تبليغاتX
دنیای لیلی
دنیای زیبای لیلی و همسری
هفته دوم اردیبهشت ما با یه روز معمولی شروع شد و داشت معمولی پیشرفت که یهو غیر معمولی شد !

به این صورت که من تو ماشین نشسته بودم و داشتم می اومدم سمت خونه که یه دو دو تا چاهار تا کردم دیدم همسری هم همین الانا احتمالا می رسه سر خیابون. برای اینکه مجبور نشه تو گرما 20 دقیقه پیاده بیاد اومدم بهش زنگ بزنم که بگم عزییییییییزم میام دم اتوبان دنبالت که دیدم موبایلم نیست ... طبق معمول جا مونده بوده تو شرکت

می خواستم طبق روال سابق برم خونه و منتظر همسر بشم اما دیگه دلم نمی اومد واسه همین رفتم همون جایی که احتمال می دادم عماد از تاکسی پیاده میشه و هی نگران بودم نکنه زودتر یا دیر تر اومده باشه و نبینمش...

از اعماق کیفم یه کارت تلفن پیدا کردم که مال عهد عتیق بود و مطمئن نبودم کار می کنه اما فرووش کردم تو یه تلفن عمومی و کار کرد !!! خیییییییییییلی نوستالژیه قشنگی داره استفاده از تلفن عمومی

خلاصه فهمیدم درست به موقع رسیدم و عماد هم گفت همین الان می رسه اونجا که من وایسادم



عماد با لب و لوچه ی آویزون سوار شد و گفت گوشیش افتاده زمینو خراب شده و خیلی ناراحت بود ( البته گوشیش خیلی گوشیه ارزونی بود ها واسه همین اصلا عین خیالم نبود اما خود عماد خیلی ناراحت بود). گفت بریم بدیم تو گیشا درستش کنن؟

گفتم فکر خوبیه منو بزار خونه که برم غذا آماده کنم تو این فاصله تو هم برو زود بیا که یهو عماد گفت نهههه با هم بریم و توضیح داد اگه با هم بریم میشه شبیه گردش کردن و من الان دلم گردش می خواد اما اگه تنها برم میشه یه جور " کار" و من الان حوصله ی کار جدی ندارم ! می خوام با تو برم که انگار رفتیم تفریح !

خیییییییلی ذوق کردم که عماد حتی برای یه سر گیشا رفتن دوست داره با هم بریم و با من رفتن رو تفریح می دونه و تنها رفتن رو کار  !

کلی ازش تشکر کردم و خودمو واسش لوس کردم و رفتیم گیشا . هرچند انصافا خیلی خسته بودم و اگه این جمله ی عماد نبود اصلا حوصله ی خیابون نداشتم.



با احساس خوبی رفتیم گیشا ... تو چند تا مغازه گشتیم و گفتن یه قطعه ایش خراب شده که اینجاها نیست و باید بریم علاء الدین که مرکزه موبایله و وسط شهره !!!

عماد با نا امیدی گفت باید بریم علاء الدین ولی ایییییین همه راه تو گرمااااا تو هم که خسته ای نمیییای باید تنها برم منم با چهره ای که توش پر از " بله من نمیام " بود داشتم بهش نگاه می کردم

اما وقتی دیدم چقدر عماد دلش می خواد گوشیش درست بشه و کلافه است یهوووو عشقم قلنبه شد گفتم باشه منم باهات میام ... عماد با ناباوری گفت میااااااااای؟ راست میگی؟ و عین بچه ها کلی صورتش هیجان زده و شاد شده بود

گفتم ولی یه شرطی داره ! باید قبلش یه دونه بستنی برام بگیری که انرژی بگیرم



از اینکه یه روز معمولی اینقدر داره غیر معمولی میشه خیلی خوشحال بودم این برنامه های پیش بینی نشده و ناگهانی واقعا گاهی تو زندگی لازمه !

سر راه یه ثانیه رفتیم خونه و من مقنعه ام رو با شال عوض کردم و پریدم پائین . هم به خاطر گرما و هم مهمتر اینکه به خاطر عماد که خیلی از مقنعه بدش میاد ( اینو بعدها فهمیدم که چقدر از مقنعه بدش میاد در حالیکه تمام دوران دوستیمون که من دانشجو بودم همیشه با مقنعه عماد منو میدید !!! )

ماشینو یه جا پارک کردیم و با انوااااع و اقساااام وسایل حمل و نقل عمومی رفتیم تا رسیدیم علاء الدین .... چقدر دلم برای تاکسی سواری با عماد تنگ شده بود .... کلی یاد قدیما افتادم ... عماد در تاکسی رو برام باز می کنه من خودمو با حداکثر سرعت می اندازم تو و می پرم آخر صندلی و عماد هم کنارم میشینه و من یواشکی دستمو میزارم تو دست عماد ... عماد یه نگاه مهربون بهم می کنه و من لبخند می زنم و از پنجره بیرون رو نگاه می کنم و باد جلوی موهامو تکون تکون میده و عشق از تو دستام همینجوری میاد تو همه  ی وجودم ....



وای وای وای خدا همه ی کارکنان و مشتریان اون پاساژ رو از اون محل نجاااات بده هر چه زودتر ... الهی آمین

شلووووووووغ تنننننننگ بد بووووووو خفههههههههه نا آرووووم و پر از امواج منفی

چند تا مغازه رفتیم و گفتن اون قطعه رو ندارن ( یعنی اینقدر این گوشی قدیمی و از مد افتاده بوده بود که هیچ جا قطعاتش پیدا نمی شد)   عماد هم که خیلی از محیط اونجا بدش اومده بود می خواست زودتر بره بیرون ...


هر چی می گفتم عزیییییییزم تعمیر این گوشی آفتابه خرجه لحیمه بیخیالش بشو بیا یه گوشی معمولی بخر می گفت نههههههههههه من فقط آیفون می خرم ...می گفتم خوب تو که یک ساله داری با گوشی خراب راه میای تا یه روز آیفون بخری بیا بخر این آیفونه لامصبو دیگه می گفت نهههههههه الان پولامونو برای چیزای مهمتر احتیاج داریم می گفتم باشه پس بیا یه گوشیه 200-300 تومنی بخر تا پائیز که پولامون اومد آیفون بخری می گفت نههههههه من فقط 2 بار تا حالا گوشی خریدم و هر بار بهترین گوشیه بازار رو خریدم الان هم هیچ چیز دیگه ای جز  آیفون نمی خرم !


در همین اثنا اون قطعه یهو پیدا شد.

از علاء الدین فرار کردیم و رفتیم این یکی پاساژ جدیده که بدیم یکی این قطه رو برامون نصب کنه ... چقدر پاساژ بزرررررگ خوش بوووووووو دلبااااااااااااز تمییییییز و خللللللللوتی بود

کیف کردم

اما تنها تعمیراتیه اونجا بهمون گفت چون قطعه رو از یه جا دیگه خریدین من براتون تعمیرش نمی کنم !! علاء الدینی ها هم می گفتن این کار سودی نداره که واسش وقتمون رو هدر کنیم !!!

تمااااااااااام اینها در شرایطی بود که من هنوز به تنها شرطی که گذاشته بودم یعنی " بستنی " نرسیده بودم !!

اونجا ها هم هررررر مغازه ای پیدا می شد غیر از سوپر ... !



تصمیم گرفتیم ببیخیال پروژه ی گوشی بشیم و بریم سینما! سینما سپیده ... به یاد دوران جوونیمون ! عماد خیلی محیطش رو دوست داره و میگه محیط دانشجوئی و روشنفکری داره

کلیییییی پیاده روی کردیم  اما دریغ از یک سوپری برای خرید بستنی ... تا اینکه یه فروشگاه رفاه پیدا شد و رفتیم 2 تا دونه بستنی خریدیم و اومدیم بیرون و بعدش با بستنی هامون پریدیم تو اتوبوس

از اینکه عین زن های قدیمی چشمم به شوهرم باشه تا بفهمم تو کدوم ایستگاه باید پیاده بشیم لذت می برم ( خواهشن فمنیست های افراطی حمله نکنن اینجا چون یکی از لذت های زندگی برای من اینه که خودمو بسپرم به شوهرم انگار که خودم هییییییچ کاری بلد نیستم ... این اطمینان صرف و غرق شدن تو وجود شوهر نه همیشه اما گاهی واقعا برای رابطه لازمه و حس زنانگی زن و مردانگی مرد رو که از مهمترین نیازهای یه رابطه ی سالمه افزایش میده )


خلاصه با چشمک عماد سریع دویدم دم در و پریدیم پائین ... باز کلی راه رفتیم و خسته و کوفته ساعت 8:15 شب رسیدیم دم سینما سپیده که گفتن یه ربع دیر رسیدیم !!! عماد خیلی حالش گرفته شد

دوباره کلی راه رفتیم و تاکسی بازی کردیم تا رسیدیم سینما فلسطین ... دیدیم خیلی خلوته آخه شنبه بود دیگه ... عماد گفت اینجوری سینما رفتن خیلی دلگیره ولش کن یه روز دیگه بریم همون سپیده ...



عوضش رفتین یه رستوران گرون که دماغ سوختگیمون جبران بشه ... من که کااااااااملا باطریم خالی شده بود

باز هم با وسائل حمل و نقل عمومی اومدیم ... تا اینکه رسیدیم به همون جائی که ماشینو پارک کردیم یعنی اتوبان چمران بالاتر از میدان توحید ...

من عاااااشق این تیکه اش هستم ... عماد:  الان چراغ اون ور قرمز میشه بیا از اتوبان رد بشیم . من: نههههه خیلی کار زشت و ضایعیه من از رو پل می رم  عماد : بابا الان چرا قرمزه بیا بریم تو اینجا اصلا ماشین میبینی؟!؟!  من : باشه بریم ولی خیییلی بی فرهنگیم من خودم همیشه به آدمایی که از اتوبان رد میشن فوش میدم تو دلم !

بعدشم در حالیکه دست همو گرفتیم و می دویم و می خندیم از یه نیمه رد میشیم و می رسیم به گارد ریل ها من: بفرما حالا من چه چوری از رو اینا بپرم   عماد: فینگییییییلی دست منو بگیری ... بپر بپپپپر آفریییییییین من : عمااااااد خیلی ضایعی به خدا  و صدای کلیییییییی خنده

بازم برای نیمه ی دوم راه تماام مکالمات و ماجرای بالا تکرار میشه ...



و این چنین یه روز خییییلی معمولی میشه یه روز خییییلی غیر معمولی !

اگه عماد بهم نمی گفت که دوست داره با هم بریم برای تعمیر موبایلش یا اگه من با اون همه خستگی بی خیال رفتن به مرکز شهر می شدم، هیچ کدوم این خاطره های قشنگ رو نداشتیم ... پس بیاین با یه جمله ی متفاوت یه روز متفاوت رو تجربه کنیم ...


**************


روز بعد با همکارم بعد شرکت رفتیم ایروبیک ... چقدر خوبه که همکارم منو هر سری به زوووووور ورمیداره می بره واگرنه اگه به خودم باشه بعد شرکت دلم می خواد صاااااااااااااف برم خونه

عصر که رفتم خونه عماد زودتر از من رسیده بود و کمی خونه رو مرتب کرده بود منم غذا گرم کردم و خوردیم

بعدش نمی دونم چی شد که نشستم تو آرشیو گوشیم اس ام اس های قدیمیم رو خوندم ...

آهان یادم افتاد چرا این کارو کردم . آخه همون گوشی ایی که دست عماد بود و خراب شده بود در واقع گوشی قدیمی من بود ... مال دوران دوستی و اوایل ازدواجمون ... توش پر از اس ام اس های عاشقانه و خاطره انگیز بود ولی حالا که گوشی درست نمیشه پس به این معنیه که من همه  ی اون اس ام اس ها رو از دست دادم ... کلی دلم شکست

عماد می گفت بازم برات از اون اس ام اس ها می فرستم و من با بغض می گفتم نخییییییر دیگه نمی فرستی ... من همون اس ام اس های خودمو می خوااااااااااام :((

خلاصه رفتم گوشی جدیدم رو که مال این دوسال اخیر بود رو بررسی کردم تا به یاد اس ام اس های قدیمیم بخونمشون... اما زیاد اس ام اس های فوق عاشقانه و خاطره انگیز نداشت ... کلیییییییی حالم گرفته شده بود که چرا عماد دیگه برام از اون اس ام اس ها نفرستاده !

عماد داشت تو تراس به گلدون هاش رسیدگی می کرد ... با قیافه ای مغموم رفتم نشستم رو مبلی که جلوی دره تراسه ... یهو عماد گفت لیلی می دونی من خیلیییی بهت افتخار می کنم تو واقعا همسر و همراه خوبی هستی تو زندگی !

یهو برق از کله ام پرید و قیافه ی مغمومم تبدیل به قیافه  ی متعجب و هیجان زده شد و گفتم چرااااااااااااااا؟

گفت خوب وقتی به پروژه ی ... ( اینجا اسمش رو میزاریم پروژه ی اسمشو نیار !!! چون تمام پولهامونو و خوشحالیمونو و آرامشمونو و اعتماد به نفسمونو برای یکی دو سالی از بین برد !)

خلاصه گفت وقتی میبینم تو درست چند ماه بعد عروسیمون تو اون پروژه ی اسمشو نیار اینقدر کمک کردی و همراهم بودی ... اومدی اونجا پیشم وایسادی و همه  ی اون کارا رو کردی ... بالاخره تو فارغ التحصیل بهترین دانشگاه ایران بودی  تو خونه ای با کلی ناز و نعمت بزرگ شده بودی و تازه عروس شده بودی ... اما بدون هیچ غرغری اومدی اونجا و تو اون محیط و با وجود اون همه مشکلات محکم وایسادی کنارم و سعی کردی هر کاری از دستت بر میاد انجام بدی  ... باورم نمیشد که بتونی تو همچین شرایطی اینقدر خوب بمونی و مدیریت کنی ... واقعا بهت افتخار می کنم ... همون روزا هم اینو فهمیدم و به خودم گفتم عماد تو اگه همه ی برنامه های زندگیت خراب شد اما عوضش فهمیدی چه همراهی تو زندگی داری و این خیلی با ارزشه و گفت حالا که داشتم خاطرات اون روزا رو مرور می کردم یادم اومد که باید ازت تشکر کنم ... تو خیلی نقش موثری تو آرامش و استیبلیتی زندگیمون داشتی


دیگه من توضیح نمیدم که چههههههههه احساسی داشتم ...


***********


دو شنبه گروه زوج داشتیم ... من حسابی بی حال و خسته بودم تو راه ... عماد گفت زنگ بزن برام وقت دندون پزشک بگیر و منم همون جا تو ماشین زنگ زدم ... خانومه گفت باید اول بیاین دکتر ببینه دندون رو و بعد وقت میدیم گفتم ما قبل عید اومدیم و پرونده داریم اون هم با بداخلاقی گفت باید بیاین تا وقت بدم ... وقتی به عماد گفتم کلی واسه خودش غر غر کرد که مگه ما بیکاریم پاشیم بریم اونجا و کلی به دکتره بد و بیراه گفت منم گفتم چرا اینقدر غر می زنی و منفی هستی حالا مگه چیه و ... بعععععله دعوا شد !

البته دعوای یک طرفه ! چون من رومو برگردونده بودم  و بیرونو نگاه می کردم و ساکت بودم اما عماد یه رببببببببع یه رییییییییز غر زد و داد زد و ویراژ داد تا رسیدیم به گروه !

وقتی موضوع رو مطرح کردیم با پرسش و پاسخ هایی که انجام شد به این نتیجه رسیدیم تقصیره من بوده !!!

خانم دکتره بهم گفت تو همیشه یاد گرفتی تا اعتراض نکنی؟

گفت تو یاد گرفتی بچه خوبه ی خونه کسیه که اعتراض نمی کنه ولی می دونی که اعتراض کردن تو زندگی لازمه و نشون دهنده ی فهم آدم هاست اما اعتراضی که درست باشه و صحیحی نشون داده بشه ... گفت بچه ها از 3 سالگی یاد میگیرن که کی باید اعتراض کنن کی نباید اعتراض کنن کجا باید محترمانه اعتراض کنن و حتی باید یاد بگیرن کجاها اگه لازمه برای اعتراض کردن حتی صداشونو بالا ببرن. گفت اینا جزو حقوق بچه ااست که باید بیاموزه اما تو فقط یاد گرفتی که اعتراض نکردن خوبه  ... واسه همین مجبوری توجیح کنی اتفاقات رو ... مثلا وقتی منشی همچین حرف زوری داره میزنه مسلما تو حق اعتراض داری اما تو خودتو توجیح می کنی که حتما قانونشون اینطوریه و ... گفت آدم هایی که توجیح کننده های خوبی هستن اییینقدر انرژی تو خودشون جمع می کنن که بعد ها برای بی اهمیت ترین چیزها عصبانیت های شدیدی نشون میدن

گفت اگه تو بخشی از اعتراض همسرت رو به دوش می گرفتی عماد هم اییییینقدر بهش فشار نمی اومد که بخواد داد و بیداد کنه ... گفت بین زن و شوهر باید همه چیز تقسیم بشه حتی اعتراض و توضیح داد اگه تو 30 درصده اعتراض رو انجام میدادی همسرت به جای اینکه مثل الان 200 درصد اعتراض و خشم نشون بده فقط 70 درصد نشون میداد ...

بعدش بهم گفت تو حاضری شوهرت اذیت بشه و ناراحت بشه اما منشی دکتر ناراحت نشه ! گفت این یکی از رفتار های اشتباهیه که تو زن و شوهر ها  هست ... شما نباید دنبال راضی کردن و اعتراض نکردن به دیگران باشین اونم به بهای ناراحتی همسرتون ....

گفت به بچه هاتون اعتراض کردن رو یاد بدین ... بچه ای که به پدر و مادرش اعتراض کنه یعنی اینکه پدر و مادر تونستن چیزی بیشتر از اونچه خودشون هستن به بچه شون یاد بدن اما بچه ای که به پدر و مادرش هییییچ اعتراضی نمی کنه فکر نکنید بچه ی خوبیه بلکه ی بچه ایه که کپی پیست شده و هیچ قدرت فکری از خودش نداره و پر شده از عصبانیت های انباشته شده

اما خوب اعتراض کردن هم اصول و قوانین خودش رو داره که باید یاد گرفت و یاد داد ...


کمی هم راجع به فراموش کردن خاطرات بدمون حرف زدیم ... مثلا من چون 4 سال پیش فلان اتفاق افتاده از دست عماد خیلی ناراحتم و عماد می پرسید من چه کار کنم که لیلی بی خیال اون قضیه بشه ... دکتره توضیح داد که تو سعی می کنی همش توضیح بدی به لیلی که اشتباه می کنه و می خوای توجیحش کنی اما این غلط ترین راهه باید بزاری فقط حرف بزنه ... گفت حرف زدن راجع به ناراحتی ها بهترین راه برای کمرنگ کردنه اون خاطراته ...

یه موضوع دیگه هم گذشت بود  و انتقاد شدید داشت به زن هایی که افتخارشون با گذشت بودن و فداکار بودنشونه ... دکتره تاکید داشت وقتی میشه گفت " گذشت کردم"  که کاملا گذشته باشه ولی وقتی شما گذشت می کنی یا فداکاری می کنی و در اعماق وجودت اگه با خودت صادق باشی می بینی که توقعی ایجاد شده بدون که گذشت نکردی بلکه بدتر رابطه خراب میشه

چون تو بدون اینکه بفهمی متوقع میشی و طرف مقابل هم که از این توقع خراب نداره!  واسه همین پاسخ اون توقع رو نمیگیری و عصبانی میشی و ... مثل مادر هایی که کلی به بچه هاشون محب کردن و بعد که بچه هه عروسی می کنه و خودش کلی بدبختی داره مادره تاااااازه یاد کارهایی که کرده می افته و کلی توقع داره که من واسه تو اینو کردم اونو کردم پس حالا باید تو احساس گناه پیدا کنی و برای جبران اون زحمت ها کلی تو فشار بیافتی در صورتیکه محبت مادرانه واقعی همونیه که توقع ایجاد نکنه ...


تاکید داشت تو زندگی به خاطر هم گذشت نکنید بلکه مسائل رو حل بکنید تا واقعا حل بشه ... هر چقدر هم که فکر کنید گذشت کردید سر بزنگاه چرتکه هاتون به کار می افته و چنان تصویر دقیقی از گذشت هاتون به یادتون میاد که می فهمید هیچ گذشتی در کار نبوده و همه رو خوب یادتون  نگه داشتین  تا به جاش برای طلبکار شدن و عصبانی کردنتون بیاد بیرون !


البته همه  ی اینا رو خیلی خوب و قشنگ و با سوال و جواب می گفت تا خودمون درکش کنیم نه مثل من اینشکلی تعریف کنه !!



خیلی زیاد شد .... مجبورم باز کات کنم  اما تصمیم گرفتم تند تند بنویسم چون واقعا حاضر نیستم ذره ای از احساسات و اطلاعات و خاطرات این روزهام رو از دست بدم !



+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 15:39  توسط لیلی  | 

عزیزان خوب و همراه و مهربون سلاااااااااااااام

یا به قولی

سلام سلام آی بچه ها

من یام یامم دوست شما

.

.

.

قبل از هر چیز بزارین کمی در مورد این کلاسای روانشناسی و اینا که خیلی ها پرسیده بودن توضیح بدم

ماجرا از این جا شروع میشه که حدودا 6-7 سال پیش !!!! اااااا چقدر پیر شدم یعنی !

خلاصه حدود 7 سال پیش که سال اول دانشگاه بودم و یه دختر خیلی مظلوم و ساکت و آروم و خجالتی  یهوووو یه آشنایی گفت توی یه مرکز مشاوره تو شرق تهران یه سری دوره های گروه درمانی برگزار میشه به سبک سیستم های روانشناسیه به روز دنیا چون الان سال های ساله خارج از ایران گروه درمانی وجود داره اما تو ایران زیاد شناخته شده نیست حتی دکترای این کار هم کمن...

لازم نیست خودت یه مشکل خیلی عجیب غریبی رو در خودت کشف کرده باشی تا بخوای بری گروه چون این گروه ها در واقع یه جور خودشناسیه تا بتونی ریشه ی تمام حس هات و دلیل اون ها رو به صورت ریشه ای کشف کنی و بتونی کنترلشون کنی ...


اون زمان مامان منم استقبال کرد که آره لیلی خیلی اعتماد به نفسش کمه پس بهتره لیلی رو هم بفرستیم ... نمی دونست که روزی خواهد رسید که خودش با دعوا و تهدید منو از ادامه ی کار منع خواهد کرد !


تو 18 سالگی وارد این گروه شدم ... تقریبا 6-7 تا دختر و پسر زیر 30 سال بودیم اون موقع با یه روانشناس.

سبک کار این بود که هر کس در مورد هر احساسی یا مشکلی که دلش می خواست حرف می زد بقیه هم احساس های مشترکشون رو و نظراتشون رو می گفتن و از هم سوال می کردن و خلاصه تو تمام این صحبت ها خیلی آروم آروم و کم کم تو کشف می کردی که دلیل واقعی هر مشکل یا احساسی در تو چیه !


گاهی حقایقی که به دست میاد ایییینقدر تلخه که نمی خوای باور کنی و گاهی فشار این حقایق اینقدر زیاده که نمی تونی حتی گروه رو ادامه بدی از ترست و ریزش خیلی بالایی داشتیم تو گروه

یه مثال خیلی ساده و کوچیک اینه که تو میگی امروز خواهرم به من فلان حرف رو زد و من خیلی عصبانی شدم ... بعد ادامه میدی و ادامه میدی و با سوال هایی که روانشناس ازت می پرسه به این نتیجه می رسی که در واقع چون تو به خواهرت حسودی می کنی و نمی خوای خواهرت مثلا فلان موفقیت رو داشته باشه تو چنین واکنشی نشون دادی بعد تو سعی می کنی که ثابت کنی نهههه اینطوری نیست من خیلی خواهرمو دوست دارم من واقعا می خوام به فلان موفقیت برسه ولی سوال و جواب ها که بیشتر بشه مجبور میشی که قبول کنی که آره انگار واقعا تو دلت نمی خواسته که خواهرت تو هیچ چیزی بهتر از تو باشه و همین ریشه اتفاقات بعدی هست که بین تو و خواهرت می افته هر چند که در ظاهر ممکنه هییییچ ربطی به هم نداشته باشن !!

اونجا یاد میگیری قبل از هر احساست یه چرا بزاری ... به جای اینکه بگی من عصبانی شدم از اینکه فلانی به من این حرفو زد میگی چرا من از فلان حرف این آدم اینقدر عصبانی شدم ؟؟ آیا چه احساسی رو در من بیدار کرد که عصبانی شدم؟ و بعد به این نتیجه می رسی که چون تو یه جای دیگه عصبانی بودی و جرئت نداشتی که عصبانیتت رو نشون بدی حالا یه جای دیگه نشونش میدی. که البته بازم پشت همه ی این احساسات کلی حرف هست... پشت هر کلمه ای که ما میگیم یا می شنویم دنیایی از حرف ها  و احساسات نگفته هست ... کم کم عادت می کنی که دیگه به ظاهر اون چه می شنوی فکر نکی و بری ببینی در بطن این کلمات که آدم ها برای پنهان کردن احساسشون استفاده می کنن چه ماجراهایی نهفته شده

من یک سال و نیم این گروه رو ادامه دادم و چون اهل پنهان کاری نبودم و راحت می تونستم واقعیات رو بگم پیشرفتم خیلی خوب بود ... خودمو کشف می کردم ... منی که تا اون روز فقط یه بله گو به پدر و مادرم بودم بدون هیچ تحلیل و تفکری، حالا می تونستم فکر کنم و به یاد بیارم و تحلیل کنم و اعتراض کنم به تمام اونچه که حق من بود و من از ترس چشمام رو روش بسته بودم

حالا چشمام بهتر میدید و مهمتر اینکه گوشام بهتر میشنید


مثلا وقتی تو یه جلسه ی کاری یه همکاری با هیجان داره از موفقیت های بزرگی که به دست آوره و افتخاراتش حرف می زنه یه گوش معمولی به این نتیجه می رسه: عجب اعتماد به نفسی داره چقدر هم خودخواهه اینقدر از خودش تعریف می کنه ... اما یه گوش باز شده اینو می شنوه: من احتیاج به تائید شما دارم ... من اصلا اعتماد به نفس ندارم و خیلی می ترسم واسه همین برای اینکه شما اینو نفهمین باید کلی از خودم تعریف کنم تا شما منو تحسین کنین و اعتماد به نفس پائین و ترس من زیر این نقاب خودخواهی پنهان بشه  لطفا منو تحسین کنین من به توجه شما خیییییلی احتیاج دارم تا اینطوری بتونم اعتماد به نفس پیدا کنم !


این گروه ها تو من تحول بزرگی رو به وجود آورد تا با حق و حقوق و وظایف خودم آشنا باشم ... ولی این اون چیزی نبود که مامانم می خواست مامانم یه لیلی حرف گوش کن می خواست که خداش مادرش باشه و درست و غلطش رو مادرش تعیین کنه اما حالا من فهمیده بودم که درست و غلط وجود نداره و خودم باید فکر کنم و نتیجه بگیرم و حالا من لیلی بودم که یاد گرفته بود " نه " بگه


در نتیجه مامانم اینا دیگه اجازه ندادن برم اما من به هر بدبختی و دعوایی بود می رفتم تا اینکه مثل همیشه از روش قدرت پولی استفاده کردن ! و من نتونستم ادامه بدم

اما تو وقتی یاد میگیری که فکر کنی و وقتی ذهنت آماده تحلیل کردن و شنیدن باشه حتی خارج از گروه هم همین کارو می کنه ...

به شدت دقتم رو همه ی رفتار ها و حرف های خودم و دیگران زیاد شده بود ... ذهنم عین کامپیوتری شده بود که هر چی میشنید آنالیزش می کرد


بعدش هم که دیگه درگیر عشق و عاشقی شدم و بودن با عماد نیازم رو از همچین گروه هایی مرتفع می کرد ... عماد برای من دقیقا همون گروه بود ... کلی با هم حرف می زدیم و متعجب می شدم از اینکه عماد اییینقدر ذهنش بازه و چیزایی رو که من با کلی بالا پائین فهمیدم اون همه رو می دونه !

عماد حتی کمکم کرد که ذهنم باز تر و باز تر بشه ... یاد گرفتم که دیگه واسه خودم یه جهان بینی داشته باشم چون بدون جهان بینی آدم ها خالی و پوچن... بدونم واقعا از زندگی چی می خوام دنبال چی هستم چی خوشحالم می کنم


و مهمتر از همه اینکه باعث میشه اولا یه تقلید کننده از روی زندگی دیگران نباشن و دوما محتاج تائید و تحسین دیگران نباشی ! هر چند خیلی سخته دستیابی 100 درصد به هر دوی اینها

مثلا خیلی سخته وقتی اکثریت مردم رفتن از ایران رو یه کار خوب و درست می دونن تو بگی ایران توی مغز آدم هاست اگه مغزت درست کار نکنه اگه مشکلاتت رو نتونی حل کنی هر جا بری برای تو شرایط همینه ... تو نمی تونی از خودت فرار کنی تو اگه خودت رو از درون درست کنی هر جا باشی خوشحالی و اگه درونت پر از خلا و مشکل باشه رفتن هم هیچ چیز رو درست نمیکنه ... پس احساس خوب و آرامش تو خودته نه محیط بیرونت  و باز هم در عین حال سخته وقتی همه خونه بزرگ تر و ماشین بهتر خریدن رو تحسین می کنن و تو احتیاج به این تحسین ها داری بر هوست غلبه کنی و بخوای با پول هات طوری سرمایه گذاری کنی تا مجبور نباشی همیشه کارمند باشی و نتونی زندگی آزادانه داشته باشی و همیشه وابسته به کارت و حقوقت بمونی !

...



خلااااااااصه

من دیگه گروه نرفتم و این گروه ها رو گم کردم تااااااا اینکه دوباره پیداش کردم اون مرکز رو و فهمیدم حالا گروه های زوجی دارن ...

یعنی همون سبک اما بین زوج ها و با موضوع زندگی مشترک

4 تا زوج بودیم اکثرا یکی دو سالی از زندگیمون گذشته بود و با بالا پایین های زندگی آشنا بودیم

اینجا هم حرف می زنیم و حرف می زنیم و همدیگرو نقد می کنیم یا احساسات مشترکمون رو پیدا می کنیم و ریشه ی رفتارهای اشتباهمون کشف میشه ...

این گروه چند تا ویژگی داره: صمیمیت بین زوج ها افزایش پیدا می کنه چون یاد میگیرن بی پرده از تمام احساسات و نیازهاشون حرف بزنن. در عین حال اصلا یاد میگیرن حرف بزنن! یاد میگیرن اگه ناراحت می شن یا عصبانی میشن به جای واکنش نشون دادن حرف بزنن... همین حرف زدن خودش 50 درصد مشکل رو حل می کنه البته اگه اصول درسته حرف زدن رو بدونیم.

یکی دیگه از ویژگی های این گروه همینه که چگونه حرف زدن رو بهمون یاد میده ... وقتی عصبانی هستیم یا وقتی طرفمون عصبانیه چیا رو نباید گفت و چیا رو باید گفت ... یکی دیگه از ویژگی های مهمش هم اینه که میبینی یه جورایی ته همه ی مشکلات اکثر زوج های معمولی از یه الگوی مشخص پیروی می کنه و فقط تو نیستی که این حسو داری و فقط هم همسر تو نیست که این اخلاق رو داره و مشکلات زندگی ها خیلی به هم شبیه هستند اماااااااااا اون چه که متفاوته بین آدما و خیلی هم مهمه نحوه برخورد کردن با مشکلات هستش


هر جلسه بهمون یه تمرین میدن که باعث میشه تمرکزت رو مسائلی که بهشون فکر نمی کردی افزایش پیدا کنه... مثلاااا

یه جلسه تمرینمون این بود شما هم میتونین انجام بدین

هم زن و هم شوهر باید 4 تا برگه داشته باشن که به هم نشونش نمیدن

برگ شماره یک: مینوسین کارهایی که همسرم کرد که باعث ناراحتی من شد 

برگ شماره دو: کارهایی که من کردم که  باعث ناراحتی همسرم شده

برگ  شماره سه: کارهایی که من کردم که باعث خوشحالی همسرم شد

برگ شماره 4: کارهایی که همسرم کرد که خوشحالم کرد


وقتی این 8 تا برگ رو در نهایت کنار هم میزاریم کلی نتیجه های جالبی کشف میشه :

شما یا همسرتون فکر می کنید که فلان کار رو انجام دادی که باعث خوشحالی همسرتون شده اما تو لیست اون اصلا نیست ! یعنی چی ؟ یه طرف قضیه می فهمه که فلان کار رو که انجام داده و فکر می کرده کار خوبیه در واقع اصلا برای طرف مقابل مهم نبوده ولی الکی برای اون طرفی که اون کارو کرده توقع ایجاد کرده ولی این توقع بی پاسخ می مونه چون اصلا دیده نشده

همین خودش میشه یه سو تفاهم خیلی کوچولو که یه جای دیگه خودش رو نشون میده

طرف مقابل هم می فهمه که وقتی همسرش فلان کار رو انجام داده هدفش خوشحال کردن اون بوده پس باید یاد بگیره بیشتر توجه کنه و ارزش این رفتار رو بدونه و بابتش قدر دانی بکنه

یا اینکه مثلا شما نوشتین فلان کار منو ناراحت کرده اما تو لیست شوهرتون نیست ... یعنی اون بنده خدا اصلا نمی دونسته که این کار شما رو ناراحت می کنه و بدون اینکه بفهمه چرا،  با زنی مواجه میشه که ناراحته و بی اعصاب چون زن فکر می کنه همسرش می دونه که ناراحتش کرده و ...

باز هم یه سو تفاهم کوچولوی دیگه

تو برگه های هر کدوم از ماها حداقل 20 تا از این سوئ تفاهم های کوچولو بود که تو یک هفته و یک ماه و یک سال جمع شدن همه ی این حس های کوچولو باعث عصبانیت هایی میشه که خودمون هم نمی تونیم بفهمیم اگه بابت یه کار شوهرمون یا زنمون اینقدر عصبانی هستیم به خاطر همه اون سو تفاهم های کوچولو هستش

راستش اگه بخوام همه رو توضیح بدم خیییییلی زیاد میشه

فقط می خوام ذهنتون با مسائلی که اونجا راجع بهش صحبت میشه آشنا بشه


یکی از مهمتریییییین چیزایی که اونجا یاد می گیری و متوجه میشی که سر منشا زندگی کردنه اینه که زن و شوهر بدونن که الان یه خانواده جدید هستن و از خانواده ی قبلیشون مستقل شدن

اگر زن یا شوهری حریم ویژه ی زناشویی رو رعایت نکنه و مستقل از پدر و مادرش عمل نکنه از نظر این دکتر اون خانواده هرگز تبدیل به یه خانواده نخواهد شد. تاکید می کنه وقتی رابطه ی زن و شوهری شروع شد شما دو تا آدم با دو گروه اطلاعات و اصول و هنجارها که از دو خانواده مختلف ناشی شده مواجه میشن. هیچ دلیلی نداره که زن یا شوهر بخوان اطلاعات طرف مقابل رو تائید یا تکذیب بکنن. بلکه باید حالا قوانین و اصول و هنجارهای جدید خودشون رو تعریف بکنن که می تونه مجموعه ای از دو خانواده  ی مختلف باشه یا اصلا شبیه هیچ کدوم نباشه

همین تعریف اصول و قوانین جدید و منحصر به فرد خودشون یعنی اعلام استقلال و تا زمانیکه این استقلال نباشه رابطه ی زن و شوهری هم در کار نیست

.

.

.

اینجا هم در طول زمان زن و شوهر یاد میگیرن مثل همون گروه های فردی گوش هاشون رو باز کنن برای خوب شیدن

یعنی فقط ظاهر رو نبینن و سعی کنن بفمن چه چیزهایی باعث به وجود اومدن این ظاهر شده و چیا پشت این داد و بیداد ها قایم شده

یه مثال از گروه زوجمون:

زن حسابی دلش پره از اینکه شوهرش بهش احترام نمیزاره و گاهی تحقیرش می کنه یا مسخره اش می کنه

واکنش یه زن ظاهر بین : شوهرم منو دوست نداره به من احترام نمیزاره شوهرم خیلی بده و احتمالا در صدد انتقام بر میاد

یه زن دقیق: با زیر و رو کردن خاطرات و شخم زدن آنچه تا امروز گذشته می تونه کشف کنه که شوهرم  به من احترام نمیزاره؟ چرااااا شوهر من به من احترام نمیزاره؟

کم کم گندش در میاد که بععععععله خانم به شدت به خانواده  ی خودش وابسته است و مهم ترین آدم های زندگیش کسانی به غیر از شوهرش هستن یعنی و پدر یا برادر یا مادر یا شوهر خواهر و ... خانم و خانوادش آقا رو به خاطر پول یا تحصیلات یا ... خیلی پنهانی تحقیر می کنند ... خانم اصلا شوهرش رو قبول نداره و اصلا به شوهرش این حسو نمیده که تو مرد منی و خیلی مهمی ... خانم به همسرش بی توجهی می کنه و جواب محبت های شوهر رو نمیده و قدر دان محبت های شوهر نیست وووو الی آخر

نتیجه: شوهر به اقتضای مرد بودنش احتیاج به دیده شدن داره احتیاج به مهم بودن داره احتیاج به در مرکز توجه همسرش بودن داره احتیاج به محبت داره ولی شوهر هیچ کدوم اینا رو ندیده و به شدت اعتماد به نفسش رو از دست داده چون زنی که عاشقش شده به نظر میاد اونو مهم و قدردتمند نمی دونه و دوسش نداره و ...

حالا که شوهر نمی تونه خودش رو ببره بالا تا دیده بشه پس چه کار می کنه زن رو میاره پایین! با تحقیر و تمسخر اون زن و بی احترامی می خواد بگه پس فکر نکن تو هم خیلی خفنی اگه من مهم نیستم پس تو هم مهم نیستی و با این رفتار و داد و بیدار و بی احترامی می تونه خودش رو نشون بده که بگه من هستم من مهممم منو ببین و به من توجه کن


در این مواقع زن هم اصرار داره که من دوست دارم و معلومه که تو مهمی چون شوهرمی اما در واقع چون نتونسته قدردان خوبی باشه و چون نتونسته از خانوادش استقلال داشته باشه و با شوهرش توی یه خانواده باشه مرد همیشه ترسیده که نکنه این زن من با من نیست و از من حمایت نمی کنه و منو قبول نداره و الی آخر


این که آدما بتونن حرف های هم رو خووووب گوش کنن و بعد علت و ریشه ی رفتار های همو بفهمن و از قبل راجع به رفتار های طرف مقابل قضاوت نکنن خیلی تو حل مشکلات کمک می کنه.

.

.

.

دیروز داشتم به یه دوستی می گفتم درسته این گروه خوبه و من شخصا خیلی چیزا یاد گرفتم اما اصلاااا قرار نیست معجزه بکنه و این که با چه نتیجه ای از اونجا بیای بیرون فقط و فقط به خودت بستگی داره که چقدر حاضر باشی از اطلاعات قدیمی که تو ذهنت ثبت شده دست بکشی و انتقادات رو و حرف های جدید رو قبول کنی ... راستش تو همین گروه یکی از زوج ها اوضاعشون به هم ریخت و درصدد جدایی هستن ...

چون گاهی عصبانیت هایی که بروز ندادین اینجا میریزه بیرون... اگه 5 سال سعی کردین ظاهر خوشگل زندگیتونو حفظ کنین اینجا با شخم زدن ذهنتون تمام اون عصبانیت های نهفته می زنه بیرون و می فهمین که دیگه نمی تونین خودتونو گول بزنین و یا باید بتونین تغییراتی در خودتون ایجاد کنید یا اگه نمی تونین باید جدا بشین !

این روانشناس با اینکه اصل اولش بهتر کردن روابط زناشوئی و لذت بردن از رابطه هستش ولی خیلی هم تاکید داره که اگه زن و شوهر نتونن تغییرات رو قبول کنن و مشکل دارن باید جدا بشن هر چه زودتر . در عین حال اصرار داره هر چقدر الان تلاش کنین مشکلات رو پنهان کنین ولی مطمئن باشین بعد از 20 سال زندگی جدا میشین و با افسردگی های جبران ناپذیر مواجه میشین.

به خاطر همینه که اصرار  داره اختلاف نظر و بحث تو زندگی لازمه و اگه نباشه به شکل سرطان در میاد !!

معتقده از بحث نترسید و سعی کنید مشکلات رو حل کنید اگر دعوا نمی کنید یعنی می ترسید که رابطه تون خراب بشه و ظاهر مصنوعی خوشگلش به هم بریزه ولی مطمئن باشین چند سال بعد این عصبانیت های انباشته یهو می زنه بیرون و اون موقع دیگه هیچ راهی جز طلاق ندارین.

.

.

.

من شخصا تو این گروه یاد گرفتم که بیشتر قدردان همسرم باشم و خوبی هاش رو رو حساب اینکه برام عادی شده یا بدیهیه نادیده نگیرم. یاد گرفتم موقع مشکلات بتونم در زمان درست و با روش درستی حرف بزنم. یاد گرفتم که مردها مثل زن ها فکر نمی کنن پس سریع از حرف ها و رفتارشون سوئ برداشت نکنم. یاد گرفتم وقتی عصبانی مشم سعی نکنم همون لحطه به زور با عماد حرف بزنم و یاد گرفتم خودمو کنترل کنم تا در زمان مناسب که عماد هم آمادگیشو داره حرف بزنیم. یاد گرفتم که اجازه ندم هیچ کس و هیچ چیز مهمتر از همسرم باشه و با هم عین یه تیم هستیم و باید هر دومون هوای همدیگرو داشته باشیم و هر تیم دیگه ای هر چقددددر هم عزیز باشه یه تیم دیگه است و نباید اسرار ما رو بدونه یا دخالتی داشته باشه. من و عماد یه خانواده ی مستقلیم با قوانین ویژه ی خودمون و همیشه از قوانینمون حمایت می کنیم. یاد گرفتم برای خودم احترام قائل باشم تا انتظار احترام داشته باشم. یاد گرفتم قاطع باشم تا جدی گرفته بشم و مهمتر از همه اینکه یاد گرفتم که یاد بگیرم . به دیتاهایی که از دوست و فامیل میاد اتکا نکنم و ذهنمو باز بزارم برای هر نوع انعطاف پذیری برای زندگیم و آماده تغییر باشم.

یاد گرفتم که شوهر من قرار نیست یک اسطوره باشه چون من هم یک الهه نیستم و هر آدمی نقاط ضعف و قوت خودش رو داره و یاد گرفتم که از مشکلات و دعوا و اختلاف نترسم اما درست و با احترام راجع بهشون حرف بزنم و همیشه به شوهرم این حس رو بدم که درسته تو این موضوع اختلاف داریم اما من با تو هستم و دوست دارم و تو عزیزترینه منی و همیشه خیالش راحت باشه که با هم تو یه یک تیم هستیم و اگر اعتراضی دارم برای عملکرده بهتره تیمه و نه شخص . یاد گرفتم که قبول کنم هر دو ی ما حق و حقوی داریم تو زندگی و اجازه نداریم که به خاطر دل خودمون بخوایم حقوق همدیگرو ضایع کنیم و باید به حقوق هم احترام بزاریم و در نهایت یاد گرفتم  اگر واقعا شوهرم مشکلاتی داره که نمی خواد قبولشون بکنه و نمی خواد تغییرشون بده این مشکل من نیست مشکل من اینه که چرا با این شرایط خودم رو اینقدر حقیر می بینم که  باچنین آدمی زندگی کنم!


راستش برای هر کدوم اینا می تونم کلی مثال عملی بدم اما حیف که خیلی زیاد میشه و حیف که گنجوندن همچین بحث های بزرگی تو این صفحه نمی گنجه

.

.

.

این مرکزی که من میرم فقط یه دونه گروه زوج داره که پر هم شده تقریبا اما تا جائی که می دونم همه  ی مراکز مشاوره معتبر چیزایی مثل کارگاه ازدواج یا گروه درمانی زوج و اینجور چیزا دارن اما کیفیتشون رو نمی دونم چه طوره.

به شدت به دوستانی که در شرف ازدواج هستن پیشنهاد می کنم مشاوره ازدواج درست و حسابی رو نادیده نگیرن و حتمااااا قبل ازدواج اطلاعاتشون رو تو این زمینه بالا ببرن

به زوج هایی هم که اختلاف جدی دارن به شدت توصیه می کنم با بحث های فرسایشی سعی نکنن طرف مقابل رو تغییر بدن چون غیر ممکنه و فقط می تونن خودشون رو تغییر بدن پس حتما از مشاوره های روانشناسی با کیفیت و علمی استفاده کنن تا بیش از این حرمت ها و زیبایی های زندگی شون از بین نره


به زوج های معمولی مثل خودم هم پیشنهاد می کنم دانششون رو در مورد رابطه بالا ببرن و کیفیت زندگیشون رو بهتر و بهتر بکنن

به قول روانشناسمون: از بچگی به ما یاد دادن اگه نمره  ی خوب می خوای باید تلاش کنی اگه دانشگاه خوب می خوای تلاش کن اگه کار خوب می خوای تلاش کن اما هیچ کس نگفت اگه رابطه خوب و زندگی خوب می خوای باید تلاش کنی و فکر کردیم خوب دیگه ازدواج می کنیم و خوشبخت میشیم اما مگه الکیه دو تا آدم با ایییییین همه تفاوت رو بزارن کنار هم و بگن خوب ایشالا خوشبخت بشین .

خوشبخت شدن تو رابطه خییییییلی بیشتر از نمره و دانشگاه و کار تلاش می خواد و اگه بدون تلاش توقع یه رابطه ی رمانتیک رو دارین .... از خواب بیدار بشین



و در اخر باید بگم اینجا من هر چی نوشتم تئوریه و خیلی از آدم ها این تئوری ها رو حفظن امیدوارم بتونم تو عمل نشونشون بدم واگرنه که هیییییچ ادعایی ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 10:46  توسط لیلی  | 

درسته که اردیبهشت خیییییلی ماه خوش بو و خوش رنگ و خنک و دو نفره ایه ... ولی در منزل لیلی بانو اینا هیییییچ خوب شروع نشد !!

یعنی خدایی دیدین تا حالا من همیشه پست هام یکی در میون با قهر و آشتیه :D خیلی باحاله نه !!!؟!؟!؟

البته چون این خانوم روانشناسی که پیشش کلاس میریم گفته زوجی که دعوا نمی کنن مثل بیماران سرطانی هستن که اجازه نمیدن مریضیشون دیده بشه و یهو وقتی بیماری همه جاشونو گرفت می فهمن که مریضی داشتن و دیگه قابل جبران نیست ...  واسه همین دیگه من خیالم راحت شده که رابطه  ی ما رابطه ی سرطانی نیست و هر مشکلی بدون سرکوب شدن سریع می زنه بیرون و این خوبه و باعث میشه رابطه سالم بمونه !!!


خلاااااااااااصه... روز اول اردیبهشت که جمعه بود ما منزل عموی عماد مهمونی دعوت بودیم که ساکن کرج هستن. با خوشحالی و مهربانی بیدار شدیم و همینکه سرمو از زیر پتو بیرون آوردم بیرون پریدم رو کله  ی عماد و با چشم های هیجان زده گفتم عماااااد من یه نقشه ای کشیدم !!

عماد هم که می دونست من معمولا چه جور نقشه هایی می کشم گفت بگو ببینیم واسه این مهمونی خونه  ی عموم چه نقشه ای داری؟ منم توضیح دادم ما مامان بابات رو با خودمون ببریم مهمونی ولی تا شب دیر نشینیم وسط های مهمونی الکی بگیم ما یه جایی که خیلی هم دوره مهمونی دعوتیم باید بریم اینجوری چن تا فایده داره!

اول اینکه تو غروب دلگیر جمعه و تو راه برگشت می تونیم تنهایی بیایم و بعدشم اینکه فامیل هات و مامانت اینا می فهمن ما هم واسه خودمون یه خانواده ایم و برنامه های خودمونو داریم !

و توضیح دادم که من همیییییشه از اون پسرهایی که بچه مثبت خونه و یه جورایی دم مامان ایناشون بودم خیلی بدم می اومد و اصلا هم وجهه ی خوبی پیش مردم نداره و کلی غر زدم که چرا برای همه خیلی عادیه که برادرت که مجرده حتما برنامه هایی واسه خودش داره و هیییییچ کس ازش انتظار نداره کسی رو ببره و بیاره اون وقت ما که خودمون خونه زندگی داریم از نظر همه همون بچه مثبتیم که خودش هیچ برنامه ای نداره و خودش هیچی نیست و همیشه باید مطابق برنامه  ی بقیه باشه ! و دلم می خواد مردم به ما احترام بزارن بگن شما کاری نداری؟ می تونی فلان کارو بکنی نه اینکه مطمئن باشن که اینا که کاری ندارن ! اما برادرت اینقدر مهمه و اینقدر کار داره که حتی کسی ازش سوال هم نمی کنه و به فکرش هم خطور نمی کنه که شاید این هم بتونه یه کاری واسه خانواده انجام بده!

خوشبختانه تونستم این حرف ها رو بدون جبهه گیری و بداخلاقی بگم و عماد هم گفت که کاملا حرفمم می فهمه و توضیح دادن کسب احترام و نشون دادن استقلال و عدم وابستگی به این چیزا نیست و تاکید می کرد من خودم حواسم به این چیزا هست و ... کلی هم قول داد که تو مهمونی هوای منو داشته باشه

خلاصه با مامان بابای عماد راه افتادیم رفتیم مهمونی ... من خییییییلی تو این مهمونی ها حوصلم سر می ره... واقعا بهم خوش نمی گذره .... خییییییییییییییییلی کسل کننده و دلگیر و ساکته مهمونی هاشون. یه جا اینقدر کلافه و غروغرو شده بودم که عماد دستم کشید برد تو اتاق گفت چته تو ؟ و من که به طرز عجیبی احساس بدی داشتم با بغض می گفتم برییییییم تروخدا بریییییم و عماد با چشم غره نگام می کرد

یکم بعدش زودتر از همه عماد بلند شد که خداحافظی کنیم بریم که باباش هم مثل همیشه بدون اینکه بپرسه کجا می خواین برین گفت منم با شما میام پس ! عماد می دونه که من چققققدر باباشو دوست ندارم (دلایلشو یه روزی میگم) واسه همین گفت آخه ما سمت خونه نمیریم ما میریم یه جا دیگه کار داریم شما با امیر بیا و باباش که خییییلی آدم خودخواهیه گفت نه امیر یک ساعت دیگه میاد منو شما برسونین !

هیچی دیگه با دل گرفته و قیافه ی اخمالوی عماد و قیافه ی اخمالوی من اومدیم خونه ...


تا باباش پیاده شد یهو عماد داد زد که برای چی خودتو این شکلی کردی  خودت که دیدی من چقدر سعی کردم ! منم گفتم من با این چیزا چه کار دارم تو اونجا اصلا با من حرف نزدی و تا گفتم بریم اینقدر با اخم منو نگاه کردی و دستمو کشیدی بردی تو اتاق ! ...

تا رسیدیم خونه عماد رفت تو تراس و من که خیییییلی احساس بدی داشتم و نمی دونستم چرا اینقدر احساس بدی دارم لباس پوشیدم و ماشین ورداشتم برم بیرون یکم تنهایی به خودم آرامش بدم

یه گربه کوچولو دیدم که خیلی بیچاره به نظر می رسید ... از سوپر براش 2 تا دونه سوسیس خریدم با یه بسته شیر و یه لیوان یکبار مصرف ...

سوسیس ها رو نخورد یعنی یه کوچولو خورد بعد دیگه نخورد اما شیر رو که ریختم تو لیوان حسابی خورد ...

اینقددددددر ذوق کردم و اینقدر احساس خوبی بهم دست داد!

بعد عماد زنگ زد و من با بداخلاقی جواب دادم و عماد با بامزگی گفت فییییینگییییلی می دونی چه کار کردی؟!؟!؟! و توضیح داد که من که از تراس اومدم تو خونه فکر کردم تو توی اتاقی بعد از پنجره نگاه کردم یهو دیدم ماشین نیست بعد داد زدم که عزیزم ماشینمونو دزد برده بعد دویدم پایین دیدم واقعا ماشین نیست بعد اومد تو اتاق که به تو بگم ماشین نیست بعد دیدم تو نیستی سوئیچ هم نیست !

منم کلی تودلم بهش خندیدم و عماد می گفت می دونی با این کارت چقدر به من استرس وارد کردی؟! پس حالا باید بیای منو ببری بیرون !

منم که دیگه اعصابم آروم شده بود رفتم دنبال عماد و با هم رفتیم بیرون و کلی حرف زدیم ... گاهی با صدای آروم گاهی با صدای بلند و کشف کردیم که من علت این همه فشاری که روم بوده واسه این بوده که همه ی فامیل حمله کرده بودن به عماد که چقدر چاق شدی و تو که کلسترولت بالاست اینو بخور اونو نخور و هی به من می گفتن اینو اینجوری بپز اونو اون جوری بده بخوره و من از اینکه با ما دو تا عین نینی رفتار می کردن و هر کس یه راه و روش بهمون یاد می داد کلافه شده بودم ... بدتر اینکه مامان عماد به یه پسری که من خیلی ازش بدم میاد گفت شما چه جوری اینقدر هیکلتون خوب مونده به عماد هم یاد بدین و من واااااقعا از اینکه با عماد که مهمترین آدمم زندگی منه عین بچه کوچولو رفتار می کنن و عماد هم وایساده گوش میده عصبانی بودم

بعدش هم اینکه وقتی برادر عماد گفت من نمی خوام زن بگیرم و اصلا زن به چه دردی می خورره و ... عماد و همه کاملا ساکت بودن در حالیکه من تنها عروس اون جمع بودم و احساس کردم همه دارن می گن من خیلی به درد نخور و مزاحمم ! عماد هم توضیح داد که چون عموش و زن عموش در شرف طلافن و زندگیشون به هم ریخته و قبل رسیدن ما سر همین چیزا حسابی دعواشون شده  همه ساکت شدن که بحث تموم بشه و اونا چیزی نخوان بگن و ...


خلاصه این مهمونی هم اینجوری گذشت و عماد باز کلی حرف های آرامش بخش زد که ما سبک زندگیمون با همه فرق داره و نباید انتظار داشته باشیم دیگران ما رو بفهمن و ما استقلال و احتراممون رو با رفتار ها و طرز فکرمون نشون بدیم نه با اداهای مصنوعی و ...

و با این اوضاع و احوال اردیبهشت ما شروع شد ...


***************


فرداش مامانم و لاله اومدن خونه مون عماد براشون تو تراس یه میز خوشگل آماده کرد و عصرونه خوردیم و کلی از تراس و هوای تازه لذت بردیم منم سریع ساندیج درست کردم و به عماد گفتم به مامانش اینا زنگ بزنه که همه با هم بریم تو پارک ساندویج ها رو بخوریم . عماد هم با ذوق سریع به مامانش زنگ زد و دلخوری دیروز عماد هم جبران شد ... شب خانوادگی خوبی شد

**************


تو کلاس روانشناسیمون نتیجه  ی تست شخصی من و عماد رو دادن و ظاهرا من اوضاع سلامت روانم خیلی بهتر از عماده !!! ناراحت شدم و از عماد کلی قول گرفتم که رو خودش کار کنه تا خشم های نهان و ضعف های روانیش رو حل کنه ... یکی از نکات مهمش هم همین قاط زدن های و خشن شدن های یهویی عماد بود ! 

راجع به من مهمترین نکته ی منفیش این بود که عدم تناسب در نقش و وظایف نقش دارم . یعنی مثل یه زن مدرن زندگی می کنم اما انتظارات یک زن سنتی رو از شوهرم دارم !  یه همچین چیزایی توضیحش یکم سخته. راستی نوشته بود من رنج عظیمی از کودکیم تحمل می کنم ... ایییینقدر دلم برای خودم سوخت

چند وقت دیگه هم نتیجه  ی تست دو نفره مون رو میگیریم که یعنی شخصیت های من و عماد تو زندگی مشترک چقدر با هم خوب مچ میشن و یا چه نقاط ضعف  یا قوتی خواهد داشت زندگی مشترک این دو نوع شخصیت!


************


یک ماجرای هیجان انگیز این هفته اول اردیبهشت هم این بود که عماد کلید خونه رو یهو گم کرد ! یعنی جلو چشمش بوده بعد یهو غیب شده ... من خیلی عادی با قضیه برخورد کردم اما عماد خیلی به یه نفر مشکوک شده بود و چند باری بهم گفت که خیلی ناراحته که این حسو داره ولی یه حس ششم قویی بهش میگه فلانی اون روز کلیدش رو ورداشته ! به خاطر همین حس عماد، همه  ی کلید های خونه رو عوض کردیم.

یکی دو روز بعدش همسایه بغلیمون که یه خانم مسن تنهاست گفت ظهر که شماها خونه نبودین یه صدایی اومد که انگار یه نفر داره همش با درتون بازی می کنه منم که می دونستم شماها خونه نیستین ترسیدم و از پشت در داد زدم کیه کیه؟ منتها جواب نداد و وقتی گفتم مگه لالی؟ صدای پا اومد و درو کوچه بسته شد !! دیگث جرئت نکرده بود درو باز کنه و اطلاعات بیشتری نداشت !

عماد هم میگه 90 درصد مطمئنه حسش درست بوده و تیکه های پازل رو که میچینه کنار هم به این نتیجه می رسه حتما فلانی بوده ! ولی تصمیم گرفتیم دیگه بهش فکر نکنیم و راجع بهش حرف نزنین تا ذهنمون مسموم نشه

حالا هر روز عماد میگه " از همسر تشکر نمی کنی پولها و زندگیمونو نجات داد؟" من هم کلی بوس بوسیش می کنم و قربون صدقه  ی همسر باهوش و حس ششمیم میرم !


************


تعطیلات هفته  ی اول اردیبهشت خیلی آرامش بخشانه گذشت ... هر چند خیلییییی دوست داشتم یه سفر شیراز بریم اما چون همسر همههههه ی پولامونو سرمایه گذاری کرده بود هیچی پول اضافی برای تفریح نداشتیم ! حالا امیدواریم نتیجه ی سرمایه گذاری ها به زودی برگرده !!!

چهارشنبه با کلی مهربونی قلنبه شده بیدار شدیم و ساعت شد 11 اینا  تصمیم گرفتیم صبحونه رو بریم در این هوای عالی تو درکه املت بخوریم ! به لاله هم زنگ زدم و مامان و بابا هم اومدن و همگی با هم رفتیم ...

خیلی خوش گذشت

خصوصا که یه بارون شدییییییید یهو اوومد و فرار کردیم تو یه رستوران قایم شدیم و چایی خوردیم و گرم شدیم.

اماااا ...تو راه برگشت لاله از این جوراب پشمی های ضخیم کوهنوردی دید و از یکیش خیلی خوشش اومد و گفت مااااامااااان از این جوراب کلفتااااااااا  خیییییییییلی دوست دارم ... بخریممممم؟ لاله می گفت اینا برای اتریش خیلی خوبه و  مامانم هم که باز رفته بود تو مود بدجنسی الکی ... گفت نه نمی خواد و رفت ... لاله هم کلی از ته دلش خواهش می کرد و مامان می گفت نمی خواد.

بعدش لاله قهر کرد و رفت ... بابا  لاله رو صدا کرد گفت اگه خیلی دوست داری بیا بخریم و مامانم سر بابام داد زد که نمی خواد بخری ! منم خیلییییی دلم می خواست اون جورابو که  فقط 5 تومن بود برای لاله بخرم اما عماد هی اشاره می کرد که تو اصلا دخالت نکن ...

وقتی رسیدیم پایین کوه مامانم اندازه ی25 هزار تومن کنگر و ریواس و اینجور سبزیجاتی که اونجاها می فروشن خرید ...

عماد خیلی ناراحت شده بود و خیلی دلش برای لاله سوخت ... می گفت من تا حالا ندیده بودم لاله با چنین ذوقی چیزی بخواد تازه فقط 5 تومن بود پس چرا مامانت به خاطر یه جوراب حال خوب همه مون رو خراب کرد و کانون گرممون رو از بین برد... عوضش  5 برابر پول اون جواب رو داد آت آشغال خرید ! تازه لاله که بچه نیست 18 سالشه و نباید با یه دختر تو این سن اینطووووور رفتار کرد. همیشه همه چیزش رو خودش می خره حالا یه بار پول نداشت اینطوری تحقیر شد ...

عماد می گفت یادت باشه حتما از این جورابا برای لاله بخریم ... منم بغضم گرفته بود که لاله چند ماه دیگه میره و اگه تو سرمای اونجا این جوراب ها رو می پوشید چقدر یاد خاطره  ی خوب کوه و املت امروزمون می افتاد اما حالا ... لاله بدون هیچ کلمه حرفی تا خونه اومد ... مامان و بابا اخم کرده بودن و باز هم بابا نتونسته بود از بچه هاش جلوی مامان حمایت کنه و تسلیم مامان شده بود ... با حال گرفته و اعصاب خورد رفتیم خونه !

چقدر یاد خودم افتادم ... برای 10 تومن پول رستوران گرفتن باید گریه می کردم اون وقت مامانم می گفت پرایدتو بفروشیم برات 206 بخریم ... همون موقع ها فهمیدم مامانم دنبال خوشحال کردن من نیست فقط دوست داره پیش دیگران بگه ماشین دختر من 206 ! منم لج کردم و تا آخرین لحظه ای که تو اون خونه وبدم پرایدم رو نگه داشتم و از ترم اول داشگاهم رفتم سر کار تا دیگه از مامانم پول نخوام تا با این ابزار اینقدر حس قدرت طلبیش رو نخواد ار ضا کنه ....

ولش کن بابا بیخیال


شب همون روز رفتیم دنبال لاله و شام رفتیم بیرون تا حس و حال همه مون دوباره خوب بشه ... کلی گپ زدیم و واقعا هم خوش گذشت


**************


پنجشنبه صبح رفتم آرایشگاه و بعد مدت هااااا موهامو کمی کوتاه کردم و ناهار تنهایی رفتم خونه ی مامانم اینا در تمام این مدت خانوم مهربون داشت خونمونو تمییز می کرد ... عصر که برگشتم یه خونه  ی دسته گل تحویل گرفتم

شام قرار بود دوست عماد بیاد. لاله هم اومد ... 4 تایی نشستیم دور میز تو تراس و عماد دو تا شمع روشن کرد  و کمی درینک نوشیدیم و کلیییییی حرف زدیم و خندیدیم و دور همی خیلی خوبی بود . بیشتر هم راجع به لاله و دوستای لاله و دختر پسرا و عشق و زندگی و  این چیزا حرف می زدیم ...

این دوست عماد یه آقای خیییییلییییی پولدار خیییییلیییییی خوش تیپ خییییییلیییییی با جذبه و کمی بد اخلاق و کمی دیکتاتور هستش ... یه طوریه که حتی عماد هم که از اول دبیرستان با این آقا دوستن خیلی باهاش راحت نیست ولی لاله اییییینقدر باهاش راحته و اینقدر راحت جوابشو میده و حتی گاهی ضایعش می کنه و دعواش می کنه  که من دهنم باز می مونه از اعتماد به نفس و راحتی لاله و از اون ورم این آقا که اصلا با کسی زیاد حرف نمی زنه و اصلا هم با کسی غیر از عماد صمیمی نیست میشینه کلی با لاله گپ می زنه .... خصوصا این دفعه که توجه این دو نفر با 15 سال اختلاف سنی به همدیگه حسابی توجه من و عماد رو جلب کرد !!

عماد به لاله میگه شدی از هر چمن گلی ! داری کلکسیون درست می کنی از پسر 18 ساله تو کلکسیونش داره تا 38 ساله ... همه رو عاشق خودش می کنه اما خودش عاشق هیچ کس نمیشه ...

راجع به این چیزام زیاد حرف می زنیم و هر دومون خیلی نگران لاله ایم ... خیلی زیادی دختر جدی و مغرور و بی اعصابیه ... نگرانیم که با این روبط الکی و پسرهایی که دورو برشه فرصت عاشقی پیدا نکنه اصلا !


خلاصه اون شب هم با کلی حس خوب گذشت ... لاله هم داشت آموزش های درینکی میدید که تو اتریش در اثر نادانی گند نزنه ... تو این قسمت هم کلی خندیدیم

لاله خوابید خونه ی ما استثناء.  لاله تو هال خوابید و ما رو تخت  ( آخه خیلی وقت ها سه تایی رو تخت ما می خوابیم و خیلی کیف داره) بعد نصف شب دیدم لاله بالششو زده زیر بغلش اومده پیش من میگه من تو هال می ترسم همش احساس می کنم یکی داره از تو تراس میاد تو خونه ... ما هم تو تخت بهش جا دادیم و با مهربونی بغلش کردم که نترسه ... یه لحظه دقیقا احساس مامان بودن بهم دست داد ... خییییلی حس شیرینی بود ... از اینکه لاله هنوز اینقدر کوچولوئه که تنهایی می ترسه واقعا مور مور شدم ... آخه این خواهر فسقلی من تنهایی تو یه کشور دیگه چه جوری قراره زندگی کنه


*************


جمعه صبح که بیدار شدیم یکی دو ساعت تو تخت ولو بودیم و حرف می زدیم ... کلی هم از خودمون عکس انداختیم و خندیدیم ... بعدش رفتیم تو تراس لاله و عماد با کلی دعوا و غرغر که مال من بیشتره سهم تو کمتره و غیره یه کیلو باقالی پاک کردن و من رو تردمیل دویدم

تصمیم گرفتیم از این هوای خوب استفاده کنیم و بریم پارک. منو لاله حساااابی هوس ولو شدن رو چمن داشتیم. ساعت 4 اینا داشتیم آماده می شدیم که بابام زنگ زده بود به لاله داد و بیداد که مگه تو کارو زندگی نداری چرا نیومدی خونه و ... لاله ای که شبیه آدم های بی احساسه و ادم باور نمی کنه گریه بتونه بکنه رفته بود تو دستشوئی و عین ابر بهار گریه می کرد ...

اینقدر دلش از دست مامان و بابام پر بود ... اشکاشو که می دیدم نمی تونستم گریه نکنم ... عماد هم حسابی هول شده بود و معصوم و مستاصل منو نگاه می کرد ...

عماد کلی سربه سرمون گذاشت و اب دماغ آویزون بالاخره آماده شدیم رفتیم پارک پرواز رو چمن ها ی اونجا ولو شدیم. لاله می گفت تو باید بیای به مامان اینا بگی که رفتارشون خیلی بده بگو که ما صبح به مامان گفتیم من عصر میام و گفت باشه برای چی بعدش اینجوری کردن ...

لاله خودش از اون جیغ جیغو هاست که ههمیشه از حقش دفاع می کنه ولی این دفعه واقعا احتیاج به حمایت داشت ... منم سعی خودمو کردم ... بد از آب در نیومد

شب هم با مامان اینا رفتیم خونه ی پسر یکی از دوستای مامان که همبازی تمام سال های کودکی من بود که ازش خداحافظی کنیم چون داره از ایران میره ...


هفته ی اول اردیبهشت ما هم چنین شلوغ و پلوغ گذشت بالاخره ... ببخشید که نتونستم قشنگ تعریف کنم ... هم خلاصه کردن ها حس نوشتنم رو خراب می کنه هم اینکه مدام وسط نوشتن باید جواب تلفن و همکارو و رئیسو .. رو بدم


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 15:45  توسط لیلی  | 

به شدت از اینکه سه هفته از خاطراتم عقبم عصبانیم ! این چه معنی میده که من هر روز که ببخوام بنویسم باید احساسات 20 روز قبلم رو بنویسم در صورتیکه دلم می خواد الان از الانم بنویسم !

می خوام تمام تلاشم رو بکنم که مروری بسیار سریع بر سه هفته ی گذشته داشته باشم و از این به بعد بتونم هر هفته از حس و حال همون هفته بنویسم. خسته شدم از این همه خاطرات بیات !

امروز هم دارم می رم به استقبال خاله پری و هیییییییییچ اعصاب ندارم


*19 فروردین خوشحال و خندان با تاخیر اومدم شرکت و کار کردم و بعد از ظهر یهوووووو یادم اومد که فردا تولد مامانمه... سریع بابت کادو تصمیم گرفتم ! به عنوان کادو مامان رو کلاس یوگا ثبت نام می کنم تا بلکه با کمک یوگا این مامان جان ما بتونه کمی به آرامش درونی برسه و اینقدر دنبال گرفتن حال شوهر و بچه هاش نباشه!

سه سوت سرچ کردم و موفق شدم یه جای خوب نزدیک خونه  ی مامان اینا پیدا کنم. زنگ زدم و خانومه گفت فردا جلسه اول دوره ی مبتدیه !

یکم فکر کردم دیدم خوب الان که ساعت 4 عصره . فردا هم که تولد مامانه. کلاس هم که فردا صبح جلسه ی اولش شروع میشه و مامان باید فردا صبح بره... با تحلیل شرایط، سریع از شرکت خارج شدم و خودمو رسوندم به کلاس یوگا و ثبت نام کردم و بعد زنگ زدم به عماد و لاله و خاله ام اینا که خودتونو برای یک تولد سوپریزی آماده کنید و قرار شد همه ساعت 9 شب دم خونه ی مامانم اینا باشیم.

از شانس ما لاله خانم رفته بود یه استودیو تو مرکز شهر برای ضبط صدا و دسترسی بهش نداشتیم !

تا تموم شدن کار لاله رفتم خونه و با همسر دو تایی رو مبل ولو شدیم و حرف زدیم . عماد  می گفت مامانت از اینجور کادو ها خوشش نمیاد برای احتیط بیا یه کادوی دیگه هم بگیریم و من هم کلافه بودم که حالا باز مامان نگه: من حوووووووصله ی این چیزا رو ندارم و ...

با استرس و تلاش فراوان ساعت 10 شب بالاااااخره همه جمع شدیم دم خونه  ی مامان اینا و مامان در حالیکه داشت می اومد درو باز کنه تا گیر بده به لاله که چرا دیر اومدی با کیک و شمع و تولدت مبارک و این جور چیزا مواجه شد ..

و به این صورت تولد امسال رو هم رد کردیم و مامان هم ظااااااهرا از کادو خوشش اومد اما گفت از این ترم نمیره از ترم بعد میره !


*******

حالا از شانس ما تولد هر دو تا مامان های ما ( مامان من و عماد) هر دو تو فروردینه که پولو مول هم ته می کشه معمولا تو این ماه. به خاطر همین یک ظرف کریستال گرون رو که بهمون کادو داده بودن و اصلا به خونه ی ساده و اسپرت و غیر تجملاتی ما نمی اومد رو زدیم زیر بغلمون و بردیم تقدیم مادر شوهر کردیم و عماد ساعت ها از اینکه چقدر این ظرف گرونه و خفنه و .. . برای مامانش سخن گفت. هر روز هم که میریم سراغ ظرف رو میگیره که کجا گذاشتیش ؟ :))

************

هفته آخر فروردینیمون کاملا آروم و معمولی و روزمره و قشنگ گذشت ...

**از اهم اتفاقات این هفته این بود که عماد که حسابی از اینکه همه بهش گیر داده بودن که خیلی چاقالو شده شااااکی شد و بالاخره همت کرد و رفت تردمیلی رو که بلاستفاده مونده بود خونه  ی مامانش اینا رو با کلی زور و بدبختی ورداشت آورد خونه خودمون.

خونمون که کوچیکه و جایی برای تردمیل به اون عظمت نداره ... به سختی یه جای مناسب براش فراهم کردم اما عماد قبول نمی کرد و می گفت این شی بدترکیب اگه وسط خونه باشه گرما و آرامش خونه رو از ما میگیره و نهایتا قرار شد بزاریمش تو تراس !!

تازه عماد یه پیراهن نایلونی هم داده دوختن برای تردمیلمون که زیر بارون نمونه یه وقت.

بدین ترتیب عصر ها نوبتی بر روی تردمیل می دویم و بعدش دوش میگیریم و بعدش از مزایای ورزش و این چیزا با هم حرف می زنیم !! البته عماد تقریبا هر روز اما من هفته ای دو بار !


** در 22 فروردین اولین باقالی سال 91 رو خریدم که با پختن اون عماد رو حسابی سوپریز کنم که دیدم در وا شد و آقا عماد با لب های خندون و چشمانی هیجان زده اومد تو و کیسه ای پر از باقالی گرفت جلوم و  گفت عزییییییزم باقالی خریدم ... اولین باقالی امسالمون رو امشب می خوریم !

این تفاهم در خرید اولین باقالی سال رو به فال نیک گرفته و امیدواریم که تا آخر سال همین جوری پرررررتفااااهم باشیم !

** دیگر اتفاق خوب این هفته ی آخر فروردینی چت ها و اس ام اس ها و تلفن هایی بود که با دوست خوب وبلاگیم داشتم و اصلا تو شرکت احساس تنهایی نمی کردم 


آخرین روز این هفته  ی چهارم فروردین جمعه 25 فروردین بود که به آرومی و زیبایی شروع شد و با رفتن به خونه ی مامان اینای عماد کسل کننده شد و شبش با رفتن به یه رستوران جدید و گرون و کلیییییی گپ زدن های همسرانه حسابی هیجان انگیز و عاشقانه شد .


************


هفته ی پنجم فروردین !!!

که در اینجا شامل 26 تا 31 فروردین میشه !!!!!( نمی دونم چرا حساب کتاب های فروردینیم اینقدر قرو قاطی شده)

اوایلش باز آروم گذشت و همراه با تردمیل و باقالی و مهربونی های شبانه ی عماد بود .

این مهمربونی ها که میگم به این صورته که شب ها عماد منو می خوابونه و بعدشم خودش یکی دو ساعتی پای تی وی یا لپ تاپه یا یه سر به مامانش می زنه بعد که میاد بخوابه ساعت حدودا 1 ایناست. عماد که می دونه من شب ها تو خواب مخم تعطیله میاد بغل گوشم کلیییی حرف های خوشگل میگه که من اون لحظه به خوبی گوش می دم و لذت می برم و حتی جوابش رو هم میدم اما صبح که بیدار میشم اصلا یادم نمیاد عماد چی می گفت ! هر چیییییییی هم اصرار می کنم دوباره بگو میگه نه اینا مخصوص وقتیه که خوابی !

با اینکه صبح ها چیزی یادم نمیاد اما با اثراتی که از اون جمله های بسیار عاشقانه تو ذهنم مونده صبح ها خییییلی با انرژی بیدار میشم ... این جمله های زیبا رو گاهی هر شب می شنوم و گاهی هفته ها نمی شنوم!


دقت کردین محبت های نصف شبی بی ریا ترین و صادقانه ترین و از ته دل ترین و دوست داشتنی ترین نوع محبت هاست! مثل اینکه شب زن یا شوهر که داره پتو می کشه رو خودش نصف پتو رو هم می اندازه رو همسرش ... وقتی شب ها تو عمق خواب یهو یه پتو میاد روم اییییییییییییینقدر لذت می برم از اینکه عماد تو خواب هم منو فرامش نکرده !

یا وقتی تو عمق خواب یه غلط می زنی و می خوری به همسرت و اون یه لحظه تو همون خواب نا خودآگاه دستش رو می اندازه دورت و یه فشار کوچولو میده ... این دیگه معععرکه است

مثلا دیشب همسر که چرخ زد و خورد به من بعد یهو گفت عزیزم چقدر بدنت سرده و منو محکم گرفت بغلش که گرم بشم هر چند 10 ثانیه بعد کامل رفت تو خواب و ولم کرد اما اون لحظه احساس می کردم این لحظه رو با هیییییییییچی حاضر نیستم عوض کنم !

خوب بگذریم...


**چهارشنبه شب لاله اومد خونه ی ما و تمام شب از یه پسر اروپایی تعریف کرد که اومده بوده ایران تا با گروه لاله اینا تو یه کنسرت شرکت کنه و پسره ظاااااااهرا عاشق لاله شده و لاله با بی تفاوتی تعریف می کرد که تو این یک هفته که ایران بوده چیا به هم گفتن و چیا شده و الان که برگشته هر شب کلی با هم چت می کنن و ...

خیییییلی برای لاله ذوق کردم! خصوصا اینکه لاله قراره بره اتریش و این پسره هم اونجاست و لاله خیلی می ترسید از تنها بودن اونجا و حالا با این پسره حداقل آشناست و بعد هم اینکه همش می ترسید که پسر های اروپایی سرد و بی مزه و ماست هستن اما با دیدن این پسره فهمید چقققققدر گرم و مهربون و خوب و پاکن !

این خواهر فسقلی من دل هر پسری رو که میبینه می بره ... عااااااااااشقشم


**پنجشنبه صبح با لاله دوتایی تو هوای عالی بهاری پیاده رفتیم بیرون تا من آزمایش خون بدم و بعدش هم رفتیم ناهار خوردیم دو تایی و کلییییی خوش گذشت و خندیدیم و بعدش رفتیم پارک نشستیم و از هوا لذت بردیم و یه 2 ساعتی حرف های فلسفی و روانشناسانه گفتیم. یه روز کاملا خواهرانه ...

موضوعات اصلی حرف هامونو اینجا می نویسم تا یادمون بمونه ...

- گفتم لاله متاسفانه یا خوشبختانه ما تو خانواده ای بزرگ شدیم که تو همه چی نسبت به دوروبری هامون سر بودیم و این باعث شد همیشه خودمونو بخوایم یه پله بالاتر از دیگران ببینیم و انتظار داشتیم همیشه همه برامون به به چه چه بکنن و همیشه مورد تائید و تحسین باشیم ...

گفتم لاله این جایگاه مورد تحسین بودن شاید از دور جذاب به نظر برسه اما باعث میشه هیچ وقت نتونی واسه خودت و اونجوری که دلت می خواد زندگی بکنی ... گفتم لاله من خودمو از این جایگاه کشیدم بیرون ... همون موقع که دانشجوی معدل بالای دانشگاه تهران شدم ولی گفتم دیگه دلم نمی خواد درس ادامه بدم ... همون موقع که بابا داشت منو می فرستاد خارج و من موندم ایران و یه ازدواج معمولی با آدم معمولی کردم (البته معمولی از نظر دیگران) همون موقع که نرفتم شرکت بابا و خودم رفتم دنبال کار ... همون موقع که از روش ها و اصول های خانوادم جدا شدم و خودم واسه خودم جهان بینی پیدا کردم ...

من تمام این کارها رو بر خلاف انتظاراتی که همههههه ی دوروبری ها داشتن انجام دادم ... دیگه تحسین نشدم دیگه تائییدم نکردن دیگه اون جایگاه ویژه رو ندارم اما یه چیز خیلی مهم در ازای همه  ی اینا به دست آوردم و اونم اینه که اجازه ندادم عروسک دست دوست و آشنا و فامیل باشم...

گفتم لاله اگه بخوای به حرف و خواست مردم پیش بری هیچ وقت نمی تونی از زندگیت لذت ببری و مجبوری همیشه اون کاری رو که دیگراااان ازت توقع دارن انجام بدی و این توقع هیچ وقت به پایان نمی رسه ... به هررررر موفقیتی برسی سریع سال بعدش منتظره یه موفقیت جدیدن و تو چون به تائید اونا معتاد شدی مجبوری باز ادامه بدی و برای به دست آوردن تحسین های بیشتر و حفظ اون جایگاه ویژه باید مدام در تلاش برای موفقیت بعدی باشی بدون اینکه حتی فرصت کنی که فکر کنی که آیا این همون چیزیه که من می خوام ؟


گفتم لاله تو به زودی از ایران میری و سعی کن اونجا که رفتی ذهنت رو از همه  ی این چیزا آزاد کنی و واسه خودت زندگی کنی ... گفتم اینقدر نگران این نباش که اگه رفتم تو رشته  ی آواز و بعدش دلم خواست رشته ام رو عوض کنم چی ؟ اینقدر نگران این نباش که اگه نتونستم تو اتریش ادامه تحصیل بدم چی ؟ اینقدر نگران این نباش که اگه پشیمون شدم چی؟ گفتم تو تازه اول اول مسیری ... داری میری که تجربه کسب کنی نه موفقیت و شهرت ...

گفتم قرار نیست تو حتما همه  ی انتخابات بهترین انتخاب باشه و تو هر رشته و دانشگاهی موفق ترین باشی ... تو داری زندگی می کنی و فقط از مسیری که توشی لذت ببر ... هر جا فکر کردی اشتباه کردی به راحتی برگرد و به خاطر دیگران مسیری رو ادامه نده که دوسش نداری ...

براش توضیح دادم که رسیدن به هدف چقدر لحظه ی سختیه ... خودتو می کشی برای رسیدن به هدفی که تو ذهنته ... همه ی لذت ها رو بیخیال میشی برای رسیدن به اون هدف و وقتی می رسی میگی همین بود؟ همه ی زندگی مو بیخیال شدم واسه رسیدن به همین؟ حالا که چی؟ حالا چه کار کنم ؟

مثل دخترایی که فقط به فکر ازدواج کردنن و تا ازدواج می کنن از فردای عروسیشون میگن خوب حالا چیکار کنم ؟ پس جهان بینی داشته باش به یه هدف کوچیک نچسب و دنبال احساسای خوب باش

براش توضیح دادم تو برای رسیدن به قله خییییییییلی وقتت زیاده پس دنبال این نباش هر چه زودتر به قله  ی موفقیت برسی دنبال این باش که از مسیر لذت ببری تا اگه رسیدی به قله و قله اون چیزی که انتظار داشتی نبود حالت گرفته نشه...

تاکید کردم که لاله ی عزیزم تو دختر خیلی شجاعی هستی و تصمیم بزرگی گرفتی تو 18 سالگی ... حالا ممکنه تو رشته و مسیری که انتخاب کردی موفق باشی یا نباشی از نظر من این اصلا مهم نیست مهم اینه که در هر لحظه از انتخابی که داری راضی باشی ...

مثلا بفهمی که این رشته رو نمی خوای یا اصلا نتونی تنهایی تو یه کشور غریب زندگی کنی و بخوای برگردی ولی بدون که تو جدا از همه ی این موفقیت یا عدم موفقیت ها خیلی خیلی برای من عزیزی پس اینقدر نگران نباش که اگه پشیمون بشم چی؟ چون من در هر شرایطی ازت حمایت می کنم چه یه هنرمند مشهور بشی چه نشی جایگاهی که پیش من داری یه چیزه ... پس فقط برو و لذت ببر و همون کاری رو بکن که دلت می خواد ... من کنارتم

اینا بخش فلسفیش بود ... کلی هم از روابط با آدم ها و پسر ها حرف زدیم

کلی راجع به روابط دخترونش صحبت کرد ... بهش گفتم تو دنیای هنر رقابت خیلی زیاده اگه کسی رو دوست داری و نمی خوای دوستیتوت خراب بشه هیچ وقت نزار بهت حسودی کنه ... گفتم لحظه ای که رقابت و حسادت وارد دنیای دوستانه بشه همه چی خراب میشه ... خیلی راجع به روابط دخترونش درد و دل کرد

راجع به پسرها هم گفت ... اینکه حوصله اش از دست پسر ها سر رفته و به نظرش همه  ی پسرها اسگلن !


گفتم تو ایران هر دختری مثل تو این موقعیت رو نداشته که از 4 سالگی تو گروه های دختر و پسری باشه و اینقدر خوب همه چیز رو بفهمه ... گفتم من تو 18 سالگی تمام پسر هایی که می شناختم محدود به پسرهای فامیل بود اما تو حداقل 50 تا دوسته پسر می شناسی ... این کلی مزایا داره که مهمترینش همینه که با دیدن هر پسری و با شنیدن هر جمله  ی عاشقانه ای دلت نمی لرزه اما یه بدی هم داره

گفتم لاله دلم نمی خواد لذت عاشق شدن رو از دست بدی ... گفتم می ترسم اینقدر این شلوغی دو رو برت و بی تفاوتیت زیاد بشه که دیگه نتونی عاشق بشی ...

گفتم این رابطه های دوست دختر دوست پسری های دوروبرت رو با دقت نگاه کن تا اشکال های رابطه ها رو شناسائی کنی ... اینجوری می تونی بفهمی چه خصوصیت های اخلاقی برای رابطه بد و اشتباههه  ولی نزار اینجوری بدبین و بی تفاوت باشی ...

درست یا غلطش رو نمی دونم اما بهش پیشنهاد کردم تا قبل از 25 سالگی حتما عاشق شو ! گفتم این حس رو از دست نده نزار این همه پسرهای کوچیک و بزرگ و جورواجور دوروبرت باعث بشه یادت بره عاشق بشی و به همین روابط سطحی دختر و پسری عادت کنی ...اون وقت میبینی بزرگ شدی و دیگه دلت واسه کسی نمی لرزه و این خیلی بده ...


. . .


بالاخره فروردین تموم شد.  به زوووووووودی با یه پست اردیبهشتی بر می گردم






+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 11:7  توسط لیلی  | 

سلااااااااااااام

با من اومدم با یه پست طولانی

به خدا دست خودم نیست نمی دونم چرا نمی تونم مثل اکثر وبلاگ نویس ها به موقع و به مقدار کافی بنویسم !

 

* ۱۰ فروردین روز خوب و آرومی بود. بعداز ظهر تنهایی یه سر رفتم خونه ی مامانم اینا. اونجا که بودم فهمیدم مامان اینای عماد از سفر برگشتن و من از قبل عید ندیده بودمشون. بنده هم در نقش عروسی خودشیرین سریییع شال و کلاه کردم و رفتم خونه ی مادر شوهرم اینا و به مامانم اینا گفتم شب دوباره برمی گردم. به عماد هم که بیرون بود گفتم من دارم می رم اونجا تو هم بیا اونجا بعدش از اونجا با هم برگردیم خونه ی مامانم اینا. خیلی هم اصرار داشتم من زودتر از عماد برسم که مادرشوهرم اینا بدونن من به صورت خودجووووش از خونه ی مامانم اینا شتافتم به خونه  ی مادر شوهرم اینا

البته خوب خدائیش هم ضایع بود دیگه... می گفتن ۲ هفته است با مامانش اینا تهرانن اون وقت روزی که ما برگشتیم به جای اینکه بیاد پیش ما رفته پیش مامانش اینا ( اونا که نمی دونستن ما این مدت دچار چه دعواهایی بودیم فکر می کردن کل این دو هفته با هم بودیم !)

خلاصه عماد هم اومد و بعدش رفتیم خونه ی مامانم اینا که شام مهمونی بود. تو راه خیلی بی حوصله بودم و وقتی رسیدیم دم در خونه ی مامانم اینا شروع به صحبت کردم ... خلاصه کنم که من برای برادر عماد تو شرکتمون یه پروژه ای جور کردم که یه ۲۰ تومنی از شرکت ما پول گرفت و خلاصه کلی بهش لطف کردم و همه ی کاراش رو هم خودم براش انجام دادم! اون وقت این برادر خان رو حساب اینکه با عماد میونه  ی خوبی ندارن تو مدتی که مادرش اینا سفر بودن ۲ بار تو خونشون مهمونی گرفت و به ما نگفت ! منم خیلی دلم شکسته بود از این کم لطفی و واقعا بهم برخورده بود.

من رو حساب اینکه اصلا اهل پرزنت کردن خودم نیستم (حالا نمی دونم این خوبه یا بد ) هیچ وقت پیش  هیچ کس نگفتم همچین کار تپلی واسه برادر عماد جور کردم ... حتی به مادر شوهر هم نگفتم شما که نبودین ایشون ۲ بار مهمونی گرفت و ما رو دعوت نکرد حتی هییییییش وقت خودمو قاطی دعوای عماد و برادرش نکردم با اینکه خیلی دلم برای عماد سوخته بود که برادرش چنین بی معرفتی در حقش کرده اون وقققققققققققققققققت مادرشوهرم جلوی من شروع کرده دفاع کردن از برادر عماد که مثلا خیلی آدم خوبیه که فلان کار  رو برای شما کرده !!!



من اونجا فقط یه لبخند زدم اما تو ماشین به عماد گفتم که توووووووووو باید به مادرت اینا بگی که ما اییییییین همه کار واسه برادرت کردیم و اون نباید اینجوری از اون جلوی ما دفاع کنه و ... گفتم اینکه مامانت به خودتون دو تا چی بگه و چه رفتاری بکنه به من هیچ ربطی نداره اما منو این وسط قاطی بازی نکنه

موضوع این بود که تو یکی از اون مهمونی ها ساعت ۱۱ شب گذشته بود که یکی از دوست های مشترک عماد و برادرش زنگ زد که ما الان خونه ی مادرت اینا هستیم و همه اینجان و مهمونیه و شما چرا نیومدین ! بععععععد مادرشوهرم اون روز با لحن خیلی خاصی گفت برادر عماد  شما رو هم دعوت کرده دیگه !!! یعنی می گفتبرادر عماد به اون دوست مشترک گفته که زنگ بزنه بگه شما هم بیاین پس برادر عماد خییییییییییلی آدم خوبیه !!!

می خواستم بگم واسه کارش بلده روزی ۱۰ بار به من زنگ می زنه واسه مهمونی باید بگه دوست مشترکشون اونم ۱۱ شب که مهمونی تموم شده زنگ بزنه !

اما فقط لبخند زدم و هیچی نگفتم ... یعنی کلا اصلا تا اون روز مهمونی و ... هیچ اهمیتی برام نداشت اما اینکه مامانش اومد از رفتار اون دفاع کنه خیلی ناراحت شدم ! و اینکه اون دعوت کردن مسخره رو اینقدر مهم و با ارزش و قابل تقدیر می دونست واقعا بهم برخورده بود. چون کارایی که من برای برادرش کرده بودم بیییی نهایت بود!

خلاصه به عماد گیر داده بودم که این وظیفه ی تو هستش که پدر مادرت این چیزا رو بفهمن !!

عماد هم حرف هام رو قبول کرد و گفت با مادرش صحبت می کنه که بفهمن ما با اون چه رفتاری کردیم و اون با ما چه رفتاری کرده و حداقل پیش من ازش هیچ وقت دفاع نکنن!


**********


روز بعد هم تا عصر همه چی خوب و آروم و مهربانانه بود ... شام خونه ی یکی از دوست های عماد مهمونی بود... قبل آماده شدن از عماد پرسیدم با مادرت صحبت کردی؟ عماد هم بدون جواب دادن منو پیچوند گفت دارم فیلم میبینم بزار تموم بشه و ... من خیلی عصبانی شدم از اینکه پیچونده شدم.

 بعد عماد اومد که مثلا از دل من در بیاره... من اون لحظه نمی دونم واقعا چرا ولی خیلی عصبانی بودم ... از اینکه عماد نتونه از من جلوی خانوادش دفاع کنه خیلی عصبانی بودم ... عماد هم به جای حرف زدن و توضیح دادن هی یا بوس می کرد یا شیطونی می کرد خلاصه با این برخوردش عصبانی تررررر شدم.

بعدش عماد هم  عصبانی شد که من اینقدر دارم سعی می کنم بیخیال این موضوع بشی اما تو ول کن نیستی ... من هم می گفتم من می خوام تو جوابم بدی نه اینکه لوسم بکنی !

یهو عماد عصبانی شد و من هم عصبانی شدم و یه اوضاع مزخرفی شد! در اون لحظه نه من حرف عماد می فهمیدم نه اون منو ! رفتار عماد اصلا خوب نبود

بعدش یهو عماد محححححححححکم دو سه بار زد تو صورت خودش از عصبانیت و فشار!

نمی تونم هیچ جوری احساسم در اون لحظه توضیح بدم ... وحشت استیصال عشق دلسوزی عذاب وجدان عصبانیت .. ! همه ی اینا

من که شوکه شده بودم و با چشم های گریون داشتم نگاه می کردم

صحنه های خیلی بدی بود که دوست ندارم جزئیاتش رو بگم

عماد که آروم تر شد رفت حموم ... خیلی آروم از حموم اومد بیرون و گفت آماده شو بریم ! منم سریع در سکوت آماده شدم و رفتیم !!!


صورت عماد قرمز شده بود و هر کدوم از دوست هاش پرسیدن گفت استخر بودم! 

تو مهمونی همه چی خیلی عادی و خوب پیش رفت ... وقتی برگشتیم عماد خودش شروع کرد به تمییز کردن خونه آخه وسط دعوا میزی که سفره هفت سین روش بود چپ شد! سرکه و سماغ و ... همه ریخته بود رو فرش... عماد جارو کرد و دستمال کشید و همه چی رو گذاشت سر جاش.

من هنوزم تو شوک بودم! یعنی آیا من اینقدر عماد رو تحت فشار گذاشتم که با خودش اینجوری کرد؟ یعنی واقعا عماد نمی فهمید من دارم چی میگم؟ من فقط ازش می خواستم عماد احترام همسرش رو تو اون خونه ببره بالا که وقتی در مقابل اون همه لطف من پسرشون اون کار زشت رو انجام میده اینجوری ازش دفاع نکنن البته اونا اصلا نمی دونستن من واسه برادر عماد چه کارها کردم و حالا وقتش بود که عماد بهشون بگه ! یعنی عماد حتی اگه من اشتباها رفتارم بد باشه باید اینجوری برخورد کنه؟ خلاصه خیلی گیج و نا امید بودم.


یادم اومد وسط دعوا عماد می گفت تو از کجا می دونی من گفتم یا نه ؟ تو مشکلت رو گفتی منم گفتم باشه حلش می کنم تو دیگه با جزئیاتش چه کار داری که دوباره میای می پرسی چی گفتی و گیر میدی و هر چی من نازت می کشم انگار نه انگار  من نمی خواست به همین جا برسه که رسید دیگه باید چه کار می کردم که به اینجا نکشونی کارو...

با خودم گفتم آیا مامانش اینا بهش فشار اوردن سر این موضوع که با آخرین قطره ای که توسط من ریخته شد ظرفیت لیوانش پر شد و زد بیرون؟

 تو همون حال بدون اینکه حرف خاصی بزنیم خوابیدیم


************


روز دوازدهم فروردین از خواب بیدار شدم ... عماد اومد پیشم گفت چشمم ببین... وای چشم سمت راستش حساااااااااابی توش خون افتاده بود ... قرمز قرمز بود ... نمی دونم اثر ضربه بود یا فشار عصبی  خیلی وحشتناک شده بود

هیچ کدوممون آمادگی حرف زدن راجع به روز قبل نداشتیم ... تا عصر یا تی وی دیدیم یا دراز کشیدیم و یا هله هوله خوردیم ... تازه کلی هم خونه رو مرتب و تمییز کردیم که اون انرژی های منفی که اومده بود تو خونه پاک بشه و بره ! 

عصر تصمیم گرفتیم راجع به دیروز صحبت کنیم ... سخت بود ... بازم داشت همه چی از کنترل خارج می شد ... این بار من قاطی کرده بود... تحمل اینکه شوهرم از من حمایت نکنه و اصلا نفهمه من چی میگم دیوونم می کرد... بعد انگار یهووووو همه ی انرژی های منفی پر کشیدن رفتن ( عماد یه کلاسایی می رفت در مورد همین انرژی های خوب و بد و اثراتشون و غیره واسه همین رو منم اثر گذاشته)


در حال زار زدن بودم که عماد اومد پیشم و یهو اینقدر بهم آرامش و احساس خوب داد ...  یهو گوشاش باز شد و فهمید من چی میگم ! رفته بودم زیر پتو و حاضر نبودم بیام بیرون عماد اینقدر از رو همون پتو نازم کرد و بوس و مهربونی و آرامش ... که عین موش صحرایی بعد یک ساعت با موهای آآآآآآآشفته و آب دماغ آویزون و چشمای نیمه باز از زیر پتو اومدم بیرون


عماد معتقد بود تو این دعواها هیچ کدوم ما خودمون نبودیم و تحت سلطه ی انرژی های منفی قرار گرفته بودیم ... از رفتار خشن دیروز خودش خیلی شرمنده بود هر چند که کاری به من نداشت و خودش رو اذیت کرده بود ...  عماد مطمئنه که دیگه به خودش اجازه نخواهد داد که کنترلش رو از دست بده ... من هم امیدوارم

بعدش رفتیم بیرون و عماد هم قول داد که خواسته های من رو در مورد مامانش اینا پیگیری می کنه و من هم قول دادم همه چی رو بسپرم به عماد و دیگه پرس و جو نکنم و نپرسم چی گفتی و مامانت چی گفت و اینا. چون این کار رسم خاله زنکی و حرف بردن آوردن رو تو خانواده شایع می کنه !! و فهمیدیم هر دومون رفتارمون زشت و غلط بود و در نهایت پرونده این موضوع با ابراز شرمندگی هر دو طرف بسته شد !


***************


سیزده به در با گروهی از فامیل ها ۹-۱۰ صبح قرار داشتیم ... دو هفته بود که زودتر از ۱۲-۱ ظهر بیدار نشده بودیم واسه همین در حرکتی هوشمندانه رو مبل خوابیدیم که صبح بتونیم ۹ بیدار بشیم

البته روشمون جواب داد...

 تا عصر در جمع خانواده بودیم و عصر با لاله و جوان های فامیل رفتیم پارک ارم ....... بی نهایت لذت بردم اینقدددددددددددر که آدم های شاد و بامزه دیدم و فضای پر از محبت و شادی بود

کلی بین چادر های رنگی رنگی و مردم شاد قدم زدیم و بادبادک دیدیم ... یه رودخونه ای هم داشت که دسترسی بهش خیلی مشکل بود و لاله هم سبزه اش رو با خودش زده بود زیر بغلش همه جا می اورد تا حتما تو آب بندازتش... پسرخالم با کمک عماد از روی کلی سنگ و کوه و جوب و دیوار پرید و رفت کنار رودخونه که سبزه لاله رو بندازه تو آب ما هم از دور  نگاش می کردیم و همه با هم داد زدیم یککککککککک دووووووووو سهههههههههه و سبزه شوت شد تو آب رودخونه ...

و این چنین سیزده ما هم به در شد .

شب همه با ناله و دل گرفته و غر غر کنان خدافظی کردیم ... اومدیم خونه و همه جا رو مرتب کردیم و دوش گرفتم و به طرز عجیبی دلم نگرفت و با مهربونی و احساس خیلی خوبی هم دوتایی لالا کردیم.


************


فکر می کردم خییییلی سخت باشه اما صبح ساعت ۹:۳۰ با انرژی زیاد و خوشحالی بیدار شدم و رفتم شرکت. از برخورد رئیسم می ترسیدم اما با خوشحالی و مهربانی باهام برخورد کرد و دیگه به روش نیاورد که قبل عید چقدر گفت روز آخر بیا و فلان کارو تموم کن و من نرفتم! شایدم فهمیدم حق داشتم که از دستش ناراحت باشم...

آرامش خوبی تو شرکت بود و با احساس خوبی اومدم خونه و با همسر رفتیم کلاس روانشناسیمون و وقتی یکی از زوج های گروه تنها اومد و گفت تو دو ماهی که کلاس تشکیل نشده به مشکل حاد برخورد کردن و دارن جدا میشن خییییییلی حالمون گرفته شد !!

مشکل اصلیشون این بود که هر دو خییییلی تحت تاثیر خانواده هاشون بودن و به قول دکتر هرگز تشکیل خانواده نداده بودن با اینکه ۷ سال از ازدواجشون گذشته بود هنوز هر کدوم بچه ی خونه ی مامانش بود!


تو راه برگشت عماد کلی از تلاش هاش برای اینکه حد و مرزی برای خانوادمون تعریف کنه و هیچ کس حتی پدر مادرهامون اجازه نداشته باشن از این حد و مرز بگذرن تعریف کرد و گفت من باید خیلی ازش تشکر کنم که قبل از ازدواج تمام این مسائل رو با پدر مادرش حل کرده تا بعد ازدواج دچار تنش نشیم !

بعدشم رفتیم رستوران و اولین روز کاری سال ۹۱ با آرامش و احساس خوبی به پایان رسید. ایشالا که تا آخر سال همینطوری پیش بره.


*********


فردا و پس فرداش خیلی معمولی اما با احساس های خوب و قشنگی سپری شد و رسید به پنجشنبه.  برنامه ی آخر هفته مون خیلی فشرده بود:

پنجشنبه : شرکت - آرایشگاه ـ شام ۱۰ نفر مهمون خانوادگی

جمعه: ناهار مهمون بودیم و شام ۴ نفر مهمون از دوستان عماد

مهمونی پنجشنه خیلی برام مهم بود چون قرار بود ۲ تا خانواده که تا حالا نیومده بودن خونمون بیان. از شانس بد اون خانمی هم که میاد برای تمییز کاری اون هفته نبود !

کمی از تمییز کاری ها رو تو روزهای قبل انجام دادم و با پیگیری های فراوان پرده ی خونه ی ما بالاخره در ۱۶ فروردین ماه شسته شد !

عماد هم کلی ازم خواهش کرده بود که عصبی نشو و استرش نداشته باش و دوباره همون حرف ها که مهمون با اخلاق خوب و گرم صابخونه بهش خوش می گذره نا با خونه  ی تمییز و میز تشریفاتی !!

 

پنجشنبه صبح رفتم شرکت ساعت ۱۲ رفتم آرایشگاه موهامو سشوار بکشم که از شانس بر خلاف همیشه خیلی طول کشید و ۲ کارم تموم شد. عماد از صبح مونده بود خونه و تراس و شیشه رو تمییز کرد و جارو کشیده بود و لوبیا خیسونده بود و  آهان دستشوئی رو هم تمییز کرده بود. منم کلیییی خرید کردم و رفتم خونه.

دیدم عماد خونه رو جارو کرده اون وقت نشسته وسط حال و قفل نمی دونم چی چی رو که خراب بود داره تعمیر می کنه و همه ی دورو برش شده آشغال ریز و درشت. اما از همون لحظه تصمیم گرفتم که آرامش زندگیمونو به خاطر یه مهمونی از بین نبرم با اینکه ساعت ۳ بود اما گذاشتم عماد همه ی خرابکاری هاش تموم بشه و آخرش دوباره جارو بکشیم و اصلا جیغ و داد نکردم


من تو آشپزخونه کار می کردم و عماد هم کماکان با جعبه ابرازش مشغول بود و خیلی هم افتخار می کرد که من صبح کارهام رو تموم کردم و الان راحتم . منم کلی ازش تشکر کردم.

یک ساعتی گذشت و خودم از آرامش خودم داشتم لذت می بردم ... تقریبا هم همه چی برنامه ریزی شده بود و خیلی خوب بود که بخشی از تمییز کاری ها رو روز قبل انجام داده بودم. عصر شد و معمولا این موقع ها من عصبی میشم و عماد هم از عصبی بودن من عصبی میشه اما امروز من هنوز هیییچ گیری به عماد نداده بودم ! کارهام هم طبق برنامه داشت پیش می رفتم ضمنا یاد گرفته بودم هر چی ور می دارم بزارم سر جاش تا آشپزخونه بازار شام نشه!


عماد هم بر خلاف همیشه به جای اینکه سعی کنه جلوی چشم نباشه هی می اومد می پرسید عزیزم کمک نمی خوای؟ من چه کار بکنم الان؟ خرید نداری؟ می خوای اینا رو من بشورم؟ چی شده که تو امروز اینقدر مهربون شدی؟

هر دومون خیلی ابراز خوشحالی می کردیم که مهمونی برگزار کردن رو داریم یاد میگیریم ! بعد از دعواهای سختی در روزهای مهمانی حالا دیگه فهمیدیم چه کار کنیم! و هی از هم تشکر می کردیم

تا اومدن مهمونا کارها تموم شد و آخر سر یه جارو کشیدیم دوباره و حتی کف آشپزخونه رو هم فرصت شد همسر دستمال کشی کنه و حتیییی رو کابینت ها هیچ چیز اضافه ای نبود و این در نوع خودش یه رکورد بود تو خونه  ی ما !


عماد یه قانون جدید وضع کرد برای مهمونی ها !

نباید دو تایی همزمان تو آشپزخونه باشیم... واسه همین قبل از شام عماد مهمون داری می کرد و من تو آشپزخونه بودم و بعد از شام من نشستم پیش مهمونا و عماد سریع ظرف ها رو ریخت تو ماشین و مرتب کرد و اومد ! البته مامانم هم در هر دو گروه کمک کرد. عماد میگه من نمی فهمم این خانوما چرا بعد شام میریزن تو آشپزخونه و نمی دونم چه کار می کنن ۲ ساعت طول می کشه دیدی من ۱۰ دققیه ای همه چی رو مرتب کردم اومدم؟!؟!

راستی مامانم هم خیلی تعجب کرده بود که من اینقدر با تسسسسسلط کامل مهمونی رو برگزار کردم

آهان این مهمونی شامل مامانم اینا ... خانواده ی خالم اینا که از یه شهر دیگه اومده بودن و یه خانواده از دوستان مشترک مامانم اینا و خالم اینا بود .


مامان بابای عماد رو دعوت نکردم هم چون تیپاشون به هم نمی خورد هم چون دلچرکین بودم. اولین بار بود که به دلیل دل چرکینی دلم نمی خواست دعوتشون کنم. یا همیشه اگه یه بار مامانم اینا رو دعوت می کردم سرییییع هفته ی بعد اونا رو دعوت می کردم اما این بار بازم علی رغم میل باطنیم دست و دلم به دعوت کردنشون نمیره !  ( هم قضیه ی سالگرد ازدواج ... هم این قضیه آخری... البته مادر شوهرم سبزی خوردن برام فرستاد واسه مهمونی منم زنگ زدم تشکر کردم و گفتم خیییلی دوست داریم شما هم باشین اما چون می دونستم شما موذب میشین گفتم تو رودرواسی نمونین ولی اگه دوست داشته باشین و بیاین ما خیلی خوشحال میشیم!)

 آخر مهمونی عماد کلی از خاطرات خنده دار جوانیش و سربازیش و عروسی و بازسازی خونه و ... گفت و همه خندیدن و با لب های خندون هم خدافظی کردن و رفتن ! منم اصلا نذاشتم مامانم یا خاله ام دست به هیچی بزنن و گفتم رسم این خونه اینه که همه چی میمونه سر جاش تا صبح بیدار شدیم و قشنگ همه چچی رو مرتب کنیم!

بعد مهمونی هم دوتائیمون کلی از هم بابت همکاری های به عمل آمده تشکر کردیم و گرفتیم خوابیدیم !


*******


جمعه ناهار  مهمون بودیم حالا بگذریم که روزی که عماد زنگ زد گفت فلانی دعوت کرده گفتم نههههههه چرا منو درک نمی کنیییییی می دونی من چقددددددر استرس باید بکشم وقتی شام مهمون داریم بیام اونجا ... اما عماد خواهش کرد و منم گفتم باشه ! آیکون شوهر ذلیل نداریم ؟

صبح در عرض دو ساعت ریخت و پاشی های روز قبل کامل جمع کردیم و کارهای اولیه ی غذا ها رو انجام دادم و به اصرار عماد از غذاهای روز قبل هم استفاده کردیم چون گفت مهم نیست دوستاشن و نمی خواد زیادی  تحویلشون بگیریم  !


ناهار رفتیم مهمونی و دور هم گفتیم و خندیدیم و ۵ اومدیم خونه و یکم چیز میز آماده کردم و به خودم رسیدم و ۸ مهمونا اومدن. مهمونامون دو تا از دوستای عماد بودن با خانوماشون. این دوست ها همون دوست های همیشه نیستن. بیشتر میشه گفت همکارن که خود عماد هم خییییلی باهاشون حال نمی کنه !

به شکل جالبی هر دو تا از مهمونا تا از در اومدن تو شوهر خانواده گفت وااااای  شما روووووز به روز خوشگل تر میشین و جوون تر میشین و خوش به حال عماد و ...

راستش من اصلاااا دوست ندارم عماد راجع به یه زن دیگه اینجوری حرف بزنه و اتفاقا اصلااااا هم این تیپ آدمی نیست خوشبختانه. واسه همین با اینکه تعجب کردم کهئ همه معتقدن من جوون تر شدم! اما خوشم نیومد پیش زناشون اینو به من گفتن و این باعث میشه در اعماق وجود این خانوم ها نسبت به من یه حس بدی ایجاد بشه!

 یه چند تا مورد دیگه هم پیش اومد مثل اینکه یه جا گفتن عجب دستپخی دارین شما عماد قدرشو نمیدونه ! ! که  خلاصه تصمیم گرفتیم دیگه با این گروه رابطه ی خانوادگی نداشته باشیم هر چند عماد از اول هم نمی خواست و اونا زووووووری گفته بودن ما رو دعوت کن !

خلاصه این مهمونی زوری رو هم یه جوری برگزار کردیم و تموم شد و گرفتیم خوابیدیم !


*************


صبحش ساعت ۷ ساعت زنگ بیدار باش رو زد. عجیبه که یهو دیدم عماد هم بیدار شد آخه اون هیچ وقت زودتر از ۹ بیدار نمیشه ! نزاشت از تخت برم بیرون و یه نیم ساعتی راجع به مهمونی دیشب حرف زدیم . عماد می گفت من خییییلی از فلانی بدم اومد چرا این حرف زد چرا فلان رفتار کرد ...  می گفت عذاب وجدان داشتم که خوب مهمونداری نکردم ولی آخه اصلا حوصله شون رو نداشتم و خیلی از دستش عصبانی بودم . ... خلاصه یکم حرف زدیم و به اصرار عماد ساعت رو خاموش کردم و دوباره خوابیدم و ۱۰ اومدم شرکت !

اومدم به مدیر توضیح بدم که شب مهمون داشتم و ... که دیدم نمیزاره اصلا من توضیح بدم و با مهربانی گفت من کاملا درک می کنم شنبه ها همه معمولا نمی تونن به موقع بیان و ... گفتم عجب نکنه این مدیرجان رو چیز خورش کردن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 12:31  توسط لیلی  |