تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری
سلام

با شما حرف زدن اینقدر لذت بخش بود که بازم می خوام بنویسم

دوست جونی ها من آدرس بعضی ها رو یکمی فراموش کردم لطفا یه مهربونی بکنین و تو کامنت ها آدرساتونم بزارین .

خوووووب

جونم براتون بگه که من امشب مهمون دارم

دوستم با یه آقایی که قراره با هم ازدواج کنن می خوان بیان

من با این دوستم که اسمش فرزانه است خیلی خیلی دوستم و این روزا هم که بیکار بودم مدام ور دل هم بودیم

این دوست من یه شخصیت خیلی خاص داره و اصلا هم تا حالا رابطه ی عاطفی با کسی نداشته  و من کارم شده بود نصیحت این دختر که بابا یه ذره احساسی تر باش عاشق شو ازدواج کن و ...

تا اینکه چند ماه پیش تو یه جمع دوستانه با یه آقایی که ساکن انگلیسه آشنا میشه آقاهه هم یک دل نه هزار دل عاشق زیبایی فرزانه خانم میشه

و با هم یکمی حرف میزنن و پسره برمیگرده انگلیس و تلفنی ادامه میدن و الان پسره دوباره برگشت که بیاد خواستگاری .

و خانواده ها هم رضایت دادن

همه چی یکم سریع شده و از کنترل این دوست من خارج شده هم می ترسه هم میگه چون اون اونجاست من اینجا بیخود کش دادن قضیه فایده نداره

مخلص کلام اینکه ممکنه همین روزا خبر عروسیشو به ما بده !

حالا این وسط بنده به عنوان بزرگ خاندان این دو کفتر عاشق رو امشب دعوت کردم خونمون

از صبح رفتم کلییییییییی خرید کردم

ساعت ۱ ظهر دوستم زنگ زد که وای لیلی ببخشید امیر امشب یه جا کار داره نمیتونیم بیایم

در اون لحظه من در حال پیاده کردن خرید ها از ماشین بودم و وقتی به این همه خرید و حرف های فرزانه فکر می کردم واقعا گریه ام می گرفت و می خواستم کله ی این امیرخان فرزانه رو بکنم.

خصوصا که جوجه گرفته بودم شب تو تراس بپزیم و بخوریم و عشق کنیم!

وقتی خرید ها رو آوردم بالا از اینکه حداقل یه فحشی ناسزایی چیزی به فرزانه نگفته بودم بیشتر عصبانی بودم

آخه ما مصرف میوه و خوراکی و اینجور چیزامون هم خیلی کمه و راستش رو بخواین خسیسیم گرفته بود که من این همه خرج کردم !!!! اما به کی بدم اینارو بخوره

بعد فرزانه دوباره زنگ زد و گفت ما میایم !

یکمی عصبانیتم فروکش کرد.

راستش من خیلی میوه نمی خرم چون همسری زیاد میوه خور نیست خودم هم چون حال خرید کردنشو ندارم نمیرم بخرم . البته یه مشکل دیگه اینه که من شدیدا در حال صرفه جویی هستم و می دونم اگه برم فروشگاه یا میوه فروشی ۵ برابر نیازمون خرید خواهم کرد واسه همین اصلا نمیرم.

راستی بلال هم گرفتم که امشب همسری برام رو باربیکیوی عزیزش درست کنه و بخوریم

تراس ما رو یادتونه؟ یه ترا بزرگ پر از گلدون! این سری  از نمایشگاه گل هم چند تا گلدون خرید و پر ترش کردیم.اونم با چه مکافاتی!

************************

آخه ما روز اول نمایشگاه گل رفتیم گفتن فروش نداریم ۲۶ام بیاین .پا شدیم ۲۶ ام   رفتیم گفتن فروش نداریم ۲۸ام بیاین .  دوباره ۲۸ام پاشدیم رفتیم که به خاطر تنبلی من ساعت ۷ رسیدیم گفتن نمایشگاه تموم شد !!

دیگه می خواستم موهامو بکنم! آه کلی با ذوق و شوق گلدون انتخاب کرده بودم این برای لب پنجره ی آشپزخونه این برای رو میز این برای روی اپن اینا برای تراس  اینا برای آویزون کردن از سقف و.... کلی رویا پردازی کرده بودم

همسری هم که دید اینا ما رو راه نمیدن در یک حرکت انتحاری رفت از تو پارک از روی چند تا میله پرید رفت تو و من به قدری استرس داشتم که داشتم ناخونامو می جویدم

همسری شیطون عین خیالش نبود می گفت تو هم بپر بیا گفتم غیییییییییییر ممکنه.همسری رفت و یه ربع بعد زنگ زد گفت سالن داخلی نمیشه رفت اما از این بیرونی ها میشه خرید کرد و چون لحظه ی آخره و دارن بار وانت می کنن میشه کلی هم تخفیف گرفت و همش شکل گل ها رو توضیح میداد و می گفت یکی برگاش سبز مربع قدش اینقدره یکی لوزی ... منم اصلا نمیتونستم توصیفات  همسری رو تجسم کنم الکی گفتم خوبه خوبه بخر.

یه ربع بد  دیدم همسری دست خالی برگشت! گفت یادم رفته بود پول ببرم!. دوباره از من پول گرفت و از رو همون میله ها پرید و دوباره من کلی استرس تحمل کردم که دستگ نشیم رفت  بعد زنگ زد و با کلی ذوق و هیجان گفت ماشینو وردار بیا تو که یه درخت گنده خریدم فقط با ماشین میشه تکونش داد!

خلاصه همسری یه گلدون خیلی گنده با یه درخت که توش بود خریده بود برای تراس  با چند تا از اینا که آویزون میشن از سقف با یه کاج و یه اطلسی

*********************

دیروز که از صبح تنهایی خونه بودم کلی خونه تمیز کردم بالخره کشوی قاشق چنگال هارو یه ساماندهی کردم و خیالم راحت شد بعدش آخه شتر با بارش تو این کشوی قاشق چنگال های ما گم میشد! بعدش دستور پخت نخود پلو رو از اینترنت گرفتم.

