تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری

پنجشنبه:

آخر هفته ی قبل خیلی قشنگ بود پنجشنبه قرار شد همسری و دوستاش برن خونه  یا اون یکی دوستشون که مامانش رفته آمریکا و خونه خالیه و به عادت دوران دبیرستانشون حمله کننده اونجا منم زنگ زدم گفت یه کیک بخرین برای همسری تولد بگیریم ... کلی تیپ زدم و خوشگل کردم و با مهربونی رفتیم اونجا...شب همسری کیک دید و کلی سوپرایز شد و همش می گفت وای یعنی من۳۱ سالم شد وقتی کادومو دادم هی میگفت این چیه و پاکتش باز کرد و داد زد قرااااااارداد ........... سفرهای خارجی .................. استانبول ................ چشماش خیس شد یه لحظه بغلش کردم و بوسش کردم... همش می گفت یعنی ما ۱۰ روز دیگه میریم استانبول باااااااااااااورم نمیشه یواشکی به من گفت خرجمون چقدر میشه گفتم نگران نباش فکر همه جاشو کردم...

شب خیلی قشنگی شد وقتی برگشتیم خونه نشستیم رو تخت و کلی با هیجان از خاطرات تهیه این بلیط ها گفتم که چقدر تو اینترنت گشتم چقدر بررسی کردم هتلی که انتخاب کردم چه شکلیه و ... و با خوشحالی خوابیدیم

جمعه:

 رفتیم جمعه بازار هم خوش گذشت هم خرید کردیم هم ناهار بیرون خردیم... همسری پیش مامانم اینا هیچ ذوق خاصی نشون نداد راجع به استانبول یعنی من دلم می خواست بگه به به چه همسری دارم لیلی فوق العاده است و .... اما هیچ کدوم اینارو نگفت وقتی بهش گفتم و کلی درددل کردم گفت باشه سعیم می کنم باید تمرین کنم شب که رفتیم خونه ی مامانش اینا با ذوق می گفت که خییییییلی خوشحال شدم میریم استانبول ولی باز هم از من تعریفی نکرد نگفت لیلی چقدر خوبه بیشتر گفت سفر استانبول چقدر خوبه

شب با گریه گفتم آخه من دیگه چه کار کنم که تو احساساتت بریزی بیرون چرا تعریف کردن از خانومت اینقدر برات سخته ...

شنبه:

یه وبلاگ غم انگیز خوندم و حالم گرفته شده بود احتیاج به همسری داشتم زنگ زدم گفتم همسری می خوام بیام پیشت گفت بدو بیا تا تو برسی منم میام .من رسیدم دیدم چراغ ها خاموشه همونجا تو ماشین بغضم ترکید رفتم بالا ۲ دقیقه بعد همسری اومد و یکمی لوس شدیم و به پیشنهاد همسری آماده شدیم رفتیم بیرون و برای شام رفتیم نشاط که من خیلی دوست دارم و اونجا کلی حرف زدیم و روحیه ام خیلی خوب شد بیشترش هم راجع به مهاجرت بود

یکشنبه:

همسری زنگ زد گفت تا تو بیای خونه رو مرتب می کنم که خوشحال بشی منم کلی ذوق کردم و رفتم خوراکی های مورد علاقه همسری براش خریدم ذوق کنه مثل انار لبو نارنگی ماست!

رفتم خونه دیدم همسری با یه قیافه ی خنده دار و شیطون و معصوم وایساده یه گوشه و وقتی دوروبرمو نگاه کردم دیدم همسری هییییییییییچی جمع و جور نکرده...

نشستیم با هم انار دون کردیم خوردیم و بعدش بعد مدت ها یه شام الکی پلکی خوشمزه درست کردم با سالاد و نشستیم وسط حال رو زمین و با ذوق خوردیم بعدش پریدم تو بغل همسری و گفتم همسری می دونی من تو زندگیم تا الان به هر چی که دلم می خواسته رسیدم من خیلی توانایی های زیادی دارم احساس می کنم من شایستگی اینکه تو یه دانشگاه خارجی خوب درس بخونم رو دارم من دلم یه زندگی متفاوت می خواد خیلی متفاوت و می دونم که خوب از پسش بر میام و همسری با لبخند به هیجانات من نگاه می کرد

دوشنبه:

صبح تو شرکت نشسته بودم و به فردا که تولد همسریه فکر می کردم یهو یه فکری به ذهنم رسید و گوشی و برداشتم و مسیج زدم به همسری...

(تقریبا 4 سال پیش من با فویل چند تا تیکه ی قهوه ای تو موهای کاملا مشکیم دراورده بودم و اون موقع که با همسری دوست بودیم  کلی خوشش اومد و بچه های دانشگاه کلی ذوق کردن که خیلی شیک شده و همسری هم که خیلی خوشش اومده بود)

-          همسری دوست داری مثل اون موقع ها دوباره تو موهام قهوه ای کنم؟

-          آرهههههههههه خیلی دوست دارم مثل اون موقع ها که تو موهات قرمزی شده شده بود!

-          یعنی امروز برم آرایشگاه موهامو مثل اون موقع های لایت قهوه ای بکنم؟

-          می خوااااااااااااااااااااااام خیلی دوست دارم

و با همین مسیج ها من ناگهانی برای عصر وقت آرایشگاه گرفتم و موهاموکه کاملا بلند بود کوتاه کردم تا زیر شونه ام و های لایت قهوه ای با کلاه و ابرو  و سشوار....

قد موهام خوب بود اما یهو ورداشت روشو از بالای گوش خرد کرد و کلی کله ام تپل شد آخه موهای من خیلی پره و با این کارش کله ام کلی پف کرد و اعصابم خورد شد که چرا نمی پرسه از کجا خورد کنم و اینقدر روشو کوتاه کرده

قهوه ایش اونی نشد که دلم می خواست اولا که جلوش خیلی زیاد بود و پشتش خیلی کم ثانیا که قهوه ایش به نارنجی می زد و قهوه ای تیره ای که دلم می خواست نشد

سشوارش هم فوق العاده عهد بوقی کشید و کلی موهام پف کرد و عین خانم قدیمی ها که کلی پوش میدن به موهاشون شد

ابروم بد نشد راضی بودم

با حال فوق العاده گرفته ای رفتم خونه و همسری با ذوق درو برام باز کرد و مقنعه ام به زور درآورد و من زدم زیر گریه هق هق شدید و طفلک همسری که گیج شده بود منو نشونده بو تو بغلش و می گفت چرااااااا گریه می کنی؟ موهات خیلی قشنگه ... بعدش هم گفت بریم خونه ی مامانت اینا تا اونا هم ببینن و خیالت راحت بشه

مامان و خواهرم همش می گفتن وااااااااااااا لیلی عقلت نمی رسه ها موهات به این خوشرنگی شده ... همه داشتن تعریف  می کردن و همسری سکوت کرده بود و من هی داشتم نگاش می کردم که یه چیزی بگه و بعد یهو گفت راستی قرار با اون شرکت... خیلی حالم گرفته شد و عصبانی شدم

آخه چند وقت قبل که به همسری شکایت کردم که چرا پیش دیگران اینقدر بی توجه میشی و ... (حال ندارم تعریف کنم خیلی طولانیه) همسری هم گفت باشه تمرین می کنم باید موقعیتش پیش بیاد... حالا تو این موقعیت که همه دارن تعریف می کنن همسری به جای اینکه یه حرف قشنگ بزنه اصلا هیچی نمیگه

بعدش صحبت فردا شد که مامانم گفت وسط هفته خسته این برای چی می خوای مهمونی شام بگیری برای فردا  بزار بعد شام منم گفتم اه بابا تقصیر مامان همسریه گفت من شام درست می کنم میارم اما فقط شام نیست که میز چیدن و میز جمع کردن و خرده ریز های کنارشم کلی کار داره...اه

همسری هم هیچی نگفت و بغ کرده نشست و یه کمی بعدش هم رفتیم...تو ماشین کسی حرف نزد زیاد فقط من گفتم برای چی اینجوری کردی مگه نمی گفتی اگه موقعیتش باشه تمرین می کنم برای چی الکی قیافه میگیری پیش دیگران من تا حالا کی پیش کسی به تو اخم کردم ... همسری سعی می کرد نشون بده هیچ اتفاقی نیافتاده چیزی نگفت وقتی رسیدیم خونه هم گفت میرم به مامانم بگم برنامه شام فردا رو کنسل کنیم چه کاریه آخه این تولد ... قبل اومدن همسری من خوابیدم

 

سه شنبه:

آغاز سی و یکمین سال زندگی همسری من ...

صبح قرار بود با هم بریم با اینکه شب زیاد با مهربونی به خواب نرفته بودیم اما صبح با کلی ناز و نوازش و بوس های کوچولو بیدارش کردم و تولدش تبریک گفتم و همسری هم با لبخند چشماشو باز کرد و تشکر کرد و می گفت این هفته  خییییییلی خوب بیدارم کردی آخه سه شنبه  ی قبل که همسری باید با من می اومد  همش بیدار نمیشد و من داشت دیرم میشد و عصبی شدم و داد بیداد کردم و طفلک همسری که عادت داشت همیشه با بوس بیدار بشه تا دو سه ساعت به گفته ی خودش تو شک بود

سه شنبه ها همیشه همسری منو می رسونه و خودش با ماشین میره یه جای دیگه روزهای دیگه همسری تا 9 می خوابه و من ماشین می برم.

