تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری
شنبه:

در دوران خانومانه به سر می بردم و حسابی دل و کمرم درد می کرد به همسری زنگ زدم گفتم عصری میای اینجا با هم بریم خونه آخه اصلا جون رانندگی کردن ندارم همسری هم گفت باشه اما شاید دیر برسم.

یکمی بعدش زنگ زدم گفتم عزیزم من حالم خوب شد خودم میام همسری هم گفت باشه اما کلی دلم شکست آخه دلم می خواست همسری بیاد دنبالم با هم بریم خونه تنهایی نرم.

رسیدم خونه حالم کاملا خوب بود اما دلم می خواست شبیه مریض ها باشم واسه همین رفتم خوابیدم

یکمی بعدش همسری هم رسید اما من با اینکه بیدار شده بودم خودم زدم به خواب...همسری هم یه دوش گرفت و وقتی فهمید بیدارم اومد پیشم و با هم بعدش رفتیم تو حال و من هم میوه آوردم دوتایی خوردیم

یکمی بعدش به پیشنهاد همسری رفتیم بیرون یکمی پیاده روی کنیم و شام بخوریم . در حال راه رفتن کلی هم هله هوله خریدیم و خوردیم

من دلم سوپ می خواست اما همسری گفت جیگر بخوریم که حال من هم خوب بشه یکمی هم مغازه نگاه کردیم بعدش هم یه شیر کاکائوی داغ همسری جونم برام خرید و نشستیم تو پارک خوردیم بعدشم پیاده روی کردیم و با وسایل ورزشی پارک ورزش کردیم مثلا!! همسری تنبل که با سرعت لاک پشت پیاده روی می کنه من هر چی میگم یکمی تند بیا که لاغر بشیم همش میگه نه سخته نیم ثانیه هم با وسایل ورزشی بازی می کنه میگه خوب لاغر شدم بریم!

بعدش هم رفتیم خونه ی همسری اینا آخه همسری گیر داده تو یه قسمتی از خونه ی مامانش اینا یه چیزی مثل آکواریوم اما پیچیده تر درست کنه ... کلی ذوق داشت یه شیشه ی پلکسی بزرگ و یه پمپ خریده تا الان . همش میگفت دوست داری پمپی رو که خریدم ببینی؟

منم الکی گفتم آره عزیزم خیلی دوست دارم بریم ببینیم... با کلی هیجان یه قابلمه  ی گنده رو پر آب کرد

و پمپ گذاشت توش و می گفت ببین چه جوری آب فوت می کنه ؟ خیلی بامزه شده بود همسری.  بعدش هم گفت وای ساعت خواب لیلی شده باید بریم خونه!

همسری عین مامان هایی که نگران خواب بچه های ۱ سالشونن نگران ساعت خواب منه و منو سر ساعت بزور میبره می خوابونه.

قبلش همسری باهام دردودل کرد گفت من اگه این روزا به خاطر درست کردنه این آکواریوم  زیاد میرم خونه ی مامانم اینا فکر نکنی که من میرم پش مامانم اینا من می خوام اینو درست بکنم چون واقعا احتیاج دارم که یه کار این شکلی انجام بدم و خلاقیتم رو به کار بگیرم نمی خوام تو فکر کنی همسری از صبح میره خونه ی مامانش گفت لیلی من داشتم افسردگی می گرفتم که کار قبلیمون داشت شکست می خورد الان دارم سعی می کنم خودمو مداوا کنم می خوام یک هفته از زندگی مرخصی بگیرم و فقط برای خودم کار کنم نمی خوان نگران هیچی باشم نمی خوام مجبور به هیچ کاری باشم می خوام فقط کاری رو که دوست دارم بکنم...

 

یکشنبه:

یادم رفته بود همسری مرخصی گرفته! زنگ زدم گفتم می خوای عصر بیای اینجا بعدش با هم بریم برات شلورا بخریم؟ آخه خودش همش میگفت آی شلوارم خیلی خراب شده شلوار لازم دارم. همسری هم گفت نمیشه یه روز دیگه بریم. منم هیچی نگفتم اما همسری یه جوری صحبت می کرد منم گفتم معلومه اصلا دلت برام  تنگ نشده و خداحافظی کردم. دلم گرفته بود

عمدا یکمی دیر رفتم خونه هم حوصله نداشتم هم خرید داشتم و موبایلمم از ظهر چون شارژ نداشت خاموش بود.تا رسیدم تلفن خونه زنگ خورد اول دلم نمی خواست جواب بدم اما دلم نیومد

گوشی رو که جواب دادم فوری همسری گفت کجایی فسقلی؟ چرا جواب نمیدی؟ گفتم همین الان رسیدم گفت قلبم داشت کنده میشد گفتم خوب موبایلم شارژ نداشت... من سرسنگین بودم آخه گفتم همسری یک هفته به خودش مرخصی داده و از صبح میره خونشون آکواریوم درست کنه خوب نمیشه یک ساعت هم وقت بزاره خونه رو جمع و جور کنه دستشویی رو یک هفته است قراره بشوره اما انگار نه انگار

همسری با حالت مظلومی گفت یعنی الان بیام خونه تو بداخلاقی؟ گفتم نه

حال و میز و اتاق یکمی نامرتب بود اما وقتی رفتم آشپزخونه دیدم ظرف ها رو گذاشته تو ماشین و سینک و رو کابینت رو تمییز کرده عصبانیتم کمتر شد اما بازم زیاد خوش اخلاق نبودم

همسری که اومد من داشتم تند تند کوکوی سیب زمینی سالاد فصل و ماست و کدو درست می کردم همسری با مهربونی اومد پیشم و همش می گفت کمک می خوای؟ چه کار کنم؟ گفتم نه عزیزم کاری ندارم

همسری هم توضیح میداد که عزیزم ناراحت نشو دیگه من یک هفته مرخصی گرفتم دیگه به خدا اگه از یک هفته بیشتر شد هر کاری خواستی بکن ... گفت من دلم می خواد هر کاری دلم می خواد بکنم ببین دلم خواست ظرف ها رو جمع کنم کردم اما دلم نمی خواد مجبور باشم کاری بکنم...منم دیگه هیچی نگفتم

یه میز خوشگل چیدم و دوتایی نشستیم با مهربونی خوردیم ... همسری انگار سرماخورده بود و همش خودشو لوس میکرد می گفت خوکی شدم بدنم درد می کنه... منم یکمی بوس بوسیش کردم و جلوی تلوزیون براش پتو بالش انداختم که دراز بکشه خودمم کنارش دراز کشیدم ساعت ۸ بود و من وااااااقعا خوابم میومد و کلییییی کار داشتم به همسری گفتم اگه خوابم برد یه ربع دیگه بیدارم کن ها کلی کار دارم

همسری هم داشت با ذوق توضیح میداد که پنکه خریده که بادش توپ های معلق تو آکواریوم رو تکون بده و منم وسط خواب و بیداری جواب میدادم و به همسری گفتم ببین من داره خوابم می بره اگه می خوای تو برو خونتون پنکه رو نصب کن اما برگشتی حتما منو بیدار کن کار دارم...