آخه چند وقت پیش مامان همسری بهم نخود فرنگی داد من با بی تفاوتی گرفتم و گفتم مرسی اما من زیاد استفاده ای ندارم که اما همسری یهو گفت چرا میشه باهاش نخود پلو درست کرد خیلی دوست دارم.من که تا حالا اسم این غذا رو نشنیده بودم عین خنگا مادر شوهرمو نگاه کردم و گفتم نخود پلو ؟!؟!

مادر شوهرم هم که فکر می کرد با چه کدبانوی آشپزی طرفه تند تند یه توضیحایی داد که من اصلا نفهمیدم .آخه داشت دو نوع مختلف تهیهی نخود پلو رو همزمان می گفت منم که آی کیوی آشپزیم قدر همین نخود هاست اصلا گیج شدم که بالاخره باید با این نخود ها چه خاکی به سرمون بکنیم اما برای اینکه مادر شوهری نفهمه که با داشتن عروسی مثل من چه کلاه بزرگی سرش رفته خیلی شیک سرم رو به نشانه ی تایید حرفهاش تکون میدادم و گفتم بله متوجه شدم !

اما از شما چه پنهون که فقط با زیر و رو کردن اینترت فهمیدم نخود پلو چه جوری درست میشه و  دیروز برای اولین بار این غذا رو طبخیدم.

بعدش رفتم حموم کلی خوشگل شدم تازه دو تا لیوان گنده آب طالبی هم فراهم کردم که اگه همسری رسید و من حموم بودم اینو بخوره سرحال بشه .اما هیچ خبری از همسری نبود

بعدش نمیدونم آفتاب ار کدوم طرف دراومده بود که تصمیم گرفتم موهامو سشوار بکشم .این کار رو لیلی بانو سالی یک بار انجام میده فقط سالی دو بار هم میره آرایشگاه سشوار میکشه و بقیه ی سال یا ژولی پپولیه یا این که تا از حموم میاد یه عالمه کرم و ژل خالی می کنه رو سرش و مثلا به خیال خودش موهاش یه جور فشنی فرفری میشه!

دیروز نوبت اون یک بار در سال بود که ودم سشوار بکشم.آخه موهام زیاد و بلنده و سخته تازه این تقسیم بندی کردنش از همه سخت تره و عین دسته های مختلف مو تو هم قاطی میشن و نمیزارن ببینم چه کار می کنم خلاصه خیلی خل میشم تا سشوار کشیدتنم تموم بشه بعد همه ی این کارها یه پیراهن آبی با خال خال های سفید که کلا دو وجبه پوشیدم و احساس کردم به به به این میگن لیلی بانو

آدم باید اینجوری از همسرش استقبال کنه خونه ی تمیز آب طالبی نخود پلوی آماده موی سشوار کشیده پیراهن آبی خال خالی دو وجبی و... اما همسری زنگ زد که عزیزم ببخشید بهت خبر ندادم من یه جلسه داشتم الان تموم شده تازه میخوام حرکت کنم!!!

اما من چون روز قشنگی پشت سر گذاشته بودم اصلا جیغ و داد نکردم و گفتم باشه عزیزم.

بعدش هم دیدم این قرتی بازی ها به ما نیومده پا شدم شال و کلاه کردم برم پیاده روی و چون ساعت ۸ گذشته بود مثل یه همسر با ادب زنگ زدم از آقامون اجازه گرفتم!! رفتم گیشا آخه این خیابون زنده است و دیر خلوت میشه و امنیتش بیشتره یکمی پیاده روی کردم یکمی مغازه دیدم تا اینکه همسری اومد دنبالم!

نمیدونم همسری از کجا فهمیده بود من چه فعالیت های زیادی تو خونه انجام داده بودم که اینقدر مهربون شده بود.

بعد کلی قربون صدقه رفتن و مهربونی کردن اومدیم خونه.موهای سشوار کشیده شدم زیر روسری به فنا رفته بود آرایشم پاک شده بود به جای لباس خال خالیه مانتو شلوارم هنوز تنم بود اما همسری کلی مهربون و شاد بود.

همش می گفت من خیلی بهت علاقه مندم با لحن یه پسر بچه ی لوس !منم گفتم من که درخت نیستم میگی علاقهمندم باید بگی عاشقتم! می گفت باشه عاشقتم اما خیلی بهت علاقهمندم!

و خلاصه کچلم کرد اما بیخیال این علاقه مندمش نشد !

دیشب هر دومون مثل آدم هایی که احساس می کنن غیر از هم دیگه هیچ چیز قشنگ دیگه ای تو این دنیا ندارن چسبیده بودیم به هم و همش همدیگرو لوس می کردیم.تنها زیبایی زندگی ما هم الان فقط داشتن همدیگه است.

آخر شب طبق رسم سال جدیدمون رفتیم پیاده روی معمولا بعد ۱۲  شب میریم بیرون و بیشتر اوقات میریم پارک شهرآرا پیاده روی حرف می زنیم درددل می کنیم برنامه ریزی می کنیم و برمیگردیم خونه.

شب همسری دوباره یکمی یاد سختی های زندگی افتاده بودم کنارش دراز کشیدم و گفتم می دونی همین الان که سرم رو شونه ی تو و اینجا خوابیدم به قدری احسای خوشبختی و احساس های خوب دارم که فکر نمی کنم هیچ چیز دیگه ای اینقدر بهم آرامش بده. گفت راست میگی؟ گفتم معلوووووووووومه خوب.من الان بهترین احساس دنیا رو دارم.همسری با این حرف خیالش راحت شد چشماشو بست و خوابید.

دیشب شب قشنگی بود خدا ممنونم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 15:35  توسط لیلی  | 

سلام

دیگه با صفحه ی وبلاگم رودروایسی دارم همینجوری دارم نگاش میکنم و نمی دونم چی بنویسم یا از کجا بنویسم

یکی دو ماهه همش دلم می خواد بیام بنویسم اما بعد میگم من که  کلی وقته ننوشتم حالا بیام بگم چی؟

یعنی احساس می کنم بعد یک ماه اگه بیام از احساسات درونیم بنویسم که دیگه اصلا کسی نمیفهمه چی دارم  میگم .