تو راه بازم دلم گرفت یاد شب قبل افتادم داشتم فکر می کردم که اون موقع که همه دشتن از موهای من تعریف می کردن همسری بدون هیچ تعریفی یهو پرید وسط که راستی شرکت فلان که ... خیلی دلم گرفت این یعنی اون وسط به تنها چیزی که فکر نمی کرده من بودم البته فقط یه جمله گفت که منم که بهت گفتم خوب شده عزیزم.

یادم افتاد که یهو چطور قیافه گرفت و اخم کرد پیش مامان اینا...

خیلی دلم گرفت ... من هر چه قدر هم ناراحت باشم پیش دیگران نشون نمیدم و اخم نمی کنم...همسری که دید قیافه ام رفته تو هم و هیچی نمی گم یکمی حرف زد و بعد دیگه اونم بیخیال شد...

پیاده شدم و رفتم سر کار همه سرکار می دونستن تولد همسریه و من چه کادویی براش خریدم تو این واحد 5-6 تا آقای جوون و 1 خانم خوب جوون همکارم هستن و همیشه بگو بخنده اینجا حالا هم که من کرده بودن سوژه و بگو بخندشون به راه بود. خصوصا هم دیدن با ظاهر جدید رفتم مطمئن شدن امروز حسابی ما تولد بازی داریم و همش می گفتن خوب ما ساعت چند بیایم برای شام و ... در صورتی که نمی دونستن تو دل من چه خبره و بغضم هر لحظه آماده است که بترکه...

یکی دو بار به بهانه های مختلف زنگ زدم به همسری که یکمی اوضاع رو تلطیف کنم تا احساس خودمم بهتر بشه آخه مثلا روز تولد همسریم بود.

قرار بود عصری همسری بیاد دنبالم و هیچ کدوممون موبایلمون پیشمون نبود...همسری گفت بیا جردن سر اسفندیاری وایسا تحت هیچ شرایطی اونجا رو ترک نکن هر چی بشه دیر یا زود قرارمون همون جاست! خیلی هیجان انگیز و بامزه بود فکر می کردم مثلا من دو روز وایمیستم اونجا تا بالاخره همسری از هفت خوان رستم بگذره و برسه به من!

دو تا دسته گل نرگس خریدم که بدم به همسری و بگم تولدت مبارکککککککککک. یه بیست دقیقه ای سر قرار منتظر بودم تا همسری اومد و گل ها رو بهش دادم و کلی خوشحال شد... به نظر میومد همه چی خیلی خوبه شنگول بودیم و داشتیم می رفتیم سمت خونه قرار بود ما شام بریم خونه ی مامان همسری و بعد بیایم خونه ی خودمون و مامان بابا هامون بیان و تولد بگیریم...

جو ماشین خوب و آروم بود خواستم به همسری بگم که دیشب چقدر دلم شکسته تا دهنم باز کردم بگم همسری دیشب اصلا مهربون نبودی... همسری شروع کرد...اینقدر از من ایراد نگیر چرا گیر میدی برای چی زنگ می زنی به من میگی امروز تولدته باید خوشحال باشی اصلا من نمی خوام روز تولدم خوشحال باشم ولم کنم... روز تولد آدم  بقیه خوشحالش می کنن نه که زنگ بزنی بگی باید خوشحال باشی اصلا من فهمیدم تو از تولد من متنفری ولی مگه من از تو تولد خواستم خودت برنامه میزاری بعد غر می زنی چرا همش ایراد میگی چرا دیشب خونه ی مادرت اینا میگی همش تقصیر مامان همسریه ! من همچین حرفی بزنم تو خونمون می دونی تو چه برخوردی می کنی...اصلا من نمی خوام پیش دیگران مهربون باشم نمی خوام همه بهمون بخندن و مسخره مون کنن تو مهربونی بسه دست از سر من بردار...... همسری همینطوری گفت و گفت گفت تا رسیدیم خونه خودمو پرت کردم رو تخت و بالاخره بغضم ترکید

همسری هم اومد کنارم رو تخت آروم تر داشت حرف می زد اما همون حرف ها رو می گفت و دستش انداخت دور کمرم من هم که عصبانی بود دستش پرت کردم و داد زدم به من دست نزن بروووو نمی فهمی ازت بدم میاد

همسری هم در عرض یک ثانیه از اتاق رفت بیرون و ملافه ای رو که رو تخت بود پرت کرد تو صورتم و گریه من 10 برابر شد... (همسری به شدت نسبت به اینکه بگم به من دست نزن یا ازت خوشم نمیاد حساسه و همیشه در مقابل همچین برخوردی همچین واکنشی نشون میده)

من گریه می کردم و صدای همسری از بیرون می اومد می دونی چرا وقتی همه داشتن تو خونتون از موهات تعریف می کردن من هیچی نگفتم برای اینکه خیلی هم از رنگ موهات بدم اومده بودمو نمی تونستم مثل اونا الکی بگم خیلی خوبه این کجاش شبیه اونیه که قبلا رنگ کرده بودی و گفت من خوشم نمیاد که خانوادت حتی برای تعریف کردن از تو تحقیرت می کنن و میگن لیلی نمیییییییییییفهمی این چه قدر قشنکه تو عقلت نمی رسه چقدر احمقی که از این رنگ خوشت نیومده

می فهمی خوشم نمیاد وقتی با تحقیر و تمسخر باهات حرف می زنن به خاطر همین هم بحث عوض کردم و راجع به اون شرکت صحبت کردم و به نظرم رنگ موهات خیییییییییییلی بده ...

یک دقیقه بعد همسری دوباره برگشت تو اتاق و اومد کنارم و سعی می کرد بغلم کنه گفت ببخشید الکی گفتم می خواستم عصبانیت کنم هر چقدر بهم نزدیک تر میشد گریه من شدید و شدیدتر میشد و همسری نازم می کرد و می گفت گریه کن گریه کن عزیزم... می گفت این بغض و عصبانیت یک ماهه ات خالی کن می گفت می دونم عصبانیت کردم اما می خواستم عصبانی بشی تا خودتو خالی کنی می گفت نمی فهمی که یک ماهه بغض داری و گریه نمی کنی! می گفت بارها اتفاقایی افتاد که من گفتم حتما گریه می کنی اما تو فقط نگاه کردی و سکوت کردی باید این چیزایی که تو دلته بریزی بیرون بعد همون طور که نازم می کرد گفت خیلی هم رنگ موهات قشنگه و من داد میزدم دروغ نگو و در طول تمام این حرف ها با هق هق زیاد گریه می کردم و اصلا همسری رو نگاه نمی کردم

خوشبختانه گوشی همسری همونجا رو تخت بود ورش داشتم تا به مامانم اینا مسیج بزنم که  برنامه  ی امشب رو بدلیل خستگی کار کنسل می کنیم همسری هم موبایل گرفته بود می گفت نه بگو من بنویسم هی می گفتم بده خودم می گفت نه تو بگو من بنویسم اینجوری باعث میشه باهام ارتباط برقرار کنی

خلاصه مسیج زدیم و خیالم راحت شد من دراز کشیده بودم و آروم گریه می کردم به حرف های همسری فکر می کردم که این همه محبت منو نمیبیه به تولد سال قبل همسری که چقدر همه چی خوب و قشنگ بود به همسری به موهام... همسری هم کنارم دراز کشیده بودم و از این در و اون در حرف می زد

تو این گیر و دار دوستم زنگ زد و پا شدم و چند دقیقه ای باهاش حرف زدم بعدش همسری بغلم کرد و گفت الان که داشتی با تلفن حرف می زدی با چشم خریدار! نگات کردم واقعا موهات قشنگ شده فقط اگه این شکلی شون بکنیم قشنگ تر میشه و داشت به موهام مدل میداد... و همش تعریف می کرد که تو صورتت کشیده است و همین خیلی تو رو شیک تر کرده من هم می گفتم کجای صورت من کشیده است می گفت نه بیا خودت تو آینه نگاه کن نشونت بدم ببین چقدر صورتت نازه قشنگه شیکه...

بعدش هم همسری گفت گشنمه و زود آماده شدیم که بریم خونه  ی مامانش اینا شام بخوریم ... نمی خوام بگم خر شدم برای اینکه واقعا خوبی ها و محبت های همسری اینقدر زیاده که من نمی تونم برای یه کوچولو بداخلاقی هاش زیاد غصه بخورم

همسری میگه ریشه ی همه ی بحث و گرفتاری های ما اینه که تو می خوای پیش همه نشون بدی که ما چقدر خوبیم و شوهرت چقدر خوبه و من نمی خوام. تو دیگران برات مهمن و برای من هییییییچ اهمیتی ندارن.

زود آماده شدیم رفتیم اونجا و شام خوردیم و چشم های منم که حسابی تابلو بود گفتم سرماخورده ام و مامان همسری هم از موهای جدیدم خوشش اومد و همسری هوامو داشت و چند بار منو برد تو اتا ق و گفت همه چی خوبه ؟اعصابت که از چیزی خورد نیست؟ شب هم درحالیکه حسابی خوابم میومد اومدیم خونه و تو بغل همسری خوابیدم...

راستی اون دوتا دسته گل نرگس رو هم همون موقع تو دعوا که رسیدیم دم در انداختم کوچه و کلی شب دلم براشون سوخت...

و سی و یکمین سالگرد تولد همسری هم امسال اینطور گذشت...

  چهارشنبه :

صبح خیلی سخت بیدار شدم و سرحال نبودم و وقتی وضعیت چشمام تو آینه دیدم دیگه وااااقعا حالم گرفته شد. چشمام هم از پایین هم از بالا حساااااااابی پف کرده بود و زیرش قرمز شده بود به چند دلیل یکی اینکه دیروزش کلی گریه کرده بودم یکی اینکه کلی آرایش کرده بودم و آرایشم رو شب نشستم و یکی این که یه عالمه چشمامو با همون وضعیت مالیده بودم...

با یه قیافه ی وحشتناک از خونه خارج شدم و اتوبان کردستان شمال ناگهان صدایی اومد و من به جلو پرت شدم...بله! یه آقای محترم از پشت کوبیدن به پراید بیچاره  ی من که همین یک ذره سلامتیش رو هم ازش بگیرن

من که اینقدر تصادف هیجان انگیز داشتم که این برام یه تصادف گلابی بود! دو سوته کارت ماشین طرف گرفتم و شماره حسابم دادم و رفتیم دنبال کارمون بعدش هم زنگ زدم سایپا و دقیق ازش قیمت گرفتم و به آقاهه گفتم اینقدر بریز به حسابم کارتت رو بگیر اون هم زنگ زد که اینقدر زیاده ماشینت بده من خودم ببرم با نصف این هزینه برات درست می کنم و ... من هم هرچی گفت خیلی مودبانه و با خنده جوابش دادم و خلاصه دقیقا همون مبلغی رو که می خواستم ریخت به حسابم... همکارام و همسری می گفتن خییییییییلی خوب باهاش حرف زدی خیلی بیزینس وومن شدی ها

آخرهای ساعت اداری بود که یه تلفن وصل شد بهم و شرایط فروش پرسید اولش احساس کردم همسریه اما اینقدر جدی صحبت می کرد که گفتم سوتی ندم و منم جدی جواب دادم و مطمئن شدم که مشتریه بعد یهو با همون جدیت گفت خانم من می خوام ماشینم نصفش مشکی باشه برای خودم نصفش صورتی باشه برای خانمم گفتم بله؟ و دوباره با همون جدیت سوالش پرسید گفتم همسریییییییییییییی؟ تویی؟ منو گذاشتی سرکار و کلی خندیدیم و شارژ شدم...   

خصوصا که یه داستان کوتاه غمگینانه آنلاین خوندم و حسابی حالم گرفته شده بود حالا جالبه از صبح همش یه حسی بهم می گفت عصری میاد دنبالم بعد دوباره اون یکی حسم می گفت ای بابا لیلی دیروز قرار بود همسری بیاد دنبالت امروز که خودت ماشین آوردی همسری برای چی بیاد دنبالت ولی همسری مهربون زنگ زد گفت الان می پرم تو یکی از این بی آر تی ها میام اونجا بریم گردش و  کلییییییییییییییی ذوق کردم

ساعت 5 همسری دم شرکت بود و کلی پیاده تو کوچه های بین ولیعصر و جردن قدم زدیم و حرف زدیم و بعدش هم رفتیم شام خوردیم ... کلی هم راجع به اینکه هفته دیگه این موقع ما تو ترکیه داریم می گردیم صحبت کردیم و ذوق داشتیم و برنامه ریزی می کردیم ...باید برای من دستکش و کلاه شال گردن بخریم برای همسری مایو و شال گردن که خودش همش میگه از شال خوشم نمیاد اما من میگم نه لازمه...اگه شد یه شلوار جین هم بخرم خیلی خوبه چون هیچی جین آبرومند ندارم ... همسری هم همش می خنده میگه داری میری قلب نساجی جهان! می خوای از ایران لباس بخری؟

بارونی خفنم رو بدم خیاط دستاش رو کوتاه کنه... بریم صرافی ببینیم میشه مستقیم لیر ترکیه رو بخریم... تو اینترنت بازم جستجو کنیم و جاهای تفریحی و ارزونش رو پیدا کنیم و ...

آهان از همه مهمتر اینکه جوراب شلواری پشمی هم می خوام که با دامن کوتاه بپوشم!

بعدش هم رفتیم صفویه یه شال و کلاه خوشگل دیدم که گرون بود و بیخیال شدم و فقط دستکش خریدم...بعدش هم کلی پیاده اومدیم و سوار ماشین شدیم..

همسری پیرو صحبت های شب قبل که می گفت تو خیلی از من ایراد میگیری همش ایراد گیری های منو می شمرد اونم الکی ... مثلا می گفتم چرا از این خروجی رفتی اینجا شلوغه همسری می گفت خوب شد 4 تا یا گفتم آی همه ی سالاد رو داری از ظرف میریزی بیروووون گفت خوب شد 5 تا من هم بالاخره اعصابم خورد شد و قهر کردم گفتم اصلا من دیگه حرف نمی زنم تو نمیزاری آدم باهات ارتباط برقرار کنه من دارم باهات حرف می زنم... گفتم تو کاری نداری که من امشب چقدر خوشحال بودم چقدر احساس خوبی داشتم چقدر ازت به خاطر این شب قشنگ تشکر کردم تو فقط فکر انتقام گرفتن هستی داری مثلا ایراد گرفتن های منو میشماری

رسیدیم خونه و من اصلا حرف نمی زدم و حسابی قلبم شکسته بود و مثل همیشه رفتم دراز کشیدم رو تخت و همسری مثل همیشه منو بغل کردم برد تو حال ... می گفت من به خاطر بهتر شدن زندگیمون این کارو می کنم برای اینکه تاثیر همین ایراد گیری های کوچولو هی تو دلم جمع میشه و یهو میبینم کلی ازت دور شدم و دیگه باهات راحت نیستم اما اگه نزارم تو دلم جمع بشه اون وقت رابطمون خیلی قشنگ تر میشه گفتم تو بیخود ناراحت میشی به کوچکترین حرف من میگی ایرادگیری... همسری می گفت می خوام تو همسر من باشی همراه من باشی نه مثل مادر فقط نگران من باشی و سعی کنی ایراداتم اصلاح کنی اینجوری هم رابطه ی عاطفیمون قشنگ تر میشه هم اون یکی رابطمون...

ولی آخه من که همیشه حواسم بوده به این چیزا من که کلی تو کتاب ها خونده بودم که مردها اصلا نمی خوان زنشون مثل مادر باهاشون رفتار کنه اما نمی دونم چرا بازم همسری این حسو داره ... میگه من دوست ندارم تو الکی ازم حمایت کنی ایراد بگیری نگرانم باشی میگه من اصلا از این حمایت کردن تو خوشم نمیاد می خواد تو مثل یه همسر باشی یا الکی نگی نه اشکال نداره نه همه چی خوبه نه نگران نباش ... من می خوام تو هم با من فکر کنی با هم دوباره راه حل برای مشکلاتمون بگردیم با هم راجع بهش حرف بزنیم

همسری میگه تو مثل مادرا ایراد میگیری مثلا میگی همسرررررر ناخنات داره بلند میشه  اه زود بگیرشون  میگم خوب مدل همسرانش چطوری میگه؟ میگه همسر میگه وای وای عزیزم ناخناتو ببین من خودم میگم آره خوب شد گفتی دیگه باید کوتاشون کنم !!

همسری میگه تو هی گیر میدی پیش فلانی اینو گفتی به من اونجا به من توجه نکردی اینجا مهربون نبودی... میگه تو اگه یه مدت اینارو نگی بزاری من خودم باشم و اینقدر ازم انتظار نداشته باشی پیش دیگران هم همون جوری باشم که تو خونه هستم همه  ی مشکلات ما حل میشه و خیلی رابطمون بهتر میشه

بعدش هم منو برد تو تخت و باز یکمی حرف زدیم و من همش غصم این بود که همسری این همه محبت منو نمبینه و دو تا ایرادگیری رو میبینه میگه مثل گاو نه من شیر یعنی هر کی سطلش بیاره براش پر شیرش می کنه ولی آخرش با پاش میزنه کل شیر میریزه! مثل تو که محبت می کنی ولی اخرش یه چیزی میگی همش هدر میره! بعدش هم همسری دید من پشتم کردم بهش قورباغه ام ورداشت گفت اصلا من با این حرف می زنم قورباغه رو نشونده بود رو شکمش و تکونش میداد  با زبون عجیب غریبی داشت باهاش حرف میزد من هم که حسودیم شده بود چسبیده بودم به همسری می گفتم چی داری بهش میگی؟ می گفت با زبون قورباغه ای داریم صحبت می کنیم نمیشه به تو بگم خودمو لوس کردم  گفتم حرف های عاشقانه داری بهش میگی؟ همسری گفت نه بعدش همونجوری تکونش میداد و گفت داریم با هم می رقصیم با همون لوسی  و بغض گفتم داری باهاش تانگو می رقصی؟ همسری قرباغه رو ول کرد و منو محک بغل کرد و بوسید گفت چقدر تو نازی آخه. اون لحظه که قورباغه رو گذاشته بود رو شکمش و داشت باهاش حرف میزد من هم فکر می کردم خوش به حال نی نی ما... همسری بی نهایت پدر دوست داتنیی میشه و تصور می کردم به جای اون قورباغه یه نی نی دختر نشسته رو شکم همسری و کلی ته دلم قیلی ویلی شد. بعدش هم همسری ادای نی نی منشیشونو که 5 ماهشه در می آورد می گفت لباشو این شکلی می کنه چشماشم این شکلیه  همسری اون لحظه اینقدر با نمک شده بود که می خواستم درسته بخورمش... با مهربونی به خواب رفتیم ولی من ته دلم غصه دار بود که اخه من که این همه به همسری توجه می کنم محبت می کنم نتیجه اش شد این... ؟ شاید باید شکل محبت کردنمو تغییر بدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 12:41  توسط لیلی  | 

(این متن مال دیروزه اما بلاگفا هیچی کار نمی کرد موند واسه امروز)

وااااای کلی حرف دارم

اینقدر هم این روزها سرم تو شرکت شلوغه که نمی تونم بنویسم

کلی اتفاقات پیچیده افتاده !

همون طور که در قسمت قبل گفتم ( آنچه گذشت ...) همسری بداخلاق اومد خونه و هیچی لیلی بانو رو تحویل نگرفت و خیلی زود هم رفت خوابید... ساعت ۳ اینای صبح همسری بیدار شد من هم که آخر تله پاتی هستم  من هم بیدار شدم

فکر کردم همسری خوابیده حالش خوب شده رفتم باهاش مهربونی بکنم اما بازم همسری تحویل نگرفت! و خلاصه غر غر شروع شد... همسری گفت تو چرا همش از مشکلات فرار می کنی چرا اگه مشکلی داری سعی نمی کنی حلش کنی و فقط می خوای فرار کنی و ...

خلاصه نصف شبی یکمی سر و صدا کردیم و من هم همش می گفتم آخه تو حرف حسابت چیه اصلا معلوم هست مشکلت چیه اگه مشکلی داری رک بگو این حرف ها چیه...

بعدش چون نصفه شب بود من باز یه نیم ساعتی خوابیدم و همسری نشست تی وی دید وقتی اومد دید من بیدار شدم و نشستم رو تخت همسری اومد پیشم و بغلم کرد اما من دیگه واقعا اعصابم از رفتار همسری خرد شده بود خلاصه اینقدر گفتیم گفتیم گفتیم تا کاشف به عمل اومد همسری خان ما که اصلاااااااااا بهش نمیومد شدیدا قاطی کرده و غیرتی شده و خلاصه معلوم نیست چی شده هر چند من بازم می دونستم همسری اعصابش سر کار و بارش خورده داری گیر میده به چیزهای دیگه

همسری بعد اون چند تا مسیج اشتباهی عاشقانه که برام اومده بود زنگ می زنه به طرف !! حالا این همسری ما که فکر می کردم چقدر ساده است از یه روش هوشمندانه استفاده می کنه ... قبلن ها یه آقایی به ما علاقه داشتن و همسری در جریان بود همسری زنگ می زنه میگه الو آقای  فلان؟ اونم میگه بله بفرمایین و همسری قطع می کنه

بعد این همسری خان بی ادب! فکر می کنه پس حتما این ارتباط های مسیجی واقعیه!

من هم که اینا رو شنیدم هم تعجب کردم هم دلم برای همسری می سوخت هم بهم برخورده بود خلاصه داد و بیداد و گریه زاری کردم و همسری هم عذرخواهی کرد و رفتیم با هم شرکت. من هم عمدا موبایلم رو جا گذاشتم تو ماشین پیش همسری که خیالش راحت بشه...

عصری همسری اومد دنبالم و رفتیم شام خوردیم و همه چی خوب بود شب هم رفتیم کلی تو حیاط پاساژ سئول پیاده روی کردیم و اکواریوم دیدیم و رفتیم یه سر به مامانم اینا زدیم و شب خیلی خوب و آرومی داشتیم

فرداش هم همسری مونده بود خونه همون آب نماش رو بسازه و عصری من رسیدم و همسری کلی ازم استقبال کرد قبلش هم زنگ زد گفت لیلی من خیلی خونه رو به هم ریختم الان برسی خونه داد می زنی؟ من هم گفتم نه عزیزم راحت باش... شب که رسیدم تند تند یه شام رژیمی درست کردم و همسری کلی از شام تعریف کرد و تشکر کرد و منو برد تراس آب نماش رو نشون داد و کلی دوتایی ذوق کردیم براش و باز اخر شب رفتیم پاساژ گردی و پارک گردی و خوب و مهربون خوابیدیم

پنجشنبه سر کار بودم و همسری باز خونه بود زنگ زد صداش غمگین بود بعد پرسید لیلی اون روز پنجشنبه که عصری کلی  دیر اومدی گفتی جلسه دارم  اون جلسه چی بود؟ منم تو دلم گفتم ای بابااااااااا بدبخت شدیم رفت همسری می خواد گیر بده  یا مثلا پرسید اون روز که من اومدم خونه کلی آرایش کرده بودی و لباس مهمونیت رو پوشیده بودی کی اومده بود خونمون؟!

گفتم عزیییییزم می خوای بیام خونه ؟ تو حالت خوب نیست. همسری هم گفت لیلی ما باید با هم حرف بزنیم خیلی باید حرف بزنیم من خیلی حالم بده !

من هم که خیلی خیلی نگران بودم که همسری با یه سوتفاهم اشتباه هم خودش رو دیوونه کنه هم منو !سریع جمع کردم رفتم خونه تازه تو راه یه چیز برگر هم برای ناهار همسری خریدم. وقتی رسیدم همسری کلی خونه رو جمع کرده بود و کلی جارو پارو و تمییز کاری کرده بود

چند روزه همسری خیلی بی جون و بی حاله زیر چشماش هم سیاه شده و پف کرده و کلا سرحال نیست

بدون اینکه لباسام رو عوض کنم رفتم نشستم تو بغل همسری گفتم درست حرف بزن ببینم چته... ظاهرا همون روز که من موبایل رو میزارم پیش همسری باز مسیج میاد و همسری کلی عصیبانی میشه و کلی فحش  بدو بیراه به طرف میگه! گفتم همسری چه جوری دلت میاد حتی یه لحظه هم فکر کنی به این موضوع؟ همسری هم می گفت آخه تو خیلی از زندگیمون و رابطمون ناراضی بودی من می ترسیدم منو تنها بزاری

گفتم مگه من احمقم آخه گفت نه اما اخه خیلی احساساتی هستی من می ترسیدم چون الان به مشکل خوردیم خودتو از چاله دراری بندازی تو چاه!! گفتم من که خیلی  از ندگیمون راضیم من این همه تو رو دوست دارم تو بازم همچین فکری می کنی؟ گفت نه الان دیگه دوسم نداری مهربونی نمی کنی با من و ...

دو ساعتی حرف زدیم و درددل کردیم . اصلاااااااااااااااااااا به همسری نمیومد همچین کارهایی اما گفت
می خواستم آدم اجیر کنم برن بکشنش!!! شماره اش رو دادم به مخابرات!! من همش می گفتم وااااااااای همسری واقعا میگی؟ دیوونه ای بخدا

خلاصه همسری قانع شد که من کلی دوسش دارم و اصلا هم هیچ وقت تنهاش نمیزارم و همسری هم خیلی کار بدی کرده که حتی یه کوچولو شک کرده!

اما واقعا فهمیدم چقدر این همسری حساسه چون یه بار تو ماشین داد زده بودم که این همون خرابه ایه که تو منو توش نگه داشتی همش می گفت تو منو مقصر می دونی تو منو دوست ندارری تو زندگیمونو دوست نداری ....

بعدش همسری منو رسوند اپیل و کلی صاف و خوشگل شدم و عصری دوستام اومدن خونمون... همسری زنگ زد گفت امیر  زنگ زده میگه همه ی بچه ها شب بریم خونه ی اونا اما من گفتم از تو بپرسم بگم بییان خونه ی ما آخه اونجا کرجه دوره بیان همین جا بیشر خوش می گذره تو هم هیچ کاری نکن خودشون قراره همه چی بخرن بیران من هم گفتم باشه عزیزم

اما بعد زنگ زدم گفتم همسری کاش نمی گفتی بیان آخه در طول هفته ما فقط ۲ ساعت شب همدیگرو میبینم و من هم اون موقع خیلی خسته خوابالو هستم آخر هفته ها که اینجوریه پنجشنبه ها  یا بیرونیم یا با دوستامون جمعه ها هم خونه ی شما پس کی دیگه وقت می کنیم به رابطمون برسیم برای هم وقت بزاریم مهربونی کنیم...

همسری هم گفت آره راست میگی اه همش تقصیر این بچه هاست هی قرار میزارن اصلا زنگ میزنم میگم برای ما یه کاری پیش اومده نیاین گفتم نه با اونا هم خوش می گذره بزار امشب بیان...

خلاصه عصر دوستای من و شب دوستای همسری اومدن مثل همیشه کلی گفتیم و خندیدیم

گاهی تو شب نشینی ها یکمی آب جو و ... دارن من هم اصلا مشکلی با این قضیه نداشتم یه کوچولو می خوردن و سرحال میشدن و اثرش هم همیشه رو همسری اینه که به شدت مهربون تر میشه

همسری سرماخورده بود و حالش خوب نبود تا خورد حالش به هم خورد و حسابی از حال رفت و خوابید خیلی دلم براش می سوخت دوستای همسری هم تا ۲ شب موندن و هی می گفتن و می خندیدن که مثلا من نگران همسری نباشم آخر هم یکیش با خانومش و یکی هم که مجرد بود شب موندن خونه ما. صبح همسری با حال بهتری بیدار شد و رفت نون تازه خرید و دور هم  صبحونه خوردیم و باز با بچه ها نشستیم آب نما رو ساختیم و وقتی رفتن بالاخره با همسری تنها شدیم

چقدر به این تنهایی و آرامش نیاز داشتیم. خیلی دلم برای این خلوت دو نفره تنگ شده بود خیلی خیلی از این خلوت لذت بردیم و ساعت ها خوش گذروندیم و کلی مهربونی کردیم و ساعت ۲ هم رفتیم خونه ی مامانم اینا برای ناهار...

این هفته رو خیلی خوب و آروم شروع کردیم این روزها همسری اصلا دفتر نمیره مونده خونه و آب نما می سازه عشقش شده همین من هم شب ها میام خونه و همسری تا رسیدن من کلی خونه رو تمییز و خوشگل می کنه جاهامون کاملا برعکس شده فعلن!

پنجشنبه بعد دو هفته تحقیق مداوم بالاخره ۴ شب هتل ۵ ستاره با پرواز ماهان رو برای استانبول از تور خریدم! شنبه خانومه زنگ زد که اون هتل جا نمیده باید برین فلان هتل منم عکس هاش رو رو اینترنت دیدم گفتم نههههههه من اینو نمی خوام یکمی با خانومه بحثمون شد که تو وقتی اوکی هتل نگرفتی چرا از من پول گرفتی اون هم می گفت اگه پول نمیدادی پروازت رو هم نمی تونستم رزرو کنم و الان همون رو هم نداشتی و گفت نمی تونی کنسل بکنی و .... فرداش گفت تونستم همون هتل قبلی رو برات رزرو کنم...

خدا کنه کلاه سرم نزاشته باشن! دیگه نمی خوام هیچ تحقیقی بکنم وقتی فهمیدم دوبی گوگوش کنسرت داره دلم سوخت که کاش می رفتیم اونجا اما دیگه بیخیال همینی رو که گرفتم حتما بهترینه! برای من جاش اصلا مهم نیست مهم فقط یه جای ÷ر آرامشه من باید هر کاری از دستم بر میاد انجام بدم تا همسریم رو از این حالت بد و فشار عصبی که توش گیر کرده نجات بدم نمی خوام حتی یک لحظه هم فکر کنه من ازش ناراضیم یا نگران امنیت اقتصادی خانوادمون هستم.

راستی اینقدر عروس گلی هستم که بالاخره تاریخش رو هم عوض کردم و به خاطر مامان همسری یه هفته دیرتر میریم.

خدا کنه خیلی سرد نباشه و یکمی آفتاب داشته باشه

خدا کنه همون هتل باشه

خدا کنه امکانات هتل مثل استخرش و ماساژش و سالن ورزشش و اینا زیاد گرون نباشه

(اما خدایی دو هفته تمااااااااااام فقط دارم رو اینترنت تحقیق می کنم و میل می زنم به هتل ها از آیتم های مهم انتخاب هتل شیک بودن اتاق استخر سرپوشیده ی بزرگ و شیک وان خوشگل در حمام قیمت خوب .... بود)

خدا کنه همسری خوشحال بشه

خدا کنه خرجمون خیلی زیاد نشه

خدا کنه این توره کلاه بردار نباشه

خدا کنه صبحونه هاش خوشمزه باشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:47  توسط لیلی  | 

شنبه:

در دوران خانومانه به سر می بردم و حسابی دل و کمرم درد می کرد به همسری زنگ زدم گفتم عصری میای اینجا با هم بریم خونه آخه اصلا جون رانندگی کردن ندارم همسری هم گفت باشه اما شاید دیر برسم.

یکمی بعدش زنگ زدم گفتم عزیزم من حالم خوب شد خودم میام همسری هم گفت باشه اما کلی دلم شکست آخه دلم می خواست همسری بیاد دنبالم با هم بریم خونه تنهایی نرم.

رسیدم خونه حالم کاملا خوب بود اما دلم می خواست شبیه مریض ها باشم واسه همین رفتم خوابیدم

یکمی بعدش همسری هم رسید اما من با اینکه بیدار شده بودم خودم زدم به خواب...همسری هم یه دوش گرفت و وقتی فهمید بیدارم اومد پیشم و با هم بعدش رفتیم تو حال و من هم میوه آوردم دوتایی خوردیم

یکمی بعدش به پیشنهاد همسری رفتیم بیرون یکمی پیاده روی کنیم و شام بخوریم . در حال راه رفتن کلی هم هله هوله خریدیم و خوردیم

من دلم سوپ می خواست اما همسری گفت جیگر بخوریم که حال من هم خوب بشه یکمی هم مغازه نگاه کردیم بعدش هم یه شیر کاکائوی داغ همسری جونم برام خرید و نشستیم تو پارک خوردیم بعدشم پیاده روی کردیم و با وسایل ورزشی پارک ورزش کردیم مثلا!! همسری تنبل که با سرعت لاک پشت پیاده روی می کنه من هر چی میگم یکمی تند بیا که لاغر بشیم همش میگه نه سخته نیم ثانیه هم با وسایل ورزشی بازی می کنه میگه خوب لاغر شدم بریم!

بعدش هم رفتیم خونه ی همسری اینا آخه همسری گیر داده تو یه قسمتی از خونه ی مامانش اینا یه چیزی مثل آکواریوم اما پیچیده تر درست کنه ... کلی ذوق داشت یه شیشه ی پلکسی بزرگ و یه پمپ خریده تا الان . همش میگفت دوست داری پمپی رو که خریدم ببینی؟

منم الکی گفتم آره عزیزم خیلی دوست دارم بریم ببینیم... با کلی هیجان یه قابلمه  ی گنده رو پر آب کرد

و پمپ گذاشت توش و می گفت ببین چه جوری آب فوت می کنه ؟ خیلی بامزه شده بود همسری.  بعدش هم گفت وای ساعت خواب لیلی شده باید بریم خونه!

همسری عین مامان هایی که نگران خواب بچه های ۱ سالشونن نگران ساعت خواب منه و منو سر ساعت بزور میبره می خوابونه.

قبلش همسری باهام دردودل کرد گفت من اگه این روزا به خاطر درست کردنه این آکواریوم  زیاد میرم خونه ی مامانم اینا فکر نکنی که من میرم پش مامانم اینا من می خوام اینو درست بکنم چون واقعا احتیاج دارم که یه کار این شکلی انجام بدم و خلاقیتم رو به کار بگیرم نمی خوام تو فکر کنی همسری از صبح میره خونه ی مامانش گفت لیلی من داشتم افسردگی می گرفتم که کار قبلیمون داشت شکست می خورد الان دارم سعی می کنم خودمو مداوا کنم می خوام یک هفته از زندگی مرخصی بگیرم و فقط برای خودم کار کنم نمی خوان نگران هیچی باشم نمی خوام مجبور به هیچ کاری باشم می خوام فقط کاری رو که دوست دارم بکنم...

 

یکشنبه:

یادم رفته بود همسری مرخصی گرفته! زنگ زدم گفتم می خوای عصر بیای اینجا بعدش با هم بریم برات شلورا بخریم؟ آخه خودش همش میگفت آی شلوارم خیلی خراب شده شلوار لازم دارم. همسری هم گفت نمیشه یه روز دیگه بریم. منم هیچی نگفتم اما همسری یه جوری صحبت می کرد منم گفتم معلومه اصلا دلت برام  تنگ نشده و خداحافظی کردم. دلم گرفته بود

عمدا یکمی دیر رفتم خونه هم حوصله نداشتم هم خرید داشتم و موبایلمم از ظهر چون شارژ نداشت خاموش بود.تا رسیدم تلفن خونه زنگ خورد اول دلم نمی خواست جواب بدم اما دلم نیومد

گوشی رو که جواب دادم فوری همسری گفت کجایی فسقلی؟ چرا جواب نمیدی؟ گفتم همین الان رسیدم گفت قلبم داشت کنده میشد گفتم خوب موبایلم شارژ نداشت... من سرسنگین بودم آخه گفتم همسری یک هفته به خودش مرخصی داده و از صبح میره خونشون آکواریوم درست کنه خوب نمیشه یک ساعت هم وقت بزاره خونه رو جمع و جور کنه دستشویی رو یک هفته است قراره بشوره اما انگار نه انگار

همسری با حالت مظلومی گفت یعنی الان بیام خونه تو بداخلاقی؟ گفتم نه

حال و میز و اتاق یکمی نامرتب بود اما وقتی رفتم آشپزخونه دیدم ظرف ها رو گذاشته تو ماشین و سینک و رو کابینت رو تمییز کرده عصبانیتم کمتر شد اما بازم زیاد خوش اخلاق نبودم

همسری که اومد من داشتم تند تند کوکوی سیب زمینی سالاد فصل و ماست و کدو درست می کردم همسری با مهربونی اومد پیشم و همش می گفت کمک می خوای؟ چه کار کنم؟ گفتم نه عزیزم کاری ندارم

همسری هم توضیح میداد که عزیزم ناراحت نشو دیگه من یک هفته مرخصی گرفتم دیگه به خدا اگه از یک هفته بیشتر شد هر کاری خواستی بکن ... گفت من دلم می خواد هر کاری دلم می خواد بکنم ببین دلم خواست ظرف ها رو جمع کنم کردم اما دلم نمی خواد مجبور باشم کاری بکنم...منم دیگه هیچی نگفتم

یه میز خوشگل چیدم و دوتایی نشستیم با مهربونی خوردیم ... همسری انگار سرماخورده بود و همش خودشو لوس میکرد می گفت خوکی شدم بدنم درد می کنه... منم یکمی بوس بوسیش کردم و جلوی تلوزیون براش پتو بالش انداختم که دراز بکشه خودمم کنارش دراز کشیدم ساعت ۸ بود و من وااااااقعا خوابم میومد و کلییییی کار داشتم به همسری گفتم اگه خوابم برد یه ربع دیگه بیدارم کن ها کلی کار دارم

همسری هم داشت با ذوق توضیح میداد که پنکه خریده که بادش توپ های معلق تو آکواریوم رو تکون بده و منم وسط خواب و بیداری جواب میدادم و به همسری گفتم ببین من داره خوابم می بره اگه می خوای تو برو خونتون پنکه رو نصب کن اما برگشتی حتما منو بیدار کن کار دارم...

( همسری یه جور عجیبی با این کاردستی که قراره درست کنه حال می کنه و انگار واقعا با این کار داره روحیه و انرژی از دست رفته اش رو به دست میاره اممان همسری می گفت همسری از بچگی عشق اختراع کردن داشت فکر کنم به خاطر همین هم الا اینقدر ذهن خلاقه)

همسری گفت کارت چیه اخه گفتم میز شام همون جوری مونده باید جمع کنم ساعت نزاشتم... همسری گفت تو به این میگی کار و فوری میز جمع کرد و برام ساعت گذاشت و گفت حالا تو بخواب. من هم وسط حال تو همون جایی که برای همسری درست کرده بودم خوابیدم! واقعا عجب مریض داری کردم و درست قبل از خواب وصیت کردم که همسری برو حتما از اون آب میوه طبیعی هایی که فلان مغازه درست می کنه بخر و بخور

شب که همسری برگشت چند تا بوسم کرد که تست کنه من بیدار میشم یا نه و گفت ساعت تازه ۱۰! اما من به هیچ وجه نمی تونستم بیدار شم و همسری مهربون ازم تشکر هم کرد گفت تو ازم پرستاری کردی حالم خیلی بهتر شده!

من چون وسط حال خوابیده بودم هی با رفت و آمد همسری بیدار میشدم یه بارم ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم گوشیم دست همسریه به شوخی گفتم با گوشی من چه کار داری گفت بیا برات مسیج اومده گفتم از کی؟ گفت نمی دونم و گوشی رو داد دستم یه شماره نا آشنا بود با یه مسیج عاشقانه که من بعد تو دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم و .....

با تعجب گفت اینو کی فرستاده همسری گفت نمی دونم برای تو اومده از من می پرسی؟!

گفتم حتما اشتباهه من همیشه تلفن و مسیج اشتباهی دارم و باز خوابم برد آخه مثلا وسط خواب بودم دیگه

دو ساعت دیگه باز چشمام باز کردم دیدم همسری بیداره و اخمالو بود خیلی دیگم مهربونی نکرد باهام! دلم شکست اما خوب متوجه هستین که وسط خواب بودم و بازم خوابم برد با خودم فکر کردم نکنه همسری اینو جدی گرفته آخه من نه که خیلی عاشق کشته مرده داشتم یکی دوبار هم مسیج های واقعی این شکلی برام اومده بود و احساس کردم همسری این رو هم جدی گرفته

صبح بیدار شدم دیدم همسری پیشم نیست و رفته رو تخت خوابیده! خیلی دلم شکست تازه یه پتو زیر من بود یه پتو روم پس طفلک همسری هیچ پتویی هم نداشته ... دلم گرفته بود رفتم پتو کشیدم روش و از خونه اومدم بیرون و  حسابی کلافه بودم

صبح همسری زنگ زد اما داشتم با مشتری تلفنی صحبت می کردم نتونستم جواب بدم. چند دقیقه بعد خودم زنگ زدم همسری مهربون نبود اما یه جور بامزه ای بداخلاق بود یعنی بداخلاق جدی نبود... اول گیر داد که چرا جوابم ندادی در صورتیکه اصلا همچین گیری نمیداد تا حالا بعدشم گفت یه خبر مهم دارم گفتم چی با شیطنت گفت حکم اعدامت صادر شده! گفتم چی گفت من نمی دونم باید  اعدام بشی!! گفتم دلت میاد؟! گفت بله!!!

باز ارباب رجوع اومد گفتم عزیزم من الان باید برم چند دقیقه دیگه خودم زنگ می زنم گفت نه دیگه زنگ نزن من کار دارم!

اله اکبر!! من دیگه هیچی راجع به مسیجه نگفتم که یعنی اصلا برام مهم نبوده و واضحه که یه اشتباه بوده می ترسم خودم گیر بدم همسری رو حساس تر کنم آخه برای خودم خنده داره که یه وقت همسری جدی گرفته باشه !!

خلاصه الان هم باز افسرده ام

آهان یه چیز دیگه

این مسافرت سوپریزی ما میافته عید قربان... حالا این مامان همسری هر سال عید قربان قربونی داره و مهمونی میگیره... من بهش زنگ زدم گفتم والا مامان همسری جان قضیه از این قراره و ما احتمالا نیستین حالا هر جور خودتون صلاح میدونین... مامان همسری هم گفت عید قربانو نمیشه جابه جا کرد! (اولین بار بود در زندگیم که جمله ی دو پهلو از مامان همسری می شنیدم) منم گفتم البته من هم بلیط و اینا رو رزرو کردم و دیگه تعطیلی نیست و سرد میشه حسابی اگه دیرتر بریم

اما از خدا که پنهون نیست از شما پنهون نباشه که میشه ما به جاش یه هفته دیر تر تو تعطیلی عید غدیر بریم

حالا به نظرتون می ارزه من همه ی حساب کتاب ها و برنامه ها رو تغییر بدم برای یه هفته بعد؟ حالا مهمونی مامان همسری هم خیلی مهمونی باحالی نیست اما خوب نمی دونم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 13:23  توسط لیلی  | 

سلااااام صبح بخیر

وای چقدر خوابم میاد...خدایی یه روز تعطیلی برای یک بانوی شوهردار کارمند خیلییییییییییییییییییییی کمه...من همش شنبه ها که بیدار میشم باورم نمیشه تعطیلی تموم شد و باید برم سرکار...

الان هم همش دارم خمیازه می کشم!

**************

پنجشنبه تا ظهر شرکت بودم و بعدش رفتم خونه ی مامانم اینا آخه شب خونه ی یکی از دوستای همسری دعوت بودیم لباس های منم که اکثرا لختپتی! گفتم برم یه بلوز از خواهرم بگیرم چون خیلی اوضاع پوشاکیش خوبه...وقتی رسیدم همه سر میز ناهار بودن و منم نشستم و گقتم هاله می خوام ازت لباس بگیرم امشب بپوشم (خواهرم دبیرستانیه) اون هم داد و بیداد که به من چه من به تو لباس نمیدم و ... مامانم هم ازش دفاع کرد من هم جای شما خالی اییییییییییینقدر دلم شکست که چه معنی داره الکی سر آدم داد می زنن این چه رفتاریه!

زنگ زدم به همسری البته به این قصد که بپرسم کارت کی تموم میشه بیام دنبالت اما چون دلم شکسته بود بغض کردم و برای همسری تعریف کردم...طفلک همسری هم وسط کارش بود اومد بیرون و کلی باهام صحبت کرد و دلداریم داد ... گفتم من قهر کردم می خوام الان بیام بیرون همسری هم گفت نه قهر نکن بگو برای چی سر من داد میزنین من با شما احساس صمیمیت کردم که اومدم ازتون لباس بگیرم واگرنه مگه لباس خریدن سخته و ... به منم گفت تو هر چیزی لازم داری برو بخر نمی خواد با این اخلاق هاله بیای چیزی ازش بگیری

اما من حرف های همسری گوش نکردم و رفتم لباسامو پوشیدم که برم و بابا یهو پرسید کجا میری منم باز زدم زیر گریه که این چه رفتاریه خواهر و مادر ادم دارن درسته؟ دوتایی سر لباس جیغ میزنن... بابام هم که نهایت مهربونیه لباسامو دراورد و بغلم کرد و یکم دلداریم داد و خوابیدم. وقتی بیدار شدم رفتم دنبال همسری که با هم بریم خونه و بعدش بریم مهمونی...

این روزها نزدیک اومدن خاله پریه و شدییییییییییییدا قاطیم... خلاصه رسیدم دم شرکت همسری اینا و چون همسری دیر اومد پایین یه عاااااااااالمه غر زدم اما همسری همش نازم می کرد و با مهربونی و لطافت باهام صحبت می کرد تا اینکه  من وحشی یکمی آروم شدم.

وقتی رسیدیم خونه من دوش گرفتم و سریع آماده شدم اما این دوستای همسری همش زنگ میزدن که زووووووووووووووووووووود باشین. باز من عصبی شدم و باز همسری منو آروم کرد و رفتیم رسیدیم مهمونی و اونجا کلی خوش گذشت و کلی با دوستای همسری گفتیم و خندیدیم بیشترش هم راجع به زن گرفتن این دوست های عذب همسری بود.

شب قبل ساعت ۲ رسیدیم خونمون و من باز یکمی عصبی بودم اما مهربون بودم و خیلی دلم برای همسری تنگ شده بود و تا ۴ اینا بیدار بودیم و شب خیییییلی خوبی داشتیم و خاطره  ی قشنگی شد.

اما...

هرچند خیلی قشنگ خوابیدیم اما صبح حدودهای ۱۱ با صدای زنگ تلفن بیدار شدیم که مامان همسری بود و گفت برای مادرخانوم پسرعمه ی همسری که یه هفته پیش فوت کرده بود امروز مراسم گرفتن تا قبل ۱۲ فلان جا باشین!! این بنده خدا که فوت کرد من سرکار بودم و همسری و مامان و باباش برای مراسم خاک سپاری شرکت کردن و گفته بودن دیگه مراسمی نداریم و هزینه ی مراسم برای امور خیریه صرف میشه ما هم گفتیم دست شما درد نکنه...حالا یهووووووووووووووووووو جمعه صبح زنگ میزنن به آدم که امروز عمه ی همسری خودش ۱۱تا۱۲ مراسم گرفته منم قااااااااط زدم شدید همینطور که داشتم آماده میشدم داد میزدم و غر میزدم که مگه ما آدم نیستیم یعنی چی یه ربع به ۱۱ زنگ می زنن که مراسم ۱۱تا۱۲! من می خواستم بعد یک هفته یه جمعه با شوهرم صبحونه بخورم چرا اینقدر بی برنامه چرا احترامی واسه مردم قائل نیستن خلاصه با غر غر فراوان رفتیم و رسیدیم و وقتی اومدیم بیرون رفتیم همسری جایی کار داشت سمت آریا شهر و اینا قبلش هم داشتیم راجع به اوضاع خراب مملکت صحبت می کریدم که درست ماشین بغلی ما یهو نفهمیدم چی شد که دو نفر اومدن و راننده رو پیاده کردن و دعوا  و کتک کاری بعد می دونین چی شد؟

من در یک اقدام ناگهانی که تاااااااا به حال دیده نشده بوده سرمو از پنجره آوردم بیرون و با تماااااااام توانم فریاد زدم گمشین کنار کثافت ها... بعد یه لحظه آروم شد و و همسری با تعجب و مهربونی نگام کرد و هیچی نگفت و من دوباره با همون توان و فریاد شدید داد زدم که این خراب شده ایه که تو منو بزور توش نگه داشتی ... اینقدر بلند جیغ زدم که پهلو هام تا چند دقیقه داشت شدید تیر می کشید و صدام تا شب گرفته بود...

همسری هم که دید من اصلا حالم خوب نیست هیچی نگفت و آروم رانندگی کرد و رفت یه گوشه پارک کرد و یکمی پیاده شد و وقتی دوباره سوار ماشین شد خیلی آروم راجع به مسائل دیگه باهام حرف زد که مثلا ذهن منو منحرف کنه

منم آروم شدم و یکمی تو خیابون ها چرخیدیم و یکمی حرف زدیم و من دوباره برگشتم سر موضع خودم که من می خوام از اینجا برم نمی خوام با این مردم زندگی کنم نمی خوام تو این کثافت  باشم...

و دوباره هم خودم اعصابم خورد شد و هم بالاخره همسری رو عصبی کردم. رسیدیم در خونه همسری اینا برای ناهار. پشت در بودیم  من گفتم من ناهارمو خوردم میرم ها... همسری هم گفت همین الان برو !

و همون لحظه مامان همسری درو باز کرد...من دیگه نتونستم چیزی بگم و رفتم تو اما حس کردم مامان همسری شنید...

زیاد حوصله نداشتم و حرف نمی زدم و همسری مثلا سعی می کرد از دلم دربیاره به مامانش اینا گفت ما تصمیم گرفتیم مهاجرت کنیم اونا هم هیچی نگفتن... من طبق حرفم بعد ناهار پا شدم برم همسری هم داشت با کامپیوتر ماشین بازی میکرد گفتم تو بازی کن حالت خوب بشه من میرم خونه بخوابم آخه همسری هروقت عصبی میشه بازی می کنه ...

رفتم خونه  با غصه خوابیدم و وقتی بیدار شدم همسری هم اومد مثل همیشه وقتی ازش دلخورم اینقدر شیطنت و بازیگوشی می کنه که من بخندم. من با غصه درزا کشیده بودم که همسری شیرجه زد رو تخت اول که کف دستش گذاشته بود رو دماغم و می چرخوند و من دیوانه شده بودم و هی می گفتم نکن و همسری هم می گفت  دارم دماغت ورزش میدم و خیلی جدی به کارش ادامه میداد و من همش داشتم جیغ میزدم و همسری هم می گفت نکن ورزش برای دماغ لازمه! بعدش هم اینقدر باهام کشتی گرفت و سر و تهم کرد و به قول خودش تنبیهم کرد کتک خوردم تا  ادم شدم و اخلاقم یکمی درست شد البته وسط تنبیه شدن هم کلی راجع به اینکه آیا باید رفت یا نه و چه جوری باید رفت صحبت کردیم...

یکمی فیلم دیدیم و بعدش گفتیم بریم تیراژه برای همسری شلوار بخریم اما من باز بی حوصله شده بودم و اعصاب همسری رو خورد کردم و نرفتیم و آخر شب رفتیم پیاده روی و دوباره حرف زدیم  و کلی حرف های قشنگ زد همسری اما آخرش که یه ماشین پلیس اومدم و کنار ما به یه پسری که سگ آورده بود با بداخلاقی و بی احترامی گیر داد دوباره داغ دل م تازه شد و دوباره غر زدم  دوباره من قهر کردم و دوباره هر دو با بداخلاقی برگشتیم خونه

دختر عمه  ی همسری هم می خواسته بره خارج و شوهرش گفته نمیام و اینقدر بحث کردن که زندگیشون به هم خورد و جدا شدن و خانومه تنهایی رفت استرالیا.. همسری هم همش می گفت تو هم می خوای اینقدر با من بحث کنی که زندگیمونو خراب کن؟ همش می گفت چرا اینقدر از زندگیت ناراضی هستی ؟ چرا رابطمونو خراب می کنی؟ می گفت می خوای مثل دختر عمه ی من بشه زندگیمون؟...

من یه عالمه گریه کردم و همسری منو ورداشت گذاشت رو مبل و کلی حرف زد باهام

کلی حرف جدی زدیم همسری گفت تو اول از همه باید بفهمی که من نه باندازه ی تو حتی بیشتر از تو از وضع مملکت ناراضیم اما نمی خوام مثل آدم های بی فکر و بی برنامه یهو بزنیم بریم که چی؟

باید برنامه داشته باشیم باید بدونیم چه کار می خوایم بکنیم ...

می گفت اگر بخوایم بریم باید بریم درس بخونیم غیر از اون هیچ فایده ای نداره و هزاران نفر دوست و فامیل برام مثال زد که اونا هم که رفتن دارن زندگیشونو می کنن ما هم داریم اینجا زندگی می کنیم احساس خوشبختی و شاد بودن به کشور ربطی نداره به ذهنت ربط داره

همسری انتظار داره اگه بره خارج خیلی موفق یا پولدار باشه  و همش میگه خوبه مثل فلانی بریم تو فروشگاه کار کنیم یا مثل فلانی تو رستوران کار کنیم میگم برای من اصلا اینا مهم نیست مهم اینه که آرامش و امنیت داشته باشم و استرس نداشته باشم همسری می گفت همچین زندگی هرگز منو ارضا نمی کنه

می گفت بزار مامانت اینا برن همه  ی جوانب بسنجن اگه گفتن بیاین اون وقت به پشتوانه ی اونا میریم اما اینجوری الکی نمیشه رفت

بعدش هم گفت من میدونم این همه نارضایتی تو از زندگی به خاطر کشور نیست به خاطر کار منه که موفق نشدم گفت تو نمی خوای قبول کنی که شکست من تو رو اینطور داغون کرده و الکی گیر دادی که بریم از ایران در صورتیکه تو می خوای از این شکست فرار کنی نه از ایران

گفت من خراب کردم خودمم درستش می کنم مطمئن باش

گفت تو بهترین کارو کردی تو واقعا دختر قوی هستی گفت تو اینقدر کارت عوض کردی تا تونستی دقیقا اون چیزی رو که همیشه دلت می خواست پیدا کنی و حقوق خوبی داری میگیری که استیبلیتی و امنیت زندگیمون رو تهیه کرده و حالا نوبت منه

می گفت تو که تو ایران عالی عمل کردی تو چرا می خوای فرار کنی من باید الان شکست هامو جبران کنم و مطمئن باش که می تونم گفت من الان یکمی اعتماد به نفسمو از دست دادم و می ترس هیچ کاری شروع کنم اما دوباره زندگیمونو به اون آرامش سال قبل برمیگردونم مطمئن باش

...

نمی دونم اما اینو واقعا قبول دارم که احساس خوشبختی آرامش و شادی به کشور زیاد ربطی نداره و به درون آدمه...اما واقعا اینجا هم دارن مردم اذیت می کنن دلم نمیخواد احساس کنم که ای لیلی لیاقتت همینه که بزنن تو سرت ... می خوام با رفتنم به همه نشون بدم که لیاقت من این زندگی نیست که اینا برامون درست کردن این زندگی بی امید و بی رنگ

به همسری می گفتم برای من هیچ ارزشی نداره اگه جای خوبی کار کنم یا حقوقم خوب باشه ولی اعصابم از هزاران چیز دوروبرم خورد بشه و احساس امنیت و آرامش نداشته باشم.

خصوصا این فیلم های اخیر ۱۳/۸ که دیدم دوباره این حس بد در من بیشتر زنده شده

دارم سعی می کنم اینقدر منفی نباشم

زندگیمو بکنم

از چیزهای قشنگی که دارم لذت ببرم

دارم سعی می کنم تو خیلی موارد کر و کور باشم

اما نمی دونم تا کی می تونم خودمو گول بزنم

طفلکی همسری هم همش ناراحته و میگه آخه چرا تو یهو اینقدر ناراضی شدی تو که شاد بودی چرا شدی یه زن ناراضی

راجع به سفر هم احتمالا همون ترکیه رو بریم... می دونم با هوای سرد و شاید بارونی مواجه بشیم اما می خوام این کارو بکنیم به خاطر همین هم هتل ۵ ستاره گرفتم که تو خود هتل هم خوش بگذره با هم دیگه تو سالن ورزشش ورزش کنیم با هم دیگه بریم استخر بریم ماساژ همین کارهای ساده ای که اینجا نمی تونیم با هم دیگه انجام بدیم... هر وقت هم هوا خوب بود بریم کنار ساحل قدم بزنیم و هیجان کشف جاهای جدید و رستوران های جدید تجربه کنیم یکمی هم رستوران گردی و پاساژ گردی بکنیم.

هر روز اتاقمونو تمیز کنن و من چند روز از فکر جمع کردم اتاق خواب راحت باشم اگه زیاد خرید نکنیم و ایشالا هزینه های پیش بینی نشده پیش نیاد با زیر یک و نیم این مسافرت تموم می کنیم.

البته جشن تولد همسری یک هفته قبل از تاریخ حرکتمون خواهد بود و تو این یک هفته همسری هم می تونه اگه نظر دیگه ای داره ارائه بده! تا برنامه رو چنج کنیم

من نمی خوام یه زن منفی ناراضی غرغرو بی امید غیر جذاب باشم

 * برای کسایی که راجع به وبلاگ هدی که خبر فوتش داره از اکثر وبلاگ ها شنیده میشه پرسیده بودن:

وبلاگ شوق زندگی اسم وبلاگش بود 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 9:46  توسط لیلی  | 

انا لله...

خبر احتمالی فوت یکی از دخترهای خوب وبلاگی با همسرش تو یه تصادف همه رو غمگین کرده...خصوصا در حالی که فقط چند ماه تا به دنیا اومدن بچه اش باقی بود... و هیچ کس درست نمی دونه چی شده

خیلی وحشتناکه من خودم خیلی زیاد باهاش دوست نبودم اما دورادور می شناختمش

عجب دنیاییه این دنیای مجازی

یه وبلاگ مدت ها آپ نمیشه...دوستاش همه کم کم نگران میشن که پس چرا آپ نمی کنه...یکی بهش مسیج میده که کجایی...از طرف خواهرش جواب میاد که دو ماهه که تو یه تصادف فوت کردن... و دیگر هیچ... کسایی که تو این مدت کلی بهش نزدیک بودن و خصوصی ترین لحظه های زندگیشونو با هم شریک شده بودن الان از دوستشون هیچ خبری ندارن جز یه اس ام اس... کسانی که این همه با هم دل هاشون نزدیک بود الان نمیدونن دوستشون کجاست حتی اگه این خبر درست شده دوستاش حتی نفهمیدن حتی تو مراسمش نبودن حتی... و در یک لحظه همه ی ارتباطشون قطع شده

خیلی وحشتناکه

خیلی غصه خورم خیلی دیشب فکر می کردم اگه برای من همچین اتفاقی بیافته چی؟ چند وقت طول می کشه تا بهترین دوستام خبر دار بشن...

ای زندگی...چقدر غیر قابل پیش بینی هستی

اگه آزاده شمارشو نداشت که بهش زنگ بزنه ممکنه بود هرگز نفهمن چه اتفاقی افتاده

دعا می کنم که این خبرها دروغ باشه هر چند بوی تلخ واقعیت ازشون شنیده میشه

***********************

دیروز خونه بودم و وقتی بارون شدید شروع شد تصمیم گرفتم برم سوپر خرید! می دونستم خرید مهم نیست و به خاطر بایرون دلم می خواد برم بیرون. هیشکی تو خیابونمون نبود برگ ها در اثر طوفان تند تند میافتادن پایین و من بی نهایت داشتم لذت می بردم ....فقط ۱۰ دقیقه پایین بودم اما خییییییییییییییلی فوق العاده بود و کلی از طوفان و رگبار لذت بردم  خییییییییییییییس خیس شدم.

***********************

بابت کادوی همسری هنوز دو دلم

از یه طرف میگم آذر دوبی بهتر از ترکیه است!

از یه طرف می گم با تور بریم بهتره؟

از یه طرف میگم اصلا همسری خوشش میاد؟ نکنه بگو تو چیزی که خودت دوست داشتی گرفتی؟!

از یه طرف میگم نکنه خرجمون خیلی زیاد بشه؟

از یه طرف هم میگم نخیر همه چی عالیه و حتما این کارو می کنم!

**************************

دیروز اولین حقوق محل کار جدیدم گرفتم اما اولش داشتم بیهوش میشدم ...خیلی کمتر از رقمی بود که قراردادم بود.... بعد کلی دوندگی فهمیدم دختری که مسئول حقوق دستمزد بوده اینقدر نادان بوده فقط حقوق ثابتمو حساب کرده و بقیه ی چیز ها کشک... حالا قراره دووووووباره محاسبه بشه دووووباره چک بدن و خدا می دونه چقدر طول بکشه .

اصلا حالا نداد اولین حقوقم اینجوری زخمی شد حالم گرفته شد

**************************

احساس می کنم حسابی تپا شدم اما بازم همش دارم می خورم و خییییییلی عصبیم از این موضوع

*************************** دیگم هیچی حوصله ندارم ... اعصاب هم ندارم .... دلم هم گرفته.... دیگه ام صبح ها با آهنگ های مزخرف رادیو پیام تو ماشین غر نمیدم.... دیگه ام با ذوق نمیرم کلاس ایروبیک دیگه ام حوصله خوشگل سازی خودمو ندارم دیگه ام دلم هیچی نمی خواد .... دیگه ام حال آشپزی ندارم... همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:32  توسط لیلی  |