو ماشین

تا ظهر با همون ماشین می چرخیدیم و کلی حیوون از نزدیک دیدیم از ظهر رفتیم کنار یه رودخونه ای که توش پر کروکدیل بود !!! گفتن حیوونا موقع مهاجرت مجبورن از تو این رودخونه رد بشن و خیلیاشون خورده میشن! خیلی ناراحت کننده بود

بعدش برای ناهار رفتیم مثلا یه جای امن و پیاده شدیم اما یه سری میمون های بامزه حمله کردن و بهمون و رسما غذای آدمو از دستش می گرفتن !!!!به زور یه ذره غذا خوردیم و باقیش رو دادیم به میمونا!

عکس ها رو بریزم رو سی دی حتما نشونتون میدم

البته عکس هایی که خودمون توش نیستیم!

خلاصه هر چی به عمرمون ندیده بودیم دیدیم! بعضی جاها هم شدیدا بوی گند میومد!

اونجا شباش سرد بود اما ظهرش حسابی گرم بود و بنده یک عدد لیلی خانوم برنزه ی خفن شدم! جالبه ها من اینجا گاهی می رفتم استخر و یکی دو ساعت می خوابیدم هییییییییییییچ اثری رو پوستم نداشتم اما دو روزی که تو اون جنگل بودیم حساااااابی پوستم رنگش تغییر کرد و خوشگل شد!

عصرش برگشتیم کمپ اون روز یه گروه ۵ نفره ی دیگه هم اومده بودن که دو نفرشون امریکایی بود و رفتارشون با ما زیاد خوب نبود اما همسری حالشونو گرفت.

حالا دیگه جزئیاتشو حال ندارم بگم اما خود همسری اگه بخواین حاضره ده ساعت با علاقه براتون تعریف کنه که چی گفتن و همسری چی جواب داد و چی شد و ...

اون شب هم تو چادر خوابیدیم و فردا صبحش حرکت کردیم سمت یه شهر دیگه! اون شهره خودش یه شهر خیلی کوچیک و داغون بود اما اطرافش کوه ها و دره های خوشگلی داشت  قرار شب شب تو اون شهر بمونیم و صبحش بریم دره!

ساعت ۴ اینا بود  و ما دیدیم اگه از الان بریم تو هتل که خیلی حوصلمون سر میره شجاعتمونو جمع کردیم گفتیم بریم یه چرخی تو شهر بزنیم  مسئول هتل گفت می تونید برید بیرون اما حتما تا ۷ برگردین هتل ! ما هم با کلی اضطراب رفتیم بیرون در واقع روستا بود اونجا اما یه سوپر مارکت خفن خیلی مدرن داشت که یک ساعت اون تو چرخیدیم و سر حال اومدیم و طبق معمول یه آناناس زدیم زیر بغلمون و برگشتیم هتل! با اینکه تو شرایط عجیب غریبی بودیم اما خیلی آرامش داشتیم و خیلی با همسری خوشحال بودیم و عشقمون هر روز قلنبه تر میشد و انگار تو این سفر خیلی خیلی بیشتر به هم نزدیک شده بودیم .

************

* از وقتی ماه رمضون شده قرار شده همسری صبح ها با من بیاد چون قبلا کلی پیاده می رفت اما الان با زبون روزه پیاده بره خیلی تشنه میشه واسه همین صبح ها من به زووووور همسری رو بیدار می کنم می پریم پشت ماشین و با هم میایم جلوی شرکت ما با مهربونی و شادی خدافظی می کنیم من میرم شرکت و همسری هم با یه تاکسی مستقیم میره دم شرکت خودشون. خیلی خوشحالم کاش میشد همیشه با هم بیایم اینقدر صبح ها با انرژی تر میام شرکت . امروز هم کلی تو راه با همسری خندیدیم کله ی سحر و انرژی گرفتیم

* بچه ها من شدیدا حالم داره لحظه به لحظه بدتر میشه

سرگیجه  و ضعف و سردرد و اینا اگه پست یکم بی حال و بی انرژی بود دیگه ببخشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 13:44  توسط لیلی  | 

سلام بر دوستان روزه دار و روزه خوار !

آخی من خیلی ماه رمضونو دوست دارم

امسال اولین سالیه که من و همسری در ماه رمضون زن و شوهریم و زیر یک سقفیم

کلا خیلی خاطره خوب از ماه رمضون دارم.

اول اینکه من و همسری اولییییییین دیدارمون که همدیگرو بعد چندین ماه چت کردن دیدیم ماه رمضون بود سال ۸۳ بود و افطار رفتیم بیرون .

الهیییییییییییی

هنوزم یاد اون روز میوفتم تو دلم یه جوری انگار ماشین لباسشویی راه میوفته !!

سالهای بعد از اون سال ماه رمضونا تقریبا همه افطار ها رو با هم بودیم

روزهایی که کلاس من زودتر تموم میشد من میرفتم شرکت همسری و آش یا حلیم می خریدیم و تو شرکت همسری می خوردیم و بعدش شام می رفتیم بیرون خیلی وقتا هم اینقدر مامان زنگ می زد که زووووووود باش دیگه بعد افطار می دوییییدیم سمت خونه ما و کلی حال می کردیم که خیابونا خلوته و ما زود می رسیم .

بعضی روزها هم که کار همسری زود تموم میشد میومد سمت دانشگاه من و می رفتیم رستوران نزدیک دانشگاه  .