اما بیخیال هر چی به ذهنم برسه میگم

سخت مشغولیم

البته نه مشغولیت فیزیکی بیشتر مشغولیت فکری

من که سر کار نمیرم که این خودش کلی داستان داره که چرا نمیرم

همسری هم تقریبا خونه نشین شده

رستوران فسقلی رو راه انداختیم و خودش داره لنگان لنگان پیش میره و زیاد نیازی به حضور همسری نیست

در واقع اگه کسی از دور نگاه کنه  یه زن و شوهر خوشحال بیکار میبینه!

آرزوی من و همسری این بود که گرفتار کار و روزمرگی نشیم و یه سیستمی داشته باشیم که خودش کار کنه و به ما سود بده و ما بریم مسافرت !

حالا نیمه ی اول آرزومون براورده شده و نیمه ی دومش اصلا براورده نشده

یعنی ما زیاد گرفتار کار نیستیم و شبا دیر می خوابیم صبح ها دیر بیدار میشیم خیلی روزا همسری میمونه خونه و با هم میریم بیرون سینما پارک پیاده روی  خیلی روزا هم دوتایی میریم به مغازه و شرکت یه سر کوچولو میزنیم  و میایم خونه خیلی وقت ها هم همسری نزدیکای ظهر میره و عصر زود برمیگرده

 

اما... از سود و پول و خرج کردن و مسافرت هیچ خبری نیست !

بعضی روزا از اوضاع مغازه راضی هستیم و بعضی روزا می خوایم به قول همسری درش رو گل (با کسره روی گ )بگیریم

خیلی روزا خوشحالیم و میگیم ایول ما بالاخره تونستیم آدم های متفاوتی باشیم و از لحظه های زندگیمون لذت ببریم و همه ی عمر گرفتار کار کردن نباشیم

خیلی روزا میگیم وای که چه اشتباهی کردیم کاش ما هم مثل همه خوب و آروم زندگیمون رو می کردیم !

همسری یه روزایی خیلی سرحاله و یه روزایی خیلی تو خودشه و همش در حال فکر کردن و برنامه ریزیه که چه جوری فروش رو ببره بالا

کلا این روزها کلبه ی من و همسری  روزهای آروم همراه با استرس پنهانی رو طی کرده

این روزها من حسابی دارم کتاب می خونم و بی نهایت از کتاب خوندن لذت می برم  به همسری می گفتم دلم می خواد نویسنده بشم نه اینکه حتما کتابی چاپ بکنم بیشتر دلم می خواد نویسنده بشم برای اینکه بنویسم

گاهی احساس می کنم روحم نیاز شدیدی به نوشتن داره !

بعضی روزها دلم می خواد یه مغازه ی گل فروشی داشته باشم اونم نه به عنوان شغلی برای درامد داشتن بیشتر فقط برای اینکه یه خانم شیک آروم و بسیار لطیف و خونسرد و محترم گل فروش باشم ! گل هایی با تزئیین های خیلی زیبا

بعضی روزها می خوام برم مدیر بازرگانی دفتر دستک همسری اینا بشم و تبدیل به یه خانم جدی و با کلاس و مهم بشم که کارهای مهم انجام میده و سرش شلوغه و آدم خفنیه

بعضی روزها دلم می خواد یه خانم معمولی باشم که هیچ شغلی نداره و صبح ها هر وقت دلش بخواد بیدار میشه بعد به خودش می رسه میره پیاده روی  کلاس ورزش کلاس رقص کلاس زبان کلاس ساز با دوستاش میره بیرون خرید می کنه آشپزی می کنه هر وقت بخواد میره مسافرت   و  عاشق شوهرشه و از زندگیش لذت می بره

الان بیشتر  از همه شبیه این خانوم آخریه هستم

با این تفاوت که از زندگیم لذن نمی برم

و از اینکه شخصا شغل و درامدی ندارم ناراحتم

تو یکی از درد دل هام با همسری گفتم:

 من نمی خوام زنی باشم که اینقدر وابسته ی شوهرشه

گفتم من اگه زن با سیاستی باشم الان نباید این حرف ها رو به تو بزنم اما واقعا احساس من اینه . من می خوام برای شاد زندگی کردن وابسته به شوهرم نباشم برای احساس خوب داشتن وابسته به شوهرم نباشم برای اینکه به آرزوهام برسم منتظر تو نباشم من می خوام خودم هم عرضه داشته باشم که تنهایی خودمو شاد کنم برای خودم حس رضایت ایجاد کنم و به آرزوهام برسم نمی خوام همه ی موفقیت های زندگیم رو در موفق بودن تو ببینم می خوام خودم هم موفق باشم

همسری برخلاف انتظار از حرف هام ناراحت نشد  کلی مهربونی کرد و گفت من خیلی خوشحالم که تو چنین زن قوی هستی هیچ وقت نباید فکر کنی زن معمولی هستی چون همین نگاه تو به زندگی یعنی تو یه زن فوق العاده ای ...

گفتم من هنوز نمی دونم که دوست دارم کار بکنم یا دوست ندارم کار بکنم

نمی دونم می خوام کار بکنم تا درامد داشته باشم یا کار بکنم که از خودم رضایت داشته باشم

یا کار بکنم فقط برای اینکه دیگران نگن با این مدرکش عرضه ی یه کار خوب پیدا کردن نداشته !

گفتم از هدر رفتن زندگیم می ترسم از اینکه یه زن معمولی باشم می ترسم از اینکه به خاطر دیگران طوری زندگی کنم که خودم دوست ندارم می ترسم از اینکه بعدها برای بچه هام یه مامان پوچ معمولی باشم می ترسم

با این جمله همسری کلی قربون صدقه ام رفت و گفت قربون مامان بودنت بشم ! اولین بار بود که من وهمسری لیلی فسقلی رو به عنوان یه مامان تصور می کردیم !

و در آخر از اینکه داره ۲۴ سالم میشه و هنوز نمی دونم که اصلا چی می خوام و چی نمی خوام از خودم بدم میاد .