( همسری یه جور عجیبی با این کاردستی که قراره درست کنه حال می کنه و انگار واقعا با این کار داره روحیه و انرژی از دست رفته اش رو به دست میاره اممان همسری می گفت همسری از بچگی عشق اختراع کردن داشت فکر کنم به خاطر همین هم الا اینقدر ذهن خلاقه)

همسری گفت کارت چیه اخه گفتم میز شام همون جوری مونده باید جمع کنم ساعت نزاشتم... همسری گفت تو به این میگی کار و فوری میز جمع کرد و برام ساعت گذاشت و گفت حالا تو بخواب. من هم وسط حال تو همون جایی که برای همسری درست کرده بودم خوابیدم! واقعا عجب مریض داری کردم و درست قبل از خواب وصیت کردم که همسری برو حتما از اون آب میوه طبیعی هایی که فلان مغازه درست می کنه بخر و بخور

شب که همسری برگشت چند تا بوسم کرد که تست کنه من بیدار میشم یا نه و گفت ساعت تازه ۱۰! اما من به هیچ وجه نمی تونستم بیدار شم و همسری مهربون ازم تشکر هم کرد گفت تو ازم پرستاری کردی حالم خیلی بهتر شده!

من چون وسط حال خوابیده بودم هی با رفت و آمد همسری بیدار میشدم یه بارم ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم گوشیم دست همسریه به شوخی گفتم با گوشی من چه کار داری گفت بیا برات مسیج اومده گفتم از کی؟ گفت نمی دونم و گوشی رو داد دستم یه شماره نا آشنا بود با یه مسیج عاشقانه که من بعد تو دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم و .....

با تعجب گفت اینو کی فرستاده همسری گفت نمی دونم برای تو اومده از من می پرسی؟!

گفتم حتما اشتباهه من همیشه تلفن و مسیج اشتباهی دارم و باز خوابم برد آخه مثلا وسط خواب بودم دیگه

دو ساعت دیگه باز چشمام باز کردم دیدم همسری بیداره و اخمالو بود خیلی دیگم مهربونی نکرد باهام! دلم شکست اما خوب متوجه هستین که وسط خواب بودم و بازم خوابم برد با خودم فکر کردم نکنه همسری اینو جدی گرفته آخه من نه که خیلی عاشق کشته مرده داشتم یکی دوبار هم مسیج های واقعی این شکلی برام اومده بود و احساس کردم همسری این رو هم جدی گرفته

صبح بیدار شدم دیدم همسری پیشم نیست و رفته رو تخت خوابیده! خیلی دلم شکست تازه یه پتو زیر من بود یه پتو روم پس طفلک همسری هیچ پتویی هم نداشته ... دلم گرفته بود رفتم پتو کشیدم روش و از خونه اومدم بیرون و  حسابی کلافه بودم

صبح همسری زنگ زد اما داشتم با مشتری تلفنی صحبت می کردم نتونستم جواب بدم. چند دقیقه بعد خودم زنگ زدم همسری مهربون نبود اما یه جور بامزه ای بداخلاق بود یعنی بداخلاق جدی نبود... اول گیر داد که چرا جوابم ندادی در صورتیکه اصلا همچین گیری نمیداد تا حالا بعدشم گفت یه خبر مهم دارم گفتم چی با شیطنت گفت حکم اعدامت صادر شده! گفتم چی گفت من نمی دونم باید  اعدام بشی!! گفتم دلت میاد؟! گفت بله!!!

باز ارباب رجوع اومد گفتم عزیزم من الان باید برم چند دقیقه دیگه خودم زنگ می زنم گفت نه دیگه زنگ نزن من کار دارم!

اله اکبر!! من دیگه هیچی راجع به مسیجه نگفتم که یعنی اصلا برام مهم نبوده و واضحه که یه اشتباه بوده می ترسم خودم گیر بدم همسری رو حساس تر کنم آخه برای خودم خنده داره که یه وقت همسری جدی گرفته باشه !!

خلاصه الان هم باز افسرده ام

آهان یه چیز دیگه

این مسافرت سوپریزی ما میافته عید قربان... حالا این مامان همسری هر سال عید قربان قربونی داره و مهمونی میگیره... من بهش زنگ زدم گفتم والا مامان همسری جان قضیه از این قراره و ما احتمالا نیستین حالا هر جور خودتون صلاح میدونین... مامان همسری هم گفت عید قربانو نمیشه جابه جا کرد! (اولین بار بود در زندگیم که جمله ی دو پهلو از مامان همسری می شنیدم) منم گفتم البته من هم بلیط و اینا رو رزرو کردم و دیگه تعطیلی نیست و سرد میشه حسابی اگه دیرتر بریم

اما از خدا که پنهون نیست از شما پنهون نباشه که میشه ما به جاش یه هفته دیر تر تو تعطیلی عید غدیر بریم

حالا به نظرتون می ارزه من همه ی حساب کتاب ها و برنامه ها رو تغییر بدم برای یه هفته بعد؟ حالا مهمونی مامان همسری هم خیلی مهمونی باحالی نیست اما خوب نمی دونم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 13:23  توسط لیلی  | 

سلااااام صبح بخیر

وای چقدر خوابم میاد...خدایی یه روز تعطیلی برای یک بانوی شوهردار کارمند خیلییییییییییییییییییییی کمه...من همش شنبه ها که بیدار میشم باورم نمیشه تعطیلی تموم شد و باید برم سرکار...

الان هم همش دارم خمیازه می کشم!

**************

پنجشنبه تا ظهر شرکت بودم و بعدش رفتم خونه ی مامانم اینا آخه شب خونه ی یکی از دوستای همسری دعوت بودیم لباس های منم که اکثرا لختپتی! گفتم برم یه بلوز از خواهرم بگیرم چون خیلی اوضاع پوشاکیش خوبه...وقتی رسیدم همه سر میز ناهار بودن و منم نشستم و گقتم هاله می خوام ازت لباس بگیرم امشب بپوشم (خواهرم دبیرستانیه) اون هم داد و بیداد که به من چه من به تو لباس نمیدم و ... مامانم هم ازش دفاع کرد من هم جای شما خالی اییییییییییینقدر دلم شکست که چه معنی داره الکی سر آدم داد می زنن این چه رفتاریه!