اما سال پیش که کار همسری تو این روزا خیلی سنگین شده بود معمولا من بعد شرکت  می رفتم پیش همسری و براش کلی هم خوردنی های خوشمزه می گرفتم و همسری هم هر روز کلی واسه خوردنی هایی که براش بردم ذوق می کرد. همسری کارش حسابی سنگین بود و بعد افطار نمی تونست منو برسونه خونه  از شرکتشون آژانس می گرفت و ما چه غریبانه تو اون سکوت بعد افطار تو کوچه های ولیعصر خداحافظی می کردیم و من با آژانس می رفتم سمت خونه و دلگیری جدا شدن از همسری با دلگیری خیابونا حسابی حال منو می گرفت .

سحری ها همسری بیدارم می کرد آخه خونه ما کسی برای سحر بیدار نمیشه و منم به ذوق همسری روزه می گرفتم .گاهی هم من اونو بیدار می کردم .یادش بخیر چه مسیج های عاشقانه ای برای هم می نوشتیم .

همسری در ظاهر خیلی ادم مومنی نیست اما رو روزه یه احساس خاصی داره فکر کنم تا امروز همه ی روزه هاشو کامل کامل گرفته اما جالبه که نمیزاره من روزه بگیرم و هر روز ازم می پرسید روزه ای؟ و اگه می گفتم آره کلی غر می زد !!

سال پیش یادم نیست چه خبر شده بود و جریان چی بود اما  یادمه یکمی دلخوری بینمون بود . من و همسری واقعا دوران دوستی خیلی رمانتیکی داشتیم و اصلا اصلا با هم یه بحث کوچولو هم نداشتیم واسه همین اگه یه ذره دلخوری داشتیم حسابی غمگین می شدیم

همسری همیشه روشش این بود که تا منو دلخور یا دلگیر میدید میومد دنبالم و در سکوت مستقیییییم می رفت سمت فشم یا شمال !

اون روز هم ماه رمضون بود و لیلی دلخور ! روزه هم نبودم !

همسری اومد شرکت دنبالم که حرف بزنیم .هر دو ساکت بودیم مثل همیشه رفت سمت همون خیابونایی که اسمشو نمی دونم همیشه تو این مواقع هر چی از تهران خارج تر میشیم دلخوری هامون دورتر میشه و آروم آروم شروع می کنیم به حرف زدن و تحلیل موضوع!

اون روز هم یه روز عاشقانه شد ! ظهر بود و ما نزدیکای آمل بودیم ! رستوران های بین راهی  تک و توک باز بودن رفتیم تو یکیشون و رو تخت اونجا ولو شدیم.

همسری اصرار می کرد که ناهار بخور منم گفتم حالا که از شهر خارج شدیم روزه تو بشکون اگه تو ناهار بخوری منم می خورم همسری هم گفت باشه

ناهارکه اومد و بوی کباب حسابی پر شد من شروع کردم اما همسری نخورد !

گفتم بخور دیگه گفت نه من روزه ام !

خلاصه هر چی بحث کردیم و هر چی من گفتم اصلا قانونه که از شهر خارج بشی دیگه روزه نیستی همسری قبول نکرد و گفت ما اومدیم گردش و اینکه مسافرت نیست هیچ دلیلی نداره روزه مو بشکنم و به زوووووور منو وادار به خوردنه اون کبابا کرد. منم که از گلوم پایین نمی رفت! آخه نمی دونین همسری من چه شکمویی یه عاشق غذاست اما نمی دونم چه ایمانی داشت هررررررر چی اصرار خواهش دعوا التماس کردم گفت من روزه ام نمی خورم تو بخور !

 

خلاصه...امسال من و همسری جونم ماه رمضونا دیگه برای سحری به هم زنگ نمی زنیم بلکه  با مهربونی و نوازش همدیگرو بیدار می کنیم . با ذوق عجیبی بیدار میشیم و کنار هم سحری می خوریم حتی روزایی که من روزه نمیگیرم باز هم بیدار میشم و همسری کلی ازم تشکر می کنه که بیدار میشم چون من اگه بیدار نشم همسری هم عمرا پاشه! امسال  دیگه افطاری ها تو شرکت و رستوران نیستیم بلکه همسری هر طور شده تا افطار خودشو میرسونه خونه و درست سر اذان در وا میشه و همسری ظاهر میشه !

چقدر واسه میزی که برای افطار چیدم ذوق می کنه چقدر با اشتها می خوره و من همینطوری محو حرکات همسری میشم.

قبل افطار  همسری خیلی بداخلاق میشه اما سر سفره ی افطار که میشینه همون همسری مهربون و بازیگوش و شیکموی خودم میشه !

خدایا شکرت بابت این همهههههههه زیبایی

****************

دوستای خوشگلم باید بگم لیلی عزیز شما داره بینوا میشه !!

آخه آقای رئیس یه کار بسیار وقت گیر و پر دردسر داده به من ! و باید اخر هر روز گزارش مصیبت های اون روز رو بهش بدم !

خوب حالا لیلی که اصلا عادت نداره سر   کار کار بکنه اون وقت چه جوری باید اخر  هر روز گزارش بده !! اینجوری که گندش در میاد که !

حالا رئیس عزیز فکر می کرد عجب لطف خفنی به من کرده و در مقابل شایستگی های خفن من این ارتقا شغلی واقعا حق من بوده !! و گفت به زودی شرایط کاری و دستمزدی شما تغییر خواهد کرد !

رئیس جون بابا من ارتقا و حقوق نمی خوام من می خوام بشینم راحت و آسوده وبلاگ بازی کنم !

کمممممممک!

خلاصه اگه به قول آزاده کمرنگ شدم در جریان باشین که در حال ارتقا شغلی و گزارش نویسی می باشم !

می ترسم به جای گزارش مثلا بنویسم طبق آخرین وب گردی ها متوجه شدیم  خواهر عسلی از دانشگاه فلان در رشته فلان قبول شد....

******************

اولیییییییین دوره  از مهمانی های شبانه روزی ما پریشب در منزل لیلی و همسری برگزار شد !