از اینکه می خوام برم دنبال کار اما به زبانم مطمئن نیستم از خودم بدم میاد

از اینکه اصلا سعی نمی کنم برم کلاس زبان از خودم بدم میاد

از اینکه دارم تپل میشم از خودم بدم میاد از اینکه همش کلاس ورزش رفتن رو به تاخیر میندازم از خودم بدم میاد

 

من و همسری مطمئن بودیم که امسال تابستون یه سفر ترکیه ی اساسی بریم اما انگار نمی تونیم

پارسال تابستون که رفتیم آفریقا به نظرم ترکیه رفتن یه سفر خیلی راحت و بی هزینه بود

برای اینکه من همیشه هزینه ی یه سفر خوب و لارج ترکیه رو ته حسابم داشتم

اما امسال واقعا رفتن به این سفر برای ما راحت نیست

موضوع اینهکه من نمی دونم چرا اصلا از دست همسری دلخور نیستم که  الان اینجوریه بلکه به شدت از دست خودم عصبانیم که عرضه فراهم کردن ۲ملیون پول رو نداشتم و این رو به خاطر تنبلی کردن و سر کار نرفتنم می دونم

همسری چند وقت پیش گفت من به تو قول داده بودم بریم ترکیه  اما اصلا فکر نمیکردم این مغازه ی لعنتی اینقدر خرج بزاره رو دستمون من گفتم وااااااااااااااای چی میگی تو که در حال سعی کردنی کلی مغازه رو راه انداختی من با ول کردن کار حساب کتابامونو به هم ریختم

البته همسری چند روز پیش که تو بام تهران داشتیم پیاده روی می کردیم گفت برای اول تیر که تولدته بلیط تور ترکیه بگیر بریم اما من هر چی حساب می کنم میبینم همسری  فقط به خاطر من میگه و اگرنه با استرس رفتن اصلا نه لذت داره نه ارزش. آدم باید با خیال راحت بره

و حالا هم چون همسری احساس می کنه من فقط می خوام برم سر کار تا نواقصی رو که اون نمی تونه پر کنه من پر کنم اصلا دلش نمی خواد برم سر کار

البته با این اوضاع اقتصادی کار پیدا کردن هم دیگه به این راحتی نیست جاهای تپل که با پارتی رفتم میگن فعلن همه ی پروژه ها خوابیده به محض فعال شدن شما در اولین اولویت ما هستین

جاهای در پیت هم که از طریق آگهی میرم یا کارشون خیلی زیاده یا حقوقش اینقدر پایینه که همسری میگه ارزش اینکه بری اونجا و عصر ها خسته بیای خونه رو نداره

همسری میگه تو خیلی تحت تاثیر کار هستی و من نمی خوام تو بداخلاق و عصبی بشی  می خوام حالا که من اینقدر درگیرم حداقل فکر تو آروم و راحت باشه

مغازه هم دو سه ماهی نرفتم آخه اینقدر حرص می خوردم و استرس داشتم که همسری اخراجم کرد!

خلاصه اینجوریاست !

و الان من یه دختر گیج و مردد و شوکه شده هستم

آخه اصلا فکر نمیکردیم اینجوری بشه

هزینه های این رستوران فسقلی خیلی زیاده و اصلا نمیزاره چیزی  واسه ما بمونه

تازه شرکت فسقلی همسری اینا هم یه سری سفارش وارد کرده بودن که دیشب فهمیدیم گمرک اینجا ترخیص نکرده و کلی گیر داده خلاصه نیم قدم با ورشکستگی کامل فاصله داشتیم  دیگه هر دو داشتیم خل میشدیم اما تا امروز کاری از دستمون بر نمیومد به خاطر همین همسری گفت بریم سینما  یکم از این حال بیایم بیرون

رفتیم سینما بعدش کلی پیاده روی کردیم  بعدش هم رفتیم پارک لاله و همسری برای اولین بار رضایت داد بشینه رو چمن ها وای فوق العاده بود

کلی آرامش پیدا کردیم و کلی حرف زدیم.

امروز همسری رفت کلی پول خرج کرد و جنس ها رو ترخیص کرد و فعلن فاصلمون با ورشکستگی یکمی بیشتر شده.

وای چقدر ناله کردم...آخیش سبک شدم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:17  توسط لیلی  | 

سلام سلام آی بچه ها من یام یامم دوست شما

منو یادتون میاد؟

 

چقدر احساس می کنم با اینجا غریبه شدم

دیگه نمی تونم راحت بنویسم

آخرین اتفاقات ماه ها گذشته رو مرور کنم:

امممممم

**********

۲۲ اسفند به مناسبت اولین سالگرد ازدواجمون ۳۰ نفر از بروبچ و دوستان رو به خونه ی فسقلیمون دعوت کردیم و زدیم و رقصیدیم و مهربانی کردیم و ... جای همتون خالی

و اینچنین ازدواج ما یک ساله شد

همسری مهربون سوپرایزم کرد و یه جفت گوشواره یه مارک خفن رو که قبلا تو یه مغازه دیده بودم و خیلی خوشم اومده بود رو برام خریده بود

البته یواشکی بهتون بگم که ۹۹ درصد مطمئن بودم اونو برام خواهد گرفت و خیلی سوپرایز نشدم و فقط خوشحال شدم که همسری براش مهم بوده و یادش مونده

صبحش هم با دوستم رفتیم آرایشگاه که من موهامو کوتاه کنم و سشوار بکشم و پایینش رو دوباره صورتی کنم  و نزدیک ۶ رسیدم خونه . خودم از بیخیالی خودم متعجب شده بود چون تازه یه راست نیومدیم که خونه  بلکه همسری اومد آرایشگاه دنبال و رفتیم با هم بستنی خوردیم و کیک خریدیم و تازه اومدیم خونه و من بدو بذدو همه چی رو آماده کردم

فردای اون روز از صبح با همسری دوتایی فقط داشتیم کف خونه رو که داغون شده بود تمییز می کردیم و دوباره خونه رو از اون وضعیت جنگلی به حالت عادی برگردوندیم

اون روز ۲۳ اسفند و سالگرد اصلی ازدواجمون! مامان بابای خودم و همسری رو برای شام دعوت کردم .چون من خسته شده بودم قرار شد شام از بیرون بگیریم اما مامان همسری گفت این روزا خیلی تو خرج افتادین من خودم شام می پزم میارم حتی میوه و وسایل سالاد رو هم برامون خرید و آورد و من متعجب و شرمگین مونده بودم و نمی دونستم چرا مامان همسری فکر می کنه ما پول نداریم !! همش می خوان یه جوری به ما کمک بکنن در صورتیکه ما اصلا کمک نمی خوایم!