زنگ زدم به همسری البته به این قصد که بپرسم کارت کی تموم میشه بیام دنبالت اما چون دلم شکسته بود بغض کردم و برای همسری تعریف کردم...طفلک همسری هم وسط کارش بود اومد بیرون و کلی باهام صحبت کرد و دلداریم داد ... گفتم من قهر کردم می خوام الان بیام بیرون همسری هم گفت نه قهر نکن بگو برای چی سر من داد میزنین من با شما احساس صمیمیت کردم که اومدم ازتون لباس بگیرم واگرنه مگه لباس خریدن سخته و ... به منم گفت تو هر چیزی لازم داری برو بخر نمی خواد با این اخلاق هاله بیای چیزی ازش بگیری

اما من حرف های همسری گوش نکردم و رفتم لباسامو پوشیدم که برم و بابا یهو پرسید کجا میری منم باز زدم زیر گریه که این چه رفتاریه خواهر و مادر ادم دارن درسته؟ دوتایی سر لباس جیغ میزنن... بابام هم که نهایت مهربونیه لباسامو دراورد و بغلم کرد و یکم دلداریم داد و خوابیدم. وقتی بیدار شدم رفتم دنبال همسری که با هم بریم خونه و بعدش بریم مهمونی...

این روزها نزدیک اومدن خاله پریه و شدییییییییییییدا قاطیم... خلاصه رسیدم دم شرکت همسری اینا و چون همسری دیر اومد پایین یه عاااااااااالمه غر زدم اما همسری همش نازم می کرد و با مهربونی و لطافت باهام صحبت می کرد تا اینکه  من وحشی یکمی آروم شدم.

وقتی رسیدیم خونه من دوش گرفتم و سریع آماده شدم اما این دوستای همسری همش زنگ میزدن که زووووووووووووووووووووود باشین. باز من عصبی شدم و باز همسری منو آروم کرد و رفتیم رسیدیم مهمونی و اونجا کلی خوش گذشت و کلی با دوستای همسری گفتیم و خندیدیم بیشترش هم راجع به زن گرفتن این دوست های عذب همسری بود.

شب قبل ساعت ۲ رسیدیم خونمون و من باز یکمی عصبی بودم اما مهربون بودم و خیلی دلم برای همسری تنگ شده بود و تا ۴ اینا بیدار بودیم و شب خیییییلی خوبی داشتیم و خاطره  ی قشنگی شد.

اما...

هرچند خیلی قشنگ خوابیدیم اما صبح حدودهای ۱۱ با صدای زنگ تلفن بیدار شدیم که مامان همسری بود و گفت برای مادرخانوم پسرعمه ی همسری که یه هفته پیش فوت کرده بود امروز مراسم گرفتن تا قبل ۱۲ فلان جا باشین!! این بنده خدا که فوت کرد من سرکار بودم و همسری و مامان و باباش برای مراسم خاک سپاری شرکت کردن و گفته بودن دیگه مراسمی نداریم و هزینه ی مراسم برای امور خیریه صرف میشه ما هم گفتیم دست شما درد نکنه...حالا یهووووووووووووووووووو جمعه صبح زنگ میزنن به آدم که امروز عمه ی همسری خودش ۱۱تا۱۲ مراسم گرفته منم قااااااااط زدم شدید همینطور که داشتم آماده میشدم داد میزدم و غر میزدم که مگه ما آدم نیستیم یعنی چی یه ربع به ۱۱ زنگ می زنن که مراسم ۱۱تا۱۲! من می خواستم بعد یک هفته یه جمعه با شوهرم صبحونه بخورم چرا اینقدر بی برنامه چرا احترامی واسه مردم قائل نیستن خلاصه با غر غر فراوان رفتیم و رسیدیم و وقتی اومدیم بیرون رفتیم همسری جایی کار داشت سمت آریا شهر و اینا قبلش هم داشتیم راجع به اوضاع خراب مملکت صحبت می کریدم که درست ماشین بغلی ما یهو نفهمیدم چی شد که دو نفر اومدن و راننده رو پیاده کردن و دعوا  و کتک کاری بعد می دونین چی شد؟

من در یک اقدام ناگهانی که تاااااااا به حال دیده نشده بوده سرمو از پنجره آوردم بیرون و با تماااااااام توانم فریاد زدم گمشین کنار کثافت ها... بعد یه لحظه آروم شد و و همسری با تعجب و مهربونی نگام کرد و هیچی نگفت و من دوباره با همون توان و فریاد شدید داد زدم که این خراب شده ایه که تو منو بزور توش نگه داشتی ... اینقدر بلند جیغ زدم که پهلو هام تا چند دقیقه داشت شدید تیر می کشید و صدام تا شب گرفته بود...

همسری هم که دید من اصلا حالم خوب نیست هیچی نگفت و آروم رانندگی کرد و رفت یه گوشه پارک کرد و یکمی پیاده شد و وقتی دوباره سوار ماشین شد خیلی آروم راجع به مسائل دیگه باهام حرف زد که مثلا ذهن منو منحرف کنه

منم آروم شدم و یکمی تو خیابون ها چرخیدیم و یکمی حرف زدیم و من دوباره برگشتم سر موضع خودم که من می خوام از اینجا برم نمی خوام با این مردم زندگی کنم نمی خوام تو این کثافت  باشم...

و دوباره هم خودم اعصابم خورد شد و هم بالاخره همسری رو عصبی کردم. رسیدیم در خونه همسری اینا برای ناهار. پشت در بودیم  من گفتم من ناهارمو خوردم میرم ها... همسری هم گفت همین الان برو !

و همون لحظه مامان همسری درو باز کرد...من دیگه نتونستم چیزی بگم و رفتم تو اما حس کردم مامان همسری شنید...

زیاد حوصله نداشتم و حرف نمی زدم و همسری مثلا سعی می کرد از دلم دربیاره به مامانش اینا گفت ما تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم اونا هم هیچی نگفتن... من طبق حرفم بعد ناهار پا شدم برم همسری هم داشت با کامپیوتر ماشین بازی میکرد گفتم تو بازی کن حالت خوب بشه من میرم خونه بخوابم آخه همسری هروقت عصبی میشه بازی می کنه ...

رفتم خونه  با غصه خوابیدم و وقتی بیدار شدم همسری هم اومد مثل همیشه وقتی ازش دلخورم اینقدر شیطنت و بازیگوشی می کنه که من بخندم. من با غصه درزا کشیده بودم که همسری شیرجه زد رو تخت اول که کف دستش گذاشته بود رو دماغم و می چرخوند و من دیوانه شده بودم و هی می گفتم نکن و همسری هم می گفت  دارم دماغت ورزش میدم و خیلی جدی به کارش ادامه میداد و من همش داشتم جیغ میزدم و همسری هم می گفت نکن ورزش برای دماغ لازمه! بعدش هم اینقدر باهام کشتی گرفت و سر و تهم کرد و به قول خودش تنبیهم کرد کتک خوردم تا  ادم شدم و اخلاقم یکمی درست شد البته وسط تنبیه شدن هم کلی راجع به اینکه آیا باید رفت یا نه و چه جوری باید رفت صحبت کردیم...