و حالا شرح ماجرا:

پنجشنبه همسری لیلی خانوم در لحظه اذان وارد خونه شد و با سفره ای سرشار از عشق و غذا و سلیقه های لیلی خانوم مواجه شد و بسیار شادمان گشت و بسیار بسیار خوردیم .

بعد افطار گفتیم بریم بیرون ! اما توان تکون خوردن نداشتیم و چون خیلی فضای تو خونه عشقولی بود دلمون نمی خواست از خونه بریم بیرون . اول نشستیم دفتر خاطرات منو که صبحش پیدا کرده بودیم خوندیم خاطرات تابستون ۸۴ و روزهایی که جرقه های عشق بین من و همسری داشت نمایان میشد !

خیلی لذت بخش بود

وقتی به همسری گفتم امروز می خواستم کمدو جمع کنم اما تا دغتر خاطراتمو دیدم نشستم به خوندن و هییییییییییییچی جمع نکردم گفت چه خوووووب برو بیارش منم بخونم گفتم نه اخه نمیشه خودم برات می خونم آخه بعضی جاهاش سانسوریه !!! بالاخره خودتون می دونید دیگه دختر دم بخت بودن هزار و یک داستان داره

ای بابا من چرا رفتم تو حاشیه

وای من باید زود برم گزارش بنویسم

داستان این بود که اخر شب همسری زنگ زد به دوستش و خانومش و گفتیم الان بیرون حال نمیده بیاین خونه ی ما

اومدن و کلی فیلم و عکس افریقایی نشونشون دادیم

بعدش مشغول بحث های سیاسی شدیم 

بعدش من دیدم ساعت ۳ شده و به نظر نمیاد کسی قصد رفتن داشته باشه

سریع با حداق امکانات یه میز بسیار رنگین چیدم و همه کلی کف کردن و بعد خوردن سحری گفتیم حالا دیگه صبحه یه چرتی بزنیم و بعدش ما می رسونیمتون. این شد که ۶ خوابیدیم و ۱۲ بیدار شدیم باز نشستیم فیلم دیدن و حرف زدن  تا بعد از ظهر بعد دوباره خوابیدیم و برای افطار رفتیم بیرون و اخر شب دوستامون رفتن خونشون !

اینا اولین مهمونایی بودن که شب تو خونه ما خوابیدن !

بچه ها خیییییلی حرف دارما اما اینقدر استرس دارم مه الان رئیسمون بیاد بگه فلان چیز چی شد و من هیچ جوابی نداشته باشم !

فقط اینو بگم همسری طبق معمول قبل افطار بداخلاق بود و وقتی رفتیم بیرون سر انتخاب رستوران با من بداخلاق حرف زد منم دلم شکست اما بعد افطار جاییکه ماشین پارک کرده بودیم داشتم به ویترین مغازه نگاه می کردم مغازه عروسک فروشی بود همسری گفت بیا عروسک بخریم گفتم نمی خوام خونمون جا نداره ! چشمم خورد به یک جفت گوشواره گفتم اونا قشنگن؟ و همسری بدون اینکه جواب بده رفت تو مغازه و گوشواره ها رو خرید

البته شایان ذکر می باشد گوشواره ها ۲ هزار تومان بودن !اما اینقدر همسری عاشقانه خریدشون که من کلی خوشحال شدم و همسری رو به خاطر بداخلاقیش بخشیدم

شب هم رفتیم خونه مامان اینای همسری و کلی با مامان همسری حرف زدیم و  مامان همسری همش از مسائل خصوصی  زندگیش که می گفت به بچه ها هم نگفتم ! برام تعریف می کرد .آخر شب هم قبل خواب کلی با همسری  حرف زدیم وهمسری  گفت من مطمئنم که مامانم خیییییلی تو رو دوست داره و خیلی خوشحاله که من همچین خانومی دارم!

منم اینقده خوشحال شدم .

 

قشنگترین لحظه های زندگی به نظر من دردودل ها و حرف های یواشکی  قبل از خوابیدنه تو تاریکی و سکوت !

آفریقا رو ایشالا پس فردا ادامه میدیم !

بوس

بای

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 12:29  توسط لیلی  | 

* کامنت ها پاسخ داده شده است !

سلااااااااام

بالاخره از دست رئیسمون در رفتم

دیروز صبح اومدم و یک ساعت تمام داشتم می نوشتم و کماکان داشتم می نوشتم که یهو صفحه بسته شد و بسیاااااااار بسیار اعصابم خورد شد و بعدش دیگه همش داشتم کار میکردم و کار میکردم و با اینکه دل تو دلم نبود زودتر بیام اینجا اما نمیشد

خلاصه جونم براتون بگه که شب اول آمیخته با احساساتی از ترس و عشق و غم و آرامش تموم شد

صبح رفتیم اطراف هتل چرخ زدیم اما بازم می ترسیدیم آخه به دیدن اون همه آدم سیاه پوست اصلاااااا عادت نکرده بودیم  .می ترسیدیم هر لحظه پول پاسپورت یا دوربینمونو بدزدن! همسری گفت بیا اینجا عکس بندازیم شاید فردا دیگه تو آفریقا نباشیم حداقل ۴ تا عکس از آفریقا داشته باشیم !

چند تا عکس انداختیم و دوباره دوییدیم تو حیاط هتل ! تا اینکه یه پسری به اسم کیم از طرف کنفرانسی ها اومد پیشمون و اول برامون پول چنج کرد و بالاخره پولدار شدیم بعدش باهاش رفتیم پیاده تو شهر بگردیم

و تازه داشت از اونجا خوشمون میومد و دیدیم به به تو خیابون های اصلیش چقدر  تمییزه و چقدر خوشگله و چقدر شهر سرسبز و مدرنه .