خلاصه شب همه اومدن و دوباره یه جشن کوچیک دور هم گرفتیم و فیلم عروسیمونو گذاشتم با هم دیدیم و همه یاد اون روزا افتاده بودن و همش داشتن توضیح میدادن سال پیش در این روز چه کار می کردن و چه احساسی داشتن و هر دو خانواده اعتقاد داشتن که خیلی شانس آوردن که با هم دیگه آشنا شدن.بعدش مامان همسری یه سکه تمام بهمون داد و مامان منم یه کیک و ۲ شاخه بامبو و یک ربع سکه داد .و آخر شب  یعنی ساعت ۱۱-۱۲ تازه رفتیم مهمونی گودبای پارتی یکی از دوستای همسری .

***********

روز پنجشنبه ۳۰ اسفند دیدم ای بابا داره عید میشه و من انگار نه انگار یه رخت و لباس درست حسابی ندارم که با توجه به اینکه یکی دو ماه قبل یه بلوز خوشگل مهمونی و یه پراهن اسپرت خوشگل مهمونی خریده بودم . رفتیم سراغ مانتو شلوار

مقادیری پول ریختم تو کیفم و تک و تنها رفتم گیشا من فکر می کردم همه خریداشونو تا الان کردن و خلوت شده اما بسیااااار بسیاااااااار شلوغ بود و با بدبختی یه جای پارک پیدا کردم اینقدر شلوغ بود که اصلا نمی تونستم رو ویترین ها تمرکز کنم  دیدم ظهر شده و هیچ نتیجه ای نگرفتم همسری هم زنک زد گفت اصلا مهم نیست هر چی  یه ذره به نظرت خوب بود بخر خودتو اذیت نکن که حتما خیلی چیز خوبی باشه ) آخه می دونست اگه دست خالی برگردم  کلی غر غر می کنم که تقصیر تو بود که قبلا نیومدی سر فرصت بگردیم و ...!)

با این توصیه ی همسری حمله بردم به اولین مغازه و یک مانتو و یک شلوار جین  و ۲ عدد رژ درست حسابی و یه ریمل و ۲ گوشواره خریدم !

بعدش هم چون مانتوم آستین کوتاه بود برای جلوگیری از زندانی شدن در عید رفتم یک جفت آستین هم خریدم بگذریم که همسری کلی به آستین های عزیزم خندید ! راستی مانتومو خیلی دوست دارم ۴خونه ی رنگی رنگی

**************

جمعه سال تحویل بود و من و همسری ناااااااااااااااگهان به خاطر آوردیم که اووووووو خونه تکونی نکردیم که !

از صبح دوتایی مشغول خونه تکونی شدیم تا ظهر .قرار بود ناهار بریم خونه ی مامانم اینا و چون ساعت ۲ رو گذشته بود و ما هنوز نرفته بودیم من  کلی سر همسری داد و بیداد کردم دم عیدی  و بعدش خیلی شرمگین شدم چون طفلکی همسری به خاطر کمک به من وقت نکرده بود آماده بشه و تا آخرین لحظه داشت زحمت می کشید . من کلی سعی کردم بعدن از دلش دربیارم

یه ربع مونده به تحویل رسیدیم خونه ی مامان اینا و مامان همش می گفت زووووووووووود ناهارتونو بخورین می خوام ظرفارو بشورم که لحظه ی تحویل ظرف کثیف تو خونه نباشه و ما اینقدر تند خوردیم که همه ی تیغ های ماهی فرو رفت در اقصی نقاط بدنمون!

لحظه ی تحویل بابام مشغول تنظیم کردن دوربین بود و ما مشغول داد زدن و می گغتیم بابااااااا ولش کننننننننننننن بیاااااااااا سر میییییییییز !

بعدشم مامانم به من و همسری به هر کدوم یک عدد سکه ی تمام کادو داد و کلی پولدار شدیم و بعد اینکه همچون جو گیر ها هر کدوم شونصد تا عکس انداختیم  همگی با هم آماده شدیم و رفتیم خونه ی مامان و بابای همسری عید دیدنی آخه خیلییییی بزرگتر از مامان و بابای منن.

اونجا هم عید دیدنی کردیم و مامان همسری به هرکدوممون ۱۰۰ تومن عیدی داد و باز پولدار تر شدیم .مامان و بابای من برگشتن و ما تا آخر شب موندیم اونجا

***************

در روز ۱ فروردین من و همسری به همراه مامان و بابام و خواهر فسقلی رفتیم کردان باغ خاله ی بابام

خالهی بابام یه خانم خیلی پولدار و باکلاسه که هنرپیشه هم هست و من نمیگم که کیه.اونجا کلی از آدم هی با کلاس تجمع کرده بودن و من نمی دونم چرا هر وقت میرم اونجا کمی اعتماد به نفسمو از دست میدم) آخه اینکه بهتون میگم با کلاس یعنی خیییییییییلی های کلس) اما این سری چون با همسری بودم و همسری آدمیه که خیلی مناعت طبع داره و خیلی راحته و کلی اونجا مجلس گرم کن شده بود و همه دورش نشسته بودن و به حرفاش گوش میدادن و کلی تحویلش می گرفتن منم اعتماد به نفس از دست رفته ام رو بازیافتم .

بعد کلی بگو و بخند من و همسری اومدیم که برگردیم تهران چون شام خونهی همسری اینا دعوت بودیم که ناگهان وسط راه... در اتوبان کرج ... در حالیکه شدیدا بایرون و طوفان بود... ماشین ما یه جیغ کشید و پکید !

بلی ما بدبخت شده بودیم خصوصا اینکه گوشیه هر دومون شارژ نداشت و خاموش بود! و من یاد نصایح  بابام افتادم که همسشه میگفت چخ معنی داره گوشی با خودتون میبرین اما هیچ وقت شارژ نداره شاید یکی کار واجب داشته باشه ...

دیگه براتون نمیگم که چقدر زیر بایرون خیس شدیم و چقدر یخ زدیم تا لینکه یه ماشین پلیس اومد سوارمون کرد و نجاتمون داد و من اولین بارم بود سوار ماشین پلیس شدم و غهمیدم خیلی هم وحسشتناک نیست

تازه از این ماشین پلیس سبز ترسناکا بود اما آقاهه به زور ببهمون نون داد بخوریم می گفت اینو بخورین گرم بشین .اما اینقدر احمق بود همش به همسری می گفت چرا ماشینو ول کردی میزاشتی خانومت بمونه اونجا خودت میرفتی امداد خودرو خبر می کردی و همسری گفت آقااااا ماشین به جهنم خانومو  شب وسط اتوبان تنها برای چی بزارمش

و جالبه اون که مثلا پلیس بود غقلش نمیرسید این کار خطرناکه و همش می گفت اما اشتباه کردی ها خانومتو میزاشتی بمونه بالا سر ماشین!