یکمی فیلم دیدیم و بعدش گفتیم بریم تیراژه برای همسری شلوار بخریم اما من باز بی حوصله شده بودم و اعصاب همسری رو خورد کردم و نرفتیم و آخر شب رفتیم پیاده روی و دوباره حرف زدیم  و کلی حرف های قشنگ زد همسری اما آخرش که یه ماشین پلیس اومدم و کنار ما به یه پسری که سگ آورده بود با بداخلاقی و بی احترامی گیر داد دوباره داغ دل م تازه شد و دوباره غر زدم  دوباره من قهر کردم و دوباره هر دو با بداخلاقی برگشتیم خونه

دختر عمه  ی همسری هم می خواسته بره خارج و شوهرش گفته نمیام و اینقدر بحث کردن که زندگیشون به هم خورد و جدا شدن و خانومه تنهایی رفت استرالیا.. همسری هم همش می گفت تو هم می خوای اینقدر با من بحث کنی که زندگیمونو خراب کن؟ همش می گفت چرا اینقدر از زندگیت ناراضی هستی ؟ چرا رابطمونو خراب می کنی؟ می گفت می خوای مثل دختر عمه ی من بشه زندگیمون؟...

من یه عالمه گریه کردم و همسری منو ورداشت گذاشت رو مبل و کلی حرف زد باهام

کلی حرف جدی زدیم همسری گفت تو اول از همه باید بفهمی که من نه باندازه ی تو حتی بیشتر از تو از وضع مملکت ناراضیم اما نمی خوام مثل آدم های بی فکر و بی برنامه یهو بزنیم بریم که چی؟

باید برنامه داشته باشیم باید بدونیم چه کار می خوایم بکنیم ...

می گفت اگر بخوایم بریم باید بریم درس بخونیم غیر از اون هیچ فایده ای نداره و هزاران نفر دوست و فامیل برام مثال زد که اونا هم که رفتن دارن زندگیشونو می کنن ما هم داریم اینجا زندگی می کنیم احساس خوشبختی و شاد بودن به کشور ربطی نداره به ذهنت ربط داره

همسری انتظار داره اگه بره خارج خیلی موفق یا پولدار باشه  و همش میگه خوبه مثل فلانی بریم تو فروشگاه کار کنیم یا مثل فلانی تو رستوران کار کنیم میگم برای من اصلا اینا مهم نیست مهم اینه که آرامش و امنیت داشته باشم و استرس نداشته باشم همسری می گفت همچین زندگی هرگز منو ارضا نمی کنه

می گفت بزار مامانت اینا برن همه  ی جوانب بسنجن اگه گفتن بیاین اون وقت به پشتوانه ی اونا میریم اما اینجوری الکی نمیشه رفت

بعدش هم گفت من میدونم این همه نارضایتی تو از زندگی به خاطر کشور نیست به خاطر کار منه که موفق نشدم گفت تو نمی خوای قبول کنی که شکست من تو رو اینطور داغون کرده و الکی گیر دادی که بریم از ایران در صورتیکه تو می خوای از این شکست فرار کنی نه از ایران

گفت من خراب کردم خودمم درستش می کنم مطمئن باش

گفت تو بهترین کارو کردی تو واقعا دختر قوی هستی گفت تو اینقدر کارت عوض کردی تا تونستی دقیقا اون چیزی رو که همیشه دلت می خواست پیدا کنی و حقوق خوبی داری میگیری که استیبلیتی و امنیت زندگیمون رو تهیه کرده و حالا نوبت منه

می گفت تو که تو ایران عالی عمل کردی تو چرا می خوای فرار کنی من باید الان شکست هامو جبران کنم و مطمئن باش که می تونم گفت من الان یکمی اعتماد به نفسمو از دست دادم و می ترس هیچ کاری شروع کنم اما دوباره زندگیمونو به اون آرامش سال قبل برمیگردونم مطمئن باش

...

نمی دونم اما اینو واقعا قبول دارم که احساس خوشبختی آرامش و شادی به کشور زیاد ربطی نداره و به درون آدمه...اما واقعا اینجا هم دارن مردم اذیت می کنن دلم نمیخواد احساس کنم که ای لیلی لیاقتت همینه که بزنن تو سرت ... می خوام با رفتنم به همه نشون بدم که لیاقت من این زندگی نیست که اینا برامون درست کردن این زندگی بی امید و بی رنگ

به همسری می گفتم برای من هیچ ارزشی نداره اگه جای خوبی کار کنم یا حقوقم خوب باشه ولی اعصابم از هزاران چیز دوروبرم خورد بشه و احساس امنیت و آرامش نداشته باشم.

خصوصا این فیلم های اخیر ۱۳/۸ که دیدم دوباره این حس بد در من بیشتر زنده شده

دارم سعی می کنم اینقدر منفی نباشم

زندگیمو بکنم

از چیزهای قشنگی که دارم لذت ببرم

دارم سعی می کنم تو خیلی موارد کر و کور باشم

اما نمی دونم تا کی می تونم خودمو گول بزنم

طفلکی همسری هم همش ناراحته و میگه آخه چرا تو یهو اینقدر ناراضی شدی تو که شاد بودی چرا شدی یه زن ناراضی

راجع به سفر هم احتمالا همون ترکیه رو بریم... می دونم با هوای سرد و شاید بارونی مواجه بشیم اما می خوام این کارو بکنیم به خاطر همین هم هتل ۵ ستاره گرفتم که تو خود هتل هم خوش بگذره با هم دیگه تو سالن ورزشش ورزش کنیم با هم دیگه بریم استخر بریم ماساژ همین کارهای ساده ای که اینجا نمی تونیم با هم دیگه انجام بدیم... هر وقت هم هوا خوب بود بریم کنار ساحل قدم بزنیم و هیجان کشف جاهای جدید و رستوران های جدید تجربه کنیم یکمی هم رستوران گردی و پاساژ گردی بکنیم.

هر روز اتاقمونو تمیز کنن و من چند روز از فکر جمع کردم اتاق خواب راحت باشم اگه زیاد خرید نکنیم و ایشالا هزینه های پیش بینی نشده پیش نیاد با زیر یک و نیم این مسافرت تموم می کنیم.