اول رفتیم دفتر هواپیمایی ببینیم اگه بخوایم برگردیم زودترین پرواز کی هستش و به کدوم کشورها پرواز داره

بعدش ناهار رفتیم یه رستورانی تا بعد ۲ روز غذا بخوریم اما این کیم نادان یه چیزی سفارش داد که ظاهرا روده موده بود! آخه همسری به من درست نگفت چیه که من یه ذره بخورم و سیر بشم اما بعدش گفت نخور ولش کن !

خلاصه ما باز هم گشنه موندیم! عصر هم همونجوری تو شهر چرخیدیم و یه هتل بهتر پیدا کردیم که تو خیابون های اصلی شهر بود. رفتیم وسایلامونو جمع کردیم اومدیم اونجا .عصر رفتیم یه جایی شبیه تاتر شهر ما تریپ هنری بود جای با مزه ای بود و وقتی دیدیم چقدر جوون ها اونجا خوبن و خوشحالن احساس بهتری پیدا کردیم .

کلا هرچه قدر بیشتر با شهر و مردمش آشنا میشدیم احساسمون بهتر میشد

خصوصا که کیم هم خیلی هوامونو داشت و دیگه اصلا تنها نبودیم

 

بعد پرس و جوی های فراوان یه توری پیدا کردیم ۴ روزه که میرفت جنگل !

در واقعا گفتن با ماشین های مخصوصی میریم تو جنگل و همه ی حیونارو تو محیط زندگی طبیعیشون میبینیم و شب هم تو چادر تو کمپ های حفاظت شده می خوابیم ! همسری  قرارداد رو بست تا بعد کنفرانس  بیایم تو این تور اما من حساااااابی غمگین و اخمالو نشسته بودم رو پله های جلوی اون دفتر .به همسری  گفتم من از حیوونا متنفرم اصلا هم این تور رو دوست ندارم تازه برای ۳ شب بیش از ۸۰۰دلار هم باید پول بدیم! اونم برای چیزی که اصلا دوست نداریم

همسری  هم همش توضیح میداد که عزیزم اخه حیف نیست تا آفریقا بیای اونوقت یه دونه حیوون نبینیم اون وقت جنگل نریم ! گفت من می دونم تو ساحل می خوای اما الان اینجا ساحلش خنکه خلوته  دوره گرونه من قول میدم آبان که سرم خلوت تره بریم ساحل ترکیه

منم گفتم اون موقع سرده گفت پس میریم دوبی خلاصه همسری  اینقدر حرف زد و اینقدر لوسم کرد که راضی شدم این قرارداد رو ببندیم.

 

شب یه پیتزا فروشی پیدا کردیم و با کلللللله رفتیم تو و بعد دو روز بالاخره غذا خوردیم و خیلی خیلی چسبید!

بهمون گفته بودن تا قبل ۸ حتما برگردین هتل . ۸ شب به بعد شهرشون میمرد! یعنی نه یه مغازه باز بود نه یه جنبنده دیده میشد.البته با این همه می گفتن دزدی میشه اما اینجوری نیست که آدم بکشن!

ما شام رو که خوردیم شده بود ۵/۷ و با اینکه فاصله ی زیادی تا هتل نداشتیم اما من و همسری  محکم دستای همدیگرو گرفته بودیم و بدون اینکه کوچکترین  نگاهی به چپ و راستمون بکنیم با سرعت نور دویدیم سمت هتل .

اون شب خیلی خوشحال بودیم

چون از یه هتل قراضه اومده بودیم یه هتل خوب و احساس می کردیم اینجا دیگه بهشته !

فردای اون روز کنفرانسی ها اومدن دنبالمون و همه با هم حرکت کردیم به سمت دهکده ای که دو سه ساعت با پایتخت فاصله داشت.وقتی دیدیم یه عاااااالمه خارجی دیگه غیر از ما تو اون جمعه خیلی خوشحال شدیم .

رسیدیم به یه متل شبیه خزرشهر اما خیلی بزرگتر و سرسبز تر و شیک تر .

من و همسری چون تنها زوج اونجا بودیم سریع یکی از بهترین اتاق ها رو دادن به ما و دیگه من و همسری حساااابی شنگول بودیم!

اون متل خیلی خیلی زیباتر و شیک تر از تصور ما بود و اتاقمون هم یه اتاق ۳ تخته ی بزرگ و تمیز  با یه حموم دستشویی خیلی تمییز و خوشگل بود و البته  یه ویووی عالی ! اتاق بغلی ما هم بچه های آلمان بودن که واسه کنفرانس اومده بودن و کلی باهاشون حرف زدیم و انرژی گرفتیم و دیگه تقریبا خیالمون راحت راحت شده بود.

شام هم رفتیم رستوران هتل  که سلف سرویس بود و غذاهاشون معمولا برنج با گوشت بود که البته گوشتاشونو خیلی کم می پختن و یه عالمه سیب زمینی و سبزیجات آب پز برای گیاه خوار ها و سالاد کلم و هویج آبپز شده!

محیط خیلی دوستانه و کاملا خارجی بود و برای ما که اون شب های تنهایی و غربت رو تجربه کرده بودیم اینجا فوق العاده  بود. سر میز شام ۳ تا دختر انگلیسی هم اومدم میز ما و در واقع همه سعی می کردن با همدیگه ارتباط برقرار کنن  وخیلی خیلی براشون عجیب بود که دو نفرو از ایران دیدن و ما شدیدا وظیفه ی ملی خودمون می دونستیم که تصویر اشتباهی رو که همه ی جهان از ایران داره رو اصلاح کنیم و به همه می گفتیم ایران بیابون نیست مردمش شبیه عربا لباس نمی پوشن خانوماشون روبنده ندارن   تهران برج داره اتوبان داره و ....