خلاصه رفتیم امداد خودرو و جرثقیل گرفتیم و اومدیم و ماشین و بردیم و ...

فرداش رفتیم شمال و شمال هم دو بار جزمی تصادف کردیم

حالا همسری گیر داده اون روز فامیلات تو کردان ما رو چشم زدن !!

وای من باید برم صاحاب این کامپیوتره اومد آخه الان شرکت همسری اینام

دو تا موضوع رو وقت نشد اما بعدنن تعریف می کنم

یکی حال و احوال رستوران فسقلی

یکی هم ماجرای کاریابی من

آخه یک ماهه دیگه رستوران نمیرم چون دیگه کارا راه افتاده خدارو شکر و نیازی به من نیست

از همههههههههههههه ی شما که هنوز به یادمین یک عالمه ممنونم و از دور می بوسمتون

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 17:7  توسط لیلی  | 

سلاااااااااااااااام

از همه ی کسای که هوز میان اینجا و منو فراموش نکردن واقعا ممنونم

حقیقتش من اصلا فکرر نمیکردم که کامنت جدیدی داشته باشم اما وقتی بعد کلی وقت اومدم اینجا خیلی با خوندن پیام هاتون شاد شدم . آخه من سعی کردم با بچه هایی که تلفنشونو داشتم ارتباطمو حفظ کنم و از احوالشون بی خبر نباشم اما متوجه شدم که اینکار تو دنیای بیرون از وبلاگ اصلا جواب نمیده منم دلم شکسته بود اما حالا که میبینم هنوزم اینجا یه کسایی به یادم هستن کلی ذوق کردم

خیلی دلم می خواد بیام و بنویسم اما نمیدونم چرا اینقدر سخت شده

تروخدا این حرفم کسی رو ناراحت نکنه اما دیگه بیشتر دلم می خواد به خاطر خودم بنویسم

فقط خودم

چون وقتی نمینویسین می فهمین که ننوشتن خاطرات مثل از دست دادن یه گنج بزرگ و با ارزشه

در این لحظه که من در خدمت شما هستم ۲ عدد آمپول دردناک زدم و حسابی مریضم و الان در منزل مادر شوهری به سر می برم و اینجا دارن ازم پرستاری می کنن

مامان خودم حسابی درگیره چون مادر بزرگم قلبشو عمل کرده و من چون سرماخوردم نباید اون دوروبرا پیدام بشه و این موضوع غمگینم می کنه

علت سرماخوردگی منم سفر ناگهانی و ۴ روزه ی ما به شمال بود که خیلی خیلی خوش گذش اما خیلی هم یخ کردیم

چون ۱۲ نفره رفته بودیم شمال و امکانات ویلا کافی نبو و کلی سر این موضوع داستان داشتیم و جنگیدیم و خندیدیم و البته نصف بیشترمون سرماخورده و مفلوک به میهن بازگشتیم

این سفر برای من و همسری که سخخخخخخخخخخت درگیر مشکلات رستورانیم واقعا فرصت عالییی بود و سعی کردیم چند روز حسابی آرامش داشته باشیم

میگن اول هر کاری سخته خصوصا این کار که اینقدر هم ریسک داره اما کم کم یه ذره دارم کلافه میشم

اما از اون طرف هم ایمان دارم که بدون تحمل ریسک و تغییر زندگی آدم تکون نخواهد خورد

پس باز هم در کنار همسری می جنگم تا به هدف هامون برسیم

البته اعتراف می کنم این مدل کار با همه سختی ها و دغدغه هایی که داره برای من از کارمند معمولی بودن خیلی بهتره

خوشبختانه م و همسری این سیستم رو کاملا قبول کردیم و نمیزاریم اذیتمون بکنه

خوب آدم دغدغه هاش اینجئری خیلی زیاده احساس امنیت مالیش خیلی کم میشه و احساس مسولیتش خیلی زیاد

اما ما این حس ها رو دوست داریم

کلی با همسری فکرهای جالبی برای بازاریابی می کنیم کلی طرح میدیم که بعضی ها با شکست و بعضی ها با موفقیت اجام میشه

به هر حال اینجوری م و همسری خیلی بیشتر کار همیم

و م دلم می خواد باز هم ای جمله ی تکراری رو بگم که...هر روز که می گذره بیشتر از روز قبل عاشق تر میشم

ای همه احساس مسئولیت و حمایت همسری

ای همه هماهی و همکاریش

ای همه توجه و تلاشش

ای همه فداکاریش

اصلا اتظارشو داشتم

البته باید بگم که همسری هم معتقده که او هم اتظار ای همه درک از م نداشته و هر دو خیلی از داشتن هم خوشحالیم

من مدت هاست که علی رغم میل باطنیم اصلا فرصت غذا درست کردن ندارم و همسری اصلا با این موضوع مشکلی نداره و اصلا انتظارش رو هم داره

خیلی روزها خوه مو خیلی امرتبه و همسری وظیفه ی خودش می دوه که مرتب که خونه رو ه وظیفه ی من

ای چند شب که برای اولین با بعد ازدواجمون من سرماخورده بودم همسری خوابالوی من کل شب نیمه بیدار کنارم بود و هر دو دقیقه یکبار می گفت عزیزم خوبی راحتی

و اینا برای من کلی با ارزش بود

همسری با همه ی استرس و فشاری که داره تحمل می کنه اما اصلا از مهربونیش کم نشده و این خیلی خوبه

دقیقا یک هفته تا سالگرد ازدواجمون موده قرار این بود یه مهمونی نسبتا بزرگ مامانم بگیره و حالا با بیماری مادر بزرگم این غیر ممکن میشه

میدونم چه کار کنیم

اول گفتیم به یاد پارسال که فردای عروسی رفتیم کیش باز هم امسال بریم اما بعد دیدیم بهتره باریم او خاطرات فوق العاده ی پارسال یونیک باقی بموه و یه سفر تک و ویژه باشه برامون

اگه امسال هم بریم قشنگیشو از دست میده

بعد گفتم خوه مامان همسری مهمونی بگیریم اما دلم نیومد چون تا الان ماما همسری علی رغم اینکه از این جور پارتی ها خوشش نمیاد تو خونه اش باشه دو سه بار خوه رو گذاشته در اختیارمون حتی برای پارتی نامزدیمون هم اومدیم اینجا و دیگه دوست ندارم مزاحم مادز شوهرم بشیم

شاید باید مثل تولد همسری یه مهمونی جمع و جور تر تو خونه خودمون بگیریم

گرفتاری های مغازه اجازه نداد جشن رویایی مو رو امسال برگزار کنیم ایشالا سال های بعد برنامه ی عروسی دوباره رو انجام میدیم

این یک ماهی که بودم خیلی حرف ها برای گفتن داشت که الان دیگه گفتنش مزه داره

راستی دعوای شدید دو سه ساعته هم داشتیم که خوبختانه مثل بیشتر دعوا ها پایا عاشقانه ای داشت

خوشحالم که همینقدر هم تونستم بویسم

مرسی خدا جون بابت همه ی همه ی همه ی این احساس های خوبی که داریم

خدایا دلم می خواد همسری بدوه که م وافعا احساس خوشبختی دارم

خدایا دلم می خواد همسری هم به ادازه ی من آرامش داشته باشه و اوم احساس که خیلیییی خوشبخته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 22:40  توسط لیلی  | 

سلام دوستای خووووووووووشگلم

آیا میدونید من الان کجام؟

من امروز برای اولین بار اومدم کافی نت اونم فقط و فقط به خاطر حرف زدن با شما دوست جونی های گل گلی

پنجشنبه ها کار و کاسبی اینجا کساده همسری رفته به کارهای خودش برسه منم گفتم تا برگردی میرم کافی نت.

اول از همه بگم که ای بابااااا شما چرا این رستوران فسقلی ما رو اینقدر جدی گرفتین!!

البته تقصیر منه که درست توضیح ندادم اینجا که در واقع رستوران نیست بلکه مرکز توزیع غذاست!

یعنی اصلا نمیشه که اینجا اومد و غذا خورد

هر چند هر کی از شما ها بیاد قدمش روتخم چشمام!

اینجا یه مغازه است که هر کس از بیرون بیاد فقط با یه خانم منشی در مقابل در مواجه میشه  همون جا تو خیابون وایمیسته و سفارشش رو به اون خانومه میگه بعد اون داخل که توسط مشتری دیده نمیشه  یه عده آدم میزنن تو سر و کله ی هم و غذای اون مشتری رو آماده می کنن و میدن به همون خانوم منشیه و اون غذا رو میده دست مشتری و میره

اما یه گروه بزرگی از مشتری ها تلفنی سفارس میدن

مغازه ی ما یه طبقه ی بالا هم داره که اونجا یه خانوم منشی مهربون نشسته و جوابتلفن ها رو میده  و من هم سفارشارو تند تند میزنم تو سیستم و پرینت می کنم برای بچه های طبقه ی پایین.وقتی پرینت من میره پاییین باز یه عده می دوند این ور اون ور و سفلرش مشتری رو اماده می کننو و یه آقایی که مسئول پیک های اونجاست هماهنگ می کنه که چه کسی اون سفارش رو ببره و تحویل بده

خوب دوستان این داستان کار مغازه ی ماست

شاید شنیدنش ساده باشه اما باید بگم فووووووووووووووووووووووووووووووووق العاده کار سخت و پر دردسر و پر هیجانیه !

یک عالمه باید ناز مشتری رو بکشین یه عالمه غر غر مشتری هارو بشنوین یه عالمه سریع باشین  و یه عالمه دقت کنین و یه عااااالمه پول خرج کنین و وقتی هزااااااااار تا سفارش رو میزتون جمع شده و لی نه غذایی آماده است نه پیکی هست که اونا رو ببره خونسردی خودتونو حفظ کنین!

اما خیلی محیط کاری خوبی شده اونجا غیر از من و همسری ۳  تا خانوم و ۶-۷ تا آقا اونجا کار می کنن.

همه با هم خیلی دوستیم همسری رو هم خیلی دوست دارن چون همسری به نظر من باحال ترین رئیس دنیاست .هم خیلی با کارگر ها دوسته و بهشون احترام میزاره هم کاری کرده  که خیلی به حرفش گوش می کنن و یه تیم کاری خوب شدیم. کلی میگیم و می خندیم اما موقع کار همه واقعا کارشونو عالی انجام میدن .پسرهایی که پیک هستن یه عده پسر جوان خیلی بامزه ان اما همشون درستکارن!  منم که با منشی ها کلی دوستم و یه عالمه حرف میزنیم و درددل می کنیم و عین یه خانواده شدیم.هر کی بیاد تو نمیفهمه کی رئیسه کی کارمند و فقط یه عده آدم مسئول میبینه که دارن با علاقه و جدیت کار می کنن!

و ما به خاطر این موضوع همیشه خدارو شکر می کنیم .

از همه بد تر اونجا منم .

گاهی که سفارش زیاد میشه و یا غذای مشتری ها دیر میرسه با این آقای مسئول پیک ها دعوامون میشه هی غر غر می کنم سرش یه بارم با یکی از پسرهای پیکی که یه کار مهم رو یادش رفته بود انجام بده دعوا کردم ! اما بعدش میرم عذرخواهی می کنم اونام فهمیدم من یکمی قاطی دارم و وقتی کارها به هم میریزه عصبی میشم واسه همین دیگه از دستم ناراحت نمیشن وقتی اوضاع بهم میریزه پیکی ها میگن وای دورو بر خانم .. نریم که الان میزنتمون!

اما همسری تو هر وضعیتی کاملا آرامشش رو حفظ می کنه و اگه مشکلی پیش بیتاد اونجا  همه ی پرسنل رو جمع می کنه و میگه رو یه کاغذ نظرتون رو راجع به این مشکل بنویسین و راه حل هاتون رو بگین !

با این کارش باعث شده همه اونجا رو مغازه ی خودشون بدونن و برای بهتر شدن اوضاع حسابی تلاش کنن .

خلاصه تجربه ی بامزه ایه

اصلا خودمون هم نفهمیدیم چجوری سر از اینجا دراوردیم

البته همسری هر روز به شرکت خودشونم سر میزنه و داره سعی می کنه که جوری سیستم رو هدایت کنه که به حضور اون وابسته نشه .

*******************

از قضیه جاری دار شدن من فعلا خبری نیست یعنی این برادر شوهر نادان من اصلا به هیچ کس نمیگه چه خبره و می خواد چکار کنه فقط میگه من تصمیم گرفتم با ... ازدواج کنم!

مادر شوهری هم بنده خدا دنبال پول جور کردنه که اگه بشه یه خونه ی فسقلی هم برای اون بخرن

آخه برای ما خریدن اگه نتونن برای اون هم بخرن که ما خیلی احساس بدی پیدا می کنیم

هر چند به همسری گفتن مطلقا فکرشو نکن که ما بهتون بگیم شما پاشین حالا نوبته برادرته بلکه اون خونه ی شماست و ما خودمون برای برادرت هم یه فکری می کنیم !

ولی همسری خیلی احساس مسئولیت می کنه و میگه باید هر کاری از دستمون بر میاد انجام بدیم ! منم گفتم اونم حق داره بخواد بیاد این خونه اما مادر همسری میگه اصلا به شما ربطی نداره!

حالا از اون ور برادر همسری میگه من  اصلا دوست ندارم خونه ی کوچیک بخرم پولشو بدین برم یه خونه ی بزرگ  رهن کنم اما همسری میگه برادرش احمقه و عقلش نمیرسه !

کلا همه چی خیلی پیچیده شده  اما احتمالا مادر همسری یه ملکی داره که اونو می فروشه و باهاش خونه می خره و خیال همه راحت میشه اما برادر همسری هنوز میگه پولشو بدین برم رهن کنم!

********************

امروز برای اولین بار در زندگیم (البته غیر از  لباس عروسیم!) رفتم پارچه دادم خیاط بدوزه

یه پیرهن صورتی که پارچش تقریبا توریه . دکلته جلوش هلالیه پشتش یه هفت نسبتا بزرگ و تا بالای زانو با دامن پفیییییی!

خیلی ذوق دارم زود تر آماده بشه.

******************

احتمال داره مامانم برامون یه جشن سالگرد ازدواج بگیره و یه ۴۰ نفر مهمون دعوت کنیم البته من مجبورش کردم که این کارو برام بکنه !

برای اونم کلی ذوق دارم و کلی برنامه ریزی های خفن دارم که بعدن میگم.

**********************

کلی هر روز بیشتر دارم عاشق همسری میشم

همسری همش تو فکره و داره حساب کتاب می کنه

همش بهم  میگه من باید تو رو پولدار بکنم!

میگم بابا جان مگه من از تو پول خواستم آخه! میگه نه تو حقته که خیلی پولدار باشی !

همسری  می گفت من از کوچولوگیم هر وقت به همسر فکر می کردم فقط برام به معنی همراهی بود اما هیچ وفت باور نمیکردم یه همسر اینقدر همراه آدم باشه.

همسری میگه تو دقیقا همه ی آرزوهای من رو در  زندگی براورده کردی  !

اینجا چون تو طرحه و ماشین نمیاریم شب ها پیاده میریم کلی از راه رو  یعنی از میدون ولیعصر تا میدون توحید رو همیشه پیاده میریم این پیاده روی ها کلی کیفیت زندگیمون رو ارتقا داده .خستگیمون  و مشغله های کاریمون رو اروم آروم دور میریزیم و تو راه حرف میزنیم  و یخ می کنیم و معمولا ساندویچ های آشغالی هم تو راه می خوریم !

و همش به این فکر می کنیم که واااااااای ما چه آدم های عجیبی هستیم که چنین ریسکی کردیم!

و بعدش راجع به روزهایی حرف میزنیم که قراره پولدار بشیم.

قرار شده (یعنی من قرار گذاشتم) پولدار که شدیم اول از همه همسری کلی جواهرات برام بخره  بعدشم بریم چین مالزی هند هلند و یونان بعدش همسری یه ماشین گل برای من و یه پرادو برای خودش بخره!!!

همسری هم با کلی مهربونی بهم گفته  دوباره یه عروووسی برام میگیره اما دقیقا همون عروسی که تو رویاهامه تا دیگه به خاطر عروسیمون غر نزنم! و ضمنا قول داده اوایل تابستون بریم ترکیه و کلی تو ساحل استرالحت کنیم تا خستگی این همه کار و این همه استرس برطرف بشه

خلاصه جای شما خالی که واقعا وصف العیش همون نصف العیشه

کلی میگیم و میخندیم و به روزهای پولداری فکر می کنیم اما وقتی یادمون میاد که دو قدم با ورشکستگی فاصله داریم باز هم کلی به خودمون  می خندیم

آخه واقعا تو این یک ماه که اینجا رو راه انداختیم یک قرون سود نکردیم و فقط داریم هزینه می کنیم !

و جالب اینکه یک قرون هم برای خدمون تو این مدت خرج نکردیم و کامنلا فقیرانه زندگی کردیم و همش منتظریم ببینیم اگه اوضاع مغازه خوب میشه اون موقع خرج کنیم.

**************

ای روشن آزی می گفت شمارمو گرفتی پس چرا زنگ نمیزنییییییییییییییی

غزل عزیزم منو ببخش اما من به صورت ناخوداگاه تا مسیجت رو خوندم و ذوق کردم یهو طبق عادت زدم دیلیت شد !

آخه حجم خیلی کمی داره گوشیم

و این کاره احمقانه باعث شد دیگه شمارتو نداشته باشم تا جواب بدم

**************

خوب دوست جونی ها من دیگه برم پیش همسری احتمالا کارش تا الان تموم شده

فقط خیلی تند تند تایپ کردم اگه بازم طبق معمول صد تا غلط غلوط داشتم منو ببخشید

بعدشم که من خیلیییییییییییی دلم برتون تنگ شده و مطمئن باشن دورادور به یاد همتون هستم

باز هم دعا کنید ما ورشکست نشیم

باااااااااااااااای بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 18:38  توسط لیلی  |