البته جشن تولد همسری یک هفته قبل از تاریخ حرکتمون خواهد بود و تو این یک هفته همسری هم می تونه اگه نظر دیگه ای داره ارائه بده! تا برنامه رو چنج کنیم

من نمی خوام یه زن منفی ناراضی غرغرو بی امید غیر جذاب باشم

 * برای کسایی که راجع به وبلاگ هدی که خبر فوتش داره از اکثر وبلاگ ها شنیده میشه پرسیده بودن:

وبلاگ شوق زندگی اسم وبلاگش بود 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 9:46  توسط لیلی  | 

انا لله...

خبر احتمالی فوت یکی از دخترهای خوب وبلاگی با همسرش تو یه تصادف همه رو غمگین کرده...خصوصا در حالی که فقط چند ماه تا به دنیا اومدن بچه اش باقی بود... و هیچ کس درست نمی دونه چی شده

خیلی وحشتناکه من خودم خیلی زیاد باهاش دوست نبودم اما دورادور می شناختمش

عجب دنیاییه این دنیای مجازی

یه وبلاگ مدت ها آپ نمیشه...دوستاش همه کم کم نگران میشن که پس چرا آپ نمی کنه...یکی بهش مسیج میده که کجایی...از طرف خواهرش جواب میاد که دو ماهه که تو یه تصادف فوت کردن... و دیگر هیچ... کسایی که تو این مدت کلی بهش نزدیک بودن و خصوصی ترین لحظه های زندگیشونو با هم شریک شده بودن الان از دوستشون هیچ خبری ندارن جز یه اس ام اس... کسانی که این همه با هم دل هاشون نزدیک بود الان نمیدونن دوستشون کجاست حتی اگه این خبر درست شده دوستاش حتی نفهمیدن حتی تو مراسمش نبودن حتی... و در یک لحظه همه ی ارتباطشون قطع شده

خیلی وحشتناکه

خیلی غصه خورم خیلی دیشب فکر می کردم اگه برای من همچین اتفاقی بیافته چی؟ چند وقت طول می کشه تا بهترین دوستام خبر دار بشن...

ای زندگی...چقدر غیر قابل پیش بینی هستی

اگه آزاده شمارشو نداشت که بهش زنگ بزنه ممکنه بود هرگز نفهمن چه اتفاقی افتاده

دعا می کنم که این خبرها دروغ باشه هر چند بوی تلخ واقعیت ازشون شنیده میشه

***********************

دیروز خونه بودم و وقتی بارون شدید شروع شد تصمیم گرفتم برم سوپر خرید! می دونستم خرید مهم نیست و به خاطر بایرون دلم می خواد برم بیرون. هیشکی تو خیابونمون نبود برگ ها در اثر طوفان تند تند میافتادن پایین و من بی نهایت داشتم لذت می بردم ....فقط ۱۰ دقیقه پایین بودم اما خییییییییییییییلی فوق العاده بود و کلی از طوفان و رگبار لذت بردم  خییییییییییییییس خیس شدم.

***********************

بابت کادوی همسری هنوز دو دلم

از یه طرف میگم آذر دوبی بهتر از ترکیه است!

از یه طرف می گم با تور بریم بهتره؟

از یه طرف میگم اصلا همسری خوشش میاد؟ نکنه بگو تو چیزی که خودت دوست داشتی گرفتی؟!

از یه طرف میگم نکنه خرجمون خیلی زیاد بشه؟

از یه طرف هم میگم نخیر همه چی عالیه و حتما این کارو می کنم!

**************************

دیروز اولین حقوق محل کار جدیدم گرفتم اما اولش داشتم بیهوش میشدم ...خیلی کمتر از رقمی بود که قراردادم بود.... بعد کلی دوندگی فهمیدم دختری که مسئول حقوق دستمزد بوده اینقدر نادان بوده فقط حقوق ثابتمو حساب کرده و بقیه ی چیز ها کشک... حالا قراره دووووووباره محاسبه بشه دووووباره چک بدن و خدا می دونه چقدر طول بکشه .

اصلا حالا نداد اولین حقوقم اینجوری زخمی شد حالم گرفته شد

**************************

احساس می کنم حسابی تپا شدم اما بازم همش دارم می خورم و خییییییلی عصبیم از این موضوع

*************************** دیگم هیچی حوصله ندارم ... اعصاب هم ندارم .... دلم هم گرفته.... دیگه ام صبح ها با آهنگ های مزخرف رادیو پیام تو ماشین غر نمیدم.... دیگه ام با ذوق نمیرم کلاس ایروبیک دیگه ام حوصله خوشگل سازی خودمو ندارم دیگه ام دلم هیچی نمی خواد .... دیگه ام حال آشپزی ندارم... همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:32  توسط لیلی  | 

نمی دونم چرا باز دست و دلم به نوشتن نمی رفت این چند زور

هفته ی پیش خوب و آروم گذشت اما همون نگرانی ها و کلافگی های همسری رو هم داشت

آخر هفته ی خوبی داشتیم...شب با دوستای همسری شام رفتیم یه جای جدید و خوش گذشت بقیه داشتن غر می زدن اما اصرار همسری بود که نه اگه بریم بازم یه جای تکراری بعدش هم کارهای تکراری می کنیم و همه چی باز تکراری میشه به خاطر همین در حالی که ساعت ۱۱ شب رو هم گذشته بود به دنبال یه جای جدید جستجو کنان رفتیم و رسیدیم و جای خوبی بود و کلی گفتیم و خندیدیم

فرداش هم با همون بچه های رفتیم باشگاه انقلاب و پیاده روی کردیم و مردها رفتن استخر البته منم خیلی دلم می خواست برم وسایلم رو هم برده بودم اما اون یکی خانومی که ا هم بودیم و خانومه یکی از دوست های همسری بود گفت من نمی خوام برم استخر منم به خاطر اون نرفتم عوضش دو ساعت تمام غیبت کردیم. یعنی اون غیبت می کرد و من تاییدش می کردم. آخه قبلش که با پسرها بودیم همش داشتم غیبت می کردن و ما گفتیم اه اه چه پسرهای خاله زنکی گفتن تازه از شما جدا بشیم بریم تو استخر غیبت شماهارو هم می کینم . ما هم از لجمون کلی غیبت کردیم!

ناهار هم رفتیم کباب خوردیم و بعدش پیاده روی کردیم و کلا خوش گذشت وقتی هم رسیدیم خونه کلی لال لالا کردیم و شب بیدار شدیم

نمی دونم چرا اصلا جون داستان تعریف کردن ندارم واگرنه اینقدر داستان داشتم براتون تعریف کنم

حقیقتش اصلا قصدم از این پست مشاوره با شما دوستان عزیزتر از جانه

۳ هفته دیگه تولد همسری خان ماست. خوب؟

حالا من چند تا ایده برای کادوی تولدش داشتم و کلا هم از تهیه ی کادو های روتین اصلا خوشم نمیاد . فکرم اینا بود...