البته بگما !! من زبانم فکر کنم تو اون جمع از همه بدتر بود

همسری  از روز دوم سوم حسابی راه افتاد و اونجا هم حسابی با همه ارتباط برقرار میکرد و کلی محبوب شده بود و جای شما خالی نبودید ببینید  چقدر این دخترکان اجنبی هر روز موقع سلام و خداحافظی همسری ما رو به آغوش می کشیدن و اگه من اینقدر دختر اوپن مایندی! نبودم الان همسری بی همسری شده بود !

همسری همش می گفت تو که زبانت از من بهتره چرا حرف نمی زنی! اخه من نمره آیلسم از همسری  بالاتر شده بود و تازه هر لغتی که همسری نمی دونست از من می پرسید من می گفتم اما نمی دونم چرا اصلااااااااااااااااااا زبونشون حالیم نمیشد

یعنی نمی فهمیدم چی میگن

خوب لهجشون با انگلیسی که ما تا حالا شنیدیم خیلی فرق داشت منم کلا لیسنینگم خوب نیست  اینه که عین خانوم های از پشت کوه اومده چسبیده بودم به همسری و بدون اون هیچ جا نمی رفتم که نکنه یه چیزی بگن من نفهمم چی میگن! و از این بابت بسی اعصابم خورد شده بود!

حالا اینا رو بیخیال از  فردای شبی که رسیدیم به اون هتله کنفرانس شروع میشد و برنامه این بود

۷ صبح بیدارباش وحشتناک و صبحونه تا ۸ و بعدش یه سری سخنرانی و صحبت و چیرت و پرت تا ناهار و بلافاصله بعد ناهار باز هم سخنرانی و کار گروهی و غیره تا شام بعد شام هم یکمی تمریناتی که حالت تفریح و بازی داشت تا ۱۲ شب و بعدش به زووووور میگفتن حالا همه بیان دیسکوی هتل تا ۳ صبح !!

در یک کلام از روزی که کنفرانس شروع شد تمام رویای های ما خراب شد!

اما از اونجا که ایرانی ها همیشه استعدادات و عادات ویژه ای دارن باید بگم که اگه فکر کردین ما طبق برنامه ی اونا عمل کردیم سخت در اشتباهین!

ما ۸ صبح بیدار میشدیم  در نتیجه از صبحانه ی رایگان کنفرانس بی بهره می موندیم اما همسری لارج ما می گفت مهم نیست و میرفتیم خیلی با احترام تو رستوران خود هتل یه صبحونه ی حسابی می خوردیم و پولشو میدادیم و ۹ میرفتیم سالن کنفرانس که اونم تو همون هتل بود (یعنی  تو ۵ روز کنفرانس ما اصلا از اون هتل خارج نشدیم) ۹ تا ۱۲ اینا  به صورت نصفه نیمه ای تو کنفرانس بودیم بعدش دیگه داغ میکردیم میومدیم بیرون و تا ۱ تو محوطه ی خیلی بزرگ و قشنگ هتل قدم های عاشقانه میزدیم و می رفتیم ناهار

بعد ناهار در حالیکه همه می رفتن به سمت شالن کنفرانس ما میپیچیدیم به سمت اتاقمون و می خوابیدیم تا ۴ اینا و بعدش دوباره حضور نیمه فعالی تو کنفرانس داشتیم تا شب که شام بود و دوباره چرخ زدن تو هتل تا ۱۲ شب .

من نمی دونم این اجنبی ها چه جونی دارن که یک دقیقه هم کنفرانسو نمیپیچوندن و حسابی اکتیو بودن اونقت ۱۲ هم میرفتن دیسکو و بزن و بکوب حساااااابی تا ۳ صبح و دوباره ۷ صبح بیدار میشدن!

روز اول ما خیلی خوشحال و خندان و با ذوقی وافر رفتیم سمت دیسکو اما ما با وجود اون همه اوپن مایندیمون  با صحنه هایی روبهرو میشدیم که اول یه گوشه قایم میشدیم بعدش برمیگشتیم تو اتاقمون !!

همسری هم می گفت وای ما واقعا فرهنگمون با همه ی دنیا فرق داره !

اونجا از خیلی از کشورها بودن اما همه شبیه هم بودن یعنی مثلا آلمانی ها و آفریقایی ها و انگلیسی ها و تانزانیایی ها زیاد فرهنگاشون با هم فرق نمیکرد اما ما ایرانی ها کاملا تو یه دنیای دیگه ای زندگی می کنیم ! و هماهنگ شدن با اونا خیلی برامون سخت تره!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 12:21  توسط لیلی  | 

آخ جوووووووون ...وبلاگ !!

اینقدر دلم برای وبلاگ بازی تنگ شده بود .

دلم برای حرف زدن هم خیلی تنگ شده بود آخه من فقط تو این محیط از زندگی دو نفرمون با همسری می نویسم و اگرنه حتی با دوستام یا خانوادم هم راجع به زندگیمون زیاد صحبت نمی کنم چون به تجربه ثابت شده که موجبات دردسر رو فراهم می کنه !!

تازه بیشتر از همه دلم برای شما دوستای قشنگم تنگ شده بود

اما حالا مشکل اینه که نمی دونم از چی و  از کجا شروع کنم؟!

- از بدو بدو های قبل رفتن که حسابی گیج و ویج شده بودیم!

- از مسافرت بسیار جالب و متفاوت به آفریقا ! از چیزایی عجیب غریبی که دیدیم از هتلی که شب اول توش خوابیدیم که واااااااااقعا وحشتناک بود و تا آخر عمرمون در خاطر لیلی و همسری  می مونه !

- از سال پیش همین روزها که به صورت بسیار ناگهانی و پیش بینی نشده ای برنامه خواستگاری و اینجور چیزا پیش اومد و من و همسری یک سال زودتر از برنامه ریزی خودمون قرار شد که عروسی کنیم !

- از روزمرگی های این روزها که به طرز مشکوکی همه چی فوق العاده خوب و عاشقانه است و من و همسری غرق در حس خوشبختی هستیم !

- یا از اینکه وقتی از مسافرت برگشتیم دیدیم مادر شوهری مهربون اومده کلی خونه مون رو آب و جارو کرده و همه ی به هم ریختگی های ما رو که قبل سفر عجله ای همه ی خونه رو به هم ریخته بودیم جمع و جور کرده و کلی تو یخچالمون میوه و خوردنی و غذا برای روزی که رسیدیم گذاشته !! و من از فرط تعجب و شرمساری فکم چسبیده بود به زمین! خصوصا که قبل رفتن هم برای اینکه سفر راحت تری داشته باشیم یه صد دلاری بهمون کادو دادن. ( به خدا نویسنده زیااااااد قصد پز دادن به دوستان رو نداره ) فقط نوشتم که یادم بمونه مادر شوهر خوبی دارم و اگه یه وقت فامیلامون خواستن زیراب مادر شوهرمو بزنن حواسم جمع باشه!

**********

خوب تند تند یکمی از همشون میگم

من و همسری خیر سرمون قرار بود مسافرت بریم آفریقا اما دقیقا ۲ روز مونده بود به سفر و ما هنووووووز هم باور نکرده بودیم می خوایم بریم. هیچ کاری که نکرده بودیم هیچ  تازه همسری اینقدر میزان باورنکردندگیش! شدید بود که  کلی هم برنامه ریزی کاری واسه روزایی که ما قرار بود مسافرت باشیم انجام میداد هی می گفتم آخه بابام جان داری با فلانی واسه فلان روز قرار میزاری که اخه ما اون موقع نیستیم که!و همسری می گفت  نیستیم؟؟ کجا می خوایم بریم؟

اما دیگه روز یکشنبه که قرار بود بریم بالاخره قضیه جدی شد. من ساعت ۱۲ از شرکت اومدم بیرون و رفتم خونه اول کلی جمع و جور کردم بعدش کوهی از لباس پخش کردم وسط خونه که از توشون انتخاب کنم

از اونجایی که  اولین سفر خارجیمونم بود چون دیگه قرار نبود مانتو بپوشم کمی هم ندید بدید بازی دراوردم و چندین برابر نیازم لباس گذاشته بودم در تصورم چه تیپ های خفنی می خواستم بزنم! غافل از اینکه اونجا چه هوای سردی در انتظارمه و هیچ کدوم این لباس های جینگولی به دردم نمی خوره! شب هم مامان و بابام اومدن و خداحافظی کردیم و البته مامان موهامو سشوار کشید تا خوشگل تر شویییییم.بعدش همسری اومد و اون همه لباس من و ۳ دونه لباس خودش رو دید و اندکی متعجب شد و گفت عزیزم یعنی تو واقعا می خوای همه ی اینا رو بیاری ؟

منم به خاطر همسری یدونه تاپ رو ورداشتم گفتم نهههههههههههههه عزیزم معلومه که همه ی اینارو نمیارم ببین این تاپ رو نمی خوام بیارم !

خلاصه ساعت ۱۲ اینا ی شب در چمدونارو بستیم و یکمی خورده ریز بود که اونارم تو کوله پشتی جا کردیم و دوست همسری اومد خونمون و تا ساعت ۳ اینا باهمسری حرفیدن منم یکمی خوابیدم و ۳ بیدارم کردن که بریم فرودگاه.رسیدیم فرودگاه اما من چناااااااااااااان دل دردی گرفته بودم در اثر استرس که بی سابقه بود ! همش می گفتم وای خدایا این چه کاریه ما داریم می کنیم . خصوصا که وسط راه باید پروازمونو عوض می کردیم و من همش می ترسیدم اگه به پرواز دوم نرسیم چی اگه چمدونارو نفرستن آفریقا چی و هزار سوال دیگه همسری هم مطمئنم تو دلش داشته با همین سوالا کلنجار میرفته

اما سوار هواپیما که شدیم دیگه خیالم راحت شد و از اون استرس خبری نبود .تقریبا ۱۰ ساعت بعد ما در قلب آفریقا بودیم !

تو فرودگاه به محض رسیدن  من چشمم هیچ چیزی نمیدید و فقط دنبال عکس یا نوشته ای که نشان از محل دست به آب داشته باشه می گشتم و موفق شدم آماااااااا با رفتن به محل مورد نظر با اولین مشکل در سفرمون مواجه شدیم! بابام جان پس این دستشویی چرا آآآآآآآب نداره آخه ای بابااااااااا !

پس از خروج از محل مورد نظر تاااااازه متوجه شدم که اینجا در قلب آفریقاست و غیر از تعدادی سفید پوست که تابلو بود توریست هستیم بقیه همهههههه سیاه  بودن که روزای اول عادت کردن به رنگ پوستشون سخت بود و تو نگاه اول یکمی ازشون می ترسیدم اما اخرا دیگه اینقدر طبیعی شده بود که رنگ پوست خودم برام عجیب غریب بود!

و اما اتفاق بد بعدی!

(یه توضیح کلی بدم ...همسری تو یه گروه بین المللی عضوه که هرازگاهی این گروه یه جای دنیا کنفرانس های چهار پنج روزه داره و همین کنفرانس آفریقا بود که انگیزه ای شد برای ما بریم اونجا .در واقع برنامه این بود که پنج روز اول با کنفرانس باشیم و یک تور یک هفته ای هم از اینجا گرفته بودیم که بعد کنفرانس اونجا بریم آفریقا گردی)

حالا این دوستان خوب کنفرانس به همسری گفته بودن ما میایم فرودگاه دنبالتون آمااااا... هیچ کس اونجا نبود که دنبال ما اومده باشه!

فکر کن با اون همه استرس بدون هیچ شناختی تو قلب آفریقا بین یه عالمه آدم که خیلی با تو فرق دارن از هواپیما پیاده بشی و ببینی کسی نیومده دنبالت و  خودت هم اصلا ندونی باید کجا بری و چیکار بکنی چون کنفرانسی ها گفته بودن  ما خودمون همه چی رو اوکی می کنیم شما کاری به چیزای دیگه نداشته باشین ! حالا این احساس شیرین شما وقتی شیرین تر میشه که با سرعت نور برین تو فرودگاه یه سیم کارت اعتباری بخرین بعد به موبایل یارو که قرار بوده بیاد دنبالتون زنگ بزنین و کسی جواب نده !!!! من به صورت عجیبی ریلکس و بیخیال بودم شاید چون می دونستم همسریم مثل کوه مواظبمه اما همسری داشت دیواااااانه میشد و به زمین و زمان بدو بیراه می گفت!تقریبا یک ساعتی در این حس شیرین بودیم و بال بال زدیم و از این ور رفتیم اون ور و از اون ور اومدیم این ور و دیگه داشتیم تصمیم می گرفتیم بریم سفارت و بگیم ما دو انسان فریب خورده ی در راه مانده هستیم به ما پناه دهید که ناگهان یه خانم جوانی اومد جلومون و با لبخند مهربانی گفت شما از ایران اومدین؟ من فلانی هستم ! و ما در حالتی که سعی می کردیم لبخند بر روی لبامون باشه تا خانومه نفهمه می خوایم کله اش رو بکنیم خیلی مودبانه توضیح دادیم که ما یک ساعته علافیم شما کدوم ...هستی؟ گفت اااا مگه شما خیلی وقته رسیدین پس چرا زنگ نزدین؟ گفتیم ما شونصد بار زنگ زدیم شما جواب ندادی .دستشوبرد تو کیفش و یه نگاه به گوشیش انداخت و با همون لبخند ملیح گفت اوووو راست میگین گوشیم سایلنت بوده ! و همیییییینجوری دود بود که از کله ی ما خارج میشد!

یه خوبی اون کشور این بود که زبان کشورشون انگلیسی بود و میشد به سختی باهاشون ارتباط برقرار کرد اما من بیشتر حسودیم میشد که چرا اینا اینقدر خوب و راحا انگلیسی حرف میزنن اون وقت مای بیجچاره باید یه عمر بریم کلاس زبان اخرشم باز درست حسابی نمی تونیم حرف بزنیم !

خیلی حرف زدم؟

خوب من چی کار کنم خودتون گفتین تعریف کن دیگه !

خولاصه راه افتادیم به سمت هتل

(یه توضیح دیگه اینکه ما قرار بود بابت اون ۵ روز کنفرانس و اقامت و خورد و خوراک و کلا همه چیز اون پنج روز یه مبلغی پرداخت کنیم اما چون بلیط گیر نیاوردیم و یک روز زودتر از برنامه ی اونا رسیدیم گفته بودن شب اول هتل و چیزای دیگه با خودتونه ما هم گفتیم برامون یه هتلی بگیرین که گرون نباشه)

این دوستان عزیز حرف گوش کن هم ما رو بردن یه هتل قرااااااااااااااااااضه! پیادمون کردن گفتن خوب دیگه شما خسته این استراحت کنین تا فردا بیایم دنبالتون.

اون موقع ۵-۶ عصر به وقت اونجا بود.

بگم که کشوری که ما رفتیم هرچند کشور فقیری بود اما بسیار مدرن و منظم و کاملا خارجی بود و با تصور ما خیلیییییی فرق داشت . و از این بابت خوشحال شدیم.

اون موقع تو حیاط هتل بودیم و دقیقا متوجه نشده بودیم چه بلایی سرمون اومده  خوشحال و خندان با این زبان الکنم از خانومه پرسیدم خوب حالا این دورو بر رستوران خوب کجا هست با شب بریم شام بخوریم و کمی بگردیم ؟

خانومه با تعجب گفت نهههههه شما برین هتل استراحت کنین و بیرون هم نیاین! اینجا عصر به بعد دیگه امن نیست خطرناکه خصوصا که معلومه توریست هستین! و چنان رعب و وحشتی در من و همسری ایجاد شد که واقعا داشتیم پشیمون میشدیم .خلاصه با حالتی گیج و غافلگیر شده از خانومه خداحافظی کردیم و اومدیم تو اتاق اما توی هتل خیلی قراضه تر از اون چیزی بود که از بیرونش دیده میشد. ضمنا چون نمیشد از ایران ارز اونجا رو خرید یورو گرفته بودیم که تازه اونجا یورو ها رو تبدیل کنیم به شی*لینگ آفریقایی. و گفتن فقط تا ۵ عصر پول چنج می کنن و چون الان ۵ گذشته نمی تونن برامون پول چنج کنن هیچ رستوران و غیره ای هم یورو قبول نمی کنه.

عملا در اون لحظه ما این شکلی بودیم... تو مملکت غریب بدون احساس امنیت بدون پول گشنه هتل قراضه تازه هنوز عصر بود و ما حوصلمون سر میرفت تا فردا صبح تو اون اتاق گندیده چیکار کنیم؟!

رفتیم تو اتاق هتل و درو که بستیم من همینجوری نشستم رو تخت همسری هم اومد با حالی داغون تر نشست کنارم بغلم کرد و گفت لیلی ببخشید من واقعا نمی دونستم این جوری میشه منو ببخش و لیلی هم که آروم آروم اشکاش داشت میریخت پایین گفت عزیزم تو چه کار کنی مگه تقصیر تو بوده و خلاصه این صحنه ی رومانتیک چند ساعتی طول کشید و هنوز هم همسری میگه گریه ی اون شبت تو هتل معصومانه ترین اشک هایی بود که تا حالا ریخته بودی.

بعدش برای اینکه از اون فضای بد تو اتاق فرار کنیم رفتیم پایین تو حیاط هتل نشستیم و گفتیم حداقل تو هتل یکمی امن تره و شروووووووووع کردیم به خفن ترین برنامه ریزی های موجود در دنیا !

همسری فوق العاده مهربون بود و همش لوسم می کرد و می گفت هرکاری تو بگی می کنیم و چون می دونست من عشق ساحل دارم گفت می تونیم همین فردا بریم فرودگاه و یه بلیط بگیریم مستقیم بریم ترکیه می تونیم از اینجا بریم دوبی می تونیم کنفرانس اینارو نریم  و همینجا بریم یک هفته تو بهترین هتل اینجا بمونیم می تونیم اگه بخوای همین فردا برگردیم و ... اما من لیلی لوسی نبودم و گفتم عزیزم حالا که تا اینجا اومدیم باید تا آخرش بریم. گفت ما اصلا نمی دونیم چی در انتظارمونه از هتلی که امروز ما رو آوردن به نظر میاد واقعا وضع درپیتی در انتظارمون باشه اما من با اطمینان و آرامش گفتم همسری جونم من هر جا با تو باشم بهم خوش می گذره  و خولاصه پس از مذاکرات فراوان همسری گفت خیلی دوست دارم لیلی من و گفت تو اصلاااااااا قابل پیش بینی نیستی!و همش هم به خاطر اون وضعیت عذرخواهی می کرد در صورتیکه واقعا من می دونستم همسری هیچ تقصیری نداره که! ما با هم تصمیم گرفتیم به این سفر بیایم .

فکر کنم همسری فکر میکرده من اینقدر لوسم که میگم منو برگردون اینجا کجاست اومدیم و از این حرف ها چون همش ازم تشکر می کرد! کلی هم به همسری روحیه دادم که غصه نخور ما باید خودمون بخوایم که بهمون خوش بگذره واگرنه ربطی به هتل و غیره نداره و  یه عالمه حرفیدم و اتفاقا اون روز عصر تا فردا صبحش که ما فکر میکردیم بدترین شب زندگیمونه به یکی از زیبااااترین و عاشقانه ترین و پر احساس ترین روزهای زندگیمون تبدیل شد.

به قول همسری تو اون لحظه ما فقط و فقط همدیگرو داشتیم.

یه رستوران خوشگل روبه روی هتل بود و ما رفتیم اونجا و فقط کمی شیلینگ که از باقی پول خریدن سیم *کارت* اعتباری برامون مونده بود رو به خانوم فروشنده نشون دادیم گفتیم ما فقط همینقدر شی*لینگ داریم بقیه اش یو*رو گفت یو*رو قبول نمی کنیم و با این پولی که شما دارین میشه ۲ تا سیب زمینی سرخ کرده !! ما هم گفتیم باشه! و در اون رستوران خفن ۲ تا سیب زمینی سرخ کرده خوردیم و هوا دیگه حسابی تاریک شده بود و اینقدر ترسونده بودنمون که برای اینکه از اون رستوران بریم هتل که دقیقا روبروی هم بودن کلی وحشت داشتیم و گفتیم یک دو سه و دوییییییییدیم تو هتل.

آهان! اصلا اصل داستان یادم رفت بگم .بدترین اتفاقی که برامون افتاد و ما حتی به برگشت هم فکر کردیم این بود که  بهمون گفتن توری که برای بعد کنفرانس رزرو کرده بودین که قرار بود بریم دو تا شهر ساحلی و من چه امید و آرزویی واسه اونجا داشتم (چون عکساشو رو اینترنت دیده بودم و خیلی خفن بود) گفتن چون الان هوا سرده و ساحل خلوته تور ظرفیتش کامل نشده و کنسل شده !!!!!!!

خولاصه بعد اون روز سخت و خبر های بدی که شنیدیم رفتیم بخوابیم من بعد کمی مهربونی های همسری به خاطر اطمینانی که به حضور همسری داشتم راحت خوابم برد اما همسری چون به امنیت هتل هم خیلی مطمئن نبود  تا صبح بیدار بود منم سه چهار بار تا صبح بیدار شدم یکمی حرف میزدیم من دوباره خوابم میبرد به امید فردایی نا معلوم !!

***************

تعجب کردین نه؟

فکر کردین الان میام کلی تعریف می کنم

عجله نکنید داستان کم کم خوب میشه بالاخره سفر به آفریقا این چیزارم داره دیگه

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 10:15  توسط لیلی  | 

سلام دوستای مهربونم

من و همسری دو روزه که از سفر آفریقا برگشتیم .

واقعا سفر جالب و متفاوتی بود خصوصا برای ما که اولین سفر خارج از کشورمون همچین جای عجیب غریبی بود .

خیلی خوش گذشت

من و همسری به این نتیجه رسیدیم که آفریقا رو هر کس باید یک بار تجربه کنه اما دو بار نه !

خیلی دستم به نوشتن گرم نشده اینجا اما وقتی لطف و مهربونی شما رو دیدم گفتم بیام یه چیزی بنویسم تا کم کم راه بیافتم .

ایشالا به مرور بیشتر و بیشتر از خاطرات سفر مون و روزهای زندگی لیلی و همسری می نویسم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 9:16  توسط لیلی  |