۱-تور ۲شب و ۳ روز به مقصد دوبی برای همسری و همسرشون! (بیشتر از همه برای یه رفرش اساسی که خیلی نیاز داریم و این فشارها و خستگی ها و استرس ها رو یادمون بره)

۲- اگه پولم به تور دوبی نرسید... دوربین عکاسی (چون غیر از دوربین موبایل همسری که معمولا هم شارژ نداره  دوربینی نداریم که از لحظه های خیلی بامزه و خاطره انگیز زندگی مون عکی بگیریم)

۳- اگه بازم پولم نرسید یه سفر یه شبه به هتل دیزین یا گاجره چون اونجا هم خوب خستگی رو در میبره و تو برف ها کلی غل می خوریم

برای دوبی که دیدم هتل ۴ ستاره برای ۲ شب بدون هیچی خرید و هیچی پول غذا و هیچی پول تاکسی حداقل ۸۰۰ تومن میشه. نمی دونم چرا به کمتر از ۴ ستاره هم دلم راضی نمی شد. راستش من حاضرم تو همه چی صرفه جویی بکنم اما هتل خوب بریم چون اصل سفر هتلشه و استخرش و صبحونه هاش و لابیش و تختش. و گرون می شد کلا دیگه

دیشب همسری منو گذاشت خونه ی مامانم اینا و خودش رفت کارهاشو انجام بده و بیاد. منم همه ی این ایده ها رو براشون تعریف کردم. اول که کلی اذیت کرده که خوش به حال همسری چه خبره کادوی تولد به این گرونی خدا شانس بده مامان باباشو تا سر خیابون نمی بره برای همسریش می خواد تور دوبی بگیره و... بعد اینا مامانم گفت دوبی چیه بیاین برین استانبوال اینقدر زیباست و خوبه اخه مامانم خودش دو بار استانبول رفته و خیلی خوشش اومده. گفتم الان سرده مامان هم گفت خوب تابستون برین مثلا کوش آداشس چون هیچ ربطی به استانبول نداره و الان برین استانبول  چون هم خلوته هم قیمت ها ارزونه. گفتم همه ی تورهای ترکیه یک هفته است آخه مامان گفت نه بیا اینم تور ۴ روزه.

خلاصهههههه بعد کلی این ور اون ور کردن بالاخره به پیشنهاد بابا که یه دورانی سالی چندین سفر کاری خارجی می رفت از یه سایت مخصوص که عضوش بود و پیشنهاد های عالی داره یه هتل ۵ ستاره برای ۳ شب رزرو کردم که کلی هم تخفیف داره و کلی هم از تورهای ایران ارزون تر میشه. البته خیلی دو دل بودم که آدم یکمی پول بیشتر بده اما خیالش راحت باشه ولی بابا قانعم کرد که هیچ دلیلی نداره با تور خیالت راحت باشه. حالا این ۳ شب ۵ ستاره با بلیط هواپیماش میشه  ۷۰۰ اینا!

خلاصه بدجوری آتیش زدم به مالم

نمی دونم کار درستی کردم از ایران تور نگرفتم یا نه آخه ما دقیقا برای آفریقا هم تور از ایران نگرفتیم و کلی تو کنیا هیجان های بامزه داشتیم و هر روز یه هتل می رفتیم و کلی بیشتر بهمون خوش گذشت و محدود به تور نبودیم. اما تو آفریقا ۱۴ روز وقت داشتیم اما اینجا همش ۴ روزه یعنی تا ما پرس و جوکنیم ببینیم چی به چیه که ۴ روز تموم میشه که!

دیگه بیخیال پس انداز شدم و گفتم جهنم بریم عشق و حال . البته همش رو از پول های تو حساب خودم میدم اما بالاخره پول زندگیمونه دیگه  تو این شرایط پس اندازهامون خیلی مهمه اما واقعا و بی نهایت دلم سفر می خواد و  مطمئنم همسری هم دلش سفر می خواد اما دلش نمیاد خودش پول بده اینجوری اگه زورکی یکی یه بلیط بده دستش دیگه اونم کلی حال می کنه. تازه می خوام هر طور شده ذهنش رو از این فشار شدیدی که داره بهش وارد می کنه خالی کنم.

حالا اول اینکه نظر شما چیه؟

دوم اینکه خواااااااهشا منو راهنمایی کنین اگه اطلاعاتی ار استانبول دارین؟

*******

این یکی دو روز همسری خیلی شیطون و بامزه شده خیلی خوش می گذره . تو این همه فکرهای جالب و حرکات بامزه رو از کجا میاری آخه؟

برای خرید کجا خوبه؟ برای غذا خوردن کجا خوبه؟ برای گردش کجا خوبه؟ و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:33  توسط لیلی  | 

صبببببح بخیر

اینجا تهران است و صدای بنده را از یک شرکت نیمه ورشکسته می شنوید!

الان با همکارا یک صبحونه ی تپل خوردیم و کلی سیاست های شرکت رو تحلیل و بررسی کردیم و همه می گفتن با این اوضاع شرکت این ماه منتظر حقوق نباشین!! بله !

*******************

چهارشنبه رفتم برای نی نی خانم منشی رستوران فسقلی لباس خریدم و کلی دلم نی نی خواست. منشی رستوران که سفارش های تلفنی رو میگیره یه خانم خیلی خیلی خوب و درست کار و جدی و منظم و کوشا است. این خانم بنده خدا اصلاااااا وضعشون خوب نیست شوهرش کارگره و حقوقش خییییییییلی کمه تازه همون حقوق کم رو هم چند ماه یه بار بهشون میدن.

این خانم دیپلمه است و تقریبا ۱۱.۵ تا ۱۵.۵ میاد رستوران و تقریبا۱۳۰تومن میگیره .یعنی خودش گفته بود ۱۰۰ تومن بهم بدین میام.(طفلکی) .اون موقع ها که من هم می رفتم اونجا خیلی باهاش دوست شدم. یه خانم خیلی خاصیه. با اینکه تقریبا وضعشون خیلی بده اینقدر مرتب  لباس می پوشید اینقدر مودبه اینقدر عزت نفس داره و اینقدر خدا رو شکر می کنه و از زندگیش لذت می بره و شوهرش رو دوست داره و خوب زندگی می کنه که واقعا من شیفته ی شخصیتش شده بودم.با ماهی ۲۵۰ تومن حقوق شوهرش گفت ۱۰ ملیون تومن جور کردم (با وام و اینا دیگه)که یه خونه پیدا کنیم رهن کامل باشه دیگه اجاره ندیم.

اصلا کمکی از طرف خانواده هاشون قبول نمی کنه هر چند اونا هم خیلی وضع خوبی ندارن که.  اینقدر هم منظمه و کارش خوبه که اگه مغازه عمرش طولانی می شد همسری می گفت این خانوم بزاریم مدیر اونجا و یه حقوق درست حسابی بهش بدیم.

چند هفته ای که از شروع به کارش گذشته بود بهم گفت من دو ماهه باردارم اما نتونستم به همسری شما بگم آخه راستش اصلا نمی خواستم این کارو از دست بدم. همسری هم گفت اشکال نداره اصلا نگران نباشه تازه دو ماه زمان بارداریش رفت مرخصی و من و خود همسری و یه خانم دیگه که اونم منشی بود به جاش می رفتیم.

متاسفانه اصلا وضع مغازه خوب نبود واگرنه ما دلمون می خواست خیلی بهش کمک کنیم.

همسری همیشه میگه اگه از این مغازه چیزی برای ما نموند اما به ۱۰ نفر آدمی که زیاد وضع مالی خوبی نداشتن کمک کردیم که کار داشته باشن و حقوق بگیرن. همه ی کارگرهای اونجا کلی همسری رو دوست دارن آخه همسری تو این یک سال فقط به فکر این بود که حقوق اونا رو زیاد کنه حقوقشون رو راس تاریخ بده بهشون بی احترامی نشه کارشون سخت نباشه. همیشه می گفت ما که چیزی از اینجا گیرمون نمیاد حداقل حق و حقوق این کارگرها رو رعایت کنیم که تو اون دنیا مجبور نشیم جواب بدی هامون رو به کارمند هامون بدیم.

الان هم تنها نگرانیش برای بستن مغازه اینه که این ۱۰ نفر زندگیشون رو رو همین چندرغازی که از ما میگیرن برنامه ریزی کردن من چه جوری بهشون بگم تعطیل می کنم.

...از کجا به کجا رسیدم! داشتم می گفتم رفتم برای نی نی اون خانوم منشیه که دختره دو دست لباس گرفتم البته همسری هم یه ربع سکه بهش داده بود  (همزمان اون یکی منشیمون هم عروسی کرد و به اونم یه ربع سکه دادیم  همسری می گفت کاش بدونن ما همین ها رو هم از خرج خونمون داریم می زنیم و میدیم به اونا واگرنه اگه فکر کنن ما داریم ماهی کلی سود از اینجا می بریم و اونقت به اونا ربع سکه میدیم خیلی ناراحت میشن!)

(چقدر همسری مهربونه چقدر دلش پاکه من اصلا مثل اون نیستم اون وقت آدم به این خوبی رو خدا ایییییییینقدر سنگ جلو پاش انداخته که فقط خودش می دونه)

 همش تو دلم می گفتم خدا نی نی منم دختر باشه ببین همه  ی لباسا دخترونست همه خوشگلن و همش به نی نی دختر فکر می کردم. نمی دونین چه کیفی داره تو لباس فروشی ای نی نی ها چرخ زدن و پیراهن های کوچولو کوچولو خریدن من عاشق این کارم همش منتظرم دوروبرم یکی نی نی دار بشه من برم براش پیراهن بخرم.

*************************

پنجشنبه که روز تعطیلمونه گفتن بخش فروش اضافه کاری بیاد و معمولا همه ۸-۹ میان و ۱-۲ میرن  . منم ساعت ۱۲ داشتم کم کم جمع می کردم که گفتن آقای رئیس گفت جلسه داریم! ای بابا! خلاصه این روز مثلا تعطیل تا ۴ موندیم شرکت.

برگشتنی هم دو تا از همکارامو رسوندم که یکیشون یه پسری بود که خونشون ۲ دقیقه با خونه  ی ما فاصله داره. گفت یک روز در میون ماشین بیاریم منم گفتم باشه اما همسر خان غیرتی گفت نه! اما اینقدر با شوخی و کتک کاری جواب داد که من نفهمیدم بالاخره شوخی کرد یا راست گفت. آخه من می گفتم واااااااااااااااااا همسری راست میگی؟ تو چقدر فکرت بسته است؟ و همسری همینطور مشت و لگد الکی میزد و می گفت ای دختره پررو خیلی روت زیاد شده ها! و من همش می خندیدم و منم میزدمش!

کلا من و همسری اوج محبت و علاقمون رو با کتک کاری نشون میدیم همسری هم همش میگه بیا باهم بجنگیم تو یکمی قوی بشی بتونی از خودت دفاع کنی! من که عین خنگا فقط دست و پامو تند تند تکون میدم و همسری فقط می خنده میگه باید با فکر و هدف دستاتو تکون بدی اما من این چیزا حالیم نمیشه و الکی فقط بالا پایین می پرم اخه اگه یه دقیقه از حرکت وایسم همسری فیتیله پیچم می کنی و گیر میده که تسلیم شدی؟ منم میگم نه! و این داستان ادامه می یابد.

ای بابا من چرا اینقدر حرفام پخش و پلا میشه امروز .

خلاصه پنجشنبه سرحال اومدم خونه و همسری نبود . بعد از اینکه دوش گرفتم هوس کردم یه لباس مجلسی با کفش پاشنه بلند پوشیدم و عین مهمونی رفتن آماده شدم و همسری که اومد گیر داده بود آخه چراااااااا اینا رو پوشیدی؟ راستشو بگو از صبح کجا بودی ؟ کجا قراره بری؟ و ...

آخه همسری می گفت با پسر مردم که می خوای بیای خونه ... الکی میگی جلسه دارم تلفن جواب نمیدی و به جای ۱۲ساعت ۵ هم که میای ... این جوری هم که تیپ می زنی اصلا همه چی مشکوکه.

من آخرش گفتم ای بابا اصلا لیاقتت همینه که من لباس های پاره پوره فقط تو خونه بپوشم و اینا رو فقط مهمونی بپوشم و بعدش باز کلی خندیدیم و کتک کاری  و بعدش نون بربری با پنیر خوردیم و من نااااااااگهان افسردگی گرفتم! نمی دونم چرا اما دیگه نه جون داشتم نه حوصله و یکمی به همسری غر زدم که ما باید از ایران بریم و خوابم برد! شب همسری بیدارم کرد بریم بیرون گفتم وای اصلا حوصله ندارم خوابم میاد و دوباره خوابیدم  دوباره آخر شب بیدارم کرد گفت بیا از بیرون همبرگر خریدم بیا بخور یکمی خوردیم و من گفتم همسری باید هر چه زودتر اقدام کنیم و هر لحظه ای که تو داری تردید می کنی فردا بابتش افسوس می خوری و همسری هم گفت اینقدر فشار نیار بزار ببینم چه کار می کنیم و باز خوابیدم!

******************

جمعه صبح زود بیدار شدم و تا ۱۱ که همسری بیدار بشه خونه رو بی صدا تمییز کردم و نون تازه خریدم  و همسر خان مثل همیش عین پادشاها بیدار شد و مستقیم نشست سر میز صبحونه بعدش هم رفت سراغ لپتاپش امااااااااااا روشن شد؟ نه! چرا؟ چون باز لیلی بانو علی رغم تذکر های مکرر همسری خان موقع گردگیری تکونش داده بود و سیم های این بدبخت هم که اصلا دیگه عمرشون تموم شده قطع شدن. طفلکی همسری ساعت ها باهاش درگیر بود تا درست بشه اما هیچی منو دعوا نکرد فقط گفت عزیزم دیگه میز لپتاپ منو گردگیری نکن.

بعدش من باااااااااااز خوابیدم. گفتم زندگیمون شیفتی شده من بیدارم تو خوابی . تو بیداری من خوابم.

خلاصه یه عالمه خوابیدم جمعه تا اینکه عصر دیگه همسری زورکی بیدارم کرد گفت مگه معتاد شدی پاشو و رفتیم بیرون تیراژه گردی کردیم و شب هم رفتیم خونه  ی مامانم اینا و براشون فالوده بستنی خریدیم به پیشنهاد همسری. آخه فرداش بابام امتحان آیلس داشت. همسری گفت بابات اینو بخره تقویت میشه.اونجا هم خوش گذشت اما زود پاشدیم که بابایی جونم به موقع بخوابه. خدایی من همیشه به بابام افتخار می کنم. مطمئنم که زیر۵.۵-۶ نمی گیره.

*************************

شنبه تا ۵ شرکت بودم و بعدش رفتم ایروبیک بعدش خرید کردم و نزدیک های ۷ رسیدم خونه و تندی برای خودم نون و پنیر و خیار و گوجه با نمک و آبلیمو آماده کردم و برای همسری هم خوراک قارچ و مرغ.

می خوام از این به بعد شام هام رو رژیمی بخورم.

همسری رسید و دوتایی کلی خوردیم و بعدش جلوی تی وی دراز کشیدیم و همسری مهربونم کلی بهم توجه کرد و من خوابم برد یعنی ۹ خواب بودم! طفلک همسری نمی دونم تا ۱ اینا که بخوابه تنهایی چه کار کرد اما امروز صبح فهمیدم که تنهایی کلی انار دون کرده خورده به من نداده تازه سوار ماشین هم که شدم فهمیدم ماشین جا به جا شده حالا باید ببینم همسری تنهایی شب کجا رفته آیا؟ معمولا شب های دیر  با دوستش میرن پارک پیاده روی و گفتمان های سیاسی و بازرگانی می کنن.

*******************************

این روزها وقتی نیست که تو خونه  ی ما صحبت رفتن از ایران نباشه . این همسری که از دیوار صاف بالا میره و عاشق ریسک و هیجانه نمی دونم چرا سر این موضوع اینقدر سختشه . همش می گه تو تصویر اشتباهی از خارج برای خودت درست کردی کی گفته اونایی که رفتن اونجا خیلی خوشحالن؟

میگه این فامیلایی که میان اینجا و اینقدر از خارجشون تعریف و به به چه چه می کنن به خاطر اینه که می خوان برای من و تو کلاس بزارن و عقده های تحقیر و بی توجهی که اونجا براشون ایجاد شده با پز دادن به ما تخلیه کنن! میگه اونجا صبح تا شب فقط باید کار کنی و اخرش هم چون خارجی هستی هر کاری که بکنی احترامی که برای خودشون قائلن برای تو قائل نیستن. میگه اونجا پول الکی به کسی نمیدن.

اینا نظرات همسریه اما من خیلی موافق نیستم نمی دونم شما چی میگین؟ (راستی یه وقت به کسی برنخوره ها من فقط شنیده ها و گفته هام رو میگم)

میگم مگه نمیگی تو ایران نباید بچه دار بشیم ؟ میگه دقیقاااا! میگم خوب من چند سال دیگه نی نی می خوام ایران باشیم که نباید نی نی داشته باشیم! میگه تو چقدر به نی نی فکر می کنی خوب بچه دار نمیشیم! منم گفتم برو بابا خودت چند سال دیگه اینقدر دلت می خواد. اونم همسری که ایییییییینقدر نی نی ها رو دوست داره و باهاشون ارتباط برقرار می کنه.

همسری میگه باید اینجا پول دربیاریم سالی یکی دو تا سفر خارجی خوب بریم. میگه خارج برای تفریح خوبه نه زندگی و کار و پول دراوردن.

اما من مخالفم میگم ما اینجا دیگه اصلا نه امنیت اجتماعی نه رفاه اجتماعی و احترام.

میگم من اون تحقیر رو به این تحقیری که الان تو ایران داریم ترجیح میدم. دوست صمیمی برادر همسری رو تو همین درگیری ها الکی گرفتن یعنی الکییییییییی الکی همه خیلی خیلی براش نگرانیم و بهش میگم اگه تو رو هم گرفته بودن من باید چه کار می کردم؟ خیلی ترسیدم وقتی به چشم خودم دیدم چطور بی گناه ترین ادم ها رو گرفتن دیگه به هیچی اطمینان ندارم. میگم اگه این مملکت وضعش درست بود اینطوری تمام کارهای شما به گل نمی نشست. اینجا داریم صبح تا شب زحمت می کشیم و آخرش به خاطر تصمیمات اشتباه بالاسری ها تمام زحماتمون به هدر میره. این قضیه ی یا*رانه ها هم که معلومه فقط می خوان قشر متوسط رو هم با تورم های وحشتاک فقیر کنن تا دیگه کسی نای حرف زدن و اعتراض نداشته باشه و فقط خودشون پول دستشون باشه و بقیه مردم فقط دست گدایی بگیرن جلوشون تا دیگه نتونن حرف بزنن. میگم اینجا هیچ امیدی نیست من امید می خوام  ن اعصاب آروم می خوام.

اووووووووووووف

****************

برای دوست آ

عزیزم تو بی نظیری. چطوری تونستی منو پیدا کنی؟

 کلی برای نوشته هات افتخار کردم به خودم و ذوق کردم. مرسی عزیزم. یعنی واقعا من کلی چیز به تو یاد دادم؟ یعنی من چی می تونم به کسی یاد بدم؟ خواننده  ی خاموش عزیزم بازم برام کامنت بزار خوشحال میشم. مرسی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 10:4  توسط لیلی